اصلاح طلبان در پی اصلاح طلبی؟


الف. شیبانی


• با این پیش فرض که اصلاح طلبی همانا پیگیری اصول دموکراتیک قانون اساسی، توسعه سیاسی، بازگرداندن امنیت اجتماعی و حمایت از جامعه مدنی باشد، پس این جریان باید همواره در پی نیروهایی باشد که بتوانند اصول یاد شده را پیگیری کنند. آیا اصلاح طلبان در این جهت حرکت کرده اند؟ ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
آدينه  ۱۰ خرداد ۱٣۹۲ -  ٣۱ می ۲۰۱٣


در خرداد ۷۶، ایران و نظام سیاسی حاکم اش از دورانی سر بیرون می آوردند که توسعه سیاسی، قانون اساسی، آزادی بیان و حاکمیت ملی در آن جایگاهی نداشت. خاتمی کلیدی شد برای اینکه این ادبیات در فضای کهنه ی سیاسی ایران وارد شود. به چه میزان در عمل این ادبیات و شعارها توفیق یافت و اینکه اصولا ایجاد تغییر از طریق انتخابات در چارچوب نظام تا چقدر ممکن است موضوع بحث نیست چرا که همه می دانند در پایان دوره ٨ ساله اصلاحات از اصلاحات اگر هم چیزی ماند خاطره بود و سوال های بی جواب و فریادهای فروخورده. نتیجه همان شد که تا به امروز ادامه دارد. قصد دارم با این نوشته تنها این مسئله را به پیش بکشم که آیا اساسا اصلاح طلبان یا بهتر است بگوییم کسانی که عنوان اصلاح طلب دارند آیا در موقعیت های حساس پیگیر اصلاح طلبی بوده اند و بر اساس اصول مشخص اصلاح طلبی تصمیم گرفته اند؟
با این پیش فرض که اصلاح طلبی همانا پیگیری اصول دموکراتیک قانون اساسی، توسعه سیاسی، بازگرداندن امنیت اجتماعی و حمایت از جامعه مدنی باشد، پس این جریان باید همواره در پی نیروهایی باشد که بتوانند اصول یاد شده را پیگیری کنند. حرکت به سمت توسعه سیاسی، آزادی بیان و جامعه ی مدنی ارزش هایی جهانی هستند و مختص ایران یا حتی کشورهای در حال توسعه نیز نیستند؛ از این رو جریانی که خود را "اصلاح طلب" می داند باید همواره در پی پر و بال بخشیدن به نیروهایی باشد که بتوانند نماینده ی این اصول بوده و حامیان اصلاحات در جامعه، این اصول را مشخصا در وی بیابند و از این رو بتوان به یک رستاخیز صلح آمیز دست یافت و جریان بهبود سیاسی، مشارکت و اصلاحات را بطور پیوسته، پویا و پیگیر دنبال کرد.
بسیج عمومی برای پیگیری اصول مشخص و بی چون و چرایی چون آزادی، اصلاحات و توسعه ی سیاسی، نیازمند برنامه ریزی، تمرکز و سازماندهی از طرف سردمداران و مغزهای متفکر این جریانات است. می توان گفت زمانی که نقطه ی عطف یک نهضت بر روی شاه کلید "مقاومت"، که رمز موفقیت همه ی جنبش ها بوده متمرکز شود، تشخیص راه از بی راهه آسانتر خواهد شد و جنبش، هرچند آهسته و پیوسته اما مسیر درست را خواهد پیمود.
در انتخابات ٨۴ و در پایان دوره ٨ ساله خاتمی، مصطفی معین، وزیرعلوم دولت اصلاحات خود را نامزد انتخابات کرد که با رد صلاحیت شورای نگهبان روبرو شد و بعد با حکم رهبر به کاندیداتوری رسید. وی در بین نامزدها می توانست نماینده ی "ادامه ی جریان اصلاح طلبی" باشد. اینکه طبقه ی متوسط و منتقد جامعه ی ایران در این دوره شور انتخاباتی دوم خردادی نداشت را نمی توان تنها به گردن ناکامی های دولت اصلاحات در پیگیری توسعه ی سیاسی انداخت. چند دسته شدن سران اصلاح طلب که با آمدن همزمان کروبی، رفسنجانی و معین نمود یافت از یک سو و از سویی آشفتگی و نداشتن برنامه ی مشخص از سوی احزاب اصلاح طلب ذهن جامعه را پراکنده می کرد. اگر توجیه این ورود سه نفره این باشد که این کار یک بازی با برنامه بوده، باید گفت که حتی از شهروندان یک جامعه ی توسعه یافته نیز نمی توان انتطار داشت که فوت و فن های فعالان حزبی را درک کرده و بر اساس تاکتیک های انتخاباتی آنها پیش روند. فرض کنیم در انتخابات ریاست جمهوری گذشته فرانسه، حزب سوسیالیست سه کاندیدا را وارد گود می کرد. آیا باز هم فرانسوا هولاند به آن سادگی در برابر سارکوزی قرار می گرفت و آرا را به سوی خود می کشید؟ به احتمال زیاد اینطور نمی شد. حال آنکه با تفاوتی که معین، کروبی و رفسنجانی از نظر جایگاه داشتند، با شناخت اصول اصلاح طلبی تشخیص اینکه معین بیشتر این جریان را نمایندگی می کرد ساده بود. وی وزیر دولت اصلاحات بود و شعارهایش همان شعارهای اصلاح طلبی و توسعه سیاسی بود و شاید با تجربه ی تلخ وشیرین دوره ی ٨ ساله خاتمی می توانست با دست پرتری به کارزار با "تمامیت خواهان" برود و اینگونه جریان اصلاح طلبی میدان را به میانه روها و اصولگرایان نمی باخت و استمرار گفتمان اصلاح طلبی می توانست نتیجه را به گونه ای متفاوت رقم بزند. مهدی کروبی نماینده ی روحانی جناح سنتی اصلاح طلب بود و هاشمی کمتر رابطه ای با این جریان داشت و برای جامعه در بهترین حالت نماینده ی دوران سازندگی بود و نه اصلاح طلبی. پس مصطفی معین می توانست در انتخابات ٨۴ نفس تازه ای باشد حداقل برای سردمداران اصلاح طلبی و کسانی که هنوز به این جریان خوش بین بودند. عدم تمرکز قوی اصلاح طلبان بر روی معین در این انتخابات دلیلی است بر این که رهبران این جریان بر سر اصول مشخص و سازش ناپدیر خود نایستاده اند و بر سر شعارهای ابتدایی این حرکت معامله کرده اند.
در انتخابات فعلی نیز باقیمانده ی جریانات اصلاح طلب اشتباه قبل را تکرار کردند. ابتدا گزینه ی امید برانگیز برای هواداران اصلاحات محمد خاتمی بود که با به میدان آمدن یا آوردن هاشمی رفسنجانی نظرها ناگهان از سوی نماد اصلاح طلبی به سمت نماد دوران سازندگی تغییر جهت داد. به فرض اینکه هاشمی تایید صلاحت شده بود و با توجه به روحیه ی محافظه کارانه وی و جایگاه سنتی، کهنه و کمتر تحسین شده ی اش از سوی جامعه، در زمینه ی توسعه ی سیاسی، پیروزی ای حاصل نمی شد. همین مورد به تنهایی گویای این است که شاه کلید مقاومت و ایستادن بر سر اصول در بین این جریان گم شده یا اساسا امید به پی گیری اصلاح طلبی در چارچوب نظام به ناامیدی بدل شده که اگر این گونه باشد باز گناه اصلاح طلبان این است که این عدم امکان را به مردم گزارش نمی دهند و در پی گزینه های جدید نیستند. قبل از عارف، که می توانست نقش انجام نشده ی معین در ٨۴ را ایفا کند و اشتباه محاسباتی اصلاح طلبان را تصحیح کند حسن روحانی نیز در این میدان مهره ی دیگری شد که آرای عارف را خواهد کاست.
اصلاح طلبان با حمایت از یک نیروی با تجربه و در عین حال تازه نفس چون دکتر عارف که دارای حساسیت کمتری نیز بود می توانستند اشتباه عدم حمایت جدی از معین در ٨۴ را جبران کنند. عدم ورود هاشمی از ابتدا و کنار کشیدن روحانی به نفع عارف و معرفی این چهره از سوی بدنه ی اصلاحات به جامعه و جوانان می توانست امیدی را بر انگیزد که کمترین نتیجه اش بالا بردن هزینه ی تقلب در انتخابات برای حاکمیت می بود.
لازم است که در این آشفته بازار انتخاباتی رهبر و احمدی نژاد، کسانی که هنوز به جریان "اصلاح طلبی در چارچوب نظام" ایمان دارند تجدید نطری در تاکتیک های مشارکتی خود داشته باشند.