در جستجوی "فردیت" گمشده در فلسفه کارل مارکس


علی رها


• بازگشت آثار مارکس به قفسه های کتابفروشی ها، روآوری به مفاهیم فلسفی - تاریخی نقد اقتصاد سیاسی وی، گسترش بی سابقه ی تارنماها و وبلاگ های مارکسی، پیدایش گروه های "مجازی" و واقعی مطالعه آثار مارکس... جملگی معرف کششی همه جانبه بسوی "بدیل" مثبتی است که خود را صرفا ازطریق نفی ضدخویش تعریف و تایید نکند ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
دوشنبه  ۱۹ فروردين ۱٣۹۲ -  ٨ آوريل ۲۰۱٣


پیشگفتار

ستیزه دو برابرنهاده آزادی فردی و تعاون اجتماعی، در منظری عام، همواره درکانون تخاصمات دوقرن اخیر بوده است. شاید بتوان در عرصه نظری، تجلی این دو را بنوعی در لیبرالیزم و "کمونیزم" شناسایی کرد. این دو گرایش که در بستر تاریخی پیدایش خود از اصالتی معین برخوردار بودند، در روال تکوین خود و درارتباط با زمینه عینی صورتبندیهای سیاسی متناسبشان، به ایدئولوژی استحاله یافتند؛ نه این "آزادی فردی" را به ارمغان آورد و نه آن دیگری به "عدالت اجتماعی" واقعیت بخشید.

در نهایت معلوم شد که علت وجودی هر یک وابسته به دیگری است؛ یعنی هرکدام بواسطه نفی "غیر" خود را تصدیق می کند. لذا از جنبه نظری، فروپاشی یکی، تداوم دیگری را نیز بالقوه ناممکن می سازد. بنابراین بمحض ای‍‍‍نکه جهان از سرگیجه ریزش بظاهر ناگهانی کمونیزم بالواقع موجود بخود آمد، لیبرالیزم را با بحران هویت روبرو ساخت. عمر بسیار کوتاه "لیبرالیزم نو" که کمتر از دو دهه دچار فروپاشی درونی گشت، خود نشانگر آن بود که لیبرالیزم بدون اتکا به ضد خود، قابلیت نوسازی و تداومش را ازدست داده است.

تقارن بحرانهای عمیق اقتصادی با افول نئولیبرالیزم در عین حال منجر به بروز حرکتهای اجتماعی جدیدی شد که بدنبال راه خروج از بن بست کنونی جهان می باشند. این جنبشهای جهانی بنوبه خود راهگشای تحرکهای تازه ای درعرصه نظری گشته اند. به باور این نویسنده، بازگشت آثار مارکس به قفسه های کتابفروشی ها، روآوری به مفاهیم فلسفی - تاریخی نقد اقتصاد سیاسی وی، گسترش بی سابقه ی تارنماها و وبلاگ های مارکسی، پیدایش گروه های "مجازی" و واقعی مطالعه آثار مارکس و نیز شدت یابی تلاش پژوهشگران و ویراستاران آرشیوهای مارکس (موسوم به "مگای ۲") برای انتشار مجموعه کامل ۱۱۷ جلدی نوشتارهای مارکس و انگلس، جملگی معرف کششی همه جانبه بسوی "بدیل" مثبتی است که خود را صرفا ازطریق نفی ضد خویش تعریف و تایید نکند.

دغدغه نوشتار کنونی معرفی چهره متفاوتی از مارکس است بوجهی که اندیشه وی دیگر صرفا با یک جامعه اشتراکی انتزاعی شناسایی نگردد. متن زیر بر این ادعاست که "مارکسیزم مارکس" در تمامیت خود دربردارنده کلیه شاخص های عبور از پارادوکس "فردیت" و "جمعیت"، آزادی فردی و رهایی اجتماعی است. همانطور که پیشتر اشاره شد، آنچه امروز ارائه سیمای واقعی مارکس را میسر کرده، شرایط عینی تغییر یافته جهان کنونی و ذهنیت پخته جنبشهای نوین اجتماعی است. لذا این نویسنده بستر فکری ملاحظات خود را نیز مدیون همین اوضاع جدید است.


۱ - ورود زودهنگام مارکس به "کانون طوفان"

کارل مارکس (۱۸۸۳ - ۱۸۱۸) کار جدی برروی پایان نامه دکترایش را در ۲۱ سالگی آغاز و در سال ۱۸۴۱ به اتمام رساند. «تفاوت بین فلسفه طبیعی دموکریتوس و اپیکور» عنوان این پایان نامه بود. آنطور که از یادداشتهای مقدماتی وی برمی آید، بااینکه موضوع گفتمان تشریح و تبیین تفاوتهای دو فیزیکدان عهد عتیق بود، توجه اصلی مارکس به زمان خود و سمت گیری فلسفی شاگردان هگل از پس مرگ استاد (۱۸۳۱) معطوف بود.

همانطور که خود وی اظهار می نماید، در تاریخ فلسفه "نقاط عطفی" فرا می رسد که فلسفه کمال یافته و فی نفسه انضمامی شده را بسوی تمامیت جهان پدیداری متوجه می سازد. سپس فلسفه وارد ارتباطی عملی با واقعیت می گردد. اما ازآنجا که خود جهان واقع منقسم و متضاد است، فعالیت فلسفی نیز به تناقض کشیده می شود. بهمین خاطر "وقتی آتن با خطر انهدام روبرو بود، تمیستوکل کوشید آتنی ها را به ترک شهر قانع کند تا آتن جدیدی در دریا، در یک عنصر بنیادین دیگر، تاسیس کنند." (کلیات آثار ۱، ۴۹۲)

معضل مقدماتی مارکس در این پایان نامه اینست که چرا دو فیزیکدان که علمی وحد را با روشی مشابه تدریس می کنند، آنقدر در تبیین "رابطه بین تفکر و واقعیت اختلاف دارند." رکن اساسی تفاوت آندو در طرز تلقی آنها از "اتم" و حرکتش در "خلا" نمادین می گردد. اصل علمی دموکریتوس "جبر" و "تقدیر" و اصل پویای اپیکور "آزادی مطلق خودآگاهی" است. هردوی آنها درحرکت اتم معتقد به"سقوط در خطی مستقیم" و نیز ایجاد حرکت بواسطه "دفع" می باشند. اما اپیکور قائل به حرکت سومی است که آنرا انحراف یا "گریز" از خط مستقیم می نامد.

به تعبیر مارکس، اپیکور در این "گریز"، انصراف از "ضرورت کور" را یافته، آنرا بلافاصله به "آگاهی" مرتبط ساخته، و در "سینه اتم" نیرویی را تشخیص می دهد که به "مقاومت"، ایستادگی و ستیزه مجال بروز می دهد. اپیکور این اصل را "روح واقعی اتم" می خواند که با توسل به "علیت" صرف قابل فهم نیست. بقول او "زیستن زیر سلطه ضرورت نشانه یک نگون بختی است. ولی ضرورتی ندارد که زیر سلطه ضرورت زندگی کنیم." (ص ۴۳)

تا آنجا که به اتم مربوط می گردد، به باور اپیکور بدون "انحراف از خط مستقیم" امکان "ملاقات" و "تداخل" اتم ها و ازآنجا امکان "دفع" و "جذب" میسر نیست. برخلاف اپیکور، دموکریتوس همواره بر عنصر "مادی" تکیه می ورزد. بدیده وی، "اتم صرفا تجسم عام و عینی بررسی تجربی کلیت طبیعت است." درنزد وی، "اتم نه اصلی فعال بلکه یک مقوله انتزاعی خالص، یک انگاشته، که ماحصل تجربه است باقی می ماند." (ص ۷۳)

بنابراین دموکریتوس "جهان محسوس را به نمادی ذهنی تبدیل می سازد" و با پشت کردن به فلسفه، به "علم مثبته" و "مشاهده تجربی" رو می آورد. درعوض اپیکور "علوم مثبته" را تحقیر می کند، بطوریکه برخی از وی بعنوان "دشمن علم" نام می برند. ولی مارکس اپیکور را "فیلسوف عصر" نامیده و از او بعنوان برجسته ترین "نماینده روشنگری یونان" یاد می کند. اما این ابدا بدان معنا نیست که مارکس نسبت به اپیکور برخوردی غیر انتقادی دارد.

