تضاد اصلی در جهان امروزی چیست؟


اردشیر قلندری


• تضاد بین کار و سرمایه و همه دیگر معضلاتی که جهان چپاول اعمال میدارد، و همه آنچه که مربوط به تاریخ و جامعه و اندیشه است، در یک چرخش قلم ایشان- رفیق خلیق- از دایره علمی خارج گشته و تا حد مباحثی انتزاعی و غیرعلمی، پارادیم سقوط نموده اند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۲٨ مهر ۱٣۹۲ -  ۲۰ اکتبر ۲۰۱٣


 چندی پیش در سایت اخبار روز مقاله ای با عنوان " تزهائی پیرامون نظریه‌ها و پارادایم‏ها " از سوی رفیق بهروزخلیق منتشر گردید. از نگاه نخست بنظر میرسید که رفیق خلیق سخن تازه ای را در باب برخوردهای دیالکتیکی با خوانندگان مطرح مینماید. اما کافی است به خواندن مقاله فوق همت گماشت تا به کُنه گفته های ایشان پی برد. ایشان پس از کلی صغرا وکبرا گفتن بالاخره آنچه با گذشت زمان دردل انبار کرده بودند، هویدا کردند. جهت درک مطالب مقاله فوق نخست به شناخت جهان اطراف باید رفت.
در جهان گرداگرد ما، بیست سال از فروپاشی ثمره انقلاب بزرگ اکتبر ۱۹۱۷ گذشته است. بدین ترتیب، بیست سال تمدن بشری در جهان یک قطبی بسر میبرد، بیست سال گلوبالیسم امپریالیستی، جهان، زنده ماندن و سود آفریدن را به توده های زحمتکش پیشنهاد نموده است. جهان یکتازی یک ابر قدرت برهمه ملل دیگر. جهانی که این ابر قدرت جهت بقای خود و ادامه سیاستهای غارتگرانه اش که، در راستای همان سیاستهای یکتازی است، که درخدمت گروهیست بسیار ناچیز از جمعیت بیش از ۷ میلیارد. (مطابق اداره آمار آمریکا در اکتبر ۲۰۱۲ جمعیت زمین ۷ میلیارد ۴۶ میلیون نفر برآورد شده است.) این جهان با انواع ترفندها، چه بصورت نظری وچه بصورت میلیتاری، اقتصادی – سیاسی، فرهنگی، کوتاه سخن، با دخالت در همه شئون زندگی ساکنان کره خاکی ما به حیات خود ادامه میدهد. بر این پایه سرمایه داری، جهان ما را در راستای کسب سود بیشتر، مطابق قوانین و شیوه ای که مارکس و انگلس کشف کردند، بجایی کشانده است که هر لحظه ما و رفیق خلیق میتوانیم به جرم کیهانی تبدیل گردیم. چگونه امپریالیسم یکتاز میدان شد؟ تضادی که بشریت جهت زندگی، با آن گریبان گیر است، فاصله بزرگ میان فقر و ثروت، چگونگی سرنگونی این ساختار اقتصادی، تعمیم اندیشه های رهایی بخش در ایران، تجرید سیاستهای ستمگرانه حاکمان جامعه، چگونگی تقویت تکانه های تطورات اجتماعی و غیره، مباحثی هستند که رفیق خلیق در این موارد سخنی به میان نمی آورد. اما برعکس مینویسند که: "تصور ما بر این بود که در حوزه تاریخ، جامعه و اندیشه همانند علوم طبیعی، قوانین معینی حاکم است که از عامیت و جامعیت برخوردار می‏باشد." بدین ترتیب، تضاد بین کار و سرمایه و همه دیگر معضلاتی که جهان چپاول اعمال میدارد، وهمه آنچه که مربوط به تاریخ و جامعه و اندیشه است، دریک چرخش قلم ایشان از دایره علمی خارج گشته و تا حد مباحثی انتزاعی و غیر علمی، پارادیم سقوط نموده اند. بنابر این، همه مساله مربوط به این مبحث در ذهن تجلی داشته و ما هم اینک در جهان مجازی به دیگر سخن در دنیای متریکس زندگی میکنیم و پدیده ها و رخدادهای اطراف، درخارج ذهنها