آن کس که امشب بیدار خواهد ماند*


مجید نفیسی


• امشب دو کس نمی خسبند:
یکی او که دیشب
دسته گلی میخک برای دلدار من آورد
و دیگری من که امشب چراغ افروخته ام ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
شنبه  ۱٨ آبان ۱٣۹۲ -  ۹ نوامبر ۲۰۱٣


 
 امشب دو کس نمی خسبند:
یکی او که دیشب
دسته گلی میخک برای دلدار من آورد
و دیگری من که امشب چراغ افروخته ام
تا در پرتو شعری که می نویسم
چهره ی او را بهتر ببینم.

نام تو چیست؟
از کجا می آیی؟
و چرا در میان این همه دختران آزاد
به زنی دل بسته ای که دلدار من است؟
در او تلخی رنج را دیدی؟
                     ـ چنان که من دیدم
در او زیبایی غرور را دیدی؟
                   ـ چنان که من دیدم
و در او مهربانی عشق را دیدی؟
                   ـ چنان که من دیدم
نخستین بار که دیدی اش چه جامه ای به تن داشت؟
آن روز پیراهنی آبی پوشیده بود
و چون هوا رو به سردی گذاشت
نیم تنه ای زرشکی به تن کرد.
گیسویش تا شانه می رسید
و لبخندی به لب داشت.
برایت از همسر به خون خفته اش نگفت؟
من او را می شناختم
قامتی بلند، گیسوانی انبوه
و لبخندی مهربان داشت.
از دردهای زندانش نگفت؟
من نیز چشم به دهان او داشتم
و از واژه های خونین او گُر می گرفتم.
در کلامش آهنگی نبود
که واژگان انگلیسی را شیرین تر می کرد؟
در کلام فارسی اش، من گاهی طنینِ تُرکی را شنیده ام
که چون جای خالی دندان شیری
شیرین است.

بی گمان دلدار من دسته گل تو را
در گلدانی بلورین نهاده
و امشب، آن سوی خط
گوش به من و چشم به آن
سپرده است.
می گویم: "چی؟
                همسرت اول بار به تو چه داد؟"
می گوید: "دسته گلی میخک."
قلبم دوباره فشرده می شود
زهر سراسر تنم را می گیرد
و زبانم به واژه ها می چسبد.
می گوید: "نگران نباش!
          پنجشنبه می بینمش
          و اشتباه رفع خواهد شد."
من از هم اکنون صدای قلبت را می شنوم
نفس ات تنگی می گیرد
زبانت خشک می شود
و شقیقه هایت طبل وار می کوبند.
با این همه، نومید مباش
شاید میخک هایت به دل او نشسته باشند.
تو خانه ای در جنگل داری
و سیمایی آراسته چون ستارگان سینما
و چشمانی نافذ چون قوشی در آسمان.
اما من چه دارم؟
دوازده شعر در عشق
و دلی که به او سپرده ام.

آیا هرگز
بر امواج عشق رانده ای؟
دیوانه وار پیش می روی
آنقدر که نمی دانی
             در پایابی یا غرقاب.
به من بگو:
          آیا من خود یکی غریقم؟
          و عنقریب موج سهمگین
            جسد مرا به بستر سنگی خواهد کوفت؟
به من بگو:
                     آیا من در امن گاهم
                   و این ورطه مرا تنها آزمونی است؟
آیا باید خشمگین شوم
و بگذارم از شقیقه هایم خارهای بیابانی برویند
یا آن که باید چون شاخساری از زیتون
بر بستری از نسیم بخسبم؟

دوست من!
رقیب من!
یک امشب آرام باش!
پلک هایت را بر هم بگذار
به صدای دل خود گوش بسپار
و بگو هر چه پیش آید خوش آید.
من نیز می روم تا چراغ فروکُشم
و در بسترِ شعر خود پناه جویم.
ما هر دو بی گمان به خواب می رویم
آن کس که امشب بیدار خواهد ماند
                                 زنی است
که دل ما هر دو را به کف دارد.

۱۴ مه ۱۹۹۶

*- شعر دوازدهم از مجموعه ی "سرگذشت یک عشق: دوازده شعر پیوسته".

سیمین بهبهانی در نامه ای از تهران مورخ اول اوت ۱۹۹۹ به مجید نفیسی می نویسد:
"آقای مجید نفیسی عزیزم
"سرگذشت یک عشق" مجموعه ی دوازده شعر زیبای شما را آقای گلشیری عزیزم به من داد. هدیه محبی از آن سوی دنیای جدایی ها.
خوشحالم که دور از یار و دیار، شاخه ی برومندی با استقلال و تفرد و به دور از همانندی ها می بالد و بارور می شود. نمی دانم این چند سطر به شما خواهد رسید یا نه. به هر حال من باید بنویسم که شعری ماندگار دارید بی آن که از معیارهای نشاندار زمان پیروی کرده باشید یا به عمد به دنبال غرابت های نوجویانه رفته باشید. پیش از این شعر "نفرین" شما را در "چشم انداز" خوانده بودم و به دنبال نشان گوینده می گشتم. تبریک مرا بپذیرید."