خامنه ای و سلطان حسینی کردن سیاست در ایران


اکبر کرمی


• این که نسبت حکومت اسلامی در دوران ولی فقیه دوم با آزادی و انتخاب آزاد (که از لوازم حاکمیت مردم است) به جن و بسم الله می ماند، حکایت همین داستان دلخراش است؛ حکومت دینی در ایران امروز هیچ حقانیتی حتا در میان غالب مسلمانان ندارد ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
يکشنبه  ۲۵ اسفند ۱٣۹۲ -  ۱۶ مارس ۲۰۱۴


زمانی حسن تقی زاده در برلین و در مجله ی کاوه نوشت «ایران باید ظاهراً و باطناً، جسماً و روحاً فرنگی مآب شود و بس»؛ این برآورد و توصیه هرچند مخالفت های سنگینی را در میان بسیاری از میهن پرستان و دین سالاران برانگیخت، و تا آن جا پیش رفت که تقی زاده را به پوزش خواهی و جبران مافات کشاند، اما واقعیتی را آشکارید، که ناگزیر می نمود و هم چنان ناگریز می نماید؛ تاریخ سده ی گذشته نشان می دهد که ایرانیان هر روز بیشتر از دی روز به جهان جدید و مناسبات آن نزدیک می شوند. چنین دریافتی اگر به دقت و حوصله رصد نگردد، می تواند در گرد و غباری که جمهوری اسلامی و برخی مخالفان بنیادگرایش به راه انداخته است گم شود و تاریخ شکست و سرافکنده گی اسلام گرایی از یاد برود؛ تاریخی که سراسر ریزش، ناکامی و عقب نشینی است و کسی در قامت روح الله خمینی هم نمی تواند به آن و آرمان هایش تا نهایت منطقی خود وفادار بماند. چه، خمینی که سرآمدی برای همه اسلام گراها بود (هرچند در پهنه ی عمل سیاسی تجربه ی تباهی از خود بر جای گذاشت) در انگاره های فقهی خود سرآمدن اسلام سیاسی را هم تدارک دید.   

اسلام گراها (به ویژه و بیشتر سویه های راست آن) دانسته یا نادانسته تلاش کرده اند و متاسفانه هنوز در تلاش اند که هویت جوشان، رنگارنگ ایرانی و اسلامی را با سنت سخت ارتجاع و توسعه نایافته گی پیوند دهند، در حالی که بسیاری از مسلمانان ایران تشنه ی توسعه و ترقی اند؛ عجیب نیست اگر ایرانیان در طول یک صد سال گذشته در اولین فرصت تلاش کرده اند خود را به یکی از کشورهای توسعه یافته برسانند؛ اگر هم نتوانسته اند، ترجیح داده اند و می دهند، کودکان و جوانان خویش را برای تحصیل و زنده گی به آن جا بفرستند. بسیاری نیز در تلاش اند ایران را همانند کشورهای توسعه یافته اصلاح کنند؛ و از آن جا که هزینه ی این کوشش ها بسیار بالاست و معمولن به زندان، تبعید و هجرت می انجامد (اگر کشته نشوند) ناگزیر بسیاری از شهربندان ایرانی ترجیح داده اند و می دهند توسعه و ترقی را در خانه ها و خانواده های خود دنبال کنند و از سرکوب و سانسور دولت در امان بمانند.(1) در نتیجه عجیب نیست اگر همه چیز کم و بیش در همان مسیری پیش می رود که تقی زاده اشاره کرد.(2) ایرانیان در ظاهر و باطن، در جان و جهان خود، هر روز بیش تر از دی روز به جهان جدید و مناسبات تازه نزدیک می شوند.

اسلام گراها خودآگاه یا ناخودآگاه بسیاری از سنگرهای پیشین را به جریان های مدرن و سکولار واگذارده اند؛ خواسته های مدرن و سکولار ایرانیان چنان فشار را بر اسلام گراها بالا برده است که هم همراهان این جریان ها و هم ادعاهای آنان دایم آب می رود. اسلام گرایی در ایران امروز به یک اقلیت کوچک که از طریق سرکوب و سانسور، سکوت اکثریت ناراضی را با خود هم راه کرده است، تبدیل شده است و خواسته های آن ها هم در عمل به چیزی فراتر از اجرای برخی از دریافت های فقهی پیشینیان (که هر روز با نقدها و تردیدهای بیش تری رو به رو می شود) به ضربِ دار و درفش نمی رود. (3)
   
اگر تعهد و عمل به هنجارهای مشهور دینی و فقهی نمود و نمادی از مسلمان بودن غالب مردم ایران باشد؛(4) نمودارهای توزیع طبیعی این دست رفتارها بر اساس پیمایش های محدودی که در ایران انجام شده است (5) به آسانی نشان می دهد که خوانش های اسلامِ غالب مسلمانان ایران، تفاوت های آشکاری با بسیاری از ادعاهای اسلام گراها دارد.

اسلام گراها و اسلام ستیزها بخش های کوچکی از واقعیت های گوناگون و رنگ رنگ اجتماعی اند؛ بخش های کوچکی از دو سر نمودار زنگوله ی شکل توزیع نرمال که البته بسیار پر سر و صدا است؛ بخش هایی که در پهنه ی سیاسی ایران ره به هیچستان می برند و راهی به آمیزش اجتماعی مسالمت آمیز نمی جویند.

این جریان های پرهزینه ی تاریخی، هرچند در پیش برد اهداف خود، گاه و بی گاه به مردم ایران و خواست های آنان باز می گردند و تلاش دارند از برخی از باورها و داروی های مردم کلاهِ حقانیتی برای خود و داوری های خود بتراشند، اما هم اسلام گراها و هم اسلام ستیزان در عمل برای مردم و داوری های آن ها ارجی نمی شناسند. اسلام گراها با انگاره ی تمامت خواه "اسلام حقیقت" و اسلام ستیزان با در افتادن با هویت اسلامی پاره هایی از مردم، آشکارا بر بسیاری از باورها و داوری های مردم می تازند. شوندهای آشکاری وجود دارد که نشان می دهد "مردم" برای این جریان ها، تنها بهانه ای هستند برای برانداختن مردمان ایستاده! مردمانی که با باورها و داورهای مستقل خود در برابر این جریان ها ایستاده اند و از پوستین برادر بزرگ تر و دانای کل نمی هراسند. مردم برای اینان سپری هستند برای مردم زدایی کردن از قدرت و حکومت.   
   
اگر توزیع باورها و داروی های اسلامی همانند هر توزیع طبیعی دیگری در اجتماعات انسانی از مدل توزیع نرمال پی روی کند؛ برآمد هویت اسلامی در دیگ جوشان مدرنیته و سکولاریته ی ایرانی به رفتارها، نمادها و نمونه هایی باز می گرددد که در کمرگاه این نمودارها بازنمایی می شود و جمعیت غالب مسلمان ایران را نماینده گی می کند. در این نمودارها هرچند با اسلام گراها و اسلام ستیزان هم، در دو سر نمودار رو به رو هستیم، اما این هویت اسلامی سکولار است که چیره است و سر صلح، آزادی، برابری، زنده گی و هم پارچه گی با دیگران و جهانیان را دارد. اگر قراری برای صورت بندی از اسلام ایرانی باشد، باید به باورها و داوری های این مردم مراجعه کرد؛ باورها و داروی هایی که هرچه هستند با اسلام فقاهتی بسیار فاصله دارند. رفتارهایی آن چنان متفاوت و بیگانه با برآمدهای فقه شیعی رسمی، که حکومت اسلامی مستقر و برآمد اسلام حکومتی آن را از هر رفراندم و انتخابات آزادی به وحشت می اندازد.

کمدی جمهوری اسلامی در سه دهه ی گذشته و این واقعیت که امروز نظامیان حاکم در جمهوری اسلامی در سایه ی سرنیزه ایستاده اند و از آن شکوه حمایت های مردمی دوران ولی فقیه نخستین بی بهره اند، امر پنهانی نیست. این که نسبت حکومت اسلامی در دوران ولی فقیه دوم با آزادی و انتخاب آزاد (که از لوازم حاکمیت مردم است) به جن و بسم الله می ماند، حکایت همین داستان دلخراش است؛ حکومت دینی در ایران امروز هیچ حقانیتی حتا در میان غالب مسلمانان ندارد.

اگر دینداران در سویه ی نواندیشی دینی هر روز بیش تر از دی روز به اسلام سکولار که چیزی نیست مگر به رسمیت شناختن دیگری و دیگران در هویت ایرانی، نزدیک می شوند و آشکارا از "ایران برای همه ی ایرانیان" و از حقوق شهروندی برابر برای همه ایرانیان، فارغ از جنس، دین، مذهب، رنگ، زبان، قوم و ... می گویند و آماده اند که به داوری های دمکراتیک ایرانیان گردن بگذارند، در سوی دیگر، روح الله خمینی قرار دارد که بر اهمیت نظام و حفظ آن و ضرورت و مصلحت انگشت می گذارد و حکومت را در جایگاهی می نشاند که می تواند و باید محیط بر شریعت باشد. به باور من اسلام ستیزان هم در درک نواندیشی دینی به خطا رفته اند (و بر نقش بی بدیل آن ها در هدایت خیل مسلمانان ایران به جهان جدید چشم بسته اند) و هم در درک کارنامه ی فقهی مترقی خمینی. هم سویی اسلام گراها و اسلام ستیزان در بسیاری از مواضع سیاسی و مخالفت های خود با فرایند اصلاح طلبی دینی، یک اتفاق ساده و از سر تصادف نیست، امری استراتژیک و بنیادی است.

تجربه ی تباه و سیاه جمهوری اسلامی، اگرچه در این بدفهمی ها بسیار موثر است؛ اما بدفهمی در مورد انگاره های فقهی خمینی از ریشه های عمیق تری آب می خورد. چه، در اساس درک ما ایرانیان از قدرت و پهنه ی سیاست هنوز سنتی است و هم چنان نمی توانیم تصور کنیم که قدرت و حاکمیت می تواند و باید مطلق باشد! که نمی دانیم قدرت و حاکمیت مطلق است! که قدرت و حاکمیت همیشه مطلق بوده است و خواهد بود؛ حتا آن گاه که قدرتمندان خود را «کلب آستان رضا» می نامیدند یا حکومت را محاط در اسلام می خوانند، در پی مطلق کردن قدرت خویش اند.

شکاف حاکمیت (که هم واره از آن مردم است) و حکومت (که می تواند غیر دمکراتیک باشد) نباید در مطلق بودن حاکمیت مردم و حتا حکومت برآمده از آن تردید ایجاد کند. وقتی شکافی بین حاکمیت و حکومت می روید، از سویی این تمایل در مردم هست که بخواهند با محدود کردن قدرت در چهارچوب دین، شریعت یا اخلاق، قدرت را مشروط کنند و از سویی دیگر حکومت هم تمایل دارد با متعهد خواندن خود به اخلاق، دین و احکام شریعت، حقانیتی برای خود بتراشد و شکاف خود با مردم را پنهان و انکار کند. اما محدود شدن قدرت به احکام شریعت در بهترین حالت، نمی تواند چیزی فراتر از نوعی نخبه سالاری دینی باشد (نظیر آن چه در این سه دهه در ایران تجربه شد)؛ چنین حکومتی با هر چسب و برچسبی (از آن جا که در اساس آدمیان را نابرابر می داند) با آمیزش آجتماعی مسالمت آمیز و جهان جدید منافات دارد.

جرم آیت الله خمینی در انگاره ی "حفظ نظام" و "ولایت مطلقه ی فقیه" تنها آن بود که مثل ماکیاول و هابز قدرت و قوانین حاکم بر آن را پوست گیری کرد و بر توهم های معصومانه ی ما خندید؛ اما واقعیت آن است که هیچ داوری پیشینی ابدی و ازلی ای وجود ندارد.

اگر ما نمی توانیم بپذیریم که پهنه ی سیاست خودبسنده است و دین ها، اخلاق ها و ایدیولوژی ها نمی توانند و نباید در این پهنه یا هر پهنه ی دیگری (از جمله هنر، ورزش، دانش، حقوق، فرهنگ و...) دخالت کنند، مشکل از ماست. ما که نمی توانیم مسوولانه در پهنه سیاست حضور داشته باشیم و بارهای خودمان را خودمان برداریم. ما که کودکانه ترجیح می دهیم روی دوش پیشنیان و باورها و داوری های آنان باشیم. ما که از کشیدن بار هستی ناتوان می نماییم و زمین سخت قانون گذاری را در رویای خوشِ بایدها و نبایدهای خوبِ پدر وانهاده ایم. ما که هنوز نمی توانیم بی پرده از مشروط کردن حکومت به خواست خود که حاکمان واقعی کشور هستیم سخن بگویم و ترجیح می دهیم هم چون برده گان، حاکمان را به خضوع و خشوع در برابر اخلاق و دین (که در بهترین حالت چیزی نیستند مگر دریافت پیشینیان و حاکمان از این پدیده ها) بخوانیم. ما که هنوز ما نشده ایم و هراس از آزادی هنوز چهار بند بدنمان در باد هزاره ی جدید را تکان می دهد.   

خمینی هم با تجربه ی سیاسی تباه خود در جمهوری اسلامی و هم با انگاره های فقهی درخشان خود راه سکولار شدن ایران و مسلمانان را هم وار و کاتالیزید.(6) او دست کم تا حدی یکی از رویاهای مشروطه خواهان را که در پی قانون گذاری و سیاست ورزی در چهارچوب ضرورت های سیاسی و مصلحت های اجتماعی و حفظ ایران و نظام اجتماعی آن بودند به واقعیت نزدیک کرد و حکومت را هم در شان اجرایی و هم در شان قانون گذاری از شر دوال پای سنتِ پیشینیان (که گاهی نام دین را یدک می کشد) نجات داد.

اگر درک پریشان خمینی و اطرافیانش از جهان جدید و استانداردهای دمکراتیک و حقوق بشری نبود، اگر گروه های سیاسی و اجتماعی و نخبه گان ایران از تجربه ی تاریخی ایران و دیگر ملت ها درس آموزی مناسب تری داشتند و به آسانی تسلیم یوتوپیای اسلام گراها نمی شدند و خمینی را هم چنان که بود می دیدند و نه آن چنان که آرزو داشتند، شاید شکاف حاکمیت و حکومت (که هر روز بیش تر از دیروز می شود) تا این اندازه در ایران معاصر دهان نمی گشود و راه دمکراسی و مردم سالاری در ایران این چنین ناهموار و ناامید کننده نمی بود. این که خمینی نتوانستد از "ولایت مطلقه ی فقیه" به "ولایت مطلقه ی مردم" عبور کند، دست کم تا حدی به ناتوانی های ما هم باز می گردد. ناتوانی هایی آن چنان جدی که هنوز برخی از کنش گران سیاسی را به هیچستان یکه سالاری و دل بستن به شانس رضاشاه دیگر امیدوار می کند.

به باور من حکومت با مطلق (آزاد) کردن خود از شریعت در دوران رهبری خمینی، در عمل نیمی از راه دشوار سکولار دمکراسی را پیموده بود. بازگشت به دوران پیش از خمینی و رهبری تمامت خواه خامنه ای (که خود را به بهانه ی حفظ اسلام، مطلق از قانون می داند) ادامه ی یکدیگر اند؛ خمینی اگر با انگاره ی "حفظ نظام" و"ولایت مطلقه ی فقیه" تا آن جا پیش رفت که به فقهای شورای نگهبان نهیب زد رای نماینده گان مردم در مجلس را عین شرع تلقی کنند، خامنه ای به بهانه ی "حفظ اسلام" همه ی نهادهای مردمی را به مترسکی برای بزک "ولایت مطلق خود از قانون" فروکاهیده است. او به برگزیده گان خود در شورای نگهبان و قوه قضاییه ماموریت داده است که در هم سویی و هم کاری با نهادهای اطلاعاتی و نظامی از حکومت، مردم زدایی کنند و اسلامی را که قرار بود از ظرف قانون اساسی در آید، به ظرف قانون اساسی تبدیل کنند. چنین تبدیل و تبدلی را اگر بگذاریم در کنار این دریافت تاریخی از اسلام که اسلام چیزی نیست مگر دریافت های گونه گونه ی مجموعه ی کلان مسلمانان از تاریخ اسلام، خواهیم دید که در سایه ی این وارونه گی فقهی و سیاسی چگونه راه برای تمامت خواهی و استبدادِ بیش تر گشوده می شود.

دمکراتیک کردن حکومت و قدرت، مطلق و آزاد کردن قدرت از دین و هر داوری پیشینی دیگر هم هست. دمکراتیک کردن قدرت به هر معنا پذیرش مسوولیت سنگین قانون گذاری از سوی مردم هم هست. دمکراتیک کردن قدرت تن دادن به آزمون و خطا در قانون گذاری هم است و ملتی که در سایه ی غلیظ نیاکان خود (سنت، اخلاق، دین و حتا علم) آرمیده است و شهامت ایستادن بر فراز پاهای خود را ندارد، شایسته ی دمکراسی نیست.

در نتیجه خمینی و خامنه ای را در جمهوری وحشتی که ساختند، نه در امتداد یکدیگر، که در برابر یک دیگر باید دید. خامنه ای همه ی آن چه را خمینی رشته بود، پنبه کرد و انگاره فقهی درخشان او را به لجن کشید. خامنه ای حکومت کم بیش سکولاری را که از خمینی به ارث برد، به دوران صفویه و نماد برجسته ی فقهی آن "سطان حسین" فروکاست. شاهی که چیزی نیست مگر نمادی از اسلام و اسلامی که چیزی نیست مگر سلطان حسین.

آن چه در ایران پس از آیت الله خمینی می گذرد، کم و بیش سلطان حسینی کردن قدرت است. سلطان حسینی کردن قدرت در ایران امروز به حکومت سرکوب و سانسور خامنه ای امکان می دهد که در ورای اسلام و درک پیشینیان از آن بایستد تا برای قواره ی ناجور خود و رفتار بی قواره ترش حقانیت بتراشد و هم به او امکان می دهد با تکیه و تاکید بر درک خود از اسلام و پیشینیان، گفت و گوی آزاد بر سر اسلام را تعطیل کند. محاط و محدود شدن حکومت در اسلام روی دیگر محدود شدن اسلام و مسلمانان هم هست.

خامنه ای در غبای گشاد فقاهت و ولایت فقیه با محدود کردن سیاست و قدرت در پهنه ی شریعت شیعی در عمل به مردم زدایی کردن از قدرت و قدرت زدایی کردن از مردم مشغول است. او در سایه ی دراز دین ایستاده است تا تباهی ها سیاسی و کوتاهی های فقهی خود را بپوشاند. او از دین می گوید تا مردم (و مسلمانان ایران) سکوت کنند. او خود را مقید و محدود به دین می داند تا کسی عریانی دینی، فقهی و حقوقی او را فریاد نکند. او در جهان تاریک سنت ایستاده است تا اسطوره ی قدرت پوست گیری نشود.

پیوند خامنه ای و احمدی نژاد، نمونه آشکاری از این دست سیاه کاری هاست که به آسانی می تواند سلطان حسینی کردن قدرت در ایران را توضیح دهد و هزینه های سرسام آور آن را در برابر ما قرار دهد. این که هم خامنه ای و هم احمدی نژاد به گونه ای مشکوک و غیرقانونی (حتا در چهارچوب مناسبات حقوقی غیردمکراتیک جمهوری اسلامی) به قدرت می رسند و در جای گاهی قرار می گیرند که بسیار بالاتر از شان و مرتبه ی آن هاست؛ این که هر دو با گسترش سکوت و سانسور هم راهند و یکی از تاریک ترین، فاسد ترین و ضعیف ترین دوران سیاسی ایران را به نمایش می گذارند، مساله ی ساده ای نیست. حکومت در این دوران سیاه در دورترین فاصله ی ممکن (به هر معنایی) از مردم (که حاکمان واقعی اند) ایستاده است. هر چه قدر این فاصله بیش تر می شود تاکید بر اسلام هم ضرورت بیش تری می یابد. در اساس تاکید بر اصولی پیشینی هم چون دین ها، اخلاق ها، ایدیولوژی ها، سنت ها و باورها و داوری های پیشینیان، همیشه وقتی بیش تر می شود که شکاف حاکمیت(مردم) و حکومت بیشتر است.

با این همه مسلمانان سکولار ایران جمعیت انبوهی هستند؛ و خوش بختانه اکنون با وجود انبوه سرکوب و سانسور از نوک پا تا تارک سر آن چنان که تقی زاده می خواست مدرن و سکولار شده اند و در آستانه ی با شکوه جهان جدید بی قرار ایستاده اند. نه سرکوب و سانسور اسلام گراها می تواند این جریان های مدرن و سکولار و رو به آینده را از بزرگ راه آمیز اجتماعی مسالمت آمیز باز دارد و نه هویت ستیزی برخی از گروه های مهاجم سکولار! باید هویت اسلامی سکولار و همه ی هویت های دیگر را به رسمیت شناخت؛ باید راه مسلمانان ایران را به جهان جدید و نهادهای مدنی جهانی هموارید! و باید به داروی مردم احترام گذاشت.(7) بازگشت به مردم و تن دادن به داوری های پسینی آنان تنها با اسطوره زدایی از تاریخ، دین، سنت، اخلاق و قدرت ممکن است.
بگویید در کجای تاریخ ایستاده اید؟ تا بگویم چه نسبتی با مردم دارید.

پانویس ها

    آش پزخانه های اپن و فضاهای باز داخلی، معماری و خانواده گی ایران امروز را مقایسه کنید با سیاست های تفکیک جنسیتی حکومت و جامعه ی بسته ی رسمی و خارج از خانه؛ چنین مقایسه ای را می توان حتا تا فضاهای هم عرض در کشور کم و بیش سکولار همسایه یعنی ترکیه کش داد و به دریافت های نمایانی رسید.
    اگر ایرانیان در منطقه ی خاورمیانه و در میان مسلمانان کم و بیش بیش ترین نزدیکی و هم سویی را با جهان جدید و مناسبات تازه دارند و دلشان برای زیستن در کشورهای توسعه یافته (و نه شریعتمدار) قنج می رود، شاید از همین نکته حکایت دارد. ایرانیان با تاریخی که دارند (ترکیبی از شکوه مرکزنشینی و غم سنگین حاشیه ی نشینی طولانی)، و روان شناسی ویژه ای (ترکیبی از خودبزرگ بینی و احساس حقارت) یافته اند، عجیب نیست اگر این گونه بی تاب مدرنیته و تشنه ی توسعه و ترقی اند.
    "بحران حقانیت" اگر نبود، بسیاری از اسلام گراها دست کم در ایران به آسانی می توانستند با جهان جدید و مناسبات تازه هم راه شوند. به عبارت دیگر اسلام گرایی در بازگشت به اسلام سلطان حسینی که ایران و مردم را به قربان گاه دین و داوری پیشینیان از آن می برد حقانیت نداشته ی خود را می جوید.
    اهمیت این نکته در آن است که اسلام گراها با تکیه و تاکید بر این نوع رفتارها، تلاش دارند در سایه ی نمایشی از مفهوم اکثریت برای حکومت اسلامی/ شیعی و اسلام سیاسی حقانیت بتراشند. چنین تلقی از اکثریت مسلمانان در ایران دست کم از سه آسیب عمده رنج می برد. یکم. اسلام گراها در براوردهای استراتژیک خود از اکثریت مسلمانان ایران، بسیاری از تفاوتهای هویتی، فقهی، مذهبی و عقیدتی را نادیده می گیرند. دوم. اسلام گراها درک ناصوابی از اکثریت و حقوق آن دارند. (اکثریت در این تلقی خود را متعهد به رعایت حقوق اقلیت نمی داند) سوم. اسلام گراها در سایه سرکوب وسانسور و سکوت به مهندسی رفتارهای مردم و حفظ اکثریت موجود دست می زنند. برای مثال آن ها همه ی دراویش و شیعیان و مسلمانان شناسنامه ای را شیعه و مسلمان حساب می کنند، در حالی همواره به سرکوب این گروها همت گماشته اند و در عمل آنان را از گردونه ی رقابت بر سر مناصب اجرایی بیرون گذاشته اند. به عبارت دیگر وقتی حقوق اکثریت مطرح است بسیاری به زور آمارها و پیمایش های استراتژیک و غیرشفاف در مجموعه مسلمانان و شیعیان جای می گیرند، در حالی که وقتی حقوق افراد مطرح می شود، آن ها از مجموعه ی اکثریت به آسانی در گزینش های چند لایه حذف می شوند.
    کاظمی، عباس و فرجی، مهدی، سنجه های دینداری در ایران، تهران، انتشارات جامعه و فرهنگ، 1388. و نیز نگاه کنید به iuec.ir
    برآمد پرشگون بهار عربی در تونس در سایه درسی که مسلمانان تونس از انقلاب اسلامی ایران گرفته اند می تواند بسیار گویا باشد. راشد الغنوشی رهبر جنبش اسلامی تونس وقتی می گوید «من آیت الله خمینی نیستم» بر همین نکته اشاره دارد؛ اسلام و مسلمانان سکولار خوشبخت تر اند. www.alarabiya.net
    تقابل داوری مردم با داوری الهی در اساس تقابل کاذبی است؛ چه، تحلیل های دقیق شناخت شناسیک می تواند نشان دهد که داوری های الهی همیشه و در نهایت چیزی نیستند مگر داوری هایی از پیشینیان(داوری های انسانی دیگر). من این پندار را در نوشته های خود از جمله در نوشتاری با سرنام "علیه نقل" کاویده ام. zamaaneh.com


Zum Antworten oder Weiterleiten hier klicken