خروس چوبی و دو سروده ی دیگر


اکبر ایل بیگی


• خروسی چوبی در باغچه داشتم، دهان و بال گشوده بود
آن را عزیزی از ایران برایم آورده بود که فکر می کرد
خروس نمی میرد، دوباره سبز می گردد و می خواند. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۲۱ خرداد ۱٣۹٣ -  ۱۱ ژوئن ۲۰۱۴


 
خروسی چوبی در باغچه داشتم، دهان و بال گشوده بود
آن را عزیزی از ایران برایم آورده بود که فکر می کرد
خروس نمی میرد، دوباره سبز می گردد و می خواند.

اکنون در باران شب به صبح رسیده است، در باغچه
خروس پیدا نیست، شاید آن عزیز راست گفته باشد
او رفته است که بخواند، صبحگاهی بر بام خانه ها.


اتاق انتظار


روی صندلی نشسته است، خیره به خویش انگار
پروانه یی پیدا می شود، می نشیند نرم روی چانه
دوباره می پرد، رقص آخر، می نشیند روی سر.

صدایی می آید: خانم یانسن! پیرزن نگاه می کند
قطره اشکی سوخته، گرم می چکد روی شانه اش.


پانا


پانا، دختر دشت ها، همرنگ ماه گشته است، و با تنی
گرم، از های و هوی شب، عریان از باد ایستاده است.

پانا فسانه است، فکر می کنم و می نویسم: باد می وزد
از چپ و راست، از هر سو باد می وزد، و پانای من
دختر تازه به برگ نشسته ام، عریان از باد ایستاده است.


اکبر ایل بیگی