میراث خورها


علی اصغر راشدان


• «عموم شکر خدا بعد از اون تصادف وحشتناک، سالای آزگار زندگی کرد. حالام مدتی از مرگ طبیعیش گذشته. الانم زن عمو و سه تا پسراش همه جمعین. خونه ی باغ مانند شو فروختین تا هر کی سهم ارثیه شو ور داره. طبق وصیت خودش، اومدم بدهیشو وصول کنم.» ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
چهارشنبه  ٨ بهمن ۱٣۹٣ -  ۲٨ ژانويه ۲۰۱۵


 «عموم شکرخدابعدازاون تصادف وحشتناک،سالای آزگارزندگی کرد.حالام مدتی ازمرگ طبیعیش گذشته.
    الانم زن عمووسه تاپسراش همه جمعین.خونه ی باغ مانندشوفروختین تاهرکی سهم ارثیه شوورداره.طبق وصیت خودش،اومدم بدهیشو وصول کنم.»
«کدوم وصیت؟ماکه چیزی دراین باره نشنفتیم؟مدرکی چیزی داری بده ببینیم»
«من خیلی وقت دارم،تعریف میکنم وهمه چی رودوباره یادتون میارم.»
«هشتاگوش ماچارنفرشیشدونگ مجانیه،شبم درازه.»
«یادتورفته؟خیلی سال پیش بود.حقوق ماهیانه من معلم سیصدتاتک تومنی بود.کرایه یه آپارتمان دوخوابه ماهی دویست تاتک تومنی بود. بیست وپنج هزارتومنمومعادل دلارهفت تومن اون روز،حالادلاربدین.»
«یه کم کوتابیادخترعمو.میدونی؛امروزدلارتوبازارنزدیک سه هزاروپونصدتومن بود....»
«پول منم اون روزخیلی ارزش داشت.پیش قسط خریدیه خونه توتهرون میشد.حالام پیش قسط خرید یه خونه بهم بدین.»
«دست ورداردخترعمو،انگارماروگرفتی آ! خونه یه میلیاردتومنه!اول طلبکاربودنتوثابت کن،بعدبرو سراغ چونه زدن.هیچکدممون هیچ چی یادمون نیست.»
«عموم باچن سرنشین دیگه تویه پیکان بود.پیکانشون توجاده قم-تهرون بایه تریلی تصادف کرد.پیکان مچاله شدوهمه درجاکشته شدن.انگاردعای خیرآدمائی که عموم بهشون خوبی کرده بودپشت سرش بود،درپیکان پیش ازمچاله شدن بازوچن متردورتراز جاده روخاکاپرت شد...حالایادتون اومد،یابقیه شم بگم؟»
«همه ی ایناکه گفتی درسته،خوبم به یادمیاریم.چی ارتباطی به ادعای شوماداره،دخترعمو؟مدرک داری روکن.»
«خودتونوبه کرگوشی وکندذهنی زدین؟مگه میشه آدم فراموش کنه؟ هرچارتاتون عزوجزوالتماس میکردین.»
«شوماازهمه جهت درحق ماخوبی کردی،قبولم داریم.فقط ادعای آخری روبه یادنمیاریم.مدرک داری روکن.»
«من واسه همین اینجام که یادتون بیارم.آمبولانس عمورو باسرعت تو تهرون به بیمارستان رسوند.هرچارتاتون توبیمارستان بودین.اومده بودین مرده تونوببرین.دکتربیمارستان گفت مجروح هنوززنده ست.فوری عمل نشه،چن ساعت دیگه میمیره.بایدبیست وپنج هزارتومن به حساب بیمارستان بریزین تافوری ببریمش اطاق عمل.تاچن ساعت دیگه م پول واریزنشه،میفرستیمش سردخونه مرده ها.بازم چیزی یادتون نیومد؟»
«بقیه شم بگین،تایه چیزائی یادمون بیاد.»
«هرچارتاتون ماتتون برده بود.همین زن عموم دستاموفشاردادوگفت الان هشتمون گرونهمونه.اینم خواهی نخواهی رفتنیه،تومیگی چی خاکی رو سرمون بریزیم؟»
