جنگهای مذهبی در جهان اسلام


آرش دکلان


• آنچه جهان اسلام با آن می جنگد فقط علم و تکنولوژی مدرن نیست. جهان مسیحیت اگر با علم و تکنولوژی در جنگ است لااقل باچیزی می جنگد که محصول تاریخ و اجتماع و فرهنگ همان جوامع مسیحی است، اما جهان اسلام هم با علم و تکنولوژی مدرن در جنگ است و هم با چیزی می جنگد که محصول غرب است ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
سه‌شنبه  ۷ مرداد ۱٣۹٣ -  ۲۹ ژوئيه ۲۰۱۴


یکی از دوستان ملانصرالدین از نزدیکی خانه ملا رد می شد که متوجه می شود ملا در تاریکی شب به دنبال چیزی می گردد. از او می پرسد که به دنبال چه می گردد، و ملا در پاسخ می گوید که کلید خانه اش همین نزدیکی ها از دستش افتاده و گم شده است. او به قصد کمک به همراه ملا همان ناحیه ای را که وی در آن در حال جستجو بوده می گردد و بعد از دقایقی از جستجو ناامید شده و از ملا می پرسد که آیا مطمئن است کلیدش را اینجا گم کرده است. ملا در پاسخ می گوید که نه، و در حالیکه با دستش به جایی در تاریکی اشاره می کند می گوید که کلیدش را آنجا گم کرده است. دوستش با حیرت می پرسد پس چرا اینجا را می گردد. ملا در پاسخ می گوید آخر اینجا روشن است.
حکایت ملا در مورد اکثریت قریب به اتفاق آنهایی که در مورد ماجرای اسرائیل و فلسطین بحث می کنند و حتی اکثریت قریب به اتفاق آنانی که در مورد هر نوع مشکلی در خاورمیانه بحث می کنند صادق است. همه خیلی راحت انگشت اتهام را به سوی اسرائیل و غرب دراز می کنند. چرا؟ پاسخ های مختلفی به این پرسش داده شده است؛ اسلام گرایی مسلمانان، غرب ستیزی اسلامگرایان و گروه های چپ و از این قبیل. اما یک مسئله دیگر هم در این میان نقش اساسی بازی می کند که می پندارم عموماً از دیدها پنهان مانده است. فرض کنیم کسی در این میان پیدا شود که انگشت اتهام را به سوی ایران یا اسلام یا داعش دراز کند. خوب گام بعدی حرکت چیست؟ به عنوان مثال نوآم چامسکی در مورد همین درگیری-های اخیر در غزه از اساتید دانشگاه و روشنفکران اسرائیلی تقاضا کرده است که در مقابل آنچه به زعم وی «جنایت اسرائیل» است خاموش ننشینند. خوب پرسش من این است که چرا او در برابر داعش دست به چنین اقدامی نمی زند. چرا داعش را محکوم نمی کند. البته که او نمی تواند از آنچه در سوریه می گذرد، از آنچه داعش کرده و می کند بی اطلاع باشد. اما اقدام او در برابر داعش چه می تواند باشد؟ برای پاسخ گفتن به این پرسش بیاییم واکنش به جریاناتی را که در سوریه رخ داد ببینیم. همانهایی که حمله غرب به عراق و بعدها لیبی را محکوم کردند، در مورد سوریه غرب را متهم کردند که چرا مداخله نمی کند. با اطمینان بسیار بالای قریب به یقینی می توان گفت که اگر غرب مداخله هم می کرد مقصر می بود. کلاً اینکه در هر آنچه در جهان رخ می دهد غرب مقصر است تردیدی نیست. این یک واقعیت به لحاظ متافیزیکی درست است و محال است که خلاف آن ثابت شود. یعنی با هیچ تعداد از مشاهده و شواهد تاریخی هرگز نمی توان این را ثابت کرد که غرب مقصر نیست. در این مورد در ادامه بحث خواهم کرد. اما واقعاً چه کاری از دست کسی ساخته است که بخواهد به رژیم بشار اسد اعتراض کند؟ دقیقاً همان کاری که از دست همه آنهایی که معتقد به مداخله نظامی غرب در سوریه بودند ساخته بود. از غرب بخواهند که مداخله نظامی کند. اما چرا؟ فرض کنید که نوآم چامسکی بخواهد در مورد وضعیت سوریه به کسی اعتراض کند. سوریه جامعه مدنی قوی ای مانند اسرائیل ندارد که بتوان برای روشنفکران و اساتید دانشگاهش نامه نوشت. هیچ سازمان یا نهاد غیردولتی یا هیچگونه رابطه سازمانیافته و ارگانیکی هم با هیچ کجای جهان ندارد که بتوان در برابر سفارت آن در سایر کشورها جمع شد و از این طریق تأثیری بر آن گذارد. خلاصه نه داعش و نه سوریه اصولاً به آن ابزارها و نهادهایی مجهز نیستند که راه های وارد آوردن فشارها سیاسی هم هستند. شما اگر بخواهید به آمریکا در موردی اعتراض کنید کافی است در نیویرک تایمز یک مقاله بنویسید یا تقاضانامه های رسمی یا همان «پتیشن»های معروف را تهیه کرده و به امضای افراد برسانید. اینها و صدها روش مدنی دیگر به عنوان ابزارهای فشار به سازمانها و دولتهایی به کار می آیند که از نهادهای اجتماعی خاصی برخوردار بوده و از مجاری یاد شده می توان فشار سیاسی به آنها وارد آورد. از هیچکدام از این مجاری نه به داعش نه به بشار اسد، نه به حماس و نه به القاعده و نه به هیچیک از سایر سازمانهای این چنینی نمی توان فشار وارد آورد. اینها هیچکدام درگیر بازی های رسمی و شناخته شده قدرت سیاسی در جهان نیستند که بتوان از ابزارهای نامبرده فوق برای وارد آوردن فشار بر آنها استفاده کرد. شما حتی نمی توانید داعش را مانند جمهوری اسلامی تحریم کنید. کاری از دستتان برنمی آید. ادبیات و شیوه تحلیل ما در جهان امروز کلاً برآمده و برساخته نهادهایی اجتماعی است که همگی بلااستثناء غربی هستند. معلوم است که ما هم مانند نوآم چامسکی و سایر غربیان نه تنها توان واکنش، که حتی توان تحلیل رویدادهای جاری در خاورمیانه را از دست می دهیم. ما در برخورد با بشار اسد، در برخورد با داعش، در مواجهه با حزب الله عملاً فلج می شویم. بعد دقیقاً مانند ملانصرالدین به تنها کاری که از دستمان برمی آید دست می زنیم. به غرب اعتراض می کنیم. نه به این دلیل که ریشه مشکل واقعاً آنجاست، بلکه به این دلیل که این تنها کاری است که می توانیم بکنیم.
پاول اهلریش ماجرای دختری را تعریف می کند که در اتاق عمل تحت عمل جراحی مغز قرار دارد. از آنجا که مغز انسان درد را حس نمی کند و از آنجا که به هوشیاری وی در ضمن عمل جرای نیاز بوده است، او تنها در نواحی جمجمه به صورت موضعی بی حس شده بود. هنگامی که دکترها برای انجام چند آزمایش چند شوک بسیار ضعیف الکتریکی به برخی نواحی مغز او وارد کردند، آن دختر شروع به خندیدن کرد. دکترها می دانستند که دلیل خندیدن او وارد کردن شوک الکتریکی است. اما وقتی که از دختر می پرسیدند چرا می-خندد، او هر بار توجیهی برای خنده خود ارائه می کرد؛ اینکه کلاه فلانی فلان جور است، فلان چیز در فلان وضع خنده دار قرار دارد و از این قبیل. ما مغزی داریم که برای آنچه در اطرافمان می گذرد داستان سر هم می کند. اصولاً مغزمان برای این طراحی نشده است که برای سر هم کردن داستانهایی که می سازد به علیت پایبند باشد. تنها مسئله مهم این است که داستانی درست شود که دیگران آن را تأیید کنند. به محض اینکه چنین داستانی ساخته شد مبنای شکل گیری روابط و مراودات اجتماعی می شود. داستانی که ما در خاورمیانه ساخته و پرداخته و از آن برای توجیه استفاده می کنیم حتی صراحت و بی غل و غشی داستان ملانصرالدین را هم ندارد، بلکه بیشتر به پیچیدگی داستانی است که بدویان برای هم تعریف می کنند.
اوانس-پریچارد انسان شناسی است که در مورد نحوه زندگی بدویان زانده تحقیق کرده بود. او در سالهای دهه ۲۰ در میان این مردمان زندگی می کرد و در سال ۱۹٣۹ کتابی در مورد این بدویان منتشر می کند. او در این کتاب نشان می دهد که از نظر این بدویان مرگ یا بیماری افراد همیشه تحت تأثیر جادوی کسی است. یعنی هرگاه کسی بیمار می شود محال است که کسی در این قبیله به این نتیجه برسد که بیماری ناشی از بی احتیاطی خود فرد و مثلاً خوردن فلان چیزی بوده است. بیماری و مرگ همیشه تحت تأثیر جادوی دیگران بوده است. بازمانده این تفکر بدوی را در همه جهان می توان دید. اعتقاد بسیاری از مردم به چشم بد یا چشم شور بازمانده این رسوم بدوی است. بعدها پتر وینچ روی این اثر و سایر آثار انسان شناسی اوانس-پریچارد دست به تحقیقی فلسفی می زند و به این نتیجه می رسد که محال است هرگز با هیچ تعداد از شواهد فرد بدوی را قانع کنید که نگرشش در مورد بیماری و مرگ نادرست است. هرچند مک اینتایر از این حقیقت به این نتیجه می رسید که این مردمان هرچند دارای نظامی عقلانی و تا حدی منطقاً سازگار از باورها هستند، اما این نظام فکری درست نبوده و با واقعیت تطابق ندارد، پتر وینچ با بیان این ادعا که حتی نمی توان معیاری برای «مطابقت با واقعیت» به دست داد، معتقد بود که باورهای این بدویان دارای هیچ نقصی نیست و کلاً شیوه نگرشی متمایز از شیوه نگرش مدرن غربی است.
آنچه که در این ماجرا باید به آن توجه شود این است که دیدگاه آنهایی که در هر آنچه رخ می دهد دست پنهان غرب را می بینند دقیقاً مانند دیدگاه آن بدویان در مورد بیماری و مرگ است؛ این دیدگاه نقض ناپذیر است. شما محال است که با هیچ میزان از بحث منطقی و نشان دادن شواهد هرگز بتوانید معتقد به این دیدگاه را قانع کنید که آنچه می بیند نادرست است. شاید پرسیده شود که پس چه باید کرد؟
برای پاسخ گفتن به این پرسش باید ببینیم که چه بلایی بر سر مردمان زانده آمد. البته که هیچ بلایی سر آنان نیامد. آنها هنوز هم زندگی می کنند، اما دیگر آن مردمان بدوی دهه بیست نیستند. حتی زمانی که اوا ژیلیس در سال ۱۹۷۶ بر یکی از چاپهای جدیدتر همان کتاب اوانس-پریچارد مقدمه می نوشت، فرهنگی را که در این کتاب مورد بررسی قرار می-گرفت متعلق به جهانی می دانست که «مدتهاست از بین رفته.» یعنی این مردمان کلاً دیگر آن فرهنگ بدوی را ندارند. دلیل این امر هم این است که هیچ جامعه ای در جهان نمی تواند خود را از سایر جوامع جدا کند. جوامع نیاز به مراوده کالاها، اطلاعات و حتی نیاز به منابعی دارند که همه آنها در محدوده زندگی آنها نیستند. برای انجام مراودات هم باید درگیر روابطی اجتماعی شده که می تواند در دراز مدت منجر به نابودی برخی از فرهنگها گردد. این امر نه به دلیل استعمار رخ می دهد و نه به دلیل جنگ و نه به دلیل بد ذاتی انسان. انسانی بدوی که برای درمان کودک بیمارش ناگهان متوجه می شود بیمارستانی در چند کیلومتری محل زندگی اش هست که خیلی ها در آن خوب شده اند طبیعی است که فرزندش را برای مداوا به آن بیمارستان ببرد. این اولین گام در راه نابودی فرهنگ آبا و اجدادی خود وی است. جوامع بدوی به دلایلی خیلی راحت تر این را می پذیرند؛ حافظه تاریخی آنها از چند نسل متجاوز نیست و به همین دلیل تاریخ مانند باری بر دوششان سنگینی نمی کند. حتی این مردمان اگر مانند بدویان استرالیا خاطره ابرنواختر قرن یازدهم میلادی را هم به یاد داشته و آن را نسل اندر نسل و سینه به سینه منتقل کنند، آن را به عنوان حادثه ای غیر تاریخی نقل می کنند که باید حتماً محققانی مانند لیمن و همچر در مورد آن تحقیق کنند تا تاریخ دقیق رویدادهای طبیعی ای را که منجر به پدید آمدن اسطوره بابا در میان بدویان استرالیا شده است کشف کنند. این است که مردمان زانده بدون اینکه درگیر کشتار و قتل عام شوند به تدریج دچار دگردیسی فرهنگی شدند. این امر به این معنا نیست که این گزار فرهنگی همیشه صلح آمیز بوده است. اما قطعاً به این معناست که این گزار فرهنگی هرگز مانند آنچه در خاورمیانه رخ می دهد خونبار نبوده است.
