بازگشت واعظ


مجید نفیسی


• واعظ را دیدم که از کوه بازگشت
و بر سکوی نجات غریق ایستاد
با شانه هایی سنگین. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱۲ خرداد ۱٣۹۲ -  ۲ ژوئن ۲۰۱٣


 واعظ را دیدم که از کوه بازگشت
و بر سکوی نجات غریق ایستاد
با شانه هایی سنگین.
ماهیان با چشمهایی بی پلک
به او نگاه می کردند
و مرغان دریایی
بر فراز سرش صلیب می کشیدند.
خورشید به نیمه ی آسمان رسیده بود
و سایه از جسم جدایی نداشت.
دریا منتظر می نمود
و شن، آغوش گشوده بود.

آنگاه واعظ از پلکان فرود آمد
و در میان امت ظاهر شد.
زنی با پستانهای باز در خواب بود،
مردی از تنش شن می سترد
و کودکی با بیلچه ی قرمزش نقب می زد.
باد بوی کرم آفتابگیری می داد
و پیرمردی با دستگاه سکه یاب
شن ها را زیر و رو می کرد.
واعظ از سستی شن خسته شد
و به استواری جاده بازآمد.
اسکیتهایش را بپا کرد
و الواح گلی را بر زمین فروریخت.

وقتی که به لبه ی جاده بازآمدم
او را دیدم که دوباره باز می گشت.
می دانستم
عینک دودی اش را جا گذاشته بود.

۱۴ ژوئیه ۱۹۹۲