«دخترعمواشکمون سرازیرمیشه،خیلی تفصیل دادی.اصل مقصودتو بگو.»
«اصل مقصودم توهمین بقیه شه.بیست وپنج هزارتون بیزبونوریختم به حساب بیمارستان،عملش کردن.مرده رو زنده کردن.بعدکه توبخش عمومی ونزدیک مرخص کردنش بود.همه مون کنارتختش بودیم.جلوی هرچارتاتون،دستموبه نشونه قدردونی فشاردداد،روبه همه تون کردوگفت :حالاکه نداریم.چه بمیرم وچه مدتی دیگه زنده بمونم،بعدازفروش خونه وباغچه م،هرچارنفرتون وظیفه دارین بدهیموبه این دختربدین...یادت اومدزن عمو؟بیشترروحرفش به توبود.»
«ای بابا،بعدازاینهمه سال!من پیرزن الان یادم نیست دیشب چی خورده م...»
«ازاون گذشته دخترعمو،تواسلام ناب محمدی زن یک هشتم ازاعیانی،یعنی چارتاخشت این خرابه ودرختای سرپای باغچه ارث میبره.اون ارثی نمیبره که بتونه حاتم بخشی کنه.»
«شوماسه نفربدهی پدرتونوبدین.مگه سنگ مسلمونی به سینه نمیزنین،مگه باهمین شکلک بیازیای اسلام پناهی هرکدوم واسه خودتون ستونی نشدین؟اسلام ناب محمدی میگه بدهیهای مرده برذمه میراث خورهاست.بایدتادینارآخرشوبپردازین،باقیمونده شوبین خودتون تقسیم کنین.این یکیتون بااونهمه سوابق مشعشعش رفته مکه وحاجاقاروبه اول اسمش اضافه کرده،باید بیشترازمن مقیدبه احکام اسلامی باشه که.»
«بعدازاینهمه سال کفگیرت به ته دیگ خورده ومیخوای ماروتلکه کنی دخترعمو؟کفایت داشتیم که ازپادوی کتابفروشیهاخودمونوبه این جاهاکشوندیم.»
«اون روزم که شوماسه تاوایستاده بودین ونگام میکردین ومن بیست وپنج هزارتومن به حساب بیمارستان ریختم،ازحالابیشترکفگیرم ته دیگ بود.شوهرم تازه اززندون دراومده وازدست خبرچینادربه دردیارون بود.دوتابچه هام باچندرغازحقوق معلمی زندگی میکردن.زندگیم خیلی معطل تراززندگی شومابود.اینهمه سال وجدانم پیش شوهروبچه هام معذب بوده که اون پولوازگلوشون کش رفتم وریختم به حساب بیمارستان تاعموموازمرگ نجات بدم.»
«قسمت ماهمینه که بهمون داده شده،نصیب شومام همینه که معطل موندی واومدی مارو تلکه کنی.مالیاقتشوداشتیم،دخترعمو.»
«آره،همین تو،که مثلاازآزادگان بودنتووسیله انواع کاسبیهات کردی،خودم ازشوهرم خواستم.اونم پیش این واون ریش گروگذاشت،خواهش وتمناکردویه تیکه زمین تودماوندبهت دادن.همونوبااین برادرحاجاقات ساختین وفروخیتن،باپولش این کلااون کلاکردین.هرکدوم ازپادوی کتابفروشی شدین کتابخونه داروناشر.هیچکدومتونم توتموم عمرتون چارتاکتابم نخوندین.بابندوبست کاغذمجانی دولتی گرفتین وباقیمت خدات تومن توبازارآزادفروخیتن وشدین این بالیاقتائی که هستین.ازنظرشوماانقلاب یعنی این:آدمای باشرف،معلم بامعلومات، روشنفکر،هنرمند،استاددانشگاه وامثالهم به خاک سیاه بیفتن،یه عده لمپن بیسواد،پادو،دزدوشرف فروش بشن میلیاردر،حاجاآقاوبرج ساز.....»