آنچه در خاورمیانه رخ می دهد هیچ تفاوتی ندارد با آنچه برای مردمان زانده رخ داده است. به زبان ساده تر خاورمیانه در واقع در حال دگردیسی است؛ دقیقاً همانطوریکه زانده دگردیسی یافت. تنها مسئله این است که هم وسعت محدوده جغرافیایی که این دگردیسی در آن در حال رخ دادن است و هم تاریخی بودن خاورمیانه مشکلاتی را پدید آورده و این دگردیسی را هم مشکل تر و هم بسیار خونبار کرده است. دگردیسی یافتن فرهنگها در مواجهه با هم یک ضرورت تاریخی است و در واقع دقیقاً نتیجه تکامل جوامع انسانی است. تکامل اینجا نه به معنای کامل تر شدن، بلکه به دقیقاً به معنای تکامل در تئوری تکامل است. شاید بهتر است آن را تطور بنامیم. این تطور امری گریزناپذیر است و اصلاً ربطی به مداخله آگاهانه انسانها ندارد. نمی توان انتظار داشت که جامعه ای بدوی هم به جای شیوه های درمانی سنتی، که همان خنثی کردن اثر جادوی جادوگران بود، از شیو های پزشکی جوامع مدرن استفاده کند و هم همچنان شیوه سنتی زندگی خود را ادامه دهد. حفظ سنت و در عین حال وارد کردن شیوه های مدرن زندگی غیرممکن است. محال است که شما بتوانید به جای تعریف کردن داستان خیالی حضرت سلیمان و قالی پرنده اش در مسجد سوار هواپیمای شخصی خود شده و برای زیارت به مکه بروید و در عین حال ارزشهای سنتی جامعه اسلامی را حفظ کنید. شما دو راه بیشتر ندارید. اگر می خواهید ارزش های سنتی را در جامعه خود حفظ کنید باید کلاً راه ورود تکنولوژی های مدرن را سد کنید. این کاری است که کشوری مانند کره شمالی تا حد زیادی انجام داده است. اینترنت را به شدت تحت کنترل قرار می دهد و مانع از برقراری هر نوع ارتباط منظم بین مردمان جامعه خود با جهان خارج می شود. اما حتی تجربه کره شمالی نشان می دهد که چنین چیزی محال است. اگر تصمیم گرفتید که از مزایای علم و فن مدرن برخوردار شوید، شک نکنید که حتماً فرهنگتان؛ تمام جنبه های فرهنگتان از سر تا پا، تحت تأثیر هجوم فرهنگ جدید ویران خواهد شد. اما چرا؟
من قبلاً در متنی با عنوان «رساله در باب بیماری های شناختی» (۱) در این مورد به طور مفصل بحث کرده ام. برای راحتی خواننده خلاصه ای از مطالب این بحث را اینجا نقل می کنم. نظام باورهای انسان را مانند کره ای تصور کنید که در داخل و بر روی سطح آن نقاطی منفصل قرار دارند. هر نقطه نشانه یک باور است. مثلاً این باور که «زمین به دور خورشید می چرخد» یک نقطه در داخل این کره است. اما این باور با بسیاری از باورهای دیگر در ارتباط است. مثلاً این باور که «اجسام نیرویی به هم وارد می کنند که طبق قانون جهانی گرانش؛ همان قانون جاذبه نیوتن، محاسبه می شود» با باور مذکور در ارتباط است. تمام آن باورهایی که به این طریق با هم در ارتباطند نقاطی در داخل و سطح آن کره فرضی هستند که به هم متصلند. باور توجیه پذیر آن باورهایی هستند که در یک شبکه متصل به هم قرار دارند و می توان آنها را به هم متصل کرد. باورهای اتمی آن باورهایی هستند که هیچ توجیهی ندارند و افراد معمولاً در توجیه آنها می گویند که «این باور شخصی شان است» و اخیراً هم به یک مد روز تبدیل شده است که در ادامه جمله مزبور می گویند «و باور هر کسی محترم است». آن مجموعه ای از باورها که با هم مرتبط بوده، اما با باقی باورهای موجود در شبکه باورهای فرد هیچ ارتباطی ندارند باورهای مولکولی می نامم. یک نظام باور سالم نظامی است که در هر آن نه اتمی وجود داشته باشد و نه مولکولهای مجزا. یک نظامی باوری سالم در واقع یک مولکول بسیار بزرگ است. اتمها و یا مولکولهای مجزا در یک شبکه یا نظام باور تکینگی این شبکه نامیده می شوند. میزان ابلهانه بودن باورها متناسب است با تعداد تکینیگی ها در شبکه باور انسان. اینجا «بلاهت» نه یک ناسزا، بلکه یک بیماری شناختی است. برخلاف آنچه بسیاری می پندارند کارکرد اصلی باورهای انسانها این نیست که باورهای صادقی در مورد جهان اطراف ایجاد کنند. اگر به اجتماعات نگاه کنیم، تعداد باورهای نادرست بسیار بیشتر از تعداد باورهای درست آنهاست، با اینحال همه آن جوامعی مانند همان مردمان زانده، که باورهای نادرست و عجیب و غریب دارند همچنان پابرجا بوده و به حیات اجتماعی خود ادامه می دهند. کارکرد اصلی باورها این است که روابط اجتماعی میان انسانها را تنظیم کنند. مثلاً در میان همان مردمان زانده وقتی که شخصی بیمار می شود مهمترین کارکرد نظام باورهای این مردمان این نیست که حتماً آن شخص بیمار را درمان کنند، بلکه از آن مهمتر مسئله این است که بدانند در این شرایط چه باید بکنند. در واقع آنچه مهم است این است که افراد جامعه بدانند در شرایط خاص باید چه رفتاری از آنها سر زده و چه کاری انجام دهند. تاریخچه تکامل (یا تطور) انسان در ده هزار سال اخیر نشان می دهد که انسان برای بقا بیشتر از اینکه به واکسن نیاز داشته باشد به نظامی از باورها نیاز داشته که بتواند با استفاده از آن حیات فردی و اجتماعی خود را سامان بخشد. به این حقیقت هم باید توجه کرد که این امر به این معنا نیست که زندگی در نظامی اجتماعی مانند نظام قرون وسطایی لذتبخش هم بوده است. اما از نظر تکاملی اصلاً مهم نیست که انسانها از زندگی خود لذت هم می برند یا نه. آنچه از نظر تکاملی مهم است این است که آیا انسانها آنقدر زنده می مانند که ژنهای خود را به نسل بعد منتقل کنند. مقاومت در برابر بیماری هایی مانند وبا هم حتی به مرور زمان بر اثر عوامل بیولوژیک و به خودی خود ایجاد می شود؛ هرچند این امر دائماً قربانی می گیرد و بسیار هم رنجبار است، اما در عمل ممکن است؛ و انسان صرفاً برای بقا نیازی به کشف واکسن برای وبا ندارد. آنچه بیش از آن مهم است این است که انسان بداند در موقعیت و وضعیتی خاص چه باید بکند و این چیزی است که از نظام باورهای افراد در هر اجتماعی انتظار می رود از عهده آن برآید. یعنی تکلیف افراد را در موقعیتهای مختلف مشخص کند. به جرأت می توان گفته یکپارچه ترین نظام باورها تاکنون در جوامع بدوی وجود داشته است. در تفکر مردمان بدوی جهان یک کل یکپارچه است. توجه داشته باشیم که بسیاری از تصورات مردمان بدوی کاملاً اشتباه است. آنها باورهای کاملاً نادرستی در مورد علت بیماری ها و بسیاری از چیزهای دیگر دارند. اما نظام باورهای آنان مانند نظام باورها در اجتماعات پیشرفته تری مانند آتن باستان شقه شقه نیست. یک آتنی باستان دارای تفکری کاملاً دوئالیستی بود. نظام باورهای او در مورد نحوه انجام کشاورزی هیچ ربط علی به باور او به زئوس نداشت. او ممکن بود که برای موفقیت در تجارت به کاهنی در معبدی برای مشاوره با خدایان مراجعه کند، اما تکنیکهای کشاورزی را نه از کاهن معبد دلفی، بلکه از بزرگان خود می آموخت. یک آتنی عموماً تنها برای تصمیم گیری در مورد روابط اجتماعی اش، در مورد زمان جنگ و نه تکنیک نبرد، با کاهن معبد دلفی مشاوره می کرد. یک آتنی برای خوب شدن بیماری اش حتی نزد طبیبی می رفت که در بسیاری از جنبه ها ناسوتی و نه لاهوتی می اندیشید. این چیزی است که یک فرد بدوی اصلاً آن را درک نمی کند. او برای تصمیم گیری در مورد ازدواجش از همان نظام باورها و همان شیوه تصمیم گیری استفاده می کند که برای ساختن ابزار شکارش و یا درمان بیماری خود و فرزندانش. جهان فرد بدوی یک جهان یکپارچه است. دو شقگی در نظام باورهای مردمان زمانی ایجاد می شود که به تدریج آن نظامی از باورها که مربوط به معیشت و گرداندن امور مادی زندگی است از نظامی از باورها که در تنظیم روابط اجتماعی انسانها موثرند از هم جدا شده و به تبع آن نهادهای اجتماعی که مسئول حفظ و انتقال هر سلسله از این باورها هستند نیز از هم متمایز می گردند. هرچند برای مدتهای مدیدی نظام کلیسا تلاش کرده بود علم را هم مانند دین در دستان خودش حفظ کند، اما این کار را عموماً با سرکوب علم انجام می داد. این سرکوب هم به انحاء مختلف صورت می-گرفت. آگوستین قدیس در قرن ششم میلادی طرح پرسشهایی در مورد ماهیت ستارگان و آسمانها را کلاً بیهوده می دانست و به همه توصیه می کرد که کلاً اصلاً به چنین پرسشهایی نیندیشند. بعدها هر نوع یافته جدیدی به صورتی تفسیر می شد که با آرای آباء کلیسا در مورد انجیل در تناقض نباشد. این مسئله آنقدر مهم بود که شورای ترانت در اواسط قرن پانزدهم هر نوع تفسیر کتاب مقدس را در انحصار آبای کلیسا قرار داده بود. کلیسا تا جایی که می توانست جلوی دو شقه شدن نظام باورها ایستاد و اجازه نداد که فضولانی مانند گالیله حاکمیت کلیسا را بر زندگی محدود کنند و علم را از سلطه کلیسا خارج کنند. با اینکه این درست است که نظام باورها لازم نیست حتماً باورهای درستی تولید کند، و صرف قادر بودن به برقراری ارتباط سازمان یافته بین انسانها برای بقای نظام باورها و انتقال آنها به نسل بعد کافی است، اما همینکه یک جایی به هر دلیلی؛ که اصولاً مهم نیست این دلیل دقیقاً چیست، یک نظام باور درست شکل گرفت که بتواند ارتباط اجتماعی موثری را هم سازماندهی کند؛ تنها و تنها وجود این نظام باورهای درست یک تهدید جدی برای تمام آن نظام باورهایی است که فقط در امر برقراری روابط اجتماعی موثرند ولی درست نیستند. در مورد همان مردمان زانده، به محض اینکه مردمان ده یا قبیله مجاور برای درمان بیماری-های خود از شیوه مدرن استفاده کنند، از آنجایی که شانس بقای فرزندانشان بیشتر است، به خودی خود از مردمانی که از پذیرش شیوه جدید امتناع می کنند موفق تر خواهند بود؛ یعنی تعداد فرزندان بیشتری تولید می کنند و با افزایش جمعیت راه را بر رقابت برای سایرینی که همچنان می خواهند به شیوه قدیمی زندگی کنند می بندند. در این شرایط دو راه بیشتر وجود ندارد. یا باید شیوه درمانی نوین را پذیرفت یا نابودی در عرصه رقابت را. اما یک راه سوم هم وجود دارد. با حذف کردن رقیبی که شیوه درمانی نوین را پذیرفته کلاً وضعیت را به آنچه سابقاً بوده بازگرداند و به زندگی ادامه داد. تاریخ نشان داده که راه سوم علیرغم تلاشهای بسیاری که برای متحقق کردن آن صورت پذیرفته و می پذیرد، هرگز موفق نبوده. حتی یک نمونه موفق که این راه پیموده باشد در تاریخ سراغ نداریم. دلیل این امر هم این است که موفقیت شیوه های جدیدتر برای زندگی یک امر عینی بوده و مردم نمی-توانند به سادگی از آن بگذرند. همینکه انسان بداند جایی وسیله ای است که می توان با آن به هوا پرید و راحت تر مسافرت کرد دیگر محال است آن انسان را کنترل کرد؛ حتی مورد کره شمالی با احتمال بسیار بالای قریب به یقینی محکوم به شکست است. تنها یک راه برای نابودی آن وجود دارد. نابودی هر نوع شواهدی دال بر وجود چنین چیزی. اما این امر بدون نابودی خود سوژه ای که این قصد را دارد محال است. هر راهی به جز این به جای اینکه تمام شواهد مزبور را نابود کند تنها مدرکی باقی خواهد گذارد دال بر چنین تلاشی، بدون اینکه به هدف اصلی دست یافته باشد. فکر می کنم به این طریق خواسته مسلمان معتقدی که می پندارد مهدی موعود در آخر زمان ظهور خواهد کرد قابل درک باشد. برای اینکه آن چیزی که او می پندارد واقعی شود باید هرآنچه غیر از ایده های اوست نابود گردد. این نابودی در اسطوره مهدی موعود تبلور یافته است.
