یادی از دکتر مهدی سلیمانی


ایرج واحدی پور


• خبر مرگ دکتر سلیمانی دوست بسیار عزیز دوره دانشکده و فعالیتهای جبهه ای و حزبی برایم سخت و دردآور بود. چاپ مطلبی راجع به او در اخبار روز مورخ ۲۴ اکتبر به لحاظ یادی از او و بیان ویژه گیهای انسانی و مبارزاتی او شایسته تحسین بود. از آنجا که در این یادنامه در مورد تشکیلات تهران قضاوتی شده بود آنرا بهانه قرار دادم که چند سطری در این مورد بنگارم ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
شنبه  ۱۰ آبان ۱٣۹٣ -  ۱ نوامبر ۲۰۱۴


       خبر مرگ دکتر سلیمانی دوست بسیار عزیز دوره دانشکده و فعالیتهای جبهه ای و حزبی برایم سخت و دردآور بود. چاپ مطلبی راجع به او در اخبار روز مورخ ۲۴ اکتبر به لحاظ یادی از او و بیان ویژه گیهای انسانی و مبارزاتی او شایسته تحسین بود. از آنجا که در این یادنامه در مورد تشکیلات تهران قضاوتی شده بود آنرا بهانه قرار دادم که چند سطری در این مورد بنگارم.

      در یادنامه، از سفری به خارج از کشور صحبت شده که توضیح مطلب داده نشده است. کمیته تشکیلات تهران به دلیل مشکلاتی که در جریان کار پیش آمده بود درسال ۴۵ از رهبری درخواست کرده بود که مسولیت را از عباسعلی شهریاری سلب کند و دیگری را بجای او بفرستد. این درخواست نه به این دلیل بود که ما پلیس بودن شهریاری را تشخیص داده بودیم، بلکه فکر میکردیم که ولنگاریها و گشادبازیهای او باعث لو رفتن رفقا خاوری و حکمت جو و مفقودالاثر شدن رفقا رزمی و معصوم زاده و گیر افتادن رفقای پناهنده عراقی شده است. رهبری جانشینی برای شهریاری فرستاد که یکی از رفقای مقیم چکسلواکی و فرزند یکی از اعضای رهبری حزب بود.
      رفیق تازه وارد که کار تشکیلاتی مخفی نکرده بود و درگیر کارشکنیهای شهریاری هم شده بود شرایط را به مراتب خرابتر کرد و هنوز چند ماهی نگذشته چاپخانه تشکیلات و رفقا صابر محمد زاده، و آصف رزم دیده را با گشادبازیهای خود به چنگ ساواک داد و در رسوائی دیگری خود و چند تن از رفقای کارگر را به دام پلیس انداخت. شهریاری که بی وقفه رفیق تازه وارد را به خطر می انداخت اکنون به عنوان تنها کسیکه در شرایط مخفی در ایران میتواند رابطه با رهبری را برقرار دارد به تشکیلات برگردانده شد. این بار تشکیلات آذربایجان نیز سازمان داده شد. در تابستان ۴۹ پلنوم تشکیلات تهران با همکاری تشکیلات جنوب و آذربایجان تشکیل شد. ناگفته نگذارم که شهریاری در بازگشت خود فرد جدیدی را به نام کاوس صاحب به تشکیلات معرفی کرد که از همان ابتدا به عنوان مسول دانشگاه عضو کمیته تشکیلات شد (سازمان اطلاعات جمهوری اسلامی اخیرآ کتابی به عنوان تشکیلات تهران حزب توده به روایت شهریاری و صاحب مذکور منتشر کرده است که هنوز به دست من نرسیده و شاید بعد از خواندن آن برداشت دیگری از تشکیلات تهران پیدا کنم).
      در پلنوم مسائل سیاسی و سازمانی مورد انتقاد شدید قرار گرفت و چهار نفر به عنوان نماینده برای رساندن گزارش و پیام پلنوم مآمور رفتن به آلمان شرقی شدند. دو نفر ازاین چهار نفر گذرنامه رسمی داشتند (صاحب و یک رفیق کارگری که آوردن نامش را در اینجا ضروری نمی بینم) و بی دردسر عازم برلین غربی شدند. دکترسلیمانی و من که گذرنامه رسمی نداشتیم با استفاده از گذرنامه جعلی افغانی به برلین رسیدیم. جالب است که کاوس صاحب که اعتماد به نفس نداشت سر میز شام در برلین غربی در یک بحث ساده آنچنان واکنش عصبی نشان داد که من در جواب گفتم که او یا هم اکنون پلیس است و یا در آینده پلیس خواهد شد که متاسفانه بعدآ معلوم شد که پلیس بوده است.
