سه شعر از کتابِ تازه منتشرشده ی
«حلاج الاسرار»


علیرضا بزرگ قلاتی


• شیخِ خَرقان کوهِ قافِ معرفت
آن تواری قبّه‍ی عنقاصفت

می بگفتی دو قدم دادی به ما
مَر خدای از عرش تا فرشِ ثُری ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
آدينه  ۲۱ شهريور ۱٣۹٣ -  ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۴


 سه شعر از کتابِ تازه منتشرشده ی
«حلاج الاسرار»
سروده ی علیرضا بزرگ قلاتی (عرفان)
نشرِ «خانه هنر و ادبیاتِ گوتنبرگ» [سوئد]
قطعِ رُقعی، ۲۰۴ صفحه
چاپِ اول، تابستان ۲۰۱۴
*
یک مثنوی در بحر رَمَل
*
در حقیقتِ توحید

شیخِ خَرقان کوهِ قافِ معرفت
آن تواری قبّه ی عنقاصفت
می بگفتی دو قدم دادی به ما
مَر خدای از عرش تا فرشِ ثُری
دو قدم از فرش تا عرشِ مجید
جمله‍ی جانِ نعره‍ی هَل مِن مَزید
جمله‍ی آفاق چون در من گریست
قابِ قوسینش تو گفتی خون گریست
تا چه دیدم عرش اندر مصطفی
آن چراغ و قبله‍ی صدق و صفا
چون بگویم احمد آنجا چون شدی
جمله‍ی جانش ز خجلت خون شدی
ای که گفتی وی اولااَلباب بود
بومُسَیلِم وار او کَذّاب بود
نَبوَد آنجا در میانِ رَبّ و جان
یک سرِ مویی حجاب اندر میان
گر به سِرِّ وحدتش واقف بُدی
چون حَسَن در وقتِ خود عارف بُدی
بر توانِ عشق بردار آن دو گام
تا ابد در حق فُروشو والسلام
یَومَ لایُخزی نَبی را راست دان
قصه‍ی سرگین و آن دَبّاغ خوان
این سخن بی پرده گفتم والسلام
رَبِّ اَنظِرنی اِلی یَوم القیام.
*
یک غزل
*
از فراقِ رویِ لیلی عقل را مجنون کنم
هر دو چشمان را ز هجرش منبعِ جیحون کنم
آتشِ عشقم به جان کَش تا که اندر کویِ دوست
صد حکایت از وفا را ختم بر شمعون کنم
ای صبا دستان نشانی کن از آن زلفِ سیاه
تا به بویش مجلسِ عشّاق را گُلگون کنم
رو تو مُمسک مالِ دنیا را مکن عرضه که من
بر سرِ گنجِ قناعت دعویِ قارون کنم
خوش گذر سَروِ چمان اندر کنارِ جویِ عمر
تا که طبعم را چو آن آبِ روان موزون کنم
مطربا زین چنگِ عشقِ خود شفایی دِه مرا
تا که سازِ شرع زان افسانه بی قانون کنم
خرمنِ ایمانِ عرفان برقِ چشمانش بسوخت
زین سبب زو قبله را بر رویِ گندمگون کنم.
*
و یک ترانه
*
به زبانِ تار فرهنگ شریف

رو به گوشِ دل مخوان مُقری تو آیاتِ سخیف
چون زند در گوشِ جان مضرابِ فرهنگِ شریف
ای که نالد نایِ تارت جمله از اسرارِ عشق
گه بزن اندر بداهه، گه به احوالِ ردیف.