تا اینجا گفتیم که نظام باورها دو شقه شد: لاهوتی؛ نظام باورهایی که روابط اجتماعی میان انسانها را تنظیم می کرد، و ناسوتی: نظامی از باورها که امور معیشتی انسانها را تنظیم می کرد: شیوه های کاشت و ساخت ابزار و از این قبیل. تا مدت زمان زیادی ایده های ناسوتی تحت کنترل نظام باورهای لاهوتی قرار داشتند. حتی استفاده از عدد نویسی هندی-عربی در قرون وسطی ممنوع بود چون این شیوه عددنویسی را شیطانی می-دانستند.
از طرف دیگر باور تنها یک پدیده ذهنی نیست، بلکه به شیوه های مختلف یک پدیده واقعی، ملموس و فیزیکی است. اول از همه اینکه خود ذهن پدیده ای کاملاً ماتریالیستی و فیزیکی است. ذهن چیزی جز کارکرد مغز نبوده و لذا قوانین حاکم بر آن؛ چه ما از آن آگاه باشیم و چه نه، کاملاً فیزیکی است و هیچ رویه متافیزیکی و غیرماتریالیسیتی در آن موجود نیست. دوم اینکه باورها برای اینکه از نسلی به نسل بعد انتقال یابند باید نهادهایی اجتماعی موجود باشند که آنها را به نسل بعد آموزش دهند. دانشگاه و مدرسه علم را از نسلی به نسل بعد انتقال می دهند و کلیسا و مسجد دین را. انشقاق دانشگاه و کلیسا، جدایی مسجد و دانشگاه انشقاق و جدایی دین از علم بود. دوئالیسمی که تا حدی به آن خوشامد هم گفته شد. اما فقط تا حدی. دین چه در اروپا و چه در ایران همواره در تلاش بوده و هست که نظام باورها را از نو منسجم کند. این ایده که همه علوم در قرآن هستند، یا اینکه انجیل منشأ تمام علوم جهان است از این نظر که نظام باورها همواره تلاش دارد به انسجام بدوی خود بازگردد پدیده ای کاملاً طبیعی است. اما از طرف دیگر علم هم سعی دارد با پاسخ دادن به این پرسش که اصولاً ریشه دین چیست، یا اینکه قوانین اخلاقی از کجا می-آیند –پرسشهایی که امروزه در رشته ای نوپا به نام روانشانسی تکاملی در مورد آنها تحقیق می شود—انسجام طبیعی نظام باورها را از نو برقرار کند. به نظر می رسد که دوئالیسم برخلاف تلاش فلاسفه ای مانند دکارت اصولاً یک امر طبیعی نیست، بلکه تنها حاصل ایجاد انشقاقی معرفت شناختی بود در متن نظام باورهایمان. به همین دلیل بود که افراد مختلفی مانند اسپینوزا، بارکلی، هیوم و … تمام هم شان نفی وجود هرگونه دوئالیسم بود، حتی با آنچه شاید بتوان آن را ماله کشی فلسفی نامید. اما همانطوریکه علم بیشتر پیش می رفت و می رود، همانطوریکه تکنولوژی عرصه های بیشتر و بیشتری را در زندگی انسان اشغال می کند دین خطر بیشتر و بیشتری را حس می کند. به همین دلیل است که لحن فرمانهای شورای عالی واتیکان که در فاصله سالهای ۱٨۶۹ تا ۱٨۷۰ صادر شده بودند از برخی منظرها حتی از لحن آبای کلیسای قرون وسطی هم شدیدتر و متن فرمانها سختگیرانه تر بود.
وقتی در جامعه ای که نقش علم و تکنولوژی هر روز پر رنگ تر می شود، نهادهایی هم که مسئول انتقال ایده های علمی و تکنولوژیکی به نسل بعد هستند نیز پررنگ تر می شوند. اما پررنگ تر شدن نقش علم و تکنولوژی در ضمن به این معناست که هرچه بیشتر زمان و به تبع آن ذهن و انرژی حیاتی انسان را به خود اختصاص می دهد. در چنین جامعه ای اولاً دیگر روشهای سنتی اصولاً به کار رفع مشکلات نمی آیند و به حد یک مراسم بی معنا تقلیل می-یابند. شاید فرمانده ای که در هنگام شلیک آزمایشی موشکی که به تازگی طراحی شده فریاد «یا زهرا» سر دهد، اما این «یا زهرا» به هیچ وجهی کارکرد آن «یا زهرا»ای را ندارد که در جبهه سربازان و بسیجیان را به روفتن مینها تحریک و تشییج می کرد. دیگر کسی که کامپیوترش کار نمی کند از دعا خواندن و استخاره کردن و یوگا و تمرکز فکر کاری ساخته نیست، بلکه باید کامپیوتر را به تعمیرکاری بسپارد که تخصصش کلاً از تمام ایده های دینی مستقل است. برای همین است که می توان ایده های دینی متفاوتی داشت اما از تکنولوژی یکسانی بهره برد. مایاها و اینکاها و مصریان باستان ایده های دینی کاملاً متفاوتی داشته و معابدشان را برای نیایش خدایانی کاملاً متفاوت و برای انجام مراسمی کاملاً متفاوت بنا می کردند، اما وقتی پای شیوه های مهندسی برای روی هم چیدن سنگها برای بنا کردن همان معابد به میان می آمد تشابه شیوه های مهندسی گاهی آنچنان چشمگیر است که برخی؛ البته به نادرست، می پندارند که ارتباطی بین این تمدنها وجود داشته است. به این طریق ماهیت دوئالیسمی که ایده های انسان و به تبع آن ذهن انسان دچار آن شده به شدت بیشتری هویدا می شود. اما این حرف به این معنا نیست که مصریان باستان و اینکاها و مایاها از ماهیت دوئالیستی ایده هایشان آگاه بوده اند. ماهیت دوئالیستی ایده ها و به تبع آن معرفت شناسی انسان زمانی آشکار می گردد که این تمدنها با هم برخورد کنند و ببینند که با وجود تمام تفاوتها در ایده هایشان در مورد بسیاری از موارد، در مورد نحوه اداره امور مربوط به معیشت تا چه میزان به هم شبیهند. این اتفاقی بود که برای اولین بار در یونان باستان رخ داد، اما دولت آن مستعجل بود و به زودی تحت تأثیر مسیحیت فراموش شد تا بار دیگر در رنسانس سر بر آورد. آنچه زمانی فقط یک دوئالیسم ساده دکارتی بود در عصر حاضر از حد یک دوئالیسم فراتر رفته و می رود که به اسکیزوفرنی تبدیل شود. بله! تمدن امروزین بشر یک تمدن دو شقه یا دو شخصیتی است. یک وجه این تمدن علم و تکنولوژی است و وجه دیگر آن انواع ایده های متافیزیکی و دینی. ایده های متافیزیکی و دینی متفاوت عموماً یا در برابر علم و تکنولوژی نابود می شوند، یا برای بقای خود دو راه اساسی را در پیش می گیرند. به نظر نمی رسد بیش از این دو راه وجود داشته باشد. یا به شیوه ای صلح -آمیز از تمام آنچه تمدن و تکنولوژی مدرن است استفاده می کنند و به این طریق شرایط را برای انتقال خود به اذهان نسلهای بعد فراهم می کنند، یا به طور صریح و بی پرده درگیر جنگ می شوند. ایده های متافیزیکی مانند ِاکَنکار که توسط پال توئیچل بنیانگذاری شده و یا ساینتولوژی، ایده های جنگ طلبانه ای نیستند. اینها با ایجاد زنجیره ای از خرافات و آرای نادرست به دور خود و پیچاندن آنها در رنگ و لعاب تئوری های علمی خود را به متن تفکرات عصر علم و تکنولوژی چسبانده و این شانس را دارند که به اذهان افراد نسل بعدی انتقال یابند. به نظر نمی رسد که شانس اینها برای بقا و انتقال به نسلهای بعدی آنقدر کم باشد که بتوان به ضرص قاطع نابودی آنها را پیش بینی کرد. ایده های خرافی مانند «آگاهی کوانتومی» و نظایر آن حاصل آمیزش تفکرات شبه علمی با افکار بودائی و شرقی هستند و هرچند به صورت طفیلی تفکرات علمی به نسل بعد انتقال می یابند، اما حداقل هنوز به نظر نمی رسد که بتوانند منشأ خطرات جدی ای باشند. خرافاتی مانند دست داشتن موجودات هوشمند فضایی در تمام عرصه های تمدن بشری، از فراهم آوردن شرایط برای به وجود آمدن انسان گرفته تا حتی القای تئوری نسبیت به اینشتین و حتی جنگ دوم جهانی، ایده-ای که History Channel حدود ۲۵۰۰ دقیقه برنامه در مورد آن ساخته و برخی از قسمتهای آن در تلویزیون فارسی من و تو با عنوان «ما و فرازمینی ها» پخش شد، در واقع خرافات عصر علم و تکنولوژی هستند. در واقع وهم های انسان هم تحت تأثیر نظامی اجتماعی که در آن می زیند شکل می گیرد. در زمانهای قدیم و حتی هنوز هم مردمان مذهبی ادعا می کنند که خواب فلان امام یا قدیس را دیده اند. اینکه بیماری ای داشته اند که توسط «حضرت خضر» یا فلان قدیس شفا یافته است. برخی حتی خود را در رابطه ای جنسی و عاشقانه با امامان و قدیس ها می دانستند. من شخصاً زنی را دیده ام که می پنداشت همسر «حضرت علی» است. امروزه به تدریج تعداد افرادی که می پندارند با موجودات فرازمینی در ارتباطند در حال افزایش است. اینها هم دقیقاً همان تصورات قدیمی و دینی را دارند. اینکه بیماری شان توسط آنها شفا یافته، یا اینکه با آنها رابطه جنسی و عاشقانه دارند. همانگونه که مردمان برخی اوقات دچار این وهم می شدند که جن زده شده اند یا اینکه شیاطین به آنها رسوخ کرده و باعث بروز فلان مشکل شده اند، انسان مدرن برخی اوقات دچار این وهم می شود که موجودت فضایی او را ربوده و بر روی مغز او آزمایش انجام داده اند. هیچکدام از این خرافات برای بقای خود تاکنون دست به خشونت نزده اند. به نظر می رسد عدم دست یازیدن آنها به خشونت نه ماهیت صلح آمیز آنها، بلکه بیشتر فقدان هرنوع سازماندهی اجتماعی در قالب نهادی مشخص و قدرتمند باشد. اما در برابر، ادیان سنتی روش خشن-تری را به کار می گیرند.
مهمترین دلیل این است که ادیان سنتی مانند یهودیت، مسیحیت، اسلام، زرتشتی، بودائیسم در مورد آنچه وضع واقع در جهان است نظرات قاطعی داشتند. شاید امروزه کلیسا یا روحانیون مسلمان بخواهند با ارائه تفاسیر جدید از متون مقدس شان دفاع کنند، اما شواهد قطعی در دست است که این متون تنها حتی تا یک سده قبل به هیچ وجهی با علم سازگار نبوده اند. کریستوفر گرانی به تازگی در مقاله ای که در مورد فرمان سال ۱۶۱۶ کلیسای کاتولیک در محکومیت ایده کوپرنیکی عالم منتشر کرده است تصویر اصلی حکم کلیسا را با کیفیت بالا برای اولین درج کرده است. در متن این حکم تز خورشید مرکزی به صراحت مخالف نص صریح متون مقدس معرفی شده و هر نوع بحث و تدریس آن به شدت ممنوع شده است. هم متن و هم لحن فرمانهای شورای عالی واتیکان که قبلاً به آن اشاره شد به صراحت هر ایده علمی را که مخالف آرای آبای کلیسا باشد نادرست و ضاله خوانده و از مومنان خواسته است که نه چنین ایده های گمراه کننده ای را بخوانند و نه آنها را بپذیرند. شاید پاپ ژان پل دوم با عملی که در اصطلاح «یکی به میخ زدن یکی به نعل زدن» نامیده می شود خواسته باشد هم آبروی رفته کلیسا را بازگرداند و هم با سوء استفاده از این حقیقت که شیوه اصلی دفاع گالیله از نظریه خورشیدمرکزی کلاً بر تصوری خطا استوار بوده، از شدت تقصیرات کلیسا بکاهد، اما واقعیت این است که حتی اگر گالیله کاملاً برخطا هم بوده باشد، که نبود، کلیسا حق نداشت او را از بابت ابراز نظر محکوم کند. این چیزی هست که هنوز هم کلیسا به صراحت به آن اعتراف نکرده است. در عوض اعضای کلیسا هر از چند گاهی با حمله به تئوری تکامل داروین و نیز تلاش برای بازگرداندن دین به متن سیاست قصد دارند حکومت قرون وسطایی کلیسا را از نو زنده کنند. جنگ کلیسا بر علیه تئوری تکامل داروین از همان زمان انتشار منشأ انواع داروین شروع شد. دادگاه میمون اسکوپس در سال ۱۹۲۵ در ایالت تنسی آمریکا که در نهایت به محکومیت جان توماس اسکوپس ختم شد؛ معلمی که تئوری تکامل را در مدرسه تدریس کرده بود، تنها یکی از این درگیری ها در متن جهان مدرن بود. این ماجرا حتی در سال ۲۰۰۵ هم تکرار شد، اما این بار این علم بود که برعلیه ایده های کلیسایی که لباس شبه علمی بر تن کرده بودند شکایت طرح کرده و البته در دادگاه برنده هم شد. البته نباید پنداشت که جدال مسیحیت با علم همیشه یک جدال متمدنانه است. زمانی که در اواخر دهه ۱۹۹۰ قدیمی ترین فسیلهای بازمانده از انسان هوموساپینس در غاری در آفریقای جنوبی کشف شد، برای انتقال بقایای یافته شده به موزه و مراجع ذیصلاح از تجهیزاتی استفاده شد که دست کمی از یک ارتش نداشتند. اتومبیلی که این اشیاء با آن انتقال داده می شدند ضد بمب بوده و چند هلیکوپتر از آن مراقبت می کردند. دلیل این همه حفاظت این بود که گروه های خلقت گرا برای اثبات ادعای خود عادت دارند به جای استدلال از بمب استفاده کنند. البته نباید پنداشت که ایده-های ضد علمی همیشه در اعمال خشونت این چنین ناموفقند. بمبگذاری در کلینیکهای سقط جنین و شلیک به متخصصانی که این خدمات را برای زنان فراهم می آورند از نمونه-های خشونتهایی هستند که مسیحیان بنیادگرا مرتکب شده اند. دلیل اعمال این خشونتها واضح است: برخلاف آنچه آبای کلیسا تلاش دارند القاء کنند، علم و دین دو بال نیستند که انسان را به پرواز در می آورند. اگر بتوان علم را بالی محسوب کرد که انسان را به پرواز در می آورد، آنگاه دین قطعاً تفنگی است که تنها به کار ناقص کردن این بال می آید. واقعیت این است که دیدگاه علمی منجر به تغییر نگرش انسان در همه آن مواردی شده است که زمانی دین ملک طلق خود می دانست. طبیعی است که نهادهای دینی برای حفظ قدرت خود به انحاء مختلف واکنش نشان دهند.
وضع اما در جهان اسلام به مراتب اسفبارتر است. آنچه جهان اسلام با آن می جنگد فقط علم و تکنولوژی مدرن نیست. جهان مسیحیت اگر با علم و تکنولوژی در جنگ است لااقل باچیزی می جنگد که محصول تاریخ و اجتماع و فرهنگ همان جوامع مسیحی است، اما جهان اسلام هم با علم و تکنولوژی مدرن در جنگ است و هم با چیزی می جنگد که محصول غرب است. غرب در جهان اسلام دقیقاً همان نقشی را ایفا می کند که جادوگر در قبایل بدوی. هرگز نمی توانید با هیچ استدلالی به اکثر روشنفکران جهان اسلام بفهمانید که اصولاً غرب مقصر نیست، که اصولاً تحلیل شان اشتباه است. همانگونه که محال بود به مردمان زانده بفهمانید که کلاً جادوگری ایده نادرستی بوده است. مردمان زانده تنها با درگیر شدن در مراودات با جهان خارج است که به تدریج ایده های خرافی خود را کنار گذاردند. مردمان و روشنفکران خاورمیانه هم تنها در چنین صورتی است که ایده خود را در مورد ماهیت شیطانی غرب کنار خواهند گذارد. این امر تنها به این دلیل است که ایده ها و باورها، همانگونه که قبلاً گفته شد، برخلاف آنچه عموماً پنداشته می شود نه موجوداتی متافیزیکی و غیر مادی، بلکه کاملاً ماتریالیستی و واقعی هستند. یعنی برای اینکه بتوانند از نسلی به نسل بعد انتقال یابند به سازمانها و نهادهای اجتماعی نیاز دارند که آنها را به نسل بعد آموزش دهند. شکل گیری این نهادها و سازمانهای اجتماعی است که به ساختار قدرت سیاسی در جامعه وابسته است و نه آنگونه که برخی گمان برده اند خود محتوای گزاره ها و ارزش صدق آنها.
مشکل خاورمیانه این است که به دلایل تاریخی برخوردش با غرب همیشه یک برخورد پر تنش بوده است. با اینحال هیچیک از کشورهای خاورمیانه ای مانند آفریقای جنوبی و حتی هندوستان و چین و حتی ژاپنی که در جنگ دوم جهانی فاجعه دو بمب اتمی را تجربه کرد از ارتباط با غرب آسیب ندیده اند. حتی می توان گفت که در همین کشورهای همسایه خودمان افغانستان و عراق بسیار بیشتر از ایران از غرب آسیب دیده اند. شاید ذکر نمونه ملا مصطفی بارزانی که به تبع معاهده الجزیره در سال ۱۹۷۵ کلاً مورد بی مهری آمریکا قرار گرفت یک مثال بسیار خوب باشد تا نشان دهد که میزان و شدت دشمنی با غرب به هیچ وجهی ریشه در خاطرات تاریخی ندارد. رابطه کردها با آمریکا به مراتب بهتر است از رابطه ایرانی ها با آمریکا، با اینکه پشت کردن آمریکا به ملا مصطفی بارزانی در عمل به یک حمام خونی انجامید که پیشمرگه های ملا مصطفی در آن در غلتیدند. اگر قرار باشد که دشمنی با غرب تابعی از شدت ضربه ای باشد که کشورها از غرب دیده اند ژاپن، آفریقای جنوی و ویتنام باید بیشتر از ایران از غرب متنفر باشند. به همین دلیل است که می گویم غرب در اندیشه مردمان خاورمیانه ای نقش همان جادوگری را دارد که مسئولیت هر نوع شکستی را بر عهده دارد. حتی اگر کسی در هنگام شکار نیزه اش ناگهان بشکند و به همین دلیل شکار را از دست بدهد، این نه شخص صاحب نیزه، یا نیزه پران، بلکه جادوگر است که مقصر است. و حتی بیش از این، نظام باورهای این مردمان بدوی به گونه ای است که هرگز نمی توان نادرستی این باور را به آنها نشان داد. اینکه دین اسلام با غرب در جنگ است البته امری بدیهی است؛ دین با هر آنچه علم و تکنولوژی است سر جنگ دارد. اما مسئله این است که روشنفکر خاورمیانه ای، بخصوص روشنفکر ایرانی، هم با غرب سر جنگ دارد. این ادعا که ما از علم وتکنولوژی غرب بهره می گیریم ولی از سیاستهای آن بیزاریم یک ادعای بی-معناست. اولاً به تجربه درمی یابیم که تمام آن کشورهایی که ارتباط سازمان یافته اقتصادی، فرهنگی و علمی با غرب دارند از نظر سیاسی هم به آن شبیه تر و شبیه تر می گردند. حتی چین نه با مخالفت با غرب بلکه از طریق آشتی با غرب بود که توانست اوضاع داخلی اش را تا همین حد سر و سامان دهد. شوروی سابق که دشمنی با غرب ایدئولوژی اصلی حزب حاکمش بود در نهایت فروپاشید. نه به این دلیل که غرب برای آن توطئه ای کرده بود. البته که طرفین درگیر رقابت بودند. اما مسئله این است که دشمنی ایدئولوژیک در نهایت نتایج کاملاً مادی در بر خواهد داشت. برای چندمین بار تکرار می کنم که دشمنی با یک ایده یعنی دشمنی با نهادهایی که بر اساس آن ایده شکل می گیرند. دشمنی با غرب یعنی دشمنی با تمام آن نهادهایی که بر اساس نظام سیاسی در غرب بنا می شوند. در عمل، همانطوریکه چند بار تکرار شد، این ساختار قدرت سیاسی است که به نهادهای اجتماعی شکل می دهد. هر نهاد اجتماعی خاص هم بر اساس باورهایی خاص بنا شده و هم منجر به رواج باورهایی خاص می شود. نمی توان علم غرب را پذیرفت و نهادهای سیاسی آن را نفی کرد. مانوئل کاستلز بدون اینکه مستقیماً به آن اشاره کند، نشان می دهد که جدایی سیاست از نهادهایی که به کار تولید و علم و تکنولوژی می پردازند غیرممکن است.
البته این درست است که غرب خود یک موجود یکپارچه و یکدست نیست. نهادهای سیاسی در آلمان با نظایر آن در فرانسه و این هر دو با آمریکا و کانادا تفاوتهای بسیاری دارند. اما اولاً همه این کشورها با وجود تمام تفاوتها در ساختار نهادهای سیاسی اصولی را به عنوان اصول راهنما در ساختار سیاسی شان پذیرفته اند. مثلاً جدایی دین و دولت، اصل استقلال قوا، آزادی مطبوعات و نظایر آن. آنچه در تمام این جوامع متفاوت است شیوه و طبیعتاً مجاری نهادی ای است که از طریق آنها اصول نامبرده فوق در عمل جاری می گردند. بدیهی است که تنها یک شیوه منحصر به فرد برای پیاده سازی آن اصول وجود ندارد، اما باید در ضمن به این مهم توجه کرد که این شیوه ها در عمل محدودند. این طبیعی است که هر کشوری با توجه به پیش زمینه های تاریخی خود در عمل به اجرای دموکراسی دست می-زند. این امری نیست که اصلاً نیازی به فکر و اندیشه آگاهانه داشته باشد. به محض اینکه این پرسش مطرح شود که «کدامیک از بخشهای فرهنگ غربی را باید پذیرفت و کدامیک را نه؟»، به محض اینکه در برابر فرهنگ غرب دست به نگاه گزینشی زدیم باید آگاه باشیم که اولین گام را در راه ضدغربی شدن بر می داریم. در واقع ما لازم نیست که نگران از دست دادن هویت خود باشیم. لازم نیست مراقب از دست دادن چیزی باشیم، آن چیزی که نیاز داریم این است که چیزهایی را به دست آوریم و این به هیچ وجهی تنها از طریق آموختن علوم و افزودن بر حجم داده ها کافی نیست. آنچه نیاز داریم نه دانش و اطلاعات و علم، بلکه ایجاد نهادهای جدید اجتماعی است. نهادهایی که منطق وجود و نحوه کارکردشان هیچ قرابتی با تاریخچه فرهنگی-اجتماعی-سیاسی جامعه ما ندارند. احداث این نهادهای جدید بدون ویرانگری نهادهای قدیمی ممکن نیست. به همین دلیل است که مشروطیت با نبرد بین دو نیروی مخالف اجتماعی آغاز شد. نبردی که در آن نیروهای تجددخواه و سنت-گرا در برابر هم ایستادند. هرچند افرادی مانند ملکم خان تلاش کردند با ایجاد آشتی بین این دو گروه از دشمنی سنت با مدرنیته بکاهند –روندی که به اعدام شیخ فضل الله نوری انجامید—اما جناح سنتی با تشکیل گروه هایی مانند مجاهدین اسلام و قتل افرادی مانند احمد کسروی نشان دادند که از در آشتی با مدرنیته در نخواهند آمد. آن چیزی که در تمام دوران مابعد مدرنیته در ایران شاهد آن بوده ایم این بوده است که گروه های سنت گرا دلشان می خواهد از علم و تکنولوژی غرب استفاده کنند اما به هیچ عنوان سیاست غربی را نپذیرند. این چیزی بود که گروه های چپ سرتاسر دنیا، از جمله ایران، می خواستند. از این نظر چپ و جمهوری اسلامی در یک نکته استراتژیک با هم همعقیده بوده و هستند. اینکه علم و تکنولوژی غرب خوب ولی نهادها و شیوه های سیاسی غرب بد، یا به تعبیر بهتر شیطان هستند.
اما خواستن علم و تکنولوژی و رد کردن ساختار سیاسی-اقتصادی غرب که در قالب استراتژی اصلی نظام اسلامی در راستای اسلامی کردن علوم انسانی تجسم یافته است، در واقع امر به معنای عدم مشارکت درعرصه علم و تکنولوژی است. به همین دلیل است که در سرتاسر جهان اسلام، از میان تمام مسلمانان جهان، تنها ۹ نفر جایزه نوبل گرفته اند. این رقم از تنها دانشگاه کمبریج کمتر است. این امر به این دلیل نیست که مسلمانان از نظر هوشی یا سواد علمی از همکاران غربی خود کمتر هستند، بلکه به این دلیل است که کشورهای اسلامی عموماً از نهادهای اجتماعی لازم برای تولید علم بی بهره اند. وقتی که رهبر کشوری به اساتید دانشگاه هشدار می دهد که جاسوسان غربی در قالب همکاری-های علمی با آنها ارتباط برقرار می کنند، دیگر چه انتظاری می توان از شبه-نهادهای علمی آن جامعه داشت. مسئله عدم مشارکت اسلام در تولید علم و استفاده انگل وار آن از تولیدات علمی دیگران را می تواند در حدیثی که از پیامبر اسلام در مورد علم ذکر می شود یافت. او به مسلمانان توصیه می کند که در عالم بگردند و در میان علوم بهترین آنها را فرا گیرند. این امر تنها و تنها به یک معناست. فراگرفتن بهترین علوم از دیگران به معنای فراگرفتن آنچه هست که هست. در این نوع نگرش هیچ جایی برای توسعه علمی و تولید معرفت علمی نیست. آنچه در جهان اسلام تحت عنوان «علم» شناخته می شود نه Science بلکه حکمت است. تفاوت اساسی حکمت با science در این است که حکمت فراگرفتنی و تا حد زیادی وابسته به الهام الهی است. حکیم کسی است که بسیار حکم می کند، دانشمند کسی است که بسیار دانش دارد، اما scientist کسی است که «علم می ورزد.» این مفهومی است که هنوز هم که هنوز است در جهان اسلام شکل نگرفته است. بسیاری مایلند فاصله قرون سوم تا ششم هجری را قرون شکوفایی علمی در جهان اسلام بدانند و برخی هم بسیار مایلند بدانند که چرا علم بعد از آن از جهان اسلام رخت بر بست. پاسخ آن واضح است. علم فقط مقداری اطلاعات نیست، بلکه علاوه بر آن یک شیوه نگرش، یک شیوه تعبیر و تفسیر جهان است که باید از نسلی به نسل بعد انتقال یابد. برای اینکه علم بتواند از نسلی به نسل بعد انتقال یابد باید نهادهای اجتماعی لازم برای انجام این مهم موجود باشند. تنها کافی است توجه کنیم که اندکی قبل و بخصوص بعد از حمله مغول این کدام نهاد اجتماعی بود که در ایران و منطقه شکل گرفته و دوام یافته بود: خانقاه. دلیل این امر هم البته عدم وجود بستر مناسب برای شکل گیری و دوام نهادهای لازمه برای انتقال علم بوده است. تکرار می کنم که علم تنها مشتی ایده نیست، بلکه ایده های علمی در نهایت به اعمال و کنش های اجتماعی تبدیل می شوند. این عمل و کنش اجتماعی برای اینکه رخ دهد باید نهادهای اجتماعی لازمه موجود بوده و نسل اندرنسل دوام یابند. وجود و قوام این نهادها در طول نسلها به شدت وابسته است به سایر سازمان ها و نهادهای اجتماعی از جمله، و شاید از همه مهم تر، به نهادهای سیاسی. اگر این را بپذیریم که هر نهاد و سازمان اجتماعی مشروعیت خود را در نهایت، به صورت مستقیم یا غیرمستقیم، از نهادهای قدرت سیاسی و به این صورت از قدرت سیاسی دریافت می کند، در نتیجه باید بپذیریم که نهادهایی که به کار تولید علم مشغولند با برخی از ساختارهای قدرت سیاسی همخوان هستند و با برخی دیگر نه. به این دلیل است که علیرغم تلاش جهان اسلام برای برقراری ارتباط با جهان، علیرغم تلاش ها و شعارهای دانشمندان برای شکستن مرزهای جهان سیاست تاکنون چنین چیزی در عمل رخ نداده است. این البته فقط مختص جهان علم نیست، مگر ورزشکاران موفق بوده اند مرزهای واقعی دنیای سیاست را بشکنند؟ نمونه برادران علائی در مبارزه با بیماری ایدز خود یک مثال از عدم توانایی علمی مانند پزشکی برای شکستن چارچوبهایی است که ساختارها و نهادهای سیاسی کشوری مانند ایران فراهم می آورد.
شاید اکنون این پرسش پیش بیاید که چه می توان کرد. برای دانستن این مهم در ابتدا باید تحلیل درستی از شرایط داشت. حفظ ژست های بیطرفانه که منجر به برخوردهای کدخدامنشانه و ریش سفیدانه می شود، به اصطلاح یکی به میخ و یکی به نعل زدن، یا تلاش برای حفظ تعادل در آرای مخالف و موافق در جایی که مقیاس های عینی و غیرذهنی موجودند در واقع اصلاً نه حفظ بیطرفی که عین طرفداری است. کسی که حاصل دو ضربدر دو را به رأی می گذارد یا نادان است یا قصد دارد از آب گل آلود ماهی بگیرد. نمونه این عمل در برنامه هایی که قصد دارند مسئله گرمایش زمین را به چالش بکشند بسیار به چشم می خورد. مسئله گرمایش زمین یک امر عینی و دقیقاً قابل اندازه گیری است و ربطی به آرای انسان ها ندارد. کسی که تلاش می کند برای حفظ ژست روشنفکرانه در مورد چنین مسئله ای آرای مخالف را در برابر هم قرار دهد یا اصولاً نمی داند که مسئله ای مانند گرمایش زمین علم است و شاید اصولاً نمی داند علم چیست، یا اینکه قصد دارد با القای این امر که اصولاً گرمایشی در کار نیست نفعی اقتصادی-سیاسی ببرد. اصولاً در موردی که علم نظری قاطع دارد هر نظری مخالف آن نادرست است. ما تنها در مواردی و مواقعی به آرای عمومی مراجعه می کنیم که معیاری عینی و دقیق برای بررسی مسئله مورد نظر در دست نداریم.
از طرف دیگر درک تکامل (تئوری تکامل)، چیزی که عموماً از بحث تمام روشنفکران ایرانی غایب است، امری بسیار مهم است. تئوری تکامل یک تئوری علمی است و امور واقع در جهان را توصیف می کند. منظور از تکامل داروینیسم اجتماعی نیست. داروینیسم اجتماعی یک ایدئولوژی بود؛ یعنی در این مورد که چه باید کرد نظراتی ارائه می کرد و ادعا می کرد که نظراتش علمی است. اصولاً علم هرگز نمی تواند در مورد آنچه باید انجام داد نظری بدهد. علم می تواند در این مورد که چرا شخصی دست به انتخابی خاص زده است تحقیق کند، اما نمی تواند به همان شخص یا دیگران بگوید که چه باید بکنند. تئوری تکامل هم یک تئوری علمی است و نمی تواند به کسی بگوید که چه باید بکند. این تئوری مانند هر تئوری علمی دیگری تنها به کار توصیف وضع واقع می آید و نه امر کردن به آنچه باید وضع واقع باشد. برخلاف آنچه بسیاری گمان می برند، پدید آمدن موجودی مانند انسان که بتواند بیندیشد به هیچ وجهی یک پدیده ضروری در تاریخ تکامل نیست. یعنی اصولاً ممکن هست در سیاره ای که شرایط حیاتش دقیقاً مشابه زمین است هرگز موجود هوشمندی شکل نگیرد. برای اینکه موجود هوشمندی شکل بگیرد، لازم است که شرایطی بسیار ویژه موجود باشد. بخشی از این شرایط بسیار ویژه ناشی از رخدادهای تصادفی است که به آن جهش ژنتیکی گفته می شود. ادوارد ویلسون به مورد استنورینکوزوروس اشاره می کند: یکی از گونه های دایناسورها که در حدود هفتاد میلیون سال پیش می زیسته است و تمام شرایط لازم برای هوشمند شدن را داشته، اما هرگز هوشمند نشده و به همراه باقی خزندگان غول پیکر در پایان مزوزوئیک برای ابد نابود شده است. دلیل این امر تنها یک چیز است؛ تصادف. برای اینکه جانوری مانند نیای ما باهوش شود لازم است که ژنهای خاصی به صورتی خاص جهش یابند که موجب باهوش تر شدن او شوند. در ثانی باید شرایط به گونه ای باشد که او نه تنها بتواند فرزندان زیادتری نسبت به سایرینی که از آن جهش برخوردار نیستند از خود برجای بگذارد، بلکه همان عامل هوش باید باعث گردد که هر کدام از فرزندان او به طور متوسط بیشتر از سایرین اولاد از خود برجای بگذارند. لذا می بینیم که شرایطی بسیار ویژه لازم است و در ثانی آن جهش ژنی لازمه هم باید رخ دهد. اما اگر آن جهش رخ ندهد، مهم نیست که سایر شرایط چقدر مهیا هستند، شکل گیری موجود هوشمند محال است. جهش ژنتیکی هم پدیده ا ی تصادفی است. اما مسئله اساسی چیزی است که بعد از رخ دادن آن جهش در عمل در عرصه اجتماع روی می دهد. تا زمانی که چنین جهشی رخ نداده و منجر به ایجاد تفاوت هوشی در افراد مختلف نشده است، همه چیز به همان صورتی که قبلاً بوده پیش خواهد رفت. اما به محض اینکه این پدیده رخ می دهد، تنها و تنها صرف وجود آن ادامه نسل سایرینی را که از آن جهش خاص بی نصیب مانده اند به خطر خواهد انداخت. مسئله دقیقاً مانند همان مثال درخت در جنگل است؛ درختی که بلندتر از سایرین باشد بر روی درختان کوچک سایه می افکند. صرف وجود درخت بلندتر فضا را برای درختان کوچکتر تنگ می کند. شاید گفته شود که ما انسان هستیم و باید تفاوت داشته باشیم. من از باید حرف نمی زنم. من اصرار دارم که توصیف وضع واقع را از اخلاق؛ یعنی از آنچه ترجیح می دهم بهتر باشد، از آنچه تصور می کنم بهتر است، از آنچه می پندارم به نفع بشریت است، جدا کنم. آنچه در عمل رخ می دهد این است که تنها و تنها وجود جوامعی که از نظر تکنولوژیکی پیشرفته ترند منجر به محدود کردن فضای تنفس جوامع عقب مانده تر می شود. این از تلاش میرزاآقاخان نوری به سانسور کردن مطالبی که در مورد غرب نگاشته می شد هویداست. دلیل او برای این سانسور این بود که مردم ندانند در غرب چه می گذرد. دشمنی با غرب هیچ ربطی نداشت به خاطره تاریخی ایرانیان از غرب. غرب صرف وجودش منفور بود. ما هرگز توجه نکردیم که اگر اندکی قدرتمندتر می بودیم، اگر اندکی در عرصه سیاست عاقلانه تر رفتار می کردیم غرب هرگز نمی توانست از ما بهره برداری کند. البته این حرف به این معنا نیست که غرب را از نظر اخلاق مبرا کنیم. اما زدن اتهام اخلاقی به کسی یک چیز است و او را عملاً و به لحاظ علی مسئول هر آنچه قلمداد کردن که بر سرمان می آید چیزی دیگر. بحث من این است که غرب تنها و تنها در نقش شیطان یا جادوگر مردمان زانده است بدون اینکه واقعاً در عمل مقصر باشد. برای ما ایرانیان سخنان مادلین آلبرایت و اخیراً هیلاری کلینتون که دوست داریم آنها را اعتراف غرب به پدید آوردن آن منجلابی ببینیم که اکنون در آن دست و پا می زنیم، نشئه کننده است. این سخنان به ما اثبات می کنند که دلیل بدبختی مان غرب است. برای ما مهم نیست که در سوریه بیش از ۱۵۰ هزار مسلمان به دست شخصی مسلمان و با همکاری انواع گروه های مسلمان کشته شده اند. کشته شدن حدود ۶۰۰ نفر بوسیله اسرائیل یک نسل کشی محسوب می شود. برای ما اصلاً مهم نیست که رقم آوارگان سوری در جنگهای داخلی بیش از یک میلیون نفر گزارش شده، اما تنها چند هزار نفر آواره فلسطینی باعث می شود که ما اسرائیل را اشغال گر بنامیم. مسئله این نیست که اسرائیل حق دارد چنین بکند. البته که هیچ کسی حق ندارد. مسئله پی بردن به استانداردهای دوگانه ما در نگاه کردن به مسائل است. جایی که کشته شدن ۶۰۰ نفر نسل کشی است ولی در برابر کشته شدن بیش از ۱۵۰ هزار نفر سکوت می کنیم حتماً نقصی وجود دارد. ما نه نسبت به وضع واقع، بلکه نسبت به شیطان واکنش نشان می-دهیم. ما دوست داریم و اصولاً از این لذت می بریم که بر هرآنچه غربی است بشوریم. این را باید علاوه بر آنچه دانست که در ابتدای متن در مورد عدم وجود راهکارهای عملی در اعتراض به رژیمی مانند سوریه یا گروهی مانند داعش عنوان کردیم. ما غرب ستیز هستیم نه به این دلیل که غرب مسئولیت جدی ای در ایجاد وضع موجود دارد. اگر چنین باشد ژاپن باید بیش از ما غرب ستیز باشد. از یک طرف کشوری مانند ژاپن است که حتی فاجعه هیروشیما و ناکازاکی را هم بخشیده بدون آنکه هرگز فراموشش کند، از طرف دیگر ما هستیم که حتی قبل از مواجهه جدی با غرب از آن متنفر بودیم. اگر بخواهیم واقعاً مشکل جامعه خودمان را حل کنیم باید ریشه های غرب ستیزی خودمان را بشناسیم و آن را برطرف کنیم. اگر کشته شدن ۶۰۰ مسلمان به دست اسرائیل ما را به تظاهرات برعلیه این کشور و سر دادن شعار مرگ بر اسرائیل برمی انگیزد ولی کشته شدن این همه مسلمان به دست داعش ما را به حرکتی اجتماعی و هماهنگ برنمی انگیزد دیگر تردیدی در غرب ستیزی ما نیست؛ اگر نخواهم یهودستیزی و نژادپرستی را به آن اضافه کنم.
به نظر من تنها یک راه برای خروج از بحران موجود است. تحلیل واقع بنیانه از شرایط در کنار دوستی با غرب. جریاناتی که اکنون در عراق و سوریه در حال وقوع است چیزی جز جنگهای مذهبی نیست. این مسئله آنقدر مهم است که به محض آغاز لشکرکشی داعش به موصل رهبر ایران بر آن انگشت گذارد و به صراحت گفت که این جنگ شیعه و سنی نیست: در واقع او چیزی را که بوضوح جنگ مذهبی است کتمان می کند و به این طریق انسان را به یاد تابلوی «این یک چپق نیست» رنه مگریت می اندازد. در واقع واژه «این» در عبارت «این جنگ شیعه و سنی نیست» نمی تواند به رویدادهایی ارجاع دهد که در عراق و سوریه در شرف وقوع بوده و هستند؛ این رویدادها در هیچ قالبی جز جنگهای مذهبی قابل توصیف نیستند. آنچه مد نظر اساسی رهبر ایران می تواند باشد این است که آنچه او در حال بیان آن است، یعنی این عبارت که «این جنگ شیعه و سنی نیست» خود بخشی از این جنگ نیست. در واقع زمانی می توان چنین ادعایی را مطرح کرد که خود را در موضع برتر و و در مقام تعریف چیستی دین دید. به این طریق به تدریج سعی می شود ماهیت اسلامی داعش نقض شود و به تدریج جنگی که اساساً یک جنگ مذهبی است به نبرد اسلام و کفر، به نبرد مذهب با غیر مذهب تعبیر شود. این کاری است که بسیاری از پست مدرنیستها هم در انجام آن شریک هستند. آنها با پاک کردن تصویر اسلام از هر جنایتی که مرتکب می شود، با حفظ این ژست به ظاهر روشنفکرانه اما در عمل از نظر اخلاقی به شدت مذموم و حتی کثیف که اسلام یک دین نیست، بلکه ادیان مختلفی است، جدای از اینکه چه قصدی داشته باشند، در عمل آب به آسیاب همان انگیزه های اساسی جنگهای جاری در خاورمیانه می ریزند. تشخیص اینکه آنچه در خاورمیانه در شرف وقوع است یک جنگ تمام عیار مذهبی است به هیچ وجهی هوشمندی خاصی لازم ندارد، اما ندیدن و تشخیص ندادن آن به یک پیشفرض بسیار قوی ذهنی نیاز دارد که باعث ایجاد تکینگی در نظام باورهای فرد شده و به این طریق از او به جای یک تحلیلگر جدی یک بیمار شناختی می سازد که مبتلا به بیماری بلاهت است. ندیدن نقش دین اسلام به عنوان عامل اصلی جنگهای اخیر در خاورمیانه و متهم کردن غرب در تمام این رویدادها اگر ناشی از بیماری شناختی مزبور نباشد حتماً از فساد اخلاقی روشنفکران ناشی می گردد. بعد از تشخیص اینکه آنچه در خاورمیانه رخ می-دهد یک جنگ مذهبی است و تشخیص اینکه مسئول این رویدادها نه غرب، که مکانیزم درونی در تاریخ و فرهنگ همین منطقه است، راه خروج از این بحران زمانی آشکار خواهد شد که معنای «خروج از بحران» در برابرمان با دقت روشن شود. خواننده به این نکته بسیار مهم توجه کند که من بر اساس آنچه ممکن به نظر می رسد بحث می کنم نه بر اساس ایده-آل اخلاقی. نه بر اساس آنچه فکر می کنم که خوب است که روی دهد، بلکه بر اساس آنچه می پندارم رخ دادن آن محتمل تر است. به نظرم نمی رسد که در عمل راهی برای پایان دادن به جنگهای مذهبی در خاورمیانه موجود باشد. حتی بیش از این، فکر می کنم که این جنگها شدت بیشتری خواهد یافت. در واقع، بدون اینکه از خواننده انتظار داشته باشم این حرف را از من بپذیرد، من این را پیش بینی می کردم. حتی حدود ده سال پیش این را می دیدم که چنین چیزی رخ دهد. در سال ۲۰۰۷، وقتی که به اتفاق همسرم به کردستان عراق رفتم، از دیدن وضع آنجا، بخصوص آزادی مطبوعات که در واقع در مقایسه با ایران یک بهشت بود، آنقدر به وجد آمده بودم که اصولاً در تمام پیش بینی های خودم شک کردم. دوستانی بودند که از ایران می آمدند و در پی انتقال به کشور ثالث برای پناهندگی بودند، اما من دلم نمی-خواست از آنجا به اروپا بیایم. دلم می خواست در فرآیند سازندگی خاورمیانه مشارکت داشته باشم. پیشرفتهای فرهنگی و حتی زیربنایی بسیار سریع آنجا برای مدتی من را دچار این اشتباه کرده بود که پیش بینی های قبلی خودم را ناشی از اشتباه و نقص در اطلاعات بدانم. اما پس از حدود یکسال و اندی زندگی در آنجا و یاد گرفتن زبان کردی؛ که باعث شد بفهمم مردم کوچه بازار، مردمانی که در قهوه خانه می نشینند چگونه فکر می-کنند، متوجه شدم که آنچه به عنوان سازندگی می دیدم تنها یک روبنای پوشالین است. این تازه در مورد کردستان بود که به بهشت روزنامه نگاران شهرت داشت و واقعاً هم بود. به تدریج به این نتیجه رسیدم که «به ازای هر آجری که در خاورمیانه بر روی آجری بند می-شود، یک گلوله توپ یا خمپاره در جایی ذخیره می شود که قرار است روزی این آجر را خرد کرده و پائین بیاورد.» این جمله ای است که حدس می زنم برخی از دوستانم باید آن را به یاد داشته باشند. وقتی که اخبار بهار عربی را شنیدم دوباره به پیش بینی های خودم شک کردم. حتی وقتی که مسئله لیبی به میان آمد. اما وقتی که ماجرای سوریه پیش آمد، بخصوص از وقتی که داعش سر بر آورد متوجه شدم که نباید گول استثنائات را خورد. قاعده در خاورمیانه ویرانگری است نه سازندگی. تلخی این واقعیت چیزی از واقعی بودن آن نمی-کاهد. اکنون که بحث به اینجا کشید به خودم اجازه می دهم که پیش بینی خودم را در مورد آینده نزدیک خاورمیانه بیان کنم. به نظر من این جنگها شدت می یابد و اوج این درگیری ها زمانی خواهد بود که دولت عربستان سعودی دچار بحران های شدید داخلی گردد. بحرانهایی که دیگر هیچ چیزی نتواند از آن حمایت کند. بحرانی که منتظرم گریبان آل سعود را در عربستان سعودی بگیرد، شاید اوج خشونتها هم باشد، یا باعث تشدید شدن خشونتها در منطقه هم بشود، اما آنچه که واقعیت دارد این است که به نظر من اگر عبارت «بهار عربی» اصولاً معنایی داشته باشد، آغاز آن در واقع همین اوج این خشونتها در جنگهای مذهبی است. آنچه تاکنون به اشتباه «بهار عربی» نامیده می شد در واقع «خزان عربی» بود. خزانی که به احتمال زیاد با مواجهه آل سعود با بحرانهای شدید داخلی و به تبع آن بین المللی به «زمستان عربی» تبدیل خواهد شد، زمستانی پر خون. اگر روزی بشنوم که در خاورمیانه پدری فرزندان خود را کباب کرده و می خورد، اگر بشنوم که دو برادر برای استفاده همدیگر به عنوان غذا به روی هم اسلحه می کشند، هرچند مانند همه ناراحت می شوم، اما متعجب نخواهم شد. این چیزی است که انتظار آن را دارم. آن چیزی که انتظار دارم در خاورمیانه و کلاً جهان اسلام رخ دهد، خالی شدن دو سوم جمعیت آن است. یعنی جنگی که در آن از حدود یک میلیارد مسلمان تنها حدود ٣۰۰ میلیون نفر بر جای بمانند. فکر نمی کنم که این جنگ مانند جنگ جهانی یک جنگ دو قطبی باشد. فکر نمی کنم که در این جنگ کشورها و مرزهای سیاسی جاری نقش چندانی ایفا کنند. بر آمدن داعش که بخشی از سربازان آن از نسل دوم مهاجران مسلمان در اروپا هستند و در پی ایجاد نظام خلافت اسلامی در عراق و شام است و صدور فتوای ملائی در لیبی به جهاد نکاح و لبیک گفتن زنان در چچن به این فتوا و رفتن به سوریه نشان می دهند که اصولاً مسئله تحت کنترل سیاستمداران قرار ندارد. از نظرهایی این جنگ حتی جنگ شیعه و سنی هم نیست، بلکه یک جنگ فرسایشی مذهبی است. جنگ همه علیه همه. در نهایت این گروه های بنیادگرای مختلف مذهبی هستند که در برابر هم قرار خواهند گرفت. البته تمام کشته شدگان این نبردها مستقیماً در اثر قرار گرفتن در برابر گلوله جنگجویان یا زیر آوار بمبها جان نخواهند سپرد. اتفاقاً بیشتر کشته شدگان و حتی آوارگان نه کشته شدگان و آوارگان ناشی از جنگ، که قربانیان عوامل جغرافیایی خواهند بود. این عوامل جغرافیایی که تحت تأثیر گرمایش کره زمین رخ می دهند، درست است که بر اثر این جنگهای مذهبی پدید نمی آیند، اما دولتهای عاقلانه ی ملی گرا قادر خواهند بود با همکاری همدیگر آثار بحران ناشی از بدی آب و هوا را تا حد بسیار زیادی کاهش دهند. درست برعکس آنچه باید در عمل رخ دهد، بخش بسیار بزرگی از دولتهای خاورمیانه ای اصولاً نه دولتهای ملی، که دولتهای دینی هستند. وضعیت دقیقاً من را به یاد داستانی می اندازد که در مورد شاه سلطان حسین صفوی در زمان شورش محمود افغان ذکر می شود. این را نه یک حمله بلکه یک شورش نامیده ام، برای آنکه در آن زمان محمود افغان یک هموطن بود که صرفاً مانند کسی مثل نادر افشار قصد کشورگشایی داشت. تنها تفاوت او با نادر افشار این بود که هم از نظر سیاسی بدشانسی آورد و هم اینکه گوی دیوانگی را از نادر ربوده بود. اگر نادر بعد از حدود سیزده سال لشکرکشی دیوانه شد، محمود افغان از همان اول یک دیوانه بود. می گویند که وقتی محمود افغان پشت دروازه های اصفهان بود دغدغه اصلی شاه سلطان حسین این بوده که آیا باید دم چوبی کشمش را قبل از سرخ کردن یا پختن آن گرفت یا نه. صرفنظر از اینکه این داستان واقعی است یا نه، رویکرد رهبر ایران، نوری المالکی، سران آل سعود، بشار اسد، حتی تا حد زیادی حزب عدالت و توسعه در ترکیه، گروه هایی مانند حماس، حزب الله لبنان، القاعده، حامد کرزی و خلاصه رویکرد همه سران کشورهای اسلامی دقیقاً مشابه همین داستان است. در حالیکه عوامل جغرافیایی می رود که آنها را در بیشترین تنگنایی قرار دهد که به جرأت می توان گفت در تاریخ ده هزار ساله اخیر جهان بی سابقه است، آنها به فکر صغری و کبرای دینی هستند. البته زمانهایی بوده است که متوسط دمای زمین از آنچه هم اکنون هست نیز چندین درجه بالاتر بوده. اما آن زمانها حدود صدهزار سال قبل از آغاز کشاورزی بوده و به همین دلیل آثار ناشی از افزایش دما نمی توانسته است در ابعاد امروزین ویرانگر بوده باشد. امروزه حتی حرکت کردن به سوی منابع جدید آب غیرممکن است؛ سرزمین های خالی از سکنه ای که در برابر اجدادمان در حدو صدوده تا صدوبیست هزار سال پیش قرار داشت امروزه در کنترل قدرتهای سیاسی و مذهبی است. آنچه این بحران را تا حد مرگباری خطرناک می کند نه خود وضعیت آب و هوایی به تنهایی، بلکه بروز این شرایط در جهان امروز است. وضعیت امروزین تمدن ما ابعاد این بحران را در حد فاجعه باری افزایش می دهد. درست همینجاست که خط فکری من از بسیاری از دوستانم متمایز می شود. بسیاری از دوستان وقتی که به اینجا می رسند بدون اندکی تأمل مدرنیته را که منجر به افزایش جمعیت شده است مقصر اصلی این جریان می-دانند. در حالیکه به زعم من مدرنیته نه باعث ایجاد مشکل که راه حل است. مسئله این است که اگر گروه ههای تندرو اسلامی اجازه بدهند مدرنیته کار خودش را بکند، مدرنیته از ابزارهای لازم برای کاهش ابعاد بحران برخوردار بوده و قطعاً می تواند جلوی فاجعه انسانی را بگیرد. اما تفکر اسلامی ضمن تنفر از تمامی آن ابزارهای مدرنیته که به کار حل بحران می آیند و استفاده از جنگ افزارهایی که باز هم ثمره این مدرنیته هستند، خود به اصلی ترین عامل بحران ساز مبدل می شود. اینکه اسلام با استفاده از ابزارهای مدرنیته بحران زیست-محیطی منطقه را به فاجعه انسانی بدل می کند باعث نمی شود که من مدرنیته را محکوم کنم. حتی بیش از این، تنها مسئول در این میان اسلام است. یعنی مدرنیته هیچ تقصیری ندارد برای اینکه مدرنیته تنها ابزار است. مدرنیته یک ایدئولوژی نیست. هیچکس تاکنون قادر نشده است از مدرنیته یک ایدئولوژی بسازد که انسانها حاضر باشند به خاطر آن در برابر گلوله سینه سپر کنند. انسانها از ابزارهای مدرنیته استفاده می کنند، اما سینه خود را در راه همان ایده هایی سپر می کنند که ریشه در عصر برنز دارند؛ دین.
در این میان به نظرم می رسد که تلاش برای پایان دادن به جنگهای مذهبی اگر هم ممکن باشد، تنها و تنها از یک طریق ممکن است: دوستی با غرب. اما دوستی با غرب هم تنها راه برای پایان دادن به جنگهای مذهبی است، اگر چنین چیزی ممکن باشد، و هم تنها راه زندگی در جهان مابعد جنگهای مذهبی-اسلامی. دوستی با غرب به معنای عدم انتقاد به آن نیست. انتقاد به غرب به معنای دشمنی با آن نیست. متأسفانه چیزی که روشنفکران ایرانی تاکنون انجام داده اند استفاده از ابزار مدرنیته برای دشمنی با آن بوده است. سرکوب حرکت اعتراضی زنان ایرانی در برابر شعار «یا روسری یا توسری» در همان اول انقلاب و سکوت تمام آن احزاب سیاسی که خود را «مترقی» می خواندند –ادبیاتی که هنوز هم گروه های چپ جوان در ایران از آن استفاده می کنند—تنها و تنها ریشه در عداوت با غرب داشت. برای فهم اینکه دوستی با غرب به چه معناست به پرسشی باز می گردم که در ابتدای این متن مطرح شد. واقعاً اگر بخواهیم به داعش اعتراض کنیم، در عمل چه باید بکنیم. از طریق وارد آوردن فشار به کدامین اهرم قدرت سیاسی است که می توانیم داعش را متوقف کنیم؟ معلوم است که داعش را نمی توان با استفاده از ابزارهای شناخته شده بازی قدرت سیاسی در جهان وادار به تغییر رفتار کرد. در مواجهه به چنین شرایطی، یعنی در مواجهه با شرایط نو تنها دو کار از ما برمی آید. یعنی دو راه برای مبارزه با آن ساختارهایی که در بازی قدرت سیاسی در جهان امروز دخیل نبوده یا از ابزارهای معمول برای اعمال قدرت سیاسی استفاده نمی کنند موجود است. یا باید برای مبارزه با آنها و واداشتن شان به تغییر رفتار دست به ابداعات جدید زد، باید نکاتی را دید که قبلاً دیده نشده است. اگر این راه ممکن نباشد؛ چنانکه به نظر می رسد در این مورد تمام راهکارهای ممکن برای وارد آوردن فشار به نظام جمهوری اسلامی از طریق جریان مشهور به اصلاحات با بن بست مواجه شده است، تنها یک راه باقی می ماند: جنگ. جنگ پدیده خوبی نیست، اما برخی اوقات با جریاناتی مواجه می شوید که چاره ای جز جنگ برایمان باقی نمی گذارند. داعش یکی از این نمونه هاست. با داعش فقط می توان جنگید و آن را سر جایش نشاند. به این طریق به نظر می رسد که تنها راه مهار جنگهای بزرگ در خاورمیانه دست زدن به اقدامات پیشگیرانه است از طریق جنگهای کوچکتر. حتی در مواجهه با کشوری مانند ایران نمی توان از ابزارهای معمولی موجود در دل نظامهای دموکراتیک استفاده کرد. بر این اساس تمام تلاشهای افرادی مانند رامین جهانبگلو برای معرفی شیوه های خشونت پرهیز در راه مبارزه با رژیمی مانند جمهوری اسلامی به نظر من، نه حتی یک بدفهمی، بلکه یک توهم هستند. مدعیات اخیر او که ریشه های خشونت پرهیزی را به کوروش و کتیبه او باز می-گرداند به کلی بدفهمی و کج فهمی تاریخ ایران است؛ اگر نخواهم بگویم دروغ پردازی. شخصی که سرش را در راه جنگ با ملکه ماساژت ها از دست داده، جنگی که دست زدن به آن هیچ توجیهی جز کشورگشایی ندارد، نمی تواند پدر خشونت پرهیزی و صلح طلبی و حقوق بشر باشد. با ارائه این نوع تحلیلهای سطحی و نادرست از تاریخ ایران نمی توان راهکاری عملی برای خروج از این بحران یافت. کلاً این شیوه ما ایرانیان است که اول نگاه می کنیم در جهان چه چیزی کشف شده، بعد تلاش می کنیم گذشته خود را به گونه ای تفسیر کنیم که حاکی از این باشد که ما آن چیز را از قبل داشته ایم، وگرنه در تمام تاریخ نه تنها هیچ نویسنده ایرانی از کوروش به عنوان پادشاه صلح طلب و کتیبه او با عنوان منشور حقوق بشر یاد نکرده بود، که حتی ما اصولاً نمی دانستیم چنین کتیبه ای وجود دارد. آن را همان غربیانی برای ما کشف و ترجمه کردند که مفهومی با عنوان «حقوق بشر» را کشف کرده بودند. ارائه این تفاسیر نادرست و کج و معوج از تاریخ خود نشان از دشمنی ما با غرب دارد؛ دشمنی ای که ریشه در حقارت تاریخی مان در مواجهه با فرهنگ و تمدنی پیشرفته تر از خودمان دارد. دوستی با غرب یعنی پذیرفتن موقعیت مان در برابر غرب. یعنی شناختن جایگاه واقعی مان.
کتابهای زیادی با موضوع مدیریت نوشته می شود. همه می خواهند مدیران خوبی باشند، اما کسی به این توجه نمی کند که نه فقط مدیر خوبی بودن، بلکه زیر دست خوبی هم بودن خود یک هنر است؛ هنر زیردست بودن اگر از هنر مدیریت مهمتر نباشد، از آن کم اهمیت تر هم نیست. ما باید این را بپذیریم که از نظرهایی زیر دست غرب هستیم. ما هیچ تجربه نظام دموکراتیک نداریم؛ هیچگاه در تمام طول تاریخمان چنین تجربه ای ندشته ایم. تلاش برای یافتن رگه های دموکراسی در دل فرهنگمان دقیقاً در حد تلاش آن مسلمان یا مسیحی ای ارزش دارد که با تفسیر کتاب مقدسش به طوریکه با علوم مدرن همخوان باشد خود را فریب می دهد که گویا کتابش حاوی تمام علوم جهان است. اما غربی که عموماً از آن متنفریم حداقل سه سده است که تجربه نهادهای مدنی موجود در دل نظامهای دموکراتیک را دارد: نهادهای مدنی که خود آنها ریشه در نهادهای قرون وسطایی داشتند. وقتی که رضاخان برای اولین بار اداره ثبت اسناد، اداره ثبت احوال، دانشگاه، بیمارستان و حتی جاده برای عبور اتومبیل را می ساخت اینها مانند قارچ از زمین سر بر آورده بودند. هیچ کدام حاصل اندوخته شدن تجربه تاریخی در داخل ایران و در دل این فرهنگ نبودند. او در کار ایجاد نهادهایی بود که هیچ ربط تاریخی به سرزمینی نداشتند که در آن بنیان نهاده می شدند. این عمل او باعث برانگیختن اعتراضهای زیادی شده بود. عمق اعتراضها آنقدر بود که کسانی مانند تیمورتاش که زمانی با او هم عقیده بودند به دشمنان او تبدیل شدند. تمام آنچه رضاخان در آن موفق بود؛ یعنی بنیانگذاری آن نهادها و سازمانهایی مانند قوه قضائیه، شهربانی که بعدها تغییر کرد و به چند اداره تبدیل شد، ژاندارمری که امروزه به انواع بخشهایی مسئول نظم داخلی تبدیل شده است، دانشگاه، اداره جات مختلف و غیره همگی آنهایی هستند که او به زور و اراده ملوکانه خود در ایران بنیان نهاد و نکته بسیار جالب این است که هیچکدام پیشینه تاریخی در ایران نداشتند. اما تمام آنچه او در مورد آنها اشتباه کرد و مقدمات شکست شخص خود او و در نهایت به انحراف رفتن تمام اصلاحاتش را فراهم آوردند اتفاقاً ریشه در تاریخ خود ایران داشت. کاتوزیان به خوبی ریشه های مخالفت با رضاخان و در نهایت شکست او را در تاریخچه ایران پی می گیرد. ما اما به جای اینکه جایگاه واقعی خودمان را بشناسیم در دوران محمدرضاشاه پهلوی با توهم طی کردن دروازه های تمدن به همان بربریتی درغلتیدیم که محمدرضاشاه فکر می کرد غرب در حدود بیست سال بعد از تاریخ مصاحبه اش در آن در خواهد غلتید. در اواسط دهه پنجاه شمسی بود که او در یک مصاحبه دموکراسی غربی را به تمسخر گرفته و پیش بینی کرده بود که غرب تا حدود بیست سال پس از آن به بربریت سقوط می کند. تا حدود بیست سال پس از آن غرب همچنان در همه عرصه های علمی و تکنولوژیکی پیش می رفت و ایران توسط یک پیر سفاک به بربریت سقوط کرده بود. احمدی نژاد هم دچار این وهم شده بود که در مدیریت جهانی سهیم باشد، آنچه نصیبمان شد باز هم بربریت بود. ما باید بیاموزیم که نه مدیران جهان، که نوآموزان عرصه سیاسی هستیم. بهتر است که کار مدیریت را به مدیران واگذاریم و زیردستان خوبی باشیم. لازم نیست که ایران یا خاورمیانه در عرصه های بین المللی بدرخشد، یا دروازه های تمدن را طی کند، همینکه در آن حقوق زنان و کودکان نقض نشود، همینکه بهائیان و دراویش گنابادی و سایر اقلیتهای دینی، مذهبی، ملی، قومی و هر گروه دیگر مورد تبعیض قرار نگیرند کافی است. این چیزی بود که ما در اول انقلاب تشخیص ندادیم. ما تشخیص ندادیم که نه تنها این تلاش زنان برای آزادی پوشش است که مهم است بلکه آزادی هایی از این دست تمام آنچه هستند که باید از هرگونه تغییر اجتماعی-سیاسی انتظار داشته باشیم و نه شکستن کمر «استکبار جهانی». ما دون کیشوت وار در مبارزه با آسیاب بادی که او را شیطان می پنداشتیم خودمان را به کام مرگ سپردیم. دون-کیشوت تنها لحظاتی قبل از مرگ بود که فهمید نه یک شوالیه قهرمان که یک مجنون خیالباف بوده است. اگر می خواهیم سرنوشتی بهتر از دون کیشوت نصیبمان شود باید زودتر به خودمان بیاییم و با غرب دوستی کنیم.
دوستی با غرب یعنی پذیرفتن اینکه مسئول اصلی آنچه بر سرمان می آید فرهنگ و تاریخ خودمان است. بهتر است خودمان را نفریبیم که اگر در فلان لحظه تاریخی فلان و بهمان شده بود چه می شد. حتی در ماجراهایی مانند کودتا علیه دولت مصدق، دست حزب توده، حداقل با سکوتش و عدم حفاظت عملی از مصدق که او را مهره استعمار و امپریالیسم می پنداشت، دخیل است. دوستی با غرب یعنی پذیرفتن مسئولیت تاریخی خودمان در آنچه بر سرمان آمده و در ضمن بخشیدن هرآن اشتباهی که از غرب سر زده و آغازی نو در عرصه روابط با جهان خارج. به جای اینکه در هر حادثه ای که در جهان روی می دهد دست شیطان بزرگی مانند آمریکا و امپریالیسم را اندر کار ببینیم و دون کیشوت وار به خیال مبارزه با غولی دیوصفت خود را سرگرم مقابله با آسیاب بادی کنیم، می توانیم صادقانه از غرب کمک بخواهیم. آنچه اکنون در خاورمیانه در جریان است یک جنگ مذهبی تمام عیار است و درگیری اسرائیل با حماس تنها یک قسمت بسیار کوچک از الگوی جنگ بزرگی است که در خاورمیانه و کل جهان اسلام در شرف وقوع است. آنچه این درگیری کوچک را در نظر روشنفکر ایران بیش از اندازه مهم جلوه می دهد، تا آن حد که از آنچه در جاهای دیگر در حال رخ دادن است غافل گشته، دقیقاً همان نوع اشتباه محاسباتی است که حدود ٣۵ سال پیش در برابر جنبش اعتراضی زنان مرتکب شد. آن موقع اکثر جناح های درگیر می -پنداشتند که ایستادن در برابر امپریالیسم مهمتر از آزادی در انتخاب نوع پوشش است. در نتیجه این اشتباه نظامی سربرآورد که در شب قبل از اعدام به دختران تجاوز می کرد. نظامی سر برآورد که انبوهی از اعدامی ها را در چاله ای ریخت و رویشان آسفالت کشید. اشتباه محاسباتی روشنفکران ایرانی اکنون در چشم پوشیدن از داعش و تمرکز بر غزه عواقب به شدت وحشتناک تری در پی خواهد داشت. داعش در موصل به تمام غیرمسلمانان فرمان می دهد که یا مسلمان شوند، یا جزیه بپردازند و یا از شهر خارج شوند، اما روشنفکر ایرانی آنقدر درگیر غزه است که از کنار این خبر به سادگی می گذرد. داعش فرمان داده تا تمامی زنان در موصل ختنه شوند و برقع به صورت بزنند، روشنفکر ایرانی همچنان آنقدر ذهنش درگیر غزه است که اصولاً اینها را نمی بیند. اهمیت اغراق-آمیزی که روشنفکر ایرانی برای غزه قائل است از نظر عینی بر همان اشتباهی استوار است که روشنفکر اواخر دهه ۵۰ و اوایل دهه ۶۰ هجری را به جای تمرکز بر مسئله آزادی-های مدنی-سیاسی به مبارزه با امپریالیسم برمی انگیخت. وقتی که به تاریخ آن دهه ها نگاه می کنم می بینم که طرز تفکر محمدرضا شاه چقدر شبیه طرز تفکر دشمنان چپی اش بوده است: هر دو دموکراسی را یک لوس بازی غربی و مسئله ای بسیار بی اهمیت می-دانستند. این دقیقاً اشتباهی است که روشنفکر ایرانی امروز هم با چشم پوشی بر جنایات داعش و تمرکز بیش از اندازه بر غزه همچنان در حال ارتکاب به آن است. اشتباهی که خیلی زود عواقب وحشتناکش را نشان خواهد داد، اما شک دارم که روشنفکر ایرانی حتی این را درک کند که چیزی که بر سرش می آید عواقب کج فهمی و کژبینی امروزش است. به شدت تردید دارم که روشنفکر ایرانی حتی به اندازه دون کیشوت هم خوش شانس باشد که لااقل در لحظات احتضارش پی به واقعیت ببرد.
از جنگ گفتم. این را باید بیفزایم که منظورم از جنگ تنها یک جنگ واقعی با تفنگ و توپ نیست. بگذارید منظورم را واضح تر کنم. هم اکنون که من مشغول نوشتن این سطور هستم جنگی در خاورمیانه در شرف وقوع است. این جنگ تنها در میدانهای واقعی در جریان نیست، بلکه عواقب آن در فضای شبکه های اجتماعی، در رسانه ها و حتی در میان دوستان بسیار صمیمی و قدیمی کاملاً مشهود است. هیچ کسی نمی تواند در این جنگ بی طرف باشد. شخصی که در این میان اعلان بیطرفی کند توسط هواداران هر کدام از دو جبهه موجود به طرف مقابل منسوب خواهد شد. این جنگ، همانطوریکه از نوشتارم تاکنون باید مشخص باشد، نبرد بین دو جهان بینی است. جهان بینی اسلامی و جهان بینی غربی. هرچند جهان بینی غربی از بیانات دینی و جهان بینی اسلامی از ابزارهای غربی استفاده می کند، اما جهان بینی های اسلامی و غربی را در نهایت نه بر اساس ماهیت سخنانی که می گویند، بلکه بر اساس نهادهای اجتماعی که بر آن استوارند باید مورد قضاوت قرار داد. علم و تکنولوژی نهاد اصلی ای است که جهان بینی غربی بر آن استوار است، هرچند که کلیسا و کنیسه هم در دل آن وجود دارد. نهادهای مختلف دینی نهادهای اصلی ای هستند که جهان بینی اسلامی بر آن استوار است، هرچند این جهان بینی از ابزارهای غربی استفاده می کند. حتی ساعت مچی ابوبکر بغدادی ساخت غرب است. ابوبکر بغدادی از فرق سر تا نوک پا غرق در ابزارهای غرب است، اما قصد نابودی آن را دارد. مهم نیست که شما خودتان در مورد خودتان و انگیزه هایتان چه فکری می کنید. اگر شیوه ای که در صورتبندی مسئله انتخاب می کنید در نهایت منجر به قدرت بخشیدن به ابوبکر بغدادی شود، چه بخواهید و چه نه، مستقل از اینکه ایده های خود را چقدر اخلاقی و بشردوستانه می-پندارید، شما کمر به نابودی فرهنگ غربی بسته اید و هم پیمان ابوبکر بغدادی هستید. کسی که از کنار خبر رخدادهای موصل رد می شود و فقط فریاد «وای غزه» سر می دهد دست در دست ابوبکر بغدادی دارد، حتی اگر این شخص فردا یکی از قربانیان نظام خلافتی باشد که او در حال بنیانگذاری و در پی توسعه آن است. مهمتر از جنگی که در عمل در میدانهای نبرد واقعی صورت می گیرد جنگ ایده ها در فضای شبکه های اجتماعی است. روشنفکران در عمل می توانند با برانگیختن حساسیت بین المللی روی آنچه در موصل در شرف وقوع است، روی آنچه در کوبانی در شرف وقوع است، روی آنچه در افعغانستان در شرف وقوع است و حتی با ارائه تحلیلهای واقع بینانه تری که محال است از نقش اسلام در آنها صرفنظر گردد و واداشتن قدرتهایی مانند آمریکا به انجام واکنش به موقع جلوی فجایعی از این دست را بگیرند. همانگونه که قبلاً هم گفتم شاید خود جنگهای مذهبی ابعاد گسترده ای نداشته باشند، اما روی کار آمدن داعش در موصل در کنار سایر درگیری های اسلامی در جهان اسلام و عدم وجود شرایطی برای تفکر و چاره اندیشی بر روی مشکلات زیست-محیطی که با سرعتی سرسام آور در حال توسعه هستند، زمینه های فاجعه ای انسانی را فراهم می آورند.
تمرکز بیش از اندازه بر غزه و ندیدن آنچه در جاهای دیگر در جهان اسلام در شرف وقوع است، برچسب زدن حدود ۱۰۰۰ کشته در غزه با عنوان نسل کشی و عدم توجه به اینکه آنچه توسط بشار اسد و سایر نیروهای اسلامی در سوریه گذشت و بیش از ۱۵۰هراز کشته و بیش از یک میلیون آواره برجای گذارد بسیار وحشتناک تر از درگیری غزه هست، عدم توجه به اینکه آنچه توسط داعش در عراق و سوریه می گذرد از نظر استراتژیک عواقبی به مراتب وحشتناک تر دارد تا درگیری اسرائیل و حماس در غزه و از همه مهمتر ندیدن و یا صرفنظر کردن از نقشی که اسلام به عنوان مقصر اصلی در تمام این درگیری ها ایفا می کند تا جایی که جنایاتی را که حتی در غزه در شرف وقوع است باید به پای حماس نوشت و نه اسرائیل، با عدم توجه به اینکه جناحی که از کشته شدن مردم فلسطین سود می برد حماس است و نه اسرائیل آنچه از جریانات واقعی در غزه روایت می شود در قالب یک وهم ظاهر می گردد. روایتی که روشنفکر ایرانی از غزه ارائه می کند آنقدر از آنچه واقعاً در غزه در شرف وقوع است فاصله دارد که باید گفت روشنفکر ایرانی نه از غزه، که از «وهم غزه» حرف می زند. او نه درگیر واقعیاتی که در حال رخ دادن هستند، بلکه درگیر وهمیات و ذهنیات خود است. همان وهمیاتی که منجر به سر بر آوردن نظام جمهوری اسلامی شدند، با همان مکانیزم و همان ساز و کارها این بار می روند که به یک فاجعه انسانی در ابعاد منطقه ای ختم شوند.
روشنفکری که به جای اندیشیدن بر روی این مسایل واقعی بر «وهم غزه» متمرکز است در کمتر از یک قرن توسط تاریخ به شدت بازخواست خواهد شد.

(۱): رساله در باب بیماری های شناختی
adaklan.wordpress.com