چهار داستانک
از پتر هانکه، فرانتز هوهلر، موریس سنداک و مونرو لیف


علی اصغر راشدان


• در بازی مردی با کودش که هنوز قادربه راه رفتن نیست، مرد از بازی سرخوش است و کودک را بالا می اندازد و میگیرد و قضیه را تکرار می کند، کودک از دستش میلغزد و سقوط می کند، رو زمین کوبیده میشود و می مرد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۲۰ دی ۱٣۹٣ -  ۱۰ ژانويه ۲۰۱۵


 
Peter Handke
Prüfungsfrage
پترهانکه
سئوال امتحانی
   

       دربازی مردی باکودش که هنوز قادربه راه رفتن نیست،مردازبازی سرخوش است وکودک رابالامی اندازدومیگیردوقضیه راتکرارمیکند،کودک ازدستش میلغزدوسقوط میکند،روزمین کوبیده میشودو میمرد.مردبه جرم قتل دراثرسهل انگاری به دادگاه احضارمیشود،قاضی ازش میخواهدموقعیت وقوع حادثه راتشریح کند.علاوه براین به منظورپاک شدن تمامی جرمش بایدکودک دیگرراازهمسرحاضرش درسالن بگیردوگزارشش رابازسازی کند.مردجلومیرود،کودک رامیگیردوبه هواپرت میکند،کودک سقوط میکند،ازمیان دستش میلغزد،به زمین کوبیده میشودومیمیرد....

۲

Franz Hohler
Eine Kurze Geschichte
فرانتزهوهلر
داستانی کوتاه


       زن ساعت هشت ازاطاق بچه ها بیرون آمدوشوهرش راصداکرد:
«میای به بچه ها شب بخیربگی؟»
    مردازاطاق کارش جواب داد:
«آره،بایدتنهانوشتن نامه روتموم کنم.»
    مادربه بچه هاگفت«الان میاد.»
    هردوبچه شق رق توتختخوابشان نشستند،میخواستندبه پدرشان نشان دهندچقدرروتختی رامرتب کرده اند.
   پدرنامه اش راتمام کردوداخل اطاق بچه هاکه شد،خوابیده بودند.

٣

Maurice Sendak
Wo die wilden Kerle wohnen
موریس سنداک
جائی که آدمهای وحشی زندگی میکنند


   سرشبی ماکس لباس خزگرگش راکه پوشیدکله ش پرازشیطنت بود،مادرش صداش کرد«آدم وحشی!»
«میخورمت!»
ماکس این راگفت وبایدشام نخورده میخوابید.
      شب جنگلی تواطاقش بزرگ شد،رشدکردوبزرگ وبزرگترشد،تاسقف پرازبرگ شدودیوارهابه وسعت دنیا فاصله گرفتند.
    ناگهان دریائی بایک کشت تنهابرای ماکس آنجابود.ماکس شب وروزو هفته های زیادویک سال تمام به دریانوردی پرداخت،سرآخربه جائی رسیدکه آدمهای وحشی زندگی میکردند.
    به محل وجائی که آدمهای وحشی زندگی میکردندرسید،غرشهای وحشتناکش راغریدند،به دندانهای وحشتناکش براق شدند،چشمهای وحشتناک راچرخاندند.پنجه های وحشتناک راکشاندند.سرآخرماکس گفت«ساکت شین!»
آدمهای وحشی باجادوگری رام شدند.ماکس بدون یکبارمژه زدن توچشمهای زردهمه شان خیره شد.ترس برشان داشت وماکس راازهمه وحشی تر نامیدندوسلطان تمام آدمهای وحشیش کردند.
ماکس فریادکشید«حالا،نعره میکشیم!»
دوباره ماکس فریادکشید«حالاتمومش کنین!»
ومردم وحشی رابدون شام راهی رختخواب کرد.
    ماکس سلطان تمام آدمهای وحشی تنهابودوخواست همانجابماند،جائی که بیشترازهمه دوستش داشتند.
       ناگهان بوی خوراکیهای خوب دراطراف پیچیدکه ازجائی دوروارددنیا میشد.ماکس دیگرنخواست سلطان جائی که آدمهای وحشی زندگی میکردند باشد.آدمهای وحشی فریادکشیدند:
«خواهش میکنیم نرو!ماتوراهم میخوریم!ماتوروخیلی دوست میداریم!»
ماکس گفت«نه!»
       آدمهای وحشتی غرشهای وحشتناکش راغریدند،به دندانهای وحشتناکش براق شدند،چشمهای وحشتناکش راچرخاندند،پنجه های وحشتناکش راکشاندند.اماماکس سوارکشتیش شدوبه عنوان خداحافظی چشمک زد.
    دریانوردی کردوبرگشت،حول وحوش یک سال تمام وهفته های زیادویک روزطول کشیدتابه اطاقش رسیدکه هنوزشب وخوراک گرمش منتظرش بود....