      آنگاه که به برلین شرقی رسیدیم در اولین برخورد که در دفترحزب کمونیست آلمان با رفقای آلمانی داشتیم آنها از مترجم ما پرسید ند که اینها (یعنی ما) همان پلیس زده ها هستند که جواب او سر تکان دادن به معنی مثبت بود. برابر آنچه من تاکنون خبردارم برخلاف نظر نویسنده یادنامه دکتر سلیمانی، تشکیلات تهران پلیس ساخته نبوده و همانگونه که رفقای آلمانی اشاره کردند پلیس زده بوده است. برابر اطلاعات تاکنونی من، معمار اصلی تشکیلات تهران رفیق پرویز حکمت جو بوده است و طبیعی است که حرف آخر را در این مورد رفیق خاوری میتواند بزند. البته به شهریاری عده ای از سال ۱۳۲۹ مشکوک بوده اند و متهم بوده است که در سال ۱۳۳۸ تشکیلات فارس را لو داده است و رفیق اسکندری می گفت خودش او را در اینمورد محاکمه و تبرئه کرده است.
بعد از انقلاب رفیق کیانوری در اولین سخنرانی در درون ساختمان حزب به تشکیلات پلیسی تهران اشاره کرد. دو سه نفر از رفقای سابق تشکیلات از من خواستند به اعتراض چیزی بگویم ولی من سکوت کردم در واقع من فکر میکردم تشکیلات پلیس زده است ولی پلیسی نیست.
    در برلین شرقی بهر روی متوجه شدیم که رهبری جدید شهریاری را پلیس میشناسد. رفیق رادمنش هنوز قانع نشده بود. رفقای شوروی هم که به یک رابط تشکیلات مشکوک شده و او را سر مرز بازداشت کرده بودند در رابطه با نفوذ پلیس به درون تشکیلات تهران هشدار داده بودند ولی رفیق رادمنش هنوز نمی پذیرفت. و همین یکی از دلایل برکناری او از سمت دبیر اولی حزب بود. ما نمایندگان پلنوم چاره را درآن دیدیم که شهریاری باید به خارج بیاید و جوابگوی ابهامات شود. کسی که تعهد کرد که شهریاری را به خارج یفرستد من بودم و از رهبری خواستم در صورتیکه در فاصله یکماه موفق به اعزام او نشدیم لازم است تشکیلات منحل اعلام شود. رفیق اسکندری برای اینکه شهریاری وحشت نکند به من گفت «که او مسئول رسیدگی به موضوع تشکیلات فارس و اتهام شهریاری بوده است و او را تبرئه کرده است و از من میخواست با بازگوئی این مطلب به شهریاری او را به مسافرت ترغیب کنم».
قرار ما نمایندگان پلنوم این شد که شهریاری از سوء ظن رهبری نسبت به خود اطلاع پیدا نکند. وقتی به تهران برگشتیم شهریاری به خانه من آمد که با هم به جلسه کمیته برویم. در بین راه از من گله کرد که چطور حرفهای رهبری در مورد او را پذیرفته ام. من ابراز تعجب کردم که این حرفها از کجا آمده است. وقتی جلسه تشکیل شد من مطرح کردم که رفیق ما به صحبت هائی اشاره میکند که من هیچ اطلاعی ندارم. صاحب قیافه کسی را که او هم تعجب کرده است و چنین صحبت هائی صورت نگرفته است را گرفت. دکتر سلیمانی گفت من موضوع را به او گفته ام و هیچ تعهدی نکرده بودم که نگویم. رفیق کارگر گفت رفیق رادمنش به من ماموریت داده بود که در رابطه با کسی که سر مرز شوروی گرفتار شده بود و سه سال در زندان شوروی بوده تحقیق کنم و مجبور بودم قضایا را بازگو کنم. این بازداشت سر مرز به این ترتیب است که رفیق رزمی به شهریاری مشکوک شده بوده و نامه ای به رهبری خارج مینویسد و به کسی که اعتماد کرده بود میدهد که به شوروی ببرد. طرف که نامش را فراموش کرده ام و از ایادی شهریاری بوده است نامه را به ساواک میدهد. آنها نامه را عوض میکنند و با همان اسم رمز به او برمیگردانند که به رهبری در شوروی برساند. در سر مرز شورویها به او مشکوک میشوند و او را زندان میکنند و از رفیق رادمنش میخواهند که با او ملاقات کند، رفیق رادمنش مدعی بود که این تحریکی از طرف غلام یحیی بوده و شهریاری و نامه رسان بازداشتی پلیس نیستند. ولی همین نامه باعث مفقودالاثرشدن رفقا رزمی و معصوم زاده شد که هنوز هم اطلاعی از آنها در دست نیست (اقلأ من از کسی چیزی نشنیده ام).