همانطور که در دموکریتوس "خط مستقیم" بمنزله "نفی نقطه" و در عرصه اجتماعی معرف حذف "فردیت" بود، درنزد اپیکور گریز از خط مستقیم بمعنی "خود سرنوشت سازی" است. لذا فلسفه اپیکور از نحوه مشروط و مقید هستی گریز حاصل می کند ولی از اینطریق صرفا مفهوم "فردیت انتزاعی" و "خودکفا" را برقرار می سازد. چنین فردی "موجودی برای خود محض" بوده و استقلالش از هستی بلاواسطه، نفی کامل "نسبیت"، یعنی ارتباط یابی با "غیر" است. این فردیت موقعی موثر است که از موجودیتی که دربرابرش ایستاده منتزع شود. هنگامیکه این" فردیت انتزاعی در اوج آزادی و استقلالش، در تمامیت وجودی اش ظاهر می گردد، معلوم می شود که وجودی که از آن گریز حاصل کرده بود، کل هستی است." (ص ۵۱)

لذا مارکس اپیکور را فیلسوف "اتمیزم" می نامد که پیش نهاده عامش کیفیت فرد یکتاست، نه کمیت و کثرت مجازی. اما ازآنجا که در درون خود امکان گذار به فردیت انضمامی یا جامع را حمل نمی کند، در عرصه اجتماعی زمینه "نزاع همه با همه" را فراهم می سازد. این ستیزه همگانی در "جامعه مدنی" معاصر، موضوعی است که ۲ سال بعد (۱۸۴۳) در «نقد فلسفه حقوق» هگل (از این پس «نقد») مرکز توجه خاص مارکس قرار می گیرد.

۲ - مارکس جوان آموزگارش را به چالش می کشد

آنطور که از متن بالا بر می آید، مارکس در بررسی تطبیقی دموکریتوس و اپیکور، پاسخی که بدنبالش بود را پیدا نمی کند. بااینکه فلسفه "اتمی" در برابر "دترمینیزم" به رویش عنصر "سوبژکتیو" قوام بخشیده، امکان شکل گیری "شخصیت" و از آنجا "خودآگاهی" را فراهم می آورد، تعارض "افراد" را برطرف نکرد.

همانطور که در پایان نامه اش خاطر نشان کرده بود، مارکس طی یکسال فعالیت شدید مطبوعاتی، توجه خود را بسوی ارتباط عملی با جهان پدیداری معطوف می کند. اما با کمال میل از بسته شدن نشریه "راینیشه زایتونگ" استقبال کرده و بقول خودش "با اشتیاق فرصت را غنیمت داشته، از عرصه عمومی کنار کشیده و به پژوهش روآوردم. جهت رفع تردیدهایی که برمن هجوم آورده بودند، اولین اثری که دردست گرفتم، بررسی نقادانه فلسفه حقوق هگل بود." (مقدمه «سهمی بر نقد اقتصاد سیاسی»)

مارکس "نقد" را با مفهوم دولت شروع می کند که در واقع فصل نهایی کتاب هگل است. البته در خلال "نقد" اشاره می کند که گفتمان "جامعه مدنی" را در بخشی جداگانه پرورش خواهد داد. (ص ۸۲) معهذا بااینکه چنین مبحث جداگانه ای دراین دستنوشته ناتمام یافت نمی شود، وی در سراسر "نقد" به جامعه مدنی رجوع کرده و نقد موشکافانه دولت معاصر را فقط در ارتباط با آن قابل فهم می داند.

البته مارکس با تعریف هگل از جامعه مدنی مخالفتی ندارد. بطور خلاصه، هگل جامعه مدنی را عرصه نزاع همگانی ارزیابی می کند که در آن منافع "عام" بمعنی عمومیت یافتگی نفع خصوصی است. آنچه هگل "مجموعه نظام اخلاقی" می نامد، در جامعه مدنی بطور مفرط منقسم و خود گمگشته است، از خود بیرون است، "دولت خارجی" یا "مادی" است. از اینرو "جامعیت" یا "وهله اجتماعی"، حامل انبوهی از خصوصیات متعارض است. یعنی هنوز درمرحله انفصال بسر برده و وابسته به "ضرورت" است بطوریکه هگل آنرا "سیستم نیازمندیها" می خواند.

مارکس که در این دوره کوتاه اقامت در کروزناخ دهها کتاب درمورد تاریخ و تئوری سیاسی را مورد بررسی قرار داده بود، همانند هگل به این نتیجه رسیده بود که با پیدایش "جهان مدرن"، برای نخستین بار دولت سیاسی و جامعه مدنی از هم تفکیک شده اند. به باور وی، در جمهوری یونان، دولت سیاسی منطبق با ماهیت واقعی شهروند بود ولی انسان خصوصی برده بود. در "استبداد آسیایی"، دولت معرف اراده خصوصی فردی واحد بود و دولت سیاسی و مادی هردو دربندگی بسر می بردند. در قرون وسطا نیز عرصه خصوصی، مستقیما سیاسی بود. شکلبندی جامعه، مترادف محتوی مادی دولت بود. "انتزاع دولت فی نفسه، فقط به عصر مدرن تعلق دارد."

انقلاب فرانسه درحکم آخرین کنشی بود که طبقات سیاسی را به طبقات اجتماعی تبدیل کرد و "جدایی بین زندگی سیاسی و جامعه مدنی را به کمال رساند." دراینجا تمامی "آحاد مردم در بهشت جهان سیاسیشان برابرند درحالیکه در هستی زمینی اجتماع نابرابرند." لذا هستی سیاسی "موجودیتی آسمانی است، ماورای طبیعه جامعه مدنی است." (ص ۸۰) درنتیجه شهروندان دولتی و اعضای جامعه مدنی نیز ازهم جدا هستند.

دردرون فرد کشمکشی ذاتی بین شهروند سیاسی و انسان خصوصی وجود دارد. دولت سیاسی کمال یافته بمنزله هستی انتزاعی انسان است که با هستی مادی اش درتعارض بسر می برد. فردگرایی، اصل حاکم جامعه مدنی است. بنابراین، "بندگی شخصی هدفی غایی است درحالیکه فعالیت، کار، ضمیر و غیره در حکم ابزاراند." (ص ۸۱) درجاییکه دولت به اوج خود رسیده باشد، "انسان یک زندگی دوگانه دارد… درجامعه سیاسی خود را موجودی اشتراکی می انگارد ولی درجامعه مدنی بعنوان فردی خصوصی فعالیت می کند." در چنین اوضاعی "تنها رابطی که آنها را بهم پیوند میزند ضرورت طبیعی، نیاز و نفع خصوصی است؛ حفاظت از مالکیت و خویشتن خودخواهشان." («درباره مساله یهود»، کلیات آثار ۳، ص ۱۵۴)

جامعه مدرن ذات عینی انسان را همچون عنصری خارجی و مادی از او جدا می سازد. این ماهیت انسان نیست که بعنوان فعلیت حقیقی او شناخته می شود. فرد بسان "فردی اجتماعی" ادراک نمی گردد. لذا "خاص" و "عام" با اینکه ارتباطی متقابل داشته و یکدیگر را مشروط می کنند، نافی همدیگرند. هدف، رفع تعارض خاص و عام است. اما در جامعه مدنی، جاییکه افراد "بورژوا یا شهروند از بند رسته اند"، هدفشان "با عامیتی وساطت می شود که خود یک وسیله است."

وقتیکه نیازمندیها و ابزار کیفیتی انتزاعی پیدا کنند، "انتزاع" به خصیصه روابط متقابل افراد با یکدیگر تبدیل می گردد. دراینجا "خرد جمعی" نیز خود را بصورت عمومیتی تجریدی تصریح می کند که از نظارت اعضای اجتماع خارج است. مارکس و هگل در تفیهم کلیه موارد بالا اتفاق نظر دارند. ریشه اختلاف مارکس با هگل در چگونگی رفع تعارضات جامعه مدنی نهفته است.

بدیده مارکس، هگل درعین اذعان به خصلت اتمی اجتماع معاصر، درصدد است که مجموعه پراکنده عرصه های تضادمند خصوصی را در کلیتی انتزاعی متحد کند. "ماتریالیزم" جامعه مدنی نیازمند روح و عقلی جامع است. اما هگل "ذهن عام" را در "خودآگاهی بالفعل شهروندان و روح اجتماعی آنان" جستجو نمی کند. خود هگل تایید می کند که دولت از سویی درحکم "ضرورتی خارجی" و قدرتی مافوق است اما ازسوی دیگر استدلال می کند که دولت غایتی است که دربطن جامعه مدنی حضور داشته و توانمندیش وابسته به وحدت اهداف عام اش با منافع خاص افراد می باشد.

مارکس دراین ادعای هگل تعارضی حل ناشدنی را تشخیص میدهد و تاکید می ورزد که یک عامل وحدت بخش خارجی نمی تواند واسطه دوگانگی انسان بمثابه یک "بورژوا" و یک "شهروند" باشد، چراکه یکی در درون خود آرزوها، آمال، نیازمندیها و انتظارات دیگری را برآورده نمی کند. انسان بیش از یک "شهروند" و زندگی انسانی فراتر از موجودیت سیاسی است.

لذا بعوض یک دولت سیاسی، مارکس مفهوم دموکراسی اجتماعی را طرح می کند که از خصلتی سیاسی برخوردار نیست. بدیده وی، "دموکراسی سیاسی" با اینکه در مقایسه با حکومت مطلقه قدم تاریخی بزرگی به جلو می باشد، هدف آزادی اجتماعی نیست. انقلاب فرانسه "روح سیاسی" را آزاد کرد ولی نتوانست عناصر مادی و معنوی سازای جامعه مدنی را به آزادی برساند. در یک دموکراسی سیاسی، انسان قدرتی والاست اما همچون انسانی که "خود را گم کرده ، بیگانه شده و تحت سلطه شرایطی غیر انسانی قرار گرفته باشد. یعنی انسانی که هنوز همنوعی واقعی نیست."

بنظر وی، خصیصه بنیادین "دموکراسی حقیقی" دراینست که انسان هستی انسانی یافته باشد حال آنکه او در سایر اشکال فقط یک هستی حقوقی دارد. در این دموکراسی، اصول صوری و مادی قرین یکدیگرند؛ یعنی هم شکل است و هم محتوا که وهله حاکم برآن دیگر دولتی انتزاعی نیست. بنابراین مارکس نتیجه می گیرد که "در یک دموکراسی حقیقی، دولت سیاسی ناپدید می شود." (ص ۳۱)

مارکس بدلایلی که در حوصله این نوشتار نیست از انتشار این "نقد" در شکل کنونی اش منصرف شد. ولی بلافاصله پس از "اتمام" آن، درحین ادامه تحقیقاتش دوباره درگیر فعالیت مطبوعاتی گردید؛ ابتدا در "سالنامه های فرانسوی - آلمانی" و سپس در نشریه "وُروارت". او در جستاری «درباره مساله یهود» که درست پس از "نقد" بقلم کشید و دربهار ۱۸۴۴ منتشر ساخت، مضامین "نقد" را بازتولید می نماید.

او دراینجا دریکی از عالی ترین بیانات خود، سرشت ایجابی آزادی را بدین نحو توصیف میکند: "فقط هنگامیکه فرد بالفعل انسانی، شهروند تجریدی را به خود بازگردانده باشد، وقتیکه توانمندی اجتماعی خویش را بوجهی ادراک و سازماندهی کرده باشد که دیگر قدرت اجتماعی همچون نیرویی سیاسی از او جدا نشده باشد، فقط درچنان موقعی است که رهایی انسانی کامل می گردد." (ص ۱۶۸)

۳ - نقطه عطفی در تکامل فکری مارکس

مارکس که فضای حاکم بر آلمان را خفقانی می دید و امکانی برای فعالیت آزاد نمی یافت، در اواخر اکتبر ۱۸۴۳ رهسپار پاریس می گردد. او قبل از حرکت در نامه ای به آرنولد روگه پاریس را "مرکز همایش اذهانی مستقل و واقعا متفکر" ارزیابی کرده و جهت تاسیس نشریه ای بقصد "نقد بی امان تمامی شرایط موجود"، اندیشمندانی چون فرئرباخ، پرودون و باکونین را به همکاری دعوت می کند. اما بزودی چنان تحول عمیقی در خودفهمی و پالایش افکار مارکس بوقوع می پیوندد که دیگر جمع و جور کردن گرایشاتی متعارض حول یک حرکت نظری و عملی جدید را ناممکن می سازد.

مارکس طی اقامت خود در پاریس (پایان ۱۸۴۳ تا ژانویه ۱۸۴۵)، بیش از ۹ دفتر یادداشت از خود باقی می گذارد که دربر دارنده مطالعه فشرده آثار نویسندگانی است همچون آدام اسمیت، دیوید ریکاردو، جیمز میل، سیسموندی، ژان باتیست سی، مک کلوخ، بنتهام، فردریک انگلس و غیره. این یادداشتها همچنین حاوی مطالعه مجدد «پدیدار شناسی روح» هگل، بویژه فصل نهایی آن، "دانش مطلق"، است. ماحصل این مطالعات، نگارش کتاب نسبتا کاملی است که به «دستنوشته های اقتصادی - فلسفی ۱۸۴۴» شهرت یافته اند. او این اثر بنیادین را بین آوریل و اوت بقلم کشید و در فوریه ۱۸۴۵ با ناشری در دارمشتات قرارداد چاپ آنرا امضا کرد که بدلایلی عملی نگشت.

مطالعه دقیق این دستنوشته ها معلوم می سازد که مارکس با این اثر منظومه فکری جدیدی را پایه گذاری می کند که در سراسر عمر خود بدان وفادار می ماند. عمیق ترین دستاورد وی ارائه برداشت کاملا نوینی از آزدی است که در پرتو ادراک رابطه انسان با "کار" قابل تشخیص میباشد. او اذعان می کند که کشف نیروی کار توسط اسمیت و ریکاردو حاوی نقطه عزیمتی تازه بود. اما اقتصاد سیاسی، "کار" را صرفا بعنوان "جوهر" یا منشا ثروت و ارزش ادراک می کند، درحالیکه مارکس این جوهر را همچنین بعنوان "سوژه" معرفی می نماید.

بقول او، اقتصاد سیاسی انسان را فقط بمثابه "کارگر" یا فعله مد نظر دارد. لذا بیرون از محیط کاری، وضعیت وی را به "قانون جزایی، پزشکان، دین، جدولهای آمار، سیاست و سرپرستان خانه بینوایان" واگذار می نماید. بنابراین ضروری است که به ورای اقتصاد سیاسی رفته و پرسش کنیم: "در سیر تکامل انسان، نزول قسمت اعظمی از بشریت به کار انتزاعی چه معنایی دارد؟" (کلیات آثار ۳، ص ۲۴۱) یعنی چرا "ماده ای مرده بر انسان سلطه ای کامل پیدا کرده است"، (ص ۲۶۷) چرا "بی ارزش شدن جهان انسانی با رشد ارزش درجهان اشیا ارتباطی مستقیم پیدا کرده است"، (ص ۲۷۲) چرا انسان هرچه بیشتر تلاش می کند، سیطره جهان مصنوعات بیگانه ای که می آفریند توانمندتر شده و دنیای درونی اش فقیرتر می گردد؟ "اقتصاد سیاسی با بی توجهی به رابطه مستقیم کارگر (کار) با تولید، بیگانگی نهفته در سرشت کار را پنهان می سازد." (ص ۲۷۳) پس باید پرسید: "رابطه اساسی" کاری چیست و بیگانگی انسان ازکجا ناشی می گردد؟

به باور مارکس، فردیت یافتگی انسان با خلاقیت وی قابل شناسایی است. محصول کنش انسانی در یک فرآورده، یا "ابژه" نمادین می شود. سوژه انسانی از اینطریق است که "عینیت" یافته و به یگانگی می رسد. هستی فعال انسان درخلال باروری وی و با میانجیگری داده های طبیعت، ارتباط یابی فرد با "سرشت ذاتی" و خویشتن خویش را بهمراه می آورد و معرف انکشاف انرژیهای جسمانی و فکری اوست. انسان از اینطریق "شمولیت" یافته و خود را موجودی آزاد می یابد. کنش آزاد، آگاه، داوطلبانه و هدفمند، ضرورت وجودی انسان است و صرفا جنبه ای ابزاری ندارد. یعنی مفهوم هستی، تلاش برای معاش و ملازمات زندگی نیست بلکه بارآوری، خود "غایت خویش" است. پس "انسان حتی وقتیکه از نیاز جسمی مبرا باشد نیز تولید می کند، و موقعی حقیقتا تولید می نماید که از چنان نیازی رهایی یافته باشد." (ص ۲۷۶)

درعین حال انسان موجودی "نوعی" است. رابطه فرد با خودش ازطریق ارتباط با فردی دیگر عینی و بالفعل می گردد. فعالیت بارآور نه فقط رابطه فرد با فرآورده اش، که رابطه افراد دیگر را نیز با فعالیت و محصول خویش برقرار می سازد.

برخلاف اقتصاد سیاسی که با "مالکیت خصوصی" آغاز بکار می کند ولی قادر به توضیح علل پیدایش آن نیست، مارکس با شروع از سرشت کار و خودارتباطی انسان، مستدل می سازد که "مالکیت خصوصی محصول، نتیجه و پی آمد کار بیگانه شده، و ارتباط بیرونی انسان با طبیعت و با خویش است." (۲۷۹) این روش طرح مساله، پاسخ خود را نیز درخود دارد چراکه "وقتی صحبت از مالکیت خصوصی است، بنظر می رسد که با چیزی خارج از انسان سروکار داریم. [اما] وقتیکه از کار حرف می زنیم، مستقیما با خود انسان روبرو هستیم." (ص ۲۸۱)

مارکس باچنین برداشتی خود را نه فقط از اقتصاد سیاسی، بلکه از همه گرایشات سوسیالیستی و کمونیستی زمانش متمایز می کند. بعوض "نفی" مالکیت خصوصی، که واسطه ای ضروری است، "نفی نفی"، یا نفی خود آن واسطه را بعنوان یک "اومانیزم ایجابی" برنشانده و ابراز می دارد که این اومانیزم خود را "هم از ایده آلیزم و هم از ماتریالیزم متمایز کرده و درعین حال حقیقت متحد کننده هردوی آندوست." (ص ۳۳۶)

بدین منظور، مارکس با آن "کمونیزم کاملا مبتذل و تهی فکری که یکسره نافی شخصیت انسان است" مرزبندی کرده و عنوان می کند که این کمونیزم انتزاعی "مقوله کارگر را رفع نمی کند بلکه به تمامی انسانها گسترش می دهد."(ص ۲۹۴) درچنین منظری، جامعه درحکم یک سرمایه دار کل تجریدی است و خصلت بیگانه اجتماع با جهان اشیا و طبیعت را دست نخورده باقی می گذارد. "جامعه، اجتماع کار و برابری دستمزدهاست که از سوی سرمایه اشتراکی، از سوی جامعه بمثابه سرمایه دار عمومی، پرداخت می شود." (همانجا)

بنابراین هردوسوی رابطه سرمایه و کار تاحد جامعیتی کاذب ارتقا یافته است. کار بعنوان وضعیتی که همگان را دربر می گیرد و سرمایه بعنوان عمومیت رسمیت یافته قدرت اجتماع! آنچه مارکس بعنوان یک جامعه کاملا آزاد تعریف می کند، بمعنی "رهایی کامل کلیه کیفیتها و حواس انسانی" است. در اینجا شکل تعاون و ارتباط پذیری انسانها با رفع کامل ازخودبیگانگی و ماهیت آزادنه تعاون همخوانی دارد.

اما فعالیت و بهره مندی اجتماعی بهیچوجه فقط در فعالیت مادی خلاصه نمی شود و همواره درشکل فعالیتی که مستقیما اشتراکی است نمادین نمی گردد. از همین روست که مارکس هشدار می دهد: "از همه مهمتر اینست که ما باید از استقرار مجدد 'جامعه' بمثابه یک انتزاع در مقابل فرد پرهیز کنیم. فرد، هستی اجتماعی است. بنابراین، بیان زندگی اش، حتی اگر درشکل مستقیم نمادی اشتراکی پدیدار نگردد، و در همکاری با دیگران هم انجام نگیرد، مبین و موُید هستی اجتماعی است." (ص ۲۹۹)

همانطور که مشاهده شد، بدیده مارکس انسان از "فردیتی خاص" برخوردار است و "درست همین مشخصه است که به او فردیت می دهد؛ فردیت واقعی موجودی انسانی." انسان در عین حال یک "کلیت"، یک "ایده آل جامع" است. "موجودیت سوبژکتیو" اجتماعی که "برای خود" تجربه و تفکر شده و "تجسم تمامیت هستی انسانی" باشد. تنها برمبنای چنین دیدگاهی است که می توان "جامعه" را بعنوان "وحدت انسان و طبیعت"، و بستر رهایی همگانی و فردی شناسایی کرد.

مارکس بلافاصله پس از نگارش این دستنوشته ها، هم مجددا درگیر فعالیت "عملی" منجمله درگیری مطبوعاتی گشت و هم ضروری دانست که دیدگاه جدید خود را از سایر گرایشات نظری زمانش تفکیک کند. «خانواده مقدس»، «ایدئولوژی آلمانی» (بعضا با همکاری انگلس) و نیز «فقر فلسفه»، همگی آثاری بودند که مارکس، طی دو سال (۱۸۴۷-۱۸۴۵) به نگارش درآورد که کلیه جریانهای "پسا هگلی" منجمله فوئرباخ و نیز گرایشات سوسیالیستی، بویژه پرودون، را مورد بررسی و نقدی همه جانبه قرار می دهند.

فعالیتهای شبانه روزی مارکس درآستانه انقلابات ۱۸۴۸، همکاری و سپس هدایت فکری سازمانهای نوبنیاد و روبه رشد کارگری در سراسر اروپا، همچنین سردبیری نشریه "راین جدید"، کار تحقیقاتی به شیوه سابق را عملا غیر ممکن ساخته بود. معهذا، مارکس با نگارش «مانیفست کمونیزم» که در فوریه ۱۸۴۸ انتشار یافت، هم از جنبه نظری و هم عملی، کل جهان را برای همیشه دگرگون ساخت. ضروی است که نقطه اوج این "بیانیه" و فرجامین کلامش را دوباره بازگو نمود تا "مارکسیزم مارکس" با جریانهای "پسا مارکسیستی" شناخته نگردد: " درعوض جامعه کهن بورژوایی، بهمراه طبقات و تعارضات طبقاتی اش، تعاونی خواهیم داشت که در آن تکامل آزادانه هر فرد، شرط تکامل آزاد همگان باشد."

۴ - «گروندریسه»، ثمره یک دهه تلاش

شکست انقلابات ۱۸۴۸ و سپس کودتای ناپلئون و الغای جمهوری فرانسه که موجی از خفقان و سرکوب را بدنبال داشت، منجر به تبعید همیشگی مارکس به انگلیس گردید. (مه ۱۸۴۹) همانطور که خود او در مقدمه «سهمی بر نقد اقتصاد سیاسی» (۱۸۵۹) بازگو می کند، این وقایع "موجب قطع پژوهشهای اقتصادی ام گردید که فقط در لندن در ۱۸۵۰ می توانستم از سر بگیرم." منابع عظیم موجود در کتابخانه موزه بریتانیا و نیز خود انگلیس بعنوان آزمایشگاه کلاسیک جامعه سرمایه داری، "مرا ترغیب کرد تا دوباره از اول شروع بکار کرده و منابع جدید را بدقت وارسی کنم."

درمجموع دهه ۵۰ علیرغم مشقات بی پایان مالی و مرگ دو فرزندش، سالهای پرباری در بیوگرافی نظری مارکس به شمار می آید. در عین حال او بیش از ۱۰ سال برای "نیویورک دیلی تریبون" مقاله می نوشت و ازینرو مجبور بود برای ادامه کار تا دیروقت در موزه بریتانیا بماند. طی این دهه، دهها دفتر یادداشت از مارکس بجای مانده است. «گروندریسه» که شامل ۸ دستنویس است و بین اوت ۱۸۵۷ و ژوئن ۱۸۵۸ بنگارش درآمده، معرف نقطه اوج خلاقیت فکری مارکس در این دوره می باشد.