نیست، بدون بنیه مادی است، یعنی همه چیزدر یک برنامه نرم افزای گشت میزنند. آیا واقعن چنین است؟. از دید نگارنده هرمنوتیک مقاله رفیق خلیق چنین است: اگر حوادث بروفق مراد برخی ایدئولوگهای سرمایه داری نباشد که رفیق خلیق نیز از آنها یاد میکنند، آنگاه باید همه آنچه که جامعه و تمدن چندین هزار ساله را احاطه نموده است، به جامه مقولات عامیت و جامعیت آراست و اگر در جایی وقفه ای ایجاد شد، مُهر بطلان بدست گرفت و آن تئوری علمی را ناعلمی نامید و به بایگانی سپرد. پس از این روی، فرماسیون های اجتماعی که یکی پس ازدیگری واقع شدند، همه مردود و رفوزه اند، چونکه در ایران باستان، ما نظام برده داری را طی نکردیم. برپایه عامیت و جامعیت، نظام برده داری و همه نبردهای گلادیاتورهای برده در کلیزه های رُم باستان، قیام اسپارتاکوس و بسیاری از قتلها و سرکوب شورشهای برده گان، خرید و فروش آنها در آتن (یونان باستان) نمی توانسته رخ داده باشد و یا فاقد ساختار اقتصادیست و اینکه نظام برده داری هزار سال و بیشتر ارزش انسانی را تا حد یک کالا که در تملک شخص دیگری قرار میگیرد پائین آورده، میتواند از دید عامیت و جامعیت توسط برخی ایدئولوگهای بورژوازی نفی گردد، بدین سان، در قول منطقی خللی وارد آمد، چونکه در ایران نظام برده داری بر مبنای اعتقاد به "برابری انسانها در نزد خدا (اهورا مزدا)" و عدم برده سازی انسان که از تاثیرات مستقیم دین زرتشتی (مزدا پرستی) و دیگر ویژگی های ملی در ایران بوده است، و از اینکه همزمان درکناره های مرزهای تمدن ایرانی در آشور، بابل، کلده...این نظام بطرز خشنی در جریان بوده است، نادیده گرفته شده است. درنتیجه فرضیه فرماسیون های اجتماعی مارکسیستی ماتریالیسم تاریخی رفوزه شدند. وبرآیند، قوانینی که در این نظام حاکم بوده نیز تخیلی ایست و غیر منطقی!. از طرفی نیز، از زمانی که تازیان با شتر و شمشیر به ایران آمدند، ایرانی داغ این نظام را بر گرده خود عمیقن احساس کرد، از بازارهای عربستان تا افریقا و ... بفروش رسید. نیز ملاک و میزان نمیباشد. (انواع بردگان در اسلام : ۱) آنانی که درخانه ها کار میکردند، یعنی خاجگان؛ کنیزکانی که با آنان همبستر میشدند، کنیزکانی که به حرمسراها میبردند، ترانه خوانان، نوازندگان و رقاصان. ۲) عساکر و خدمه نگاهبانی (غلامان و مملوکان) از زمره بردگان جوان خریداری شده که سوداگران برده از کشورهای دیگر (بیشتر از ترکان و کمتر از افریقاییان و اسلاوها) میآوردند. ٣) بردگانی که در تولید-باغداری وآبیاری، دامداری و پیشه وری و جزاینها از آنان کار میگرفتند. میتوان تردید نداشت براین که بیشتر بردگان در گروه نخست بودند خدمتکاران خانه ها، یکسره از بردگان و کنیزکان بودند).(۱) پس عامیت و جامعیت این نظام از کنار گوش جامعه ایرانی نگذشته است. با یورش تازیان جامعه ایرانی مزه تلخ تازیانه بردگی را چشید، و جامعه ایرانی از این بی عدالتی [استقرار نظام برده داری در ایران] مورد نظر ایدئولوگهای سرمایه داری جان سالم بدرنبرد، و آنچه که امروز تحت لوای جمهوری اسلامی در ایران میگذرد، پادفره همان بی عدالتی تاریخی است.