بهر تقدیر متاسفانه حزب به موقع عمل نکرد و بعداز دوماه و نیم ما را گرفتند و پرویز ثابتی در اولین مصاحبه تلویزیونی که کرد با افتخار و باد در غبغب از بازداشت ماها خبر داد و شهریاری را به عنوان مرد هزارچهره اعلام کرد. ما خیلی سریع متوجه شدیم که شهریاری و صاحب بازداشت نشده اند (با تحقیقات همسرم فروغ طیاری).
بازداشت ما که به عنوان کمونیست صورت گرفته بود خیلی سریع پایان یافت و رفیق عبدالحسین ظریفی و من که طولانی تراز بقیه ماندیم بعد از سه ماه آزاد شدیم.
دوستان (دکترسلیمانی و دو نفر دیگر) برخلاف توصیه های من که کار سازمانی در آن شرایط نامناسب است مجددأ مشغول فعالیت و ارتباط با رهبری شدند که در سال ۱۳۵۴ بازداشت شدند و بعداز دو سه ماه مرا نیز بازداشت کردند که تمام اتهامات مربوط بهمان فعالیت های تشکیلات تهران و همان پرونده سال ۱۳۴۹ بود و بنظر میاید بعد از کشته شدن شهریاری ساواک دلیلی نمیدید که ما زندانی و محکوم نشویم.
برای اینکه قضاوت منفی برای فعالیت ها و فعالین آن دوره بوجود نیاورده باشم با اشاره کوتاه به مطلبی دیگر به نوشته ام پایان میدهم. درسال ۱۳۴۶ پس از بازداشت زنده یاد بیژن جزنی و دوستانش وقتی که من از شهرستان محل کارم به تهران آمدم زنده یاد حسن ضیاء ظریفی سراغ من آمد و درخواست جا برای اختفای چهار تا پنج نفر از من کرد. به او گفتم که در حالیکه من در شهرستان هستم خانه تهران من احتمالأ امن است و میتواند از آن استفاده کند ولی تمام ارتباطات او از طریق شهریاری خواهد بود. میدانستم که نسبت به شهریاری نظر منفی دارد و وعده کردم برای بقیه هم جا پیدا میکنم. حسن گفت فکر میکند و فردا مجددأ با من تماس میگیرد، فردا برگشت و قبول کرد که در خانه من بماند و گفت برای دیگران جا گیر آورده است. نزدیک یک ماهی درآن خانه بود و به مجرد اینکه خواست جا عوض کند و شهریاری او را از دست میداد در سر قراری با زنده یاد احمد جلیلی افشار آنها را گرفتند.
بعد ازحدود یکماه شخصی با زندگی علنی سراغ من آمد و درخواست عبور سه نفرباقیمانده را از مرز کرد. به او هم تذکر دادم من خود امکان دخالت ندارم و اقدامات از طریق شهریاری خواهد بود. او هم بعد از دو روز برگشت و قبول کرد و از طرف او و نماینده من زنده یاد سعید (مشعوف) کلانتری با شهریاری تماس گرفت، در همان شب اول تماس سعید متوجه غیرعادی بودن وضع میشود و با سئوال از شهریاری به او مظنون میشود و با هم دست به یقه میشوند، و سعید فرار میکند ولی مجددأ پس از چند روز بر میگردند و قرار تهیه پاسپورت و گذر از مرز را میگذارند که متاسفانه در مرز بازداشت میشوند (کلانتری، چوپانزاده و کیان زاد). باتوجه به شناختی که از این افراد هست و وسوسه های مخفی کاری آنها بیش از حد است با این حال فشار شرایط آنها را به این روابط می کشاند، بهرصورت در سفر به آلمان شرقی من رفقا اسکندری، کامبخش و رادمنش را دیدم. در صداقت و ایمان هیچکدام تردید ندارم ولی خطای رهبری در اعتماد به کسی که حداقل یکبار در سال هزار و سیصد و سی و هشت مورد سوء ظن بوده و کار او به محاکمه حزبی کشیده شده است با هیچ حادثه دیگری قابل مقایسه نیست.