هنگامی که زندگی ام به بادی بند بود


مجید نفیسی


• هنگامی که زندگی ام به راستی
به بادی بند بود
دریافتم که باید به زندگی لبخند زد
و هیچ چیز را ناچیز نگرفت. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
دوشنبه  ٣۰ ارديبهشت ۱٣۹۲ -  ۲۰ می ۲۰۱٣


 
 هنگامی که زندگی ام به راستی
به بادی بند بود
دریافتم که باید به زندگی لبخند زد
و هیچ چیز را ناچیز نگرفت.

دو پرستار زن و مرد
مرا از راهرویی تاریک گذر دادند
که چون پل چینواد باریک بود.
در پستویی
رخت هایم را کندم
توی کیسه ای گذاشتم
و خواب جامه ای به تن کردم
با شبکلاهی
و جفتی چارق پارچه ای.
سپس بر تختی دراز کشیدم
پسرم از من عکسی گرفت
پزشک بیهوشی، نام شب را گفت
و من در پرده ای از مه گم شدم.

وقتی چشم گشودم
نام خود را شنیدم.
پسرم، دندانکَم را به دستم داد
و ساعت را به من گفت.
آنگاه تا سه روز با دلهره به سر بردم
زیرا نمی دانستم که روده ام
پس از بریدن و دوختنِ جراح
کار خود را از سر خواهد گرفت
تا اینکه روز چهارم، بادی غافلگیرانه
گذار خود را از روده ی بزرگ من اعلام کرد
و من دانستم که به جهان زندگان بازگشته ام.
پسرم را به یاد آوردم
در نخستین روزهای زندگی اش
که پس از اولین شکم رَوِش
از روی رضایت
با خود لبخندی زد.
پس به تک تک پرستاران
در هر دو پاسِ شب و روز لبخند زدم
و گفتم که دوستشان دارم
و از خانمِ کف ساب پوزش خواستم
که هنگام بیرون کشیدن لوله ی سرم از دست راستم
خون کف اتاق را آلوده کرده
و اینک به کلامی از خورخه لوئیس بورخس می اندیشم
که پنجشنبه ی آینده
هنگام باز کردن بخیه ها
می خواهم به جراح آرژانتینی ام بگویم.

۲۱ آوریل ۲۰۱٣