زیر خاکستر


محمود صفریان


• این گفته که دختر ها دو دسته اند " یا خوشگل هستند یا می روند دانشگاه " حالا دیگر در مورد دختران دانشجوی ما که یک از یک خوشگلتر هستند مصداق ندارد. ضمن اینکه در زمینه درس نیز شاخصند، ولی آن همکلاسی من برعکس این عقیده بر و روئی داشت. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۱۷ تير ۱٣۹۴ -  ٨ ژوئيه ۲۰۱۵


 
 این گفته که دختر ها دو دسته اند " یا خوشگل هستند یا می روند دانشگاه " حالا دیگر در مورد دختران دانشجوی ما که یک از یک خوشگلتر هستند مصداق ندارد. ضمن اینکه در زمینه درس نیز شاخصند، ولی آن همکلاسی من برعکس این عقیده بر و روئی داشت.
استادی داشتیم که بیشتراز چهره در هم و نا خوشایند، هیکلی ناموزون هم داشت. بد خلق و بد اخلاق و بی انعطاف هم بود.

" یادت هست در مورد استاد مان چه میگفتی؟ "
" کدام گفته ؟ یادم نیست، من بخصوص در مورد این آدم حرف های مختلفی گفته ام. "
" گفته بودی وقتی فکرش را می کنم نمی توام قبول کنم که چنین آدمی در خانه و در لحظات تنهائی بتواند زمزمه کند."
" بله یادم آمد، حتا گفتم از این ذوق ها ندارد ."
ساکت نگاهم کرد. در رستوران دانشکده نشسته بودیم.
" با یک فنجان چای موافقی ؟ "
" نه، هنوز ناهار نخورده ام "
" تو وقتی آمدی من خورده بودم حالا هم اگر اجازه بدهی برای تو بیاورم. "
" زحمت نکشید خودم می گیرم "
و برخاست.
" چای هم برای تو می آورم. همینجا بنشین تا من برگردم. جای خوبی است
" خانم عزیز، زشت است تو برایم چای بیاوری؟ "
با ژست تغییر گفت:
" چی ؟...زشته؟ چرا؟ چون تو مردی؟ "
با خنده اصلاحش کردم
      " مشکل بتوانی سینی غذا و فنجان چای را با هم بیاوری. "
نگاهم کرد، حرفی نزد و رفت و باسینی غذائی که بجای یک فنجان، دو فنجان چای را در آن جا داده بود آمد.
" نمی دانستم دلخور که میشوی زورت هم زیاد می شود "
" دلخورهم که نباشم مثل حالا که دلیلی برای دلخوری نیست از این کارها می توانم انجام بدهم. "
هنوز شروع نکرده بود که گفتم:
" چرا با من در این موردی که هنوز نمی دانم کل قضیه چیست، می خواهی مشورت کنی؟ "
" چرا این همه عجولی؟ با این که بقول خودت هنوز نمی دانی قضیه چیست، این همه اعتراض چرا ؟ "
" همین طورهوائی گفتم "
آرام و آهسته زیر لب جوری که نفهمم برای خودش گفت:
" نا امیدم نکن "