" اما در این زمینه سئوالات متعددی مطرح است که ما در گذشته از کنار آن ها می گذشتیم:
ـ آیا قوانین و نظریه‏ها در علوم طبیعی از جامعیت برخوردارند و یا اینکه در محدوه معین عملکرد دارند؟
ـ آیا بر طبیعت، تاریخ، جامعه و اندیشه قوانین عامی حاکم است؟
ـ آیا در حوزه تاریخ و جامعه، کشف قوانین مطرح است یا پارادایم‏سازی و نظریه‌پردازی توسط انسان؟
ـ آیا تاریخ و جامعه از قوانین معینی پیروی می‏کنند؟ آیا می‏توان در علوم اجتماعی از قوانین جامع و فراگیر صحبت کرد و یا اینکه در علوم اجتماعی پارادایم‏هائی مطرح است که برای تبیین پدیده‏های اجتماعی توسط نظریه‏پردازان ارائه می‏شوند؟
ـ آیا ما تنها با یک پارادایم و نظریه برای تبیین تاریخ و جامعه روبرو هستیم و یا با پارادایم های متعدد؟
ـ اگر با پارادایم‏های متعدد روبرو هستیم، آیا فقط یکی از پارادایم‏ها بیان تمام حقیقت و تبیین کننده تمام وجوه یک پدیده است (فراپارادایم)؟ یا اینکه این و یا آن پارادایم وجوهی از پدیده‏ را تبیین می‏کنند و به برخی مسائل پاسخ می‏دهند؟
ـ آیا پارادایم‏ها از جامعیت و حتمیت برخوردارند و یا در حوزه معین قادر به تبیین پدیده های اجتماعی هستند؟ ".
همانطور که مشاهده میکنید طرح پرسشها بنوبه خود جالب است. جالبتراینکه مباحثی دانشگاهیست، که میتواند در حوزه فلسفه و منطق مورد بررسی قرار گیرد. یا شبیه بحث چرا به چوب، آهن نگفتن و به آهن چوب، یعنی قراردادهایی که میتوان در مورد آنها تا بی نهایت به بحث نشست. بر پایه این منطق در شرایط امروزی همه چیز را بیایم پارادیم بنامیم، و دست از پیکار هم بکشیم، چون این سرنوشت را "نیروی مطلق" درنظر گرفته و رهایی از آن در توان مدرکات مانیست. تازه، اگر از محیط کلاسهای دانشگاهی خارج گردیم و به یک راننده تاکسی این پرشسها را مطرح کنیم، از آنجایی که مساله عمده او نان شب است، اگر همانجا مارا پیاده نکند، لطف کرده است.
علم از یک دوره بسیار طولانی، از همان روزی که انسان از قطعه ای، وسیله ای برای شکار ساخت، در کنار او قرار گرفت. گاه او را کشت و گاه او را نجات داد، حالا آیا میتوان شق نخست را مبدا شر دانست و از دستاوردهای علمی دوری جست؟. آیا کسی میتواند علمی بودن، آنچه که گالیله می گفت یا آنچه که امروزه بوزون هیکس میگوید؟ نادیده بگیرد. این فراز و نشیبها آیا در رد علم می توانند پایان سخن باشند. همه آنچه که از گالیله تا به امروز گذشته را میتوانیم پارادایم بخوانیم؟، یا بر آنها جامه عامیت و جامعیت بپوشانیم؟.
رفیق خلیق در راستای نا کامل بودن مباحث ریاضیات و علوم طبیعی به بحث مینشیند، و در تعمیق سخن خود از دو هندسه اقلیدسی و لیاچفسکی مثال می آورد، تا عدم جامعیت را در این دو مبحث نیز اثبات نماید. بی آنکه بگوید هر کدام از این دو مثال فوق در تکمیل همدیگرند، اگر بخواهید در خلاء مطلق در بی کران سفر کنید، هندسه لیاچفسکی ناجی شمااست، اما همین که بر کره ای فرود آید بخواهید خانه ای بسازید به اقلیدس محتاجید. بر پایه همین مبنا ایشان همه اندوخته های دیالکتیک را که بنا بر ماهیت خود بر پایه قوانینی که در درون خود دارد، و به اجبار در حال نوشدن است را با نوشته های مارکس و انگلس و دیگران به مقایسه میگیرد تا به نتایج مورد نظر برسد.
