غزل تباهی


اسماعیل خویی


• چرا نکاهی از اصرارِ خود که: راه است این؟!
نه راه، سلسله ی چاه و چاه و چاه است این.

در این کویر، چو ابری در آسمان بینی،
به خیره، باز گُمانی که سرپناه است این! ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
شنبه  ۲٨ تير ۱٣۹٣ -  ۱۹ ژوئيه ۲۰۱۴


 چرا نکاهی از اصرارِ خود که: راه است این؟!

نه راه، سلسله ی چاه و چاه و چاه است این.

در این کویر، چو ابری در آسمان بینی،

به خیره، باز گُمانی که سرپناه است این!

در آمدیم ز چاه و به چاله افتادیم:

ولی چه چاله؟ که یک چاله ی سیاه است این.

نگاه می کنی و چاه را نمی بینی:

چه دیدن است و چه چشم است و چه نگاه است این؟!

روان پریش چنانی که نیست در یادت

چه روز هفته، چه سال است یا چه ماه است این!

مده لگامِ خِرَد را به دستِ هیچ کسی:

به جانِ دوست قسم می خورم، گناه است این.

به دردِ ما بفزاید دوای فاسدِ شیخ:

تباهی ای نزداید، که خود تباه است این.

وجودِ شیخ به هنجار نیست در گیتی:

به کار و بارِ طبیعت یک اشتباه است این.

خدا و شاه به خود در تنید طینتِ شیخ:

چه مایه آز برای مقام و جاه است این؟!

مپرس بر سرِ او بهرِ چیست عمّامه:

برای شعبده بازی، بهین کلاه است این.

غریوِ تندرت- ای شیخ!- می دهد هُشدار:

سوی خدای تو فریادِ دادخواه است این.

درنگ در سفرِ زندگی نیارد مرگ:

برای ماست که پایانِ هر چه راه است این.

جهان دگر شود از رستخیزِ مردمِ ما:

اگر چه محشرِ اوباش در سپاه است این.



شانزدهم آبان۱٣۹۱،

بیدرکجای لندن