ملاقات


داود مرزآرا


• در یک بعد از ظهرنیمه آفتابی به پرلاشزرفتم . نسیم خنکی صورتم را نوازش میداد وتنم ازسردی هوا مورمور می شد.اما قهوه ام هنوز گرم بود. جرعه ای ازآن راسرکشیدم و رفتم روبه روی سنگ قبرش نشستم و جمله مشهورش را که روی آن حک شده بود خواندم. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
چهارشنبه  ۱٣ خرداد ۱٣۹۴ -  ٣ ژوئن ۲۰۱۵


 در یک بعد از ظهرنیمه آفتابی به پرلاشزرفتم . نسیم خنکی صورتم را نوازش میداد وتنم ازسردی هوا مورمور می شد.اما قهوه ام هنوز گرم بود. جرعه ای ازآن راسرکشیدم و رفتم روبه روی سنگ قبرش نشستم و جمله مشهورش را که روی آن حک شده بود خواندم. شما هم حتما آنرا با رها مرور کرده اید. "درزندگی زخمهائی هست که مثل خوره روح راآهسته در انزوا میخورد و می تراشد...."
سکوتی که بین ما بود باعث شد تا سیگاری به او تعارف کنم همراه با لبخندی نه چندان معلوم آن را گرفت و منتظرفندک یا کبریت ماند. از همان لحظه اول فهمیدم که ما با زبان چشم بخوبی باهم حرف می زنیم شاید به این خاطر است که زبان چشم از دل فرمان می گیرد و صادق تراست.بخصوص وقتی که با صادق هم حرف میزنی. آدم ها با زبان دهانشان هرچه می خواهند بگویند باید دید زبان چشم شان چه میگوید.
از نگاهش خواندم که می پرسید " کاری داری؟ تورو بخاطر نمی آرم ."
گفتم یک سئوال دارم- اگر دلت خواست جوابم را بده . بدون آنکه حرفی بزند با زبان نگاه گفت " خوب بگو... "
بعد عینکش را ازچشمش برداشت آن را با گوشه ی پیراهنش پاک کرد ودوباره به چشم زد و خیره شد بمن.
گفتم : ببین صادق خان فکر نمی کنی این همه مدت که مرده بودی – زنده بودی ؟
بدون آنکه جوابی بدهد برای لحطه ای سرش را انداخت پایین و درحالیکه سیگارش را بین دو انگشت نگهداشته بود زانوهایش رابا دودستش بغل کرد. سپس سرش را بالا گرفت و دوباره نگاهش را دوخت بمن .
ادامه دادم : تو خودت را از مردم جدا می دانستی – نمیدانستی؟ در جائی، در بوف کور، نوشته ای " میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم ، اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی بکنم .... چون از زمانی که همه ی روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم." و باز نوشته ای " به این مطلب برخوردم که چه ورطه ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم تا ممکن است باید خاموش شد" از بوف کور اینطور می فهمم که جهان ذهنی خودت را در مقابله با جهان عینی و زندگی واقعی می دیدی. بهمین خاطر هم خنزرپنزری را که نماد رجاله هاست در تقابل با زن اثیری قرار دادی،
تودرتقابل با واقعیات عینی به آفرینش وخلاقیت ادبی دست میزدی. وخود را برتر از محیط پیرامون خود و آدم های ان می شناختی و چه خوب هم از عهده ی این کار برمی آمدی. پس چرا گفته ای" باید خاموش شد"؟ پس چرا خودکشی؟ از پیروزی در مبارزه بین زشت وزیبا قطع امید کردی؟ پس باید اینطور تعبیر کرد که خاموش کردن خودت به این خاطر بود که وا دادی.
نگاهش چون نگاه عاقل اندر سفیه بود و لبانش پوزخندی داشت که گوئی دارد به ریش من می خند د. اما نه نگاهش ونه لبخندش مانع از آن نشد تا به حرفهایم ادامه ندهم. گفتم می خواستی چه چیزی را ثابت کنی. می خواستی بگوئی حالا که با اراده ی خودت به این دنیا نیامدی پس حق داری مرگت را خودت انتخاب کنی. ونقشی را بازی کنی که حاصل اراده ی خود توباشد؟ پس چرا خواست و اراده ی اصلی خودت را که رسوائی رجاله ها بود ادامه ندادی؟. وانگهی مگر دیگران با اراده خودشان به این دنیا آمده اند؟ مگر فاصله ی تولد تا مرگ چقدراست صادق جان؟ که این فاصله ی کوتاه را هم کوتاه ترکردی؟   
او ساکت بود و خیره مانده بود بمن..نفس های سرد او را روی گونه های خود حس می کردم.
به آسمان نگاه کردم هوا کم کم داشت تاریک میشد و رو به سردی می رفت. میلرزیدم. دندانها یم به هم می خورد.اما نمی توانستم دست از سرش بر دارم . میدیدم با زبان چشم می گفت " این یارو کیه ؟ چرا دست از سرم برنمیداره.
در حالیکه صدایم می لرزید باو گفتم : حتما با خودت میگی بابا برو پی کارت – از دست شما پدر سوخته ها خودمو راحت کردم.حالا اومدی منو محا کمه می کنی ؟
اما دیدم کمی جا به جا شد – پاها شو دراز کرد و دستا شوگذاشت پشت سرش.خونسرد با همان نگاه نافذ ش گفت " هرچند که به تومربوط نیست مرتیکه ی فضول، اما خوشمان آمد داری وارد معقولات می شوی – ادامه بده ... ادامه بده ."
سعی کرد دیگر بمن نگاه نکند و در حالیکه به نقطه ی دور دستی چشم دوخته بود ساکت ماند.
از او تشکر کردم و گفتم : نیومدم اینجا تا برات موعظه کنم صادق جان– اومدم اینجا تا حرفامو رو در رو بهت بزنم – معمولا تو این دنیا مرده ها ازآدمای زنده عزیزترن – شایدم می خواستی پیش زنده ها عزیز تر بشی. اما، نه،نه، فکر نمی کنم ، تو نیازی به این کار نداشتی.ولی صادق جان مردن تعجبی نداره . زنده بودنه که عجیبه. مرگ تو دیر یا زود فرا می رسید. آخه چرا اونو جلو انداختی لا مصب ؟
در حالیکه گریه ام گرفته بود پا شدم . لیوان خالی قهوه ا م را میا ن دستهایم له کردم – رویم را برگرداندم تا گریه ام را نبیند و در حالی که او هنوز آماده بود تا حرف بزند ترکش کردم.
روز بعد - از کارم پشیمان شدم – فکر کردم چرا انقدر تند رفته ام – بخودم گفتم خُب یک آدم حساس در آن اوضاع واحوال استبداد رضا شاهی – درآن عقب ماندگی فلاکت با ر- با آن خرافات مذهبی که همه دست به دست هم داده بودند چه کار می توانست بکند؟ وانگهی تمام ناراحتی ها یش را درهمان یک جمله ی معروفش فریاد زده است. وبدرستی شاهد بیگانگی بین مردم و خود بوده است، از فرهنگ دلالی- ریا و دروغ وبالاخره از زندگی درغربت و تنها ئی و انزوا در مملکت خودش هم مسلما درعذاب بوده است.
از درون با خودم در کلنجار بودم. پا شدم، باید برای عذرخواهی دوباره می رفتم به پرلاشز، رفتم. تعجب کردم. خوب که نگاه کردم دیدم بالای سنگ قبرش تابلوئی نصب کرده اند با این مضمون : " مزاحم نشوید".