در همین راستا ایشان مینویسند که: " ـ نظریه کارل مارکس: نظریه مبارزه طبقاتی. نظریه مارکس بیشتر تبیین کننده انقلابات بورژوا ـ دمکراتیک است. برخلاف پیش بینی مارکس، انقلابات مورد نظر او در جوامع صنعتی غرب در قرن بیستم رخ نداد. انقلابات قرن بیستم را نمی‏توان با نظریه مارکس و صرفا با نظریه طبقاتی تبیین کرد." این نظر شبیه این بیان منطقی است "اگر حسن سنگی پرتاب کرد، پس شیشه ای شکست، اگر شیشه ای نشکست پس حسن سنگی پرتاب نکرد". و حالا چون سنگی پرتاب نشده، پس همه گفتگو در ذهن بوده، فاقد موجودیت و وجود است. چون معلولی رخ نداده است. یعنی نیست علت و نیست معلول. چون مارکس مامن انقلاب را انگلستان دانست، ولی لنین تحولاتی در این اندیشه وارد کرد، مسیر و سیر انقلابات سده بیستم را تغییر داد، ونخستین انقلاب سوسیالیستی در کشور"بربرهای اسلاو" بوقوع پیوست، مارکسیسم پرنسیپ و دگرگون طلبی درونی خود را باطل کرد و انبوهی از نوشته ها، جنگ جهانی دوم، جنگ ستارگان، وجود دوجهان در کنارهم، مسابقات تسلیحاتی، تشکیل بلوک کشورهای سوسیالیستی، مهار بر لگام کسیختگی سرمایه داری ... همه و همه پرسش انگیز و مردودند. در اینجا رفیق خلیق همه این مساله را که پی آمد لنینیسم است، به عمد یا ناعمد نادیده گرفته که برآیند آن میتواند نفی مارکسیسم – لنینیسم در کل گردد، که امید واریم چنین نشود.
آنچه که نگارنده را وادار به نوشتن این مقاله کرده است ورود به یک بحث دانشگاهی نیست، بلکه طرح پرسشهای گوناگون است. باید گفت که همان سوسیالیسم که هزاران سئوال از همه جهات برای خود برانگیخته است، بنوبه خود مانع بزرگی در کشتار وسیع مردم گشته بود. در نظم امروزی ما کشورهایی چون عراق، لیبی، سوریه... بطور کامل ویران گشتند، چرا؟. از افریقا تا آسیا سونامی ناامنی حاکم گشته است، ارزش جان انسان برابر است به آزمایش بُرد و نسبت ویرانی سلاحهایی که جهت فروش مورد محک قرار میگیرند. تا بیست سال پیش چنین رویکردی در غارت ثروت ملی با چنین مقیاسی بعد از توانمند شدن همان "سوسیالیسم دست و پا شکسته" بقول ایدئولوگهای سرمایه داری وجود نداشت.
تصور کنیم، انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ که لنین به پیروزی رساند، که این امر درجای خود، شکستن تابو، و جزم گرایی در مارکسیسم میباشد، که رشد و بالندگی علمی این اندیشه را میرساند، نه یک پارادیم را، تحقق نمی یافت. آیا در جنگ جهانی دوم شکستی به فاشیسم وارد می آمد؟ باتوجه به این که دولت روسیه تزاری میتوانست همچون دولت فرانسه ...تسلیم گردد، که انگاه بی تردید ما و رفیق خلیق در روز با تکه نانی جهت زنده ماندن ۱۶ ساعت و یا بیشتر در پشت دستگاههای تولید بیگاری می کشیدیم. نباید فراموش کرد که بیشترین تعداد کمونیستهای شوروی چه در جبهه جنگ و چه در خط تولید خود را فدای فردای بهتر و بدون فاشیسم کرده اند. در چنین وضعیتی است، مارکسیسم-لنینیسم از پارادیم ها خارج گشته و جایگاه واقعی خود در هنجارهای سازنده جامعه به نمایش میگذارد. در چنین اوضاع و احوالی ایدئولوگهای بورژوازی به تئوری های توجیهی روی میآورند تا ازخدمات این علم رهایی و نجات تمدن انسانی توسط آن هر چه بیشتر بکاهند.