۴

Munro Leaf
Ferdinand
مونرو لیف
فردیناند


                  روزگاری دراسپانیاگوساله ای به اسم فردیناندزندگی میکرد.
    گوساله های دیگرتوچراگاه شان جست خیزمیکردندودراطراف میدویدند،حرکت وتمرین شاخ بازی میکردند.
    فریدنانداهل این کارهانبود.دوست داشت ساکت بنشیندوبوی گلهارا استنشاق کند.پشت چراگاه وزیریک درخت بلوط یک جای دوست داشتنی داشت،درخت رادوست میداشت.تمام روززیرسایه ش می نشست واز بوی گلهالذت میبرد.
    مادرش گاوی بودومعمولاازش مواظبت میکرد.مادرش میترسیدگوساله توآنهمه تنهائی گرفتاراحساس تنهائی شود،ازش پرسید:
«واسه چی باگوساله های دیگه تواین دوروبرراه نمیری،باهاشون جست خیزوشاخ بازی نمیکنی؟»
فردیناندسرش راتکان داد:
«من اینجاروقشنگ ترمی بینم،میتونم به سادگی بشینم وعطرگلارو بو بکشم.»
    مادرش متوجه شدگوساله تنهانیست.گرچه گاو،مادری فهمیده بود.گذاشت به سادگی بنشیندوخوش باشد.
      سالهاگذشت،رشدکردوبزرگ وسرآخرگاوی نیرومندشد.
    گاوهای دیگرچراگاه هم بزرگ شده بودند،هرروزباهم مبارزه میکردند. جمجمه هاشان رابه هم میکوفتندوشاخهاشان راتوتن یکدیگرفرومیکردند. همه شان میخواستنددرصورت لزوم به عنوان گاومبارزمادرید برگزیده شوند.
   فردیناندامانمیخواست.بازهم تمام وقت زیردرخت بلوط دوست داشتنیش می نشست وبوی گلهارااستناق میکرد.
    روزی پنج مردباکلاههای مضحک پیداشان شدتابزرگترین،تندترین وشرور ترین گاورابرای میدان درمادریدپیداکنند.
گاوهای دیگردراطراف دویدند،سم به زمین کوبیدندوماغ کشیدندوجفتک اندازی کردندکه مردهاآنهاراخیلی خیلی نیرومندووحشی به حساب آورندوباخودببرند.
      فریدناندمیدانست مردها نمیبرندش وبراش یکسان بود.به طرف درخت بلوط دوست داشتنیش رفت تازیرش بنشیند.موقع نشست زیرش راخوب وارسی نکرد،مثل گذشته زیرسایه خوشگواروروی زنبوری نشست.
اگرزنبورباشی وگاوی رویت بنشیندچه میکنی؟گاورانیش میزنی.زنبورهم بافردیناندهمین کارراکرد.نیشش راتوتن گاوفروبرد.
آخ خ خ...!خیلی دردش گرفت!ازجاش پریدوماغ کشید.به اطراف پرید، خرناس کشیدوجست خیزکرد.سرش راپائین آوردوباشاخهاش همه چیزرا خراشاندومثل دیوانه هاسم به زمین کوفت.
پنج مردحرکاتش رادیدندوازشادی هوراکشیدند.آن که می جستنداینجا بود،بزرگترووحشی ترازهمه ی گاوها.برای جشن گاوبازی مادریدبرگزیدنش!
تویک گاری اسبی گذاشتندوبردنش.
چه روزی!پرچم هابه اهتزازدرآمدند.موزیک نوازی دراوج....بانوان زیبا باگیس های آراسته باگلها.مجموعه جشنی تومیدان شروع شد.
   اول گاوبازهائی بامیله های درازوتزئین شده باروبان آمدندتابه گاوضربه بزنندوخشمگینش کنند.بعدگاوبازهائی سواراسبهای باریک اندام آمدندکه نیزه های بلندشان راتوتن گاوفروبیشترخشمگینش کنند.بعد گاوبازازهمه پرافتخارترآمد.کلاهی سرخ روسروشمشیری باریک تودستش داشت.این ماتادور(گاوباز)آخرین ضربه شمشیررابه گاومیزد.بعدگاوآمد.
    میدانیداین گاوکه بود؟فردیناند.«فردیناند،ترسناکترینش »نامیده بودند. تمام گاوبازهاازش هراسیده بودند.ماتادورعرق ترس راازپیشانیش پاک کرد.
   فردیناندوسط میدان دویدوتماشاچیهاتشویقش کردندوبراش کف زدند، معتقدبودندباخشم وباکله روبه پائین گرفته هجوم بردن وفروکردن شاخهاش ترس آورترین جنگنده خواهدبود.فردینانداین کاررانکرد.
    وسط میدان آمدوتمام خانم های زیبای گل به گیس زده رادیدکه ساکت نشسته بودندوبوی گلهارااستناق میکردند،مبارزه نکردووحشی نشد،آنهاهم بااوهمین کارراکردند.همانجانشست وازبوی گلهالذت برد.
گاوبازهای اولیه،گاوبازهای اسب سواروماتادورخشمگین بودندکه چرا فردیناندماغ نمیکشدتابتوانندباکلاه وشمشیرپاسخش دهند...
بایددوباره فردیناندرابه خانه ش برمیگرداندن.تاآنجاکه من میدانم،فردیناند همیشه زیردرخت بلوط دوست داشتنیش می نشست ودرسکوت وباسرخوشی ازبوی گلهالذت می برد...
فردیناندخیلی خوشحال است.