می دانستم که گاه نیم نگاهی به من دارد. نیم نگاهی که به درستی برایم مفهوم نبود.
" چند روز پیش خواست که به دفترش بروم "
" رفتی؟ "
" مگر میشد نرفت؟ "
گفت:
" خودت می دانی تا حالا که سال آخرهستی شاگرد اول کلاسی. و حتمن می دانی که پس از پایان دوره و گذراندن " پایان نامه " برای تخصص در رشته خودت به خرج دانشگاه به خارج فرستاده می شوی، ولی گمان می کنم ندانی که یکی از شرط های اساسی این است که همه ی استاد هائی که طی این سال ها داشته ای نظر موافق خود را اعلام کنند. اگر استادی موافق نباشد هرینه تحصیلی تصویب نمی شود. و به این ترتیب حتمن متوجه نقش من می شوی."
سر تا پا گوش بودم. با اینکه گمان هائی داشتم خودم را به آن راه زدم و گفتم
استاد:
" با اینکه درست متوجه حرف های شما نمی شوم، ولی کمال تشکر را دارم. گمان نمی کنم در درس شما کوتاهی کرده باشم و تا کنون چندین بار در کلاس و جلوی همه ی همکلاس هایم نظر مساعد خود را در مورد من ابراز کرده اید ."
" چی گفت؟ "
" بی توجه به حرف های من، مثل اینکه نشنیده باشد گفت:
" می دانم که متاهل نیستی، ولی کسی را در نظر داری و اصولن برنامه ای برای ازدواج داری؟ "
" استاد چرا این را می پرسید؟ مگر اشکالی دارد؟ "
" بله اشکال دارد. چون در اینصورت نمی توانی از بورسیه استفاده کنی "
" من سر در نمی آورم، تو را خواسته بود که این چرت و پرت ها را بگوید؟ نپرسیدی استاد عزیز مرا خواسته اید که این حرف را بگوئید؟ "
" بگذار من تمام کنم، و همه ی گفته های آن نشست را توضیح بدهم، بعد تو نظرت را بده. عجله نکن. "
داشت اگر نه تحملم ولی حوصله ام سر می رفت، چرا این نشست را که به من مربوط نیست و در هر صورت کاری ازم بر نمی آمد برای من تعریف می کرد؟ منی که خودم دستم زیر سنگ همین استاد است و یکبار هم در کلاس ودر حضور همه ی همکلاسی هایم گفته بود:
" اگر خودت را اصلاح نکنی من نمی گذارم تو فارغ از تحصیل بشوی "
با توجه به قدرت مطلقه ای که استاد های دانشگاه دارند بخوبی بوی تهدیدش در مشامم پیچید.
" حرف هایت یادت نرود، می روم یک لیوان آب بیاورم "
" من دارم حرف می زنم تو دهانت خشک شده است. "
" حوصله کنایه ندارم...همین حالا بر می گردم. "
با یک پارچ آب و دو لیوان بر گشتم. اول لیوان او را پر کردم و بعد لیوان خودم را تا ته سر کشیدم.
" بگو بگوشم،... می بخشید خیلی تشنه بودم. "
" می دانم چنین حرف هائی آب می کشد. "
" در اینصورت تو باید تشنه بشوی، نه من. "
" پس از حدود کمتراز یک دقیقه سکوت، گفنم استاد از یاد آوری هایت ممنونم. امری نباشد مرخص می شوم. "
" امیدوارم خوب به کُنه حرفهایم دقت کرده باشی."
" حرف هایتان راحت بود، مشکلی برای درکشان ندارم. "
" وقتی داشتم از دفترش خارج می شدم. با کمال تعجب دیدم برخاسته و برای بدرقه به دنبالم می آید. دستگیره در را نگهداشت و درست در لحظه خروجم، باز گفت: روی حرف هایم فکر کن. "