ظاهرا بحران اقتصادی ۱۸۵۷ که منجر به سقوط موسسات مالی گردیده و مبادلات بانکی را متوقف ساخته بود، انگیزه اصلی مارکس در نگارش «گروندریسه» بوده است. همانطور که از نامه او به انگلس برمی آید (دسامبر ۱۸۵۷)، پیش بینی رخدادهای جدید اجتماعی ناشی از بحران، مارکس را بر آن می دارد تا چکیده ای از نتایج تحقیقاتش را دراختیارعموم قرار دهد: "من دیوانه وار مشغول کار شبانه روزی جهت جمع آوری پژوهشهای اقتصادیم می باشم بلکه بتوانم قبل از فرارسیدن طوفان، حداقل طرح کلی آنرا روشن کنم." ( کلیات آثار ۴۰، ص ۲۱۷)

صرفنظر از مجادلات نظری عصر حاضر پیرامون «گروندریسه»، همگان برسر یک چیز توافق دارند؛ اینکه این اثر، "کار یک نابغه" بوده و انتشارش بر روی "کارگاه خلاق فکری" مارکس پنجره جدیدی را گشوده است. فوران "خودانگیختگی فکری" مارکس که بیش از ۸۰۰ صفحه را درمدتی کوتاه به قلم کشید، حاوی فشرده ترین مفاهیم نظری، منجمله مقدمه وسیع و عمیقی درمورد روش دیالکتیکی بررسی و ارائه نقد اقتصاد سیاسی است.

گفتمان حاضر که صرفا از دریچه طرح موضوع "فردیت آزاد" در کانون اندیشگی مارکس به «گروندریسه» می نگرد، نه توان واکاوی جامع آنرا دارد و نه امکان دنبال کردن مباحثی که از پس انتشارش درگرفت. بهر رو، نخستین پرسش «گروندریسه» اینست که نقد اقتصاد سیاسی را ازکجا باید آغاز کرد؟ این نقطه آغاز دربر گیرنده مبحث پیچیده ای است که آنرا با "متد" یا روش فکری مرتبط می سازد. شاخص اصلی دیدگاه مارکس "جامعیتی انضمامی" است. ازاینرو وی در این مقدمه دو نظریه را به نقد می کشد؛ یکی نظریه ای که با "فرد" بعنوان واحدی خودکفا شروع می کند و دیگری دیدگاهی که با "اجتماع" بسان "سوژه ای واحد."

بدیده او، خاستگاه نظریه اولی "جامعه مدنی" معاصر است و ژان ژاک روسو نماینده آنست. "معاهده اجتماعی" روسو، سوژه هایی که طبیعتا مستقلند را بواسطه یک معاهده وارد یک ارتباط و ائتلاف عمومی می کند. (ص ۸۴) اما خود این فرد خودمختار موُلفه اجتماعی است که برخلاف عهد کهن، دیگر جزو متعلقات یک مجموعه معین و محدود نیست بلکه فردی منفصل شده از پیوندهای طبیعی و انقیاد بی واسطه است؛ فرد "ایده آل" قرن هجدهم و مورد نظر آدام اسمیت و ریکاردو است. اما دیدگاهی که با "جامعه" و یا "جمعیت" شروع بکار می کند نیز "نگاهی نادرست و اسپکولاتیو" نسبت به جامعه دارد که شامل ادیبان سوسیالیست و اقتصاد دانانی مثل ژان باتیست سی می گردد. (ص ۹۴)

با وجودیکه شروع از جمعیت بظاهر واقعی و انضمامی بنظر می رسد، اما بررسی دقیقتر نشان می دهد که جمعیت بمحضی که طبقات اجتماعی را از آن حذف کنیم، یک "انتزاع" است. خود این "طبقات" نیز واژه ای بی معنی است مگر آنکه با عواملی که برآن تکیه دارند، مانند کار دستمزدی، سرمایه و غیره آشنایی پیدا کرده باشیم. بنابراین چنان شروعی بمعنی "مفهومی آشفته از کلیت" است. (ص ۱۰۰) پس ضروری است که بواسطه تعینات بعدی و توسل به تجزیه و تحلیل، از این برداشت متصورا انضمامی بسوی مفاهیم ساده تر و تجریداتی بسیط تر حرکت کرد تا بتوان به ساده ترین تعینات رسید.

از آنجا می بایست مسیر حرکت را از نو تعقیب کرد تا اینکه بالاخره بار دیگر به جمعیت رسید. ولی اینبار بعنوان جامعیت پربار تعینات و روابطی چند جانبه. یک امر انضمامی موقعی واقعا چنین است که "ترکیبی از تعینات همه جانبه بسیار و ازاینرو وحدت عواملی گوناگون" باشد. (ص ۱۰۱) چنین روشی "نتیجه فرآیندی فکری " بنظر می آید، اما در حقیقت بمنزله نقطه شروع در واقعیت و لذا همچنین در مشاهده و ادراک است.

بطور کلی، هرچه بیشتر به گذشته تاریخ جوامع برگردیم، فرد و لذا فرد بارآور، بیشتر به یک مجتمع کلان وابستگی دارد؛ چه در خانواده، چه در قبیله و چه در اشکال مختلف جوامع اشتراکی. "فقط در قرن هجدهم، در 'جامعه مدنی' است که اشکال متنوع پیوند اجتماعی دربرابر فرد بسان وسیله صرف امیال خصوصی وی، بعنوان ضرورتی خارجی، قرار می گیرند. اما عصری که چنین خاستگاهی را می آفریند، یعنی خاستگاه فرد منزوی، در عین حال دقیقا عصر پیشرفته ترین روابط اجتماعی است. موجود انسانی… فقط در بینابین اجتماع می تواند بخود فردیت ببخشد." (ص ۸۴) بنابراین هرگاه صحبت از "تولید" می شود، مقصود افرادی هستند که در درون جامعه تولید می کنند؛ یعنی افرادی اجتماعی. جامعه از آحاد جداگانه تشکیل نشده و حاصل جمع کمی افراد نیست بلکه مبین مجموعه روابط متقابل بین آنهاست. (ص ۲۶۵)

عصر جدید با اضمحلال کلیه روابط ثابت وابستگی شخصی، درحین ایجاد "فردی خودبنیاد"، همه جانبه ترین و گسترده ترین نوع وابستگی متقابل افراد را نیز بوجود می آورد. یعنی خود "نفع خصوصی"، واقعیتی است که توسط اجتماع به تعین رسیده. نکته در اینجاست که وارستگی فرد از کلیه اشکال مستقیم وابستگی به همبایی، با اینکه عامل "سوبژکتیو" یا ذهنیتی که خود را آزاد شده می پندارد را بهمراه می آورد، در عین حال درحکم "وابستگی عینی" فرد به کلیتی "نامرئی" و انتزاعی است.

به باور مارکس، این "استقلال ذهنی" نسبت به پیوندهای خونی، "طبیعی" و ارباب و رعیتی رجحان دارد و می تواند زمینه ساز "مرحله"ای عالی تر باشد که تحت آن "فردیت آزاد، متکی به رشد جامع افراد" بوده و "بار آوری اشتراکی و اجتماعی" را تابع چنان رشدی می کند. معهذا "آزادی واقعی" تنها در صورتی تحقق می یابد که با "خود واقعیت بخشی" یا "عینیت یابی سوژه" توام باشد. (ص ۶۱۱)

اما در اجتماع حاضر، بین "ذهنیت " و "عینیت" هیچ تعاملی برقرار نیست. در زمان ما "وابستگی متقابل و همه جانبه افرادی که نسبت به یکدیگر بی تفاوتند، شاکله پیوند اجتماعی آنها می باشد. ارزش مبادله واسطه این پیوند اجتماعی است." ( ص ۱۶۵) ارزش مبادله "عمومیتی" است که بواقع ویژگی و فردیت را "نفی" می کند. در اینجا خصلت اجتماعی فعالیت و نیز شکل اجتماعی فرآورده بسان "شیئی بیگانه و عینی" درمقابله با فرد اعلام وجود می کند. انگار که این واسطه خود محصول و تابع روابط متقابل بین آنها نیست بلکه از "وجودی مستقل" برخوردار است. این شئ "خودمختار" شده معرف "استحاله پیوند اجتماعی افراد به پیوند اجتماعی بین اشیا " است.

پس درواقع آنچه جایگزین نهادهای فرافردی اجتماع کهن گردیده، شکل جدیدی از یک مجتمع کلان و عمومیت یافته است که شالوده وابستگی انسان معاصر را تشکیل می دهد. وابستگی فردی و پیوند اجتماعی آنها همانند گذشته تعین یافته است اما برخلاف سابق این نه یک وابستگی شخصی بلکه مصلوب شدن به روابطی عینی است که از کنترل آنها خارج شده و بر آنان حاکمیت یافته است. بقول مارکس، "اکنون افراد زیر سلطه تجریدات بسر می برند." ( ص ۱۶۴)

این مناسبات نوین هم در خودآگاهی افراد تجسم می یابد و هم بشکلی "ایده آل" در مفاهیم اقتصادی، حقوقی و سیاسی. به تعبیر آدام اسمیت، در اینجا هرفرد با پیگیری منافع خصوصی خود، بدون آنکه خود اراده کرده یا دانسته باشد، منافع عمومی را به پیش می برد. ولی درحقیقت، در این "نزاع همگانی"، در این "رقابت آزاد"، هرفرد با دنبال کردن منافع خود متقابلا مانع تایید دیگران می گردد. بطوریکه بعوض تصدیق "وجه عام" با "سلبیتی عمومی" روبرو می گردیم! در این قاعده، نفع عام در حکم عمومی کردن منافع خودپوی خصوصی است.

شکل کلی معامله متقابل بین افراد، بدون هیچ تمایزی، برابری صوری آنها را بر می نشاند. دراین معامله گری افراد بطور متقابل برای رسیدن به امیال خود، خویشتن را ابزار تحقق منافع دیگران می کنند و دیگران را وسیله اهداف خود می نمایند. هر فرد در آن واحد هم "وسیله" و هم "هدف" است؛ رابطه ابزاری واسطه "برای خود" و "برای غیر" بودن می شود. لذا فرد، در خودآگاهی اش به این ادراک باژگون دست می یازد که برآورده کردن منافع شخصی اش، بمنزله حذف تعارضات اجتماعی است.

درعین حال، در انجام معامله، هریک از افراد در ذهن خود چنین می پندارد که "سوژه ای" ویژه و چیره است. لذا بهمراه برابری، "آزادی" فردی نیز برقرار شده است. مراوده ای آزادانه و داوطلبانه که نه تقلبی در آن صورت پذیرفته است و نه اعمال زوری. در نتیجه، درحالیکه شکل این مراوده متقابل "برابری" طرفین را بر می نشاند، "آزادی" ماهیت انرا رقم می زند! پس "آزادی و برابری" بسان "ایده هایی ناب"، بعنوان "بیان ایده آل" روابط اجتماعی موجود، محترم شمرده شده و در "وهله حقوقی" انسان نمادین می گردند.

ولی مبادله "برابر نهاده ها" که متصورا بر پیشنهاده مالکیت بر محصول کار فردی یا کار عینیت یافته فردی بنا شده و توسط قانون بعنوان "اراده عام" شناسایی گردیده، در حقیقت بمعنی دیالکتیک ضروری استحاله مالکیت فردی به "جدایی مطلق کار و مالکیت، و تصاحب کار غیر بدون مبادله برابرهاست." ( ص ۵۱۴)

بطور کلی، مبادله کالایی متعلق به فرایند گردش است که پس از خروج از تولید و ورود به بازار، دوباره به مبدا، به روند تولید، باز می گردد. اما فرآیند گردش حاوی بُعد دومی است که هیچگاه از فرآیند تولیدی خارج نشده و دائما درخلال تولید جریان دارد. این بُعد دوم، شامل آن بخش از سرمایه ای است که با ظرفیت کاری مبادله می شود. اما محتوای این مبادله درست خلاف "قانون مبادله برابرها" را به اثبات رسانده و نشان می دهد که ارزش مبادله صرفا معرف یک برابری صوری است. در درجه اول، آنچه در اینجا معاوضه شده، مبادله مستقیم سرمایه با کار نیست بلکه مبادله بنیه کاری با محصولاتی است که خود تجسم کار عینیت یافته اند؛ مبادله محصول کار با کار زنده که جهت بازتولید و بقای ظرفیت کار زنده پرداخت می شود. درعوض آنچه سرمایه دریافت می کند، نه ارزش مبادله بلکه ارزش مصرفی بنیه کار است. در درجه دوم، ارزش ظرفیت کار، نیرویی ارزش افزاست .

پس در این مبادله کارگر معادل زمان کاری عینیت یافته خود را دریافت می کند، درحالیکه جوهری ارزش آفرین یا زمان کار زنده ارزش افزایش را پیشکش می کند. "او خود را بعنوان معلول می فروشد و بمثابه فعالیت، جذب پیکر سرمایه بعنوان علت می گردد. لذا مبادله [آزاد] به ضد خود بدل گشته و قوانین مالکیت خصوصی - آزادی، برابری، مالکیت - مالکیت بر کار خود و آزادی جابجا کردنش، به خلع ید از کارگر و سلب مالکیت از کارش تبدیل می شود. بطوریکه بمثابه مالکیتی بیگانه خویشتن را بدان مرتبط می کند." ( ص ۶۷۴)

همانطور که از متن بالا بر می اید، درواقع این افراد نیستند که به آزادی رسیده اند، بلکه آزادی رقابت معرف آزادی حرکت سرمایه و "خود ارتباطی" آن می باشد. از اینرو ضروریست که جزمیات ثبات یافته ای که حذف رقابت آزاد را با نفی آزادی فردی مترادف می دانند، از ذهنیت زدوده و تصریح کنیم که این نوع آزادی بمعنی تعلیق کامل آزادی فردی و انقیاد کامل فردیت زیر سیطره شرایطی اجتماعی است که به شکل قدرتهایی عینی پدیدار گشته اند. اینکه روابط بین خود افراد به قدرتی بر فراز آنها تبدیل شده و بر آنان تسلط یافته "نتیجه محتوم این امر است که فرد آزاد اجتماعی نقطه شروع نیست." ( ص ۱۹۴)

مارکس درعین شروع از این "نقطه آغاز" بعنوان پیشنهاده ای اساسی، بر این باور است که "تکامل دائمی توانمندیهای بارآور فردی" هم ابتدا و هم انتهاست؛ لذا لزوم فراروی از آن نقطه شروع؛ چرا که تلاش برای تحقق بخشیدن به این پیشنهاده ضروری، خود موُید آنست که افراد کماکان درکشاکش ایجاد شرایط زیست اجتماعی خویش اند، ولی هنوز زندگی کردن برشالوده چنین شرایطی را آغاز نکرده اند.

در حقیقت در چشم انداز مارکس، "مقصد" یا "پایانی" درکار نیست. برای همین در «گروندریسه» اعلام می کند که "تکامل کلیه توانمندیهای انسانی، بخودی خود پایانی در خویش است که با معیارهایی از پیش معین شده قابل سنجش نیست." این قلمروی کاملا نوین است که در آن انسان برای "آنچه شده است تکاپو نمی کند، بلکه در حال حرکت مطلق شدن است." (ص ۴۸۸)


۵ - کلام آخر: از «گروندریسه» تا «سرمایه» (۱۸۸۳ - ۱۸۶۱)


دانسته است که مارکس «گروندرسیه» را منتشرنکرد. آنچه یکسال بعد (۱۸۵۹) تحت عنوان «سهمی بر نقد اقتصاد سیاسی» در فصولی جداگانه به چاپ رسید، بهمراه یک مقدمه جدید، شامل ۳ فصل "کالا"، "پول" و "سرمایه" بود. اما یکم، باید خاطرنشان کرد که مارکس تنها دو فصل اول آنرا منشر ساخت؛ دوم اینکه از کل «گروندریسه» فقط فصل فشرده و بازنویسی شده "پول" را بازتولید نمود؛ و سوم و از همه مهمر اینکه اینبار ارائه نقد اقتصاد سیاسی را با "کالا" آغاز نمود.

همانطور که خود وی در مقدمه این اثر اظهار می دارد "من نظام اقتصاد بورژوایی را به ترتیب زیر مورد بررسی قرار می دهم: سرمایه، مالکیت بر زمین، کار دستمزدی، دولت، تجارت خارجی، بازار جهانی." سپس ادامه می دهد که "متن کلی این طرح هم اکنون دراختیار من است، اما بصورت دستنویس هایی که برای انتشار نگاشته نشده بودند." زیرا "ملاحظات بعدی به من نشان داد که پیش بینی نتایجی که هنوز می باید به اثبات برسند قابل ایراد است، و خواننده ای که قصد دنبال کردن من را دارد می باید راه خود را از خاص به عام بازکند."

اینکه مارکس تا چه حد به آن "طرح کلی" که ۶ مبحث جامع را شامل می گشت وفادار ماند در توان گفتمان حاضر نیست. قدرمسلم اینکه کلیه آن مباحث در صورتبندی ۳ جلد «سرمایه» و نیز «تاریخ تئوری» بنوعی منظور و ترکیب شده اند. بهر حال چه «گروندریسه» را بعنوان "پیش نویس اول" کتاب «سرمایه» استنباط کنیم و چه «سهمی بر نقد اقتصاد سیاسی» را "متن اولیه" آن بدانیم، مارکس بین سالهای ۱۸۶۱ تا ۱۸۶۶ سه پیش نویس دیگر را بقلم می کشد که تازه طی سه دهه اخیر برای اولین بار به چاپ رسیده اند. این ۳ پیش نویس شامل دستنوشته های ۶۳-۱۸۶۱، ۶۵-۱۸۶۳ و ۱۸۶۶ می گردند.

بهر تقدیر، مارکس اولین جلد «سرمایه» را در ۱۸۶۷ منتشر ساخت. اما تا آخر عمر (۱۸۸۳) مشغول تصحیح، تدقیق و تکمیل کل «سرمایه» بود. شاید بیماری های متعدد، فعالیتهای نظری و عملی در تاسیس "بین الملل اول"، بویژه در حین و پس از "کمون پاریس" (۱۸۷۱)، تاحدی به وی فهمانده بود که ممکن است عمر کوتاهش امکان انتشار جلدهای بعدی «سرمایه» را ندهد. با این حال مارکس تا آخرین لحظات زندگی دست از پژوهش و نگارش نکشید و تاجای ممکن بسیاری از ملاحظاتش را در تغییرات متعدد همان جلد اول وارد می کرد.

باید تاکید کرد که مارکس پیش نویس های «سرمایه» را کاملا برعکس طرح نهایی انتشار آن نوشته بود. یعنی ابتدا «تاریخ تئوری» ( موسوم به «تئوری های ارزش اضافی»)، سپس مضامین جلدهای سوم و دوم (با قدری پس و پیش) و درآخر پیش نویس جلد اول را به نگارش درآورده بود. ( نگاه کنید به نامه مارکس به زیگموند شوت، ۳ نوامبر ۱۹۷۷‪,‬، کلیات آثار ۴۵، ص ۲۸۶ )

بنابراین مارکس نه فقط بر ساختمانبندی کل «سرمایه» وقوف کامل داشت، بلکه با عبور از چنین فرایندی بود که جلد اول را نوشت. حتی در بررسی جلد اول نیز باید خاطر نشان کرد که وی فصل اول را نه در ابتدا بلکه در انتهای کار به پایان رساند. نوشته حاضر که صرفا از زاویه ای معین به «سرمایه» نگاه میکند نه مجال و نه استطاعت واکاوی جامع این بزرگترین اثر مارکس را دارد. لذا تمرکز اصلی گفتمان کنونی عمدتا بر روی فصل اول است که بین چاپ اول تا چاپ فرانسوی اش (۸۵-۱۸۸۲) بارها درآن تجدید نظر شد. یکم، آنچه در اصل یک فصل بود، به ۳ فصل بسط پیدا کرد؛ دوم، آنچه تحت عنوان "شکل ارزش" ضمیمه فصل اول بود، درخود آن فصل ترکیب گردید؛ و سوم، قسمت چهارم آن فصل، "بتوارگی کالایی"، انکشاف و تکامل یافت.

همانطور که خود مارکس در مقدمه چاپ اول اظهار می دارد: "در کلیه علوم، نقطه شروع همواره دشوار است. بنابر این فهم فصل اول، بویژه قسمتی که کالاها را تجزیه و تحلیل می کند، معرف بیشترین دشواریها خواهد بود." ( ص ۸۸) سپس ادامه می دهد که عقل بشر بیش از ۲۰۰۰ سال است که بدون نتیجه درپی ادراک ماهیت "شکل ارزشی" بوده است چراکه "مطالعه کل یک بدنه آسان تر از سلول های آنست. مضافا اینکه در تجزیه و تحلیل صورتبندیهای اقتصادی نه از میکروسکوپ و نه از معرف های شیمیایی کمکی بر می آید. در اینجا قوه انتزاع می باید جایگزین هردو شود." (ص ۹۰)

مارکس در عین اذعان به دشواری فصل اول، بجای تن دادن به "عامیانه" سازی مفاهیم، با اعتماد به قدرت فاهمه خوانندگان «سرمایه» عنوان می کند که : " البته من خواننده ای را درنظر دارم که می خواهد چیزی بیاموزد و لذا برای خود فکر کند." (همانجا) اما چرا مارکس بجای شروع از فرآیند تولیدی، یا پول و استحاله اش به سرمایه، و یا "تاریخ" پیدایش و انباشت بدوی سرمایه ( قسمت نهایی کتاب)، با "کالا" آغاز می کند؛ یعنی با "ابتدایی ترین شکل" تجسم ثروت در جامعه سرمایه داری؟

به بیان خود او، درنظر اول، کالا یک چیز پیش پا افتاده و ساده فهم است. اینطور می نماید که کالا یک ابژه خارجی، یک شئ صاف و ساده و یک جنس قابل مصرف است که داری خواص جسمی و کیفیات ماده ای مفید می باشد. اما تجزیه و تحلیل و نفوذ مفهومی بدرونش نشان می دهد که کالا وحدت اضداد است. در درونش یک تعارض، یک دوگانگی، وجود دارد که بهنگام ارتباط یابی با کالا یا کالاهای دیگر نمادین می گردد؛ یعنی بسان کمیت معینی که حامل "ارزش مبادله" می باشد.

پس کالاها بمحض ظهور بعنوان ارزش مبادله از "کیفیت" و خواص طبیعی محموله ای که نیازی انسانی را برآورده می سازند به "کمیت" استحاله پیدا می کنند. در اینجا، در فعل مبادله کالایی، "تجردیدی کامل" صورت پدیرفته است. یعنی در کالا بمثابه ارزش مبادله، دیگر ذره ای ارزش مصرفی یافت نمی شود بلکه صرفا مقادیر متفاوتی از یک کمیت وارد معامله می گردند.

پس چنانچه از خاصیت یا مادیت محسوس یک کالا صرفنظر شود، آنچه باقی می ماند خصیصه عامی است که درهمه آنها مشترک است؛ اینکه آنها همگی حاصل "کار" انسان اند. اما نه همچون محصولات اشکال انضمامی و انواع معین کار، بلکه بعنوان نتیجه صرف کار یکسان و منجمد شده انسانی و بدون درنظر گرفتن چگونگی مصرف آن! کاری که جوهر ارزش را شکل می دهد، ظرفیت کاری انسان بعنوان یک نیروی کار مشابه است. بنابر این اگر مجموعه نیروی کار لحاظ شده در کلیه کالاهای یک اجتماع را درنظر بگیریم، با انبوه متراکم شده کاری تک ساحتی مواجه می گردیم که از آن فردیت زدایی شده است.

هر یک از این واحدهای کاری، همسان دیگری است که بعنوان کمیت های خالص مصرف نیروی کار با "زمان" اندازه گیری می شود؛ یعنی واحدی که مقدار ارزش را تعیین می کند، میزان کار اجتماعا لازمی است که برای تولیدش مصرف شده. این نیروی کار"عام"، کاری "خالص و ساده" است که خصوصیات و کیفیتهای افرادی که درحال کنشگری هستند را مدفون می سازد. آنچه بشمار می آید، "انسان ناب" یا انتزاعی است. پس معلوم می گردد که دوگانگی کالایی خود ناشی از دوگانگی کاری است که در تولیدش بکار رفته - کار معین انضمامی و کار تجریدی عامی که با هر کار دیگری "برابر" است.

کسانی که تا حدی با «سرمایه» مارکس آشنا هستند می دانند که مارکس سهم همه نویسندگانی که بنوعی در پیشبرد مفاهیم اقتصاد سیاسی موُثر بوده اند را ادا می کند. او حتی افرادی گمنام را مورد بررسی و تحقیق قرارداده و از آنها قدردانی می نماید. درهمه جا از اسمیت و ریکاردو بعنوان کاشفان "تئوری ارزش" نام می برد. اما وقتی به خصلت دوگانه کار می رسد، به صراحت اظهار می کند که: "من اولین کسی هستم که این ماهیت دوگانه کار مستتر در کالاها را نشان داده و مورد بررسی انتقادی قرار داده ام. از آنجا که این نکته برای فهم روش اقتصاد سیاسی حیاتی است، نیازمند واکاوی دقیقتر می باشد." (ص ۱۳۴) همانطور که مارکس بهنگام انتشار چاپ اول «سرمایه» درنامه ای به انگلس تاکید می ورزد تبیین ماهیت دوگانه کار یکی از "مهمترین نکات کتاب" است و "برای فهم کلیه داده ها اساسی است." بهمین خاطر " در همان ابتدای فصل اول ارائه شده." (۲۴ اوت ۱۸۶۷، کلیات آثار ۴۲، ص ۴۰)

ازسوی دیگر، وی از نخستین صفحات فصل اول توضیح داده بود که "ارزش مبادله فقط نحوه تجسم یابی، شکل پدیداری، چیزی است که در درونش نهفته"، تبلور جوهر اجتماعی کار همسانی است که در آن انباشت شده - یعنی "ارزش". پس ازآنجا که ارزش مبادله صرفا درحکم شکل ظهور ارزش می باشد، ضروری است که ماهیت ارزش را سوای شکل آن مورد بررسی قرار داد. مارکس کمی بعد عنوان می دارد که "وقتیکه در ابتدای این فصل باصطلاح معروف ابراز کردیم که یک کالا هم ارزش مصرف و هم ارزش مبادله است، به بیان دقیق، این اظهاری نادرست بود. یک کالا یک ارزش مصرفی یا ابژه مفید، و یک ارزش است." (ص ۱۵۲)

بنابراین تعارض "خارجی" بین شئ مصرفی و ارزش مبادله، از تعارضی "درونی"، یعنی از ماهیت ارزش، ناشی می شود. اجناس مصرفی موقعی شکل کالایی می یابند که محل ذخیره ارزش باشند. تنها در چنین صورتی است که به "دو شکل" مختلف، "شکل طبیعی" و "شکل ارزشی"، نمادین می شوند. شکل ارزشی درست نقطه مقابل اندام مادی و محسوس کالاهاست، یک "واقعیت خالص اجتماعی" و "ماورای طبیعی" است که در ارتباط اجتماعی بین کالا با کالا خود را ظاهر می کند.

بعقیده مارکس، تحلیل و توضیح این "شکل ارزشی" وظیفه ای است که به وی واگذار شده، چراکه از عهده اقتصاد بورژوایی خارج بوده است. به بیان او "یکی از عمده ترین کمبودهای اقتصاد سیاسی کلاسیک اینست که ازطریق تحلیل کالاها، بویژه ارزش آنها، هرگز موفق به کشف شکل ارزش که درواقع ارزش را به ارزش مبادله تبدیل می کند نشده است." چرا؟ برای اینکه "شکل ارزشی محصول کار، انتزاعی ترین و درعین حال جامع ترین شکل شیوه تولید بورژوایی است." (ص ۱۷۴)

بنابراین بمحضی که وارد انواع دیگری از تولید اجتماعی شویم، کل معمای کالاها، تمام قدرت "جادویی و غیبی" محصول فعالیت انسانها ناپدید می گردد. اقتصاد سیاسی با اینکه کار را بعنوان محتوای ارزش کشف نموده، هرگز از خود نپرسیده که چرا این محتوا کاملا تهی شده و چنین شکلی، شکل ارزشی، بخود گرفته و چرا اندازه گیری کار با زمان، در مقدار ارزشی محصول نمودار گشته است؟ این فرمولبندیها، این "اشکال نامعقول"، بی تردید مهر صورتبندی اجتماعی معینی را بر چهره دارند که در آن "فرآیند تولیدی بر انسان سروری دارد و نه بعکس." (ص ۱۷۵)

مارکس در قسمت "بتوارگی کالایی و رازش" می پرسد که این چیز موهوم، که مملو از نکات "متافیزیکی" است، به ورای حسیات آدمی رفته، و دارای خصوصیاتی اسرار آمیز می باشد، از کجا ناشی شده است؟ سپس پاسخ می دهد: "واضح است که از خود این شکل." (ص ۱۶۴) این "شکل"، شکل تعاون اجتماعی مستقیم بین مصنوعات کار انسان است و در "خصلت اجتماعی معجول" کاری ریشه دارد که آفریننده اش می باشد. شکل ارزشی، شکلی "مسطح سازنده"و "یکسان کننده" است که انسان را در کمیتش به "مخرج مشترک" یک انسان، یعنی "میانگین"انسانی، سوای کیفیات ویژه اش، کاهش می دهد.

دراینجا مجموعه روابط "عینی" و بهم پیوسته بین خود انسانها دچار یک جابجایی می گردد و بسان عینیت مرموز روابطی بر آنها ظاهر می شود که از خود آنها مستقل بوده، نسبت به آنها خارجی است و بر ایشان تسلط دارد. پس این "بتوارگی" چیزی نیست مگر شکل تاریخی معینی از یک سازماندهی اجتماعی که در نزد خود انسانها به شکل خارق العاده رابطه بین اشیا نمودار می شود. در چنین شکلی از تعاون اجتماعی، روابط خود انسانها نه بصورت رابطه مستقیم افراد بلکه "همانطور که واقعا هست"، یعنی "رابطه مادی بین افراد و رابطه اجتماعی بین اشیا" (ص ۱۶۶) پدیدار می گردد. "این است آنچیزی که من بتوارگی می نامم"؛ "شخصیت یافتگی اشیا و شئی شدن افراد." (ص ۲۰۹)

پرده از چهره این صورتبندی باژگون که ارتباط بین انسان و انسان، و انسان و طبیعت را از شکل شفاف و عقلانی اش خارج کرده است موقعی برمی افتد که "فرآورده انسانهایی که آزادانه به تعاون رسیده اند گردیده" و تحت نظارت آگاهانه انها قرار گیرد." ( ص ۱۰۳) مارکس نه فقط در ابتدا بلکه در بخش نهایی کتاب ( "فرآیند انباشت سرمایه") نیز یکبار دیگر تاکید می کند که "شکل عالی تر اجتماعی، جامعه ای است که در آن، رشد کامل و آزاد هرفرد اصل حاکم باشد." (ص ۷۳۹)

علی رها
هجدهم فروردین ۱۳۹۲

منابع:

Marx, Karl,
______Capital, Vol. I, Ben Fowkes (New York, Vintage, 1976)

______ Critique of Hegel's Philosophy of Right,
Cambridge University Press, 1970

______ The Contribution to A Critique of Political Economy,
   Progress Publishers, 1977

______ The Grundrisse, Martin Nicolaus (New York, Vintage, 1973

______ (MECW), Karl Marx - Frederick Engels, Collected Works, International Publishers, 1975...

‪______‬ Marx ‪-‬ Engels Selected Works‪,‬ Vol‪.‬ I‪,‬ ‪"‬Manifesto of the Communist Party‪",‬ Progress Publishers‪,‬ 1969