همه چیز در حال پویش است. در یک رودخانه دوبار نمی شود شنا کرد نمونه بارز پویا بودن و تطورات حاصله در پدیده است. زنده یاد احسان تبری مینویسد: "فلسـ فه مارکسیسـتی دارای خصلـت خـالق اسـت یعنی مجموعـه ای از احکام آیه مانند و جزمیات یا دگم ها نیسـت و در هر گام نوین تکامل علوم، و پراتیک تولیدی و سـیر مبارزه طبقاتی و اجتماعی مفاهیم و مسـائل خود را بسـط می دهد. این فلسفه ای است انقالبی یعنی برای دگرگون ساختن جهان اسـت و فلسـفه ای اسـت انتقادی یعنی برای کوبیدن موسسـات و نظامات و احکام منسـوخ و شک منطقی در مسائل به منظور یافت حقیقت های کامل تر و عالیتر است".(۲) مارکسیسم همراه با ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی دائما در حال نوشدن است. این امر می تواند تا بی نهایت ادامه یابد. همه چیز در این فرآیند قرار گرفته است. حتا همان نویسندگانی که با طرح " انقلاب به عنوان "عدم تعادل" (نظریه چالمرز جانسون)، نظریه همبستگی اجتماعی (سنت دورکهایم)، رفتار اجتماعی (نیل اسملسر)، نظریه کاریزما (ماکس وبر)، نظریه فردگرائی و روانشناسی (پیتریم سورکین)، نظریه اعتراض (چارلز تیلی)، نظریه پارتو، نظریه گیدو دورسو، نظریه هانتینگتن .... " نتوانسته اند طرحی جامعتر از مارکسیسم – لنینیسم مطرح کنند، تنها با پیش کشیدن واژه گانی خشک و بی جان بحثهایی را دامن زدند و بس. هنوز بشر و جامعه بشری پیشنهاد بهتری در برابر این علم رهایی از ستم سرمایه ارائه نکرده است. از این روی، در شرایط امروزین جهان، سرمایه با طرح انواع مساله تلاش دارد تضاد اصلی که تضاد بین کار و سرمایه است را با تئوری های گوناگون از دیده ها پنهان دارد.
رفیق خلیق میگویند" ماتریالیسم تاریخی، پارادایمی است که انسان آن را آفریده است". خوب این کاملا منطقی است چراکه ما درجایی ندیده ایم که مرغی پارادیمی بیافریند، مرغ برپایه غریزه درونی که خود میراث ۱٣ میلیارد سال فرگشت در اوست زندگی میکند، از طرفی نیز مرغ دیگری او را به بردگی نگرفته است تا با آفریدن پارادایم راهی برای رهایی خود بجوید.
اگر چه نباید از ورود به چنین بحثهای دوری جست، ولی نباید فراموش کنیم که، بزرگترین خیشکاری ما کمونیستها ایرانی رهایی جامعه ایران از دولت جمهوری اسلامی که از مشتی الیگارشی و رانتخوار تشکیل شده است، میباشد. جمهوری اسلامی بغیر از فقرفرهنگی و ستم اقتصادی دستاورد دیگری نخواهد داشت، این رژیم از میهن در برابر فروپاشی و تجزیه دفاع نخواهد کرد، ایدئولوگهای غرب نیز مدافع یکپارچکی میهن ما نیستد، تئوری های آکادمیک و دانشگاهی نیز نمی توانند میزانی جهت نجات کشورما باشند. آنچه که دراین بحث های آکادمیک (که توسط نگارنده و رفیق خلیق در دانشگاه تدریس نمیشوند) نادیده گرفته میشود، آگاهی رسانی به طبقه کارگر ایران است که درگیر حداقل معاش زندگی خود شده است. رژیم از همان بدو انقلاب با قانون کار ارتجاعی خود سد بزرگی برای طبقه کارگر ایران ساخت و از همه امکانات صنفی محروم نمود، با قلع و غم سازمانهای چپ بخش فعال و آگاهی رسان جامعه از فعالیت خود باز ماند.
از طرفی نیز، طبقه کارگر کشور ما از انسجام کامل با دیگر اقشار زحمتکش جامعه برخوردار نبوده، رژیم نیز همه تلاشهای خودرا بکار گرفته است تا کارگران را در پشت ابزار تولید با پرداخت حقوقی ناچیز زندانی کند. از سویی، نیز تورم موجود در اقتصاد کشورباعث میشود تا تلاش در جهت معاش موضوع اصلی جامعه را از دیدها پنهان نماید. وظیفه ماست که نخست تضاد اصلی جامعه ما، تضاد میان کار و سرمایه را برای شهروندان کشور آشکار کنیم و سپس به بحثهای آکادمیک بنشینم. از طرفی دیگر، رشد و آگاهی کارگران دراین شرایط خفقان میتواند، بصورت سازماندهی اعتراضات گسترده تبلور یابد، تا پایه های عبور از رژیم را بر جامعه استوار سازد.
در پایان باید هشدار داد که "کسب سودهای انحصاری و هنگفت توسط سرمایه داری یکی از رشته های صنعتی در یکی از چندین کشور و یا همانند آنها، فرصت خرید برخی لایه های کارگری و یا بطور موقت بخش قابل توجهی از اقلیت آنها، در راستای جلب آنان به سمت بورژوازی یکی از رشته های صنعتی، یا اقلیت یک ملت علیه بقیه مردم میگردد. تشدید تضاد بین کشورهای امپریالیستی، در راستای تقسیم جهان این روند را تقویت مینماید. بدین سان پیوند امپریالیسم و اپورتونیسم برقرار میگردد". (٣) در نتیجه، جهان ما جهان محاصره بیش از ۷ میلیارد انسان توسط یک گروه ناچیز، جهان غارت همه توسط یک درصد، جهان تلاشی دستاوردهای بشری توسط تراستهای تولید ابزار آلات نظامی میباشد. در چنین جهانی آیا بغیر از مارکسیسم – لنینیسم و سوسیالیسم درک سده بیست و یکم سوشیانس دیگری داریم؟، آیا رفیق خلیق آلترناتیو بهتری پیشنهاد میکنند، یا اینکه میخواهند، سرمایه داری غارت کند و بدوشد و بیش از ۷ میلیارد تن فرمانبردار باشند.
نقش ایده های عقلانی در تحول جامعه بی تردید موثر میباشند، البته اگر به چراغ قرمزی تبدیل نشوند که، در همان پیشنهاد چپ بزرگ وجود داشت، وبدین خاطر، تا کنون بطور جامع بسط نیافته است.
همه آن تئوریهایی که در پیرامون ما بروز میکنند، در وهله نخست باید دید که دارای چه هدف و منظوری میباشند. سرمایه داری امروزی حکایت آن آهویی را دارد که شیری دنبالش کرده است، طبیعی است که آهو جهت حفظ جان خود پا به فرار خواهد گذاشت. پس آنچه که امروزه از "اتاقهای فکر" این نظام به بیرون داده میشود، همان پا بفرار گذاشتن جهت حفظ جان است. در وهله دوم نیز این اندیشه های بغایت انقلابی تا چه زمانی میتوانند امر پیکار طبقاتی را بتاخیر بیاندازند؟. از سویی نیز همزمان با مارکس ... تا به امروز از انواع تئوریها سخن رفته است ، جانهای پرشوری در این راستا با حرارت تمام سخنها گفته و نوشته اند که اینک در بایگانی ها محبوس گشته اند.
۱. از کتاب سه مقاله در باره بردگی صفحه ۲٨
۲. بنیاد آموزش انقلابی، احسان تبری. ص ۱۶
٣. لنین، امپریالیسم به مثابه عالی ترین مرحله سرمایه داری ، چاپ روسی سیستم