" پرسیده بودی چرا این حرف ها و این ملاقات را برای تو تعریف می کنم.؟ برای اینکه تحلیلشان کنی و نظرت را بگوئی. چرا تو، چون در کلاسمان فقط تو را برای این گونه مشورت ها قبول دارم "
سرم را خاراندم و مستقیم به چشمانش نگاه کردم. نمی دانستم برداشتم از کل ماجرا را رک و پوست کنده به او بگویم یا نه، بیم داشتم آشفته اش کنم. دختر درس خوان و موقری را در جلوی خود داشتم، که پلک زدن های مکررش حکایت از بیقرای خاصی می کرد. بنظر می رسید او هم همانی که برداشت من بود فکرش را مشغول کرده است. یا باید طفره می رفتم یا باید همه ی احساسم را با او در میان می گذاشتم. فرصتی پیش آمده بود نباید از دستش می دادم. دلیلی را که برای انتخاب من گفت خود می توانست جواز عبور باشد.
" اگر بتوانی ملاقات را فراموش کنی و در قید تفسیر نباشی، بهترین است. "
چنان نگاهی به من کرد که اعتراف می کنم خجالت کشیدم.
" مگر ازت خواسته بودم که کوه بکنی؟ تو چرا امروز این همه ناجور شده ای. من و بگو که " زیاران چشم یاری داشتم "
متوجه شدم که خیلی ناراحتش کرده ام، بجای پوزش خواهی زدمش به شوخی:
" من یک نفرم چرا جمع می بندی " یاران " یعنی من؟ یا کس دیگری هم مثل من ناراحتت کرده است؟ "
" لودگی نکن پیام! "
بوی مهربانی می داد، نباید خیلی دلخور شده باشد.
" می خواهی چه نظری بدهم؟ آنچه که تو تعریف کردی منظورش را کامل در خود دارد و می دانم که تو با همه ی تیز هوشی خوب متوجه شده ای، چرا برای نظر من اصرار داری نمی دانم؟ شاید هم می خواهی با بیان برداشتم، آزرده ام بکنی. "
با حالت خاصی که ندیده بودم گفت:
" چرا باید آزرده بشوی ؟ "
نگاه مستقیمم را تاب نیاورد، سرش را انداخت پائین. داشت جریان دیگری شکل می گرفت.
" خانم جان، خب وقتی که متوجه شده ام می خواهد یکی از گلهای کلاسمان را بچیند آزرده می شوم "
" بالا خره این به قول تو گل، باید یک روزی چیده شود. "
این دفعه من گفتم:
" زهره، لودگی نکن، چرا همیشه باید سیب سرخ نصیب دست چلاق بشود؟ "
داشت جریان از توجه به عملکرد استاد مربوطه ونشستی که با زهره خانم داشته به حس های پنهان خودمان تبدیل می شد و این آن چیزی نبود که من می خواستم.
" خانم جان اگر واقعن خودت از صحبت های استاد و بخصوص تاکید هایش متوجه هدف نهائی ای او نشده ای و دلت می خواهد کس دیکری نطر بدهد بگو "
" دلم نمی خواهد کس دیگری معنی شکافی کند. دلم می خواهد نظر شخص تو را بدانم "
" یعنی با اینکه خودت خوب می دانی، می خواهی نظر من را هم بدانی؟ "
" بله،بله،بله...کافیه؟ "
صورتش گل انداخته بود، به حالت بغض سرش را پائین گرفت.
" حرفی ندارم، ناراحت نشو. "
و از دهانم پرید.
" تحمل بغضت را ندارم زهره. می بخشی اگر ناراحتت کردم. بسیار خوب می گویم. برخلاف تصورم سرش را بالا نکرد، ولی معلوم بود که منتظر است. البته چرایش را کاملن می دانستم. دانستنی که نمی خواستم جلو تر برود. قبلن هم با برخورد های سر کلاس درس، این چرا را متوجه شده بودم. فکر کردم بیان نظرم می تواند ضمنن دلیل ِحد درک و دریافت من باشد.

