فوائد بدبینی و خطرات امیدهای کاذب


حمید آقایی


• آیا این درست و منطقی است که ما امید و آرزوهای مردم را با امید به انتخاب مجدد آقای خاتمی، پیوند بزنیم و آنرا تقویت کنیم؟ مگر یاس و ناامیدی مردم از عملکرد آقای خاتمی در دوران اول و دوم ریاست جمهوری اش نبود که میدان را برای جریان های پوپولیست و سپس سرکوب گسترده معترضین به کوتادی انتخابی احمدی نژاد باز کرد ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
يکشنبه  ۲۵ فروردين ۱٣۹۲ -  ۱۴ آوريل ۲۰۱٣


راجرسکروتن (Roger Scruton) فیلسوف و نویسنده معاصر انگلیسی کتابی تحت عنوان "فوائد بدبینی و خطرات امیدهای کاذب" در سال ۲۰۱۰ منتشر کرد که مورد توجه بسیاری از اهل فلسفه و سیاست قرار گرفت و مصاحبه های وی در مورد نظریه اش در یوتیوب نیز منعکس شدند.
وی در کتاب خود با آوردن نمونه های فراوان از آثارِ (به دیده وی) مخربِ امید های کاذب در تاریخ دوران مدرن در اروپا، سعی دارد دلایل این خوشبینی ها و امیدهای کاذب را ریشه یابی و تحلیل کند. به اعتقاد وی بسیاری از این خوشبینی ها استوار بر ایده های غلط و فریبنده بوده اند و بانیان آن با استفاده از عنصر خوشبینی و امید که بشر آنرا بتدریج در پروسه تکامل در وجود خود پرورانده است، جامعه ای ایده آل و اتوپیایی را ترسیم کرده اند که نه تنها هیچگاه نتوانسته است تحقق یابد، بلکه موجب عوارض بسیار وحشتناک و خانمان برانداز نیز شده است.
وی در این رابطه انقلاب فرانسه را که سه شعار اصلی آن آزادی، برابری و برادری بود بعنوان نمونه مورد بررسی قرار می دهد و می نویسد که تحققِ همزمان این سه ایده آل هرگز امکان پذیر نبود، زیرا که آزادی های فردی سر انجام به نابرابری خواهد رسید، چرا که انسانها از استعداد های ذاتی متفاوت برخوردارند و نمی توانند با هم برابر باشند. او دوران سرکوب و ترور روبسپیر را از نتایج بلافصل این امیدهای کاذب و خوشبینی های ناشی از آن می داند. تحلیل او از کمونیسمِ روسی و فاشیسم آلمانی نیز به همین شکل است. وی هر دوی این نظامهای سیاسی را ناشی از امیدهای کاذب به خلقِ یک جامعه ایده آل و اتوپیایی می داند و رهبران آنها را متهم به سوء استفاده از عنصرِ امید و خوشبینی برای بسیج ملتهای خود به منظور دست یابیِ شدیدا اراده گرایانه به نظام سیاسی و اجتماعی مطلوب می نماید.
راجر سکروتن معتقد است که اصولا حیات و تکامل بر دو اهرم و دو عامل پیشبرنده و بازدارنده استوار است و حضور و عمکرد این دو را در تمامی پدیده های طبیعی و اجتماعی می توان مشاهده و ثبت کرد. "خوشبینی" و "بدبینی" را نیز بدینگونه می توان دید و تحلیل کرد. وی حتی معتقد است که دلایل عینی بسیاری برای بدبین بودن نسبت به تحولات آینده وجود دارد و ما بایستی سعی کنیم که علی رغم امید و آرزوهایِ خود و خوشبینی هایِ ناشی از آن، با استفاده از واقعیت های بدبین کننده و نگاه بدبینانه تعادلی را در زمینه تصمیمات و کارکرد های فردی و اجتماعیِ خود ایجاد نماییم.
وی می نویسد که بسیاری از این خوشبینی ها و امید های کاذب بر سفسطه و تجزیه و تحلیل هایِ من درآوردی، که هیچ مبنایی در دنیای واقعی ندارند، استوار هستند. برای مثال این ایده که انسان ذاتا آزاد خلق شده است، به دیده وی، اشتباه و گمراه کننده است. انسان در پروسه حیات و تکامل خود البته که آزادتر شده است و هر انسانی نیز می تواند به آزادی های نسبی دست یابد، اما این نمیتواند دلیلی بر برخورد ایده آلیستی و آرمانگرایانه با مسئله آزادی باشد. واقعیت این است که انسان یک پروسه بسیار تراژدیک و غم انگیزی را طی کرده است و فراز و نشیب های تاریخ بشری ما را باید بر این واقعیت آگاه کنند که بدبینی و تراژدی بخشی جدایی ناپذیراز تاریخ بشر و بطور کلی ذات و وجود انسان می باشند.
وی معتقد است که تمدن امروزی اروپا در درجه اول مدیون این امیدهای کاذب و خوشبینی های فریبنده، مانند انقلاب کمونیستی در روسیه و ایده حاکمیت مطلق یک طبقه برای دست یابی به یک جامعه بی طبقه، و یا فاشیسم و نازیسم و ایده‍ی تربیت یک نژاد برتر نمی تواند و نباید باشد، بلکه برعکس، ناشی از مدارا، تعادل و نسبی گرایی بوده است.
پیام اصلی او در این کتاب این است که حضور و استفاده از عنصر بدبینی و پرهیز از امیدهای کاذب و فریبنده باعث برخورد مسئولانه تر و بازگشت منطق و برهان به جامعه بشری خواهد شد. این اما زمانی میسر و ریشه دار می گردد که این نوع نگرش و فلسفه از طریق یک نظام آموزشیِ نقاد و جستجو گر به نسل جوان آموخته و منتقل گردد؛ و آموزش داده شود که باور به یک حقیقت تنها از طریق آزمایش و تجربه میسر می شود و نه بر مبنای آرزوها و امیال ما انسانها که معمولا چاشنی خوشبینی و زودباوری در خود دارند.
نظریه این فیلسوف انگلیسی و تلاش وی بر بازگرداندن عنصر بدبینی و تقویت انگیزه و روحیه نقادی و جستجوگری می تواند برای ما ایرانیان که یکی از سوالهای اصلی امان همواره این بوده است که چرا علی رغم اینهمه انقلاب و مبارزات سیاسی پی در پی مردم ما نتوانسته اند به آرزوها و ایده الهای خود دست یابند و هربار پس از یک دوره کوتاه آزادی های سیاسی و اجتماعی مجددا استبداد جدیدی را تجربه کرده اند، نیز آموزنده و کمک کننده باشد.
انقلاب اسلامی سال پنجاه و هفت که هنوز حوادث و تحولات سالهای قبل و پس از آن از ذهن نسل فعال و سیاسی آنزمان پاک نشده است، بنظر نگارنده یکی از نمونه های زنده و بارزِ اثرات مخرب امیدهای کاذب و خوشبینی های فریبنده است.
برای بازکردن بیشتر این بحث، می توان فعالین سیاسی آنزمان را به دو دسته کلی و عمومی زیر تقسیم کرد:
بخش گسترده ای از روشنفکران و فعالین سیاسی آنزمان با وجود شواهد، نوشته ها و گفته های ثبت شده از آیت الله خمینی در رابطه با نظام مطلوب وی، که در نظریه ولایت فقیه منعکس شده بودند، با دلایلِ من در آوردی و تحلیل های خوشبینانه و خودفریبانه دست به حمایت بی دریغ از رهبر انقلاب اسلامی زدند. بخش دیگر اما با وجود آگاهی از ماهیت آیت الله خمینی و بطور کلی روحانیت، به امید حضور در مناسبات قدرت و عبور تدریجی از جمهوری اسلامی به نظام مطلوب خود، موقتا زیر پرچم رهبری انقلاب اسلامی جمع شدند.
در هر دو بخش از فعالین سیاسی عنصر خوشبینی و امید کاذب حضور بسیار جدی داشته است. بخش اول از فعالین سیاسی که حرف ها و شعار های آیت الله خمینی را ساده باورانه قبول کرده بود، در واقع با خوش خیالی خود را فریب داد و چشم بر واقعیت های تاریخی بست. بخش دیگر اما با استفاده از عنصر امید و خوش بینی در مردم، که امیدوار بودند که از طریق جمهوری اسلامی آرزوها و خواسته هایشان تحقق پیدا کند، عملا و آگاهانه مردم را تشویق به حمایت از رهبر انقلاب اسلامی کرد و گرد خوشبینی و آرزوهای کاذب راپراکند. به سخن دیگر، یک بخش فریب خوشبینی ها، زودباوری ها و امید های کاذبش را خورد و بخشی دیگر آگاهانه و برای مشارکت در قدرت بر خوشبینی های مردم و امیدهای کاذبشان دامن زد، آنها را تقویت کرد و در فریب دادن مردم مشارکت نمود.
البته از رهبران سیاسی همواره انتظار رفته و می رود که با استفاده از پیامهای خوشبینانه و ایجاد روحیه‍ی امید طرفداران خود را برانگیزانند و تهییج کنند و چون هدف رهبران سیاسی یا مشارکت در قدرت و یا به چنگ آوردن آن است شاید ایرادی جدی به این روش نتوان وارد کرد. اما تعجب از خیلِ وسیع روشنفکران آن زمان است که در آن زمان، متاثر از جو انقلاب، وظیفه اصلی روشنفکری و نقادی خود را، که لازمه‍ی آن برخورد بدبینانه و واقع بینانه با شعارها و حرفهای آیت الله خمینی بود را، فراموش کردند و در جامه یک سیاستمدار و فعال سیاسی ظاهر شدند.
این انحراف از وظیفه اصلی روشنفکری البته صرفا محدود به انقلاب اسلامی نمی شود. در دوران انقلاب مشروطه نیز روشنفکران و بقول معروفِ آنزمان منورالفکران، بدون نقدِ درست و عمیق از مدرنیته، آنرا بسان یک دارویِ شفا بخش و نجات دهنده ارائه کردند و با ایجاد امیدهای کاذب، که می توان از جامعه عقب افتاده آنزمان یک مشروطه مدل کشورهای غربی ساخت، سعی در بسیج نیروهای اجتماعی آنزمان داشتند. این برخورد غیرنقادانه و تکیه صرف به عنصر امید و خوشبینی باعث شد که بقول آقای آجودانی (در کتاب مشروطه ایرانی) مشروطه مدل ایرانی و شیعی ساخته و پرداخته شود و تصور گردد که با صرف اضافه کردن کلمات مدرن و مشروطه و قانونگرایی به نظریات هزار ساله شیعه میتوان مشروطه ای مناسب با شرایط فرهنگی و تاریخی ایران برقرار کرد، بدون اینکه نقد جدی از سنت و مدرنیته بعمل آمده باشد و با نگاه بدبینانه و حداقل در ابتدا ناباورانه، که لازمه‍ی یک روش علمی و برخورد مسئولانه است، به وقایع اتفاقیه نظر افکنده شود.
این نحوه برخورد خوش بینانه و مبتنی بر دلایل برخاسته از امیال و آرزوهای ما، بنظر می رسد که در عرصه مبارزات انتخاب رئیس جمهور، در چندین دوره اخیر نیز حضور سنگین داشته اند. در اینکه مردم ما در دوران جمهوری اسلامی بخوبی یاد گرفته اند که با حفظ عنصر امید و روحیه خوشبینی خود را زنده نگاه دارند، شکی نمی توان داشت. امید و آرزو و گرفتن روحیه مثبت از خوشبینی نسبت به آینده یک مکانیزم بسیار طبیعی و انسانی برای دفاع از خود و ادامه زندگی است. اما در عین حال جای این سوال باقی است که وظیفه روشنفکران جامعه در برابراین واقعیت و مکانیزم دفاعی چیست؟ اگر رهبران سیاسی برای تحمیل اراده گرایانه مدل اجتماعی و سیاسی خود از عنصر امید و خوشبینی همواره استفاده کرده اند و "رئال پلیتیک" در این دوران فلسفه‍ی سیاسی غالب شده است، آیا قابل پذیرش است که روشنفکران و اندیشمندان نیز بدینگونه عمل کنند و بدون نقادی و برخورد بدبینانه و در حقیقت واقع بینانه، خود نیز جزئی از تئاترهای فریب دهنده سیاسی شوند.
واقعیت این است که اکثر روشنفکران ایرانی، در کنار روشنفکر بودن، سیاستمدار و فعال سیاسی و حزبی نیز بوده اند. آنان در این چند دهه هم جامه روشنفکری بر تن داشته اند و هم بعنوان یک فعال سیاسی ظاهر می شده اند. این دو جایگاه و موقعیت اجتماعی اما مسئولیت های متفاوت و بعضا متناقضی را بهمراه می آورده و از نمایندگان آن انتظار عمل به آنها را داشته است. فعال سیاسی برای پیشبرد جامعه خود بسوی یک هدف خاص بر عنصر امید و خوشبینی های تهییج کننده سوار می شود، که البته در کادر تعریفی که از "رئال پلیتیک" می شود از او انتظاری جز این نمی رود. روشنفکر اما چون اساسا منفعت طلبی های سیاسی با جایگاه روشنفکری اش در تناقض است، باید به نقد مستقل و ارزیابی های علمی از شرایط بپردازد و از او انتظار می رود که عنصر بدبینی و ریزبینی را نیز وارد تجزیه و تحلیل های خود بکند. از روشنفکر همچنین انتظار می رود که بر این مکانیزم طبیعی و انسانیِ امید و آرزو که بتدریج جزء یکی از خصائل ما انسان ها شده است آگاه باشد و با اتکا بر واقعیت های بیشمار تاریخی که زندگی انسان علی رغم همه امیدها و آرزوها و خوشبینی هایش همیشه مملو از شکست و عدم موفقیت بوده و بنابراین جا دارد که انسان به خود، گذشته و آینده اش بدبینانه نیز نگاه کند، تاکید دائم بورزد تا بدین وسیله بتواند تعادلی نسبی را در نقدهای های سیاسی و اجتماعی ایجاد کند.
متاسفانه در زمینه انتخابات پیشِ رو اکثر بحثها و تلاشها بر کاندیداتوری اصلاح طلبان و یا جناح های مخالف آن متمرکز است و جو سیاسی و به اصطلاح عملگرایی و واقعگرایی در سیاست (رئال پلیتیک) آنقدر جدی شده و بالا گرفته است که کمتر گوش شنوایی برای این سوال که تجربه هشت ساله دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی چه بوده و چه دست آوردهایی داشته است؟ باقی مانده است. آیا این درست و منطقی است که ما امید و آرزوهای مردم برای یک زندگی بهتر و با ثبات و رفاه بیشتر را با امید به انتخاب و بازگشت مجدد آقای خاتمی به کاخ ریاست جمهوری، که در کادر رئال پلیتیکِ خود به آن رسیده ایم، پیوند بزنیم و آنرا تقویت کنیم؟
مگر یاس و ناامیدی مردم از عملکرد آقای خاتمی در دوران اول و دوم ریاست جمهوری اش نبود که میدان را برای جریانهای پوپولیست و سپس سرکوب گسترده معترضین به کوتادی انتخابی احمدی نژاد باز کرد. جریانی که آگاهانه بر احساس یاس مردم از دولت قبلی و امید و آرزوی آنان برای عدالت و رفاه بیشتر سوار شد و قدرت را به دست گرفت. پس چرا بدون نقد جدی و برخورد بدبینانه با تجربه های دوران قبل فقط بر عنصر امید مردم به وضعیت بهتر از دوران کنونی و رئال پلیتیک خود و آرزوها و خوشبینی ها خود تکیه می کنیم و آنرا در فضای سیاسی ایرانِ امروز منتشر می کنیم. آیا این برخورد نیز بنوعی برخورد پوپولیستی نیست؟
اتفاقا تاریخ کشور ما و سایر ملل از این نمونه خیانت به امیدها و سپس قدرت گرفتن نیروهای سیاسی پوپولیست کم ندارد. شکست انقلاب مشروطه و فرو ریختن کاخ آرزوهای کاذب که توسط روشنفکران و سیاست مداران برای مردم ساخته شده بود، زمینه را برای پذیرش سرکوب و استبداد رضاخانی آماده کرد. و یا یاس و ناامیدی مردم از شرایط بسیار بی ثبات و بحرانی سالهای ملی شدن صنعت نفت که همه نیروهای سیاسی و اجتماعی آن دوران در آن نقش فعال و موثری داشتند، زمینه را برای کودتای آرام و و سریع شاه آماده کرد، بدون اینکه مقاومتی جدی از طرف مردم دیده شود.
بنظر می رسد که رئال پلیتیک آنقدر ما را بخود مشغول داشته است که بصیرت نقد گذشته و برخورد بدبینانه را، که تعادل بخش درسیاست و سیاست ورزی است و مانع از ساخته شدن کاخ آرزوها بر آب می شود، از ما گرفته است. در اینکه مصالح مملکت و مردم در این است که اصلاح طلبان به پیروزی برسند شکی نیست، اما به اعتبار تجارب گذشته که همواره پس از فروریزی کاخِ آرزوها، کوخ استبداد و سرکوب و پوپولیسم حاکم شده است، جای آن دارد که همراه با نقد دوران های گذشته انتخابات ریاست جمهوری و نقد بیرحمانه عملکرد دولت آقای خاتمی و نیز تاکید دائم بر شرایط برگزاری یک انتخابات آزاد، دراین پروسه آگاهانه تر و مسئولانه تر شرکت کنیم.
مسلما با انتخاب مجدد آقای خاتمی ایران گلستان نخواهد شد و در چهارچوب نظام ولایت فقیه اوضاع بر همان پاشنه جمهوری اسلامی خواهد چرخید. بنابراین علی رغم حضور فعال در عرصه انتخابات و حتی حمایت از آقای خاتمی، البته در صورتی که ایشان مستقلا و بدون چراغ سبز رهبر وارد این عرصه شود، نباید امید های کاذب و خوشبینی های افراطی به مردم انتقال داده شود.
اگرچه بنظر می رسد که مردم با آگاهی از توانایی آقای خاتمی و تجربه هشت ساله دولت او، بر خلاف اصلاح طلبان و فعالین سیاسی طرفدار آنان، دیگر امید و خوشبینی گذشته را به آقای خاتمی ندارند. حتی مردم آموخته اند که دوران پر تنش ناشی از اختلافات داخلی در نظام جمهوری اسلامی نه تنها راهی برای نجات از این نظام را باز نکرده است بلکه منجر به بی ثباتی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بیشتر شده است. بنا براین شاید حتی به امید ثبات و کارایی در اجرا، که نقطه ضعف جدی دولت خاتمی بود، مجددا به جریانات پوپولیست رو آورند.

http://haghaei.blogspot.com