" اگر استادی حالا که هنوز تحصلاتمان تمام نشده و رسمن شاگرد اولی تو اعلام نشده است بین این همه استاد، آنی که مجرد است تاثیر نظر دادنش را دلیل قرار می دهد و تو را به دفترش می خواند و آن حرف هائی را که گفتی مطرح می کند هیچ دلیلی ندارد جز اینکه به تو نظر دارد و می خواهد زمینه را برای هدف نهائی خود آماده کند. این نظر من است، راحت شدی؟ "
پس از کمی سکون همانطور که سرش پائین بود نه واضح، گفت :
" منظورت از ( می خواهد زمینه را برای هدف نهائی خود آماده کند ) چیست؟ "
" چه پیله ای کرده ای. خب دارد خودش را می نمایاند، مجرد است کی بهتر از یک دختر ترگل و شاگرد اول کلاس، ماه عسل هم همراه بورسیه تو که بهر شکل روبراهش می کند با هم می روید خارج. از این بهتر نمی شود...انشالله مبارک است. دختر می دانی که شانس یکبار در خانه هرکس را می زند به بختی که روی آورده پشت نکن..."
با فریاد: " بس است پیام " که با بر افروختگی کامل ادا کرد، ساکت شدم. چشمانش را که اشک پر از موج کرده بود. دگرگونم کرد. دستمالی به دستش دادم:
" چرا اینجور شدی؟ بیش از یکساعت است که خودت اصرار داری که در مورد دیدارتان نظر بدهم. من هم که مقاومت کردم و آنجا که دیدم از سکوتم داری ناراحت می شود خواست تو را اجابت کردم. تصور نمی کردم چنین دگر گون بشوی. پوزش می خواهم. "
" ناراحت شدم چون درست نظر خودم را برداشت کرده ای. میگی چکار کنم؟ من نمی خواهم با او ازدواج کنم، ضمن اینکه حتمن فکر می کند چون مقام استادی دارد و نظرش در مورد بورسیه من تاثیر بنیانی دارد توقعش زیاد است و گمان می کند که من نه تنها موافقم بلکه به قول تو آن را شانسی می دانم که در خانه ام را می کوبد. "
" چرا نه زهره جان، مورد بدی نیست، مگر تو نمی خواهی بالاخره ازدواج کنی؟ "
" چرا حتمن می خواهم ازدواج کنم ولی با کسی که دوستش دارم. به این هم اعتقاد ندارم که، با هر کسی ازواج کن حتا بدون عشق، چون عشق بعد از ازدواج ایجاد می شود.
آمدیم نشد. تا آخر عمر چه خاکی بسر کنم. اول کار طلاق بگیرم و بشوم زنی مطلقه و ..."
" و... چه؟ "
" تو هم حال داری پیام "
" زهره عاقل باش، اگردر حال حاضر کسی را دوست نداری، و می خواهی به امید آینده باشی، استاد را از دست نده، البته اگر حدسمان درست باشد. رد کردن او یا در حقیقت بی توجهی به حرف های او عواقب دیگری هم دارد و آن از دست دادن بورسیه و رفتن به خارج است برای ادامه تحصیل. توجه می کنی هزینه اش سنگین است. از کجا معلوم که ازدواج با او به شکست منجر شود و تو بشوی دست دوم. اگر کسی در آن زمان یافت شود که بخواهد با زهره مطلقه ازدواج کند حتمن عاشق است و این حرف ها برایش مهم نیست. خوب رویش فکرکن. حالا هم پاشو برویم خیلی وقت است که اینجا نشسته ایم، خیلی ها هم ما را با هم گرم گفتگو دیده اند. "
و بر خاستم

با استاد مربوطه درس داشتیم. من در ریف آخر در ته کلاس که جای همیشگی ام بود نشسته بودم.
صحبت های آن روز با زهره در رستوران دانشکده فراموشم شده بود، زهره هم دیگر اشاره ای نکرد.
استاد آمده نیامده، حتا هنوز همه ی ما که به حرمت او برخاسته بودیم، کامل ننشسته بودیم گفت:
" خانم زهره فرشاد! بفرمائید که در کلاس قبلی در چه موردی صحبت کردم. "
زهره نا متعادل به پا خاست. بنظر می رسید آمادگی ندارد. من صورتش را نمی دیدم ولی تصورم بر این بود که متعجب است.
با صدائی ملایم و نه لرزان گفت:
" استاد می بخشید حضور ذهن ندارم "
کلاس ِساکت، ساکت ترشد، حتا کسی وول نخورد.
با لحنی پر از کتایه:
" زهره خانم اگر ساعت هاوقتت را در ستوران نگذرانی و بیشتر به درست توجه داشته باشی، حتمن حضور ذهن خواهی داشت. "
و خنده بعضی ها...
فکر می کنم بچه هائی بودند که ما را آن روز در رستوران دیده بودند..
استاد به زهره که هنوز ایستاده بود گفت:
" بفرمائید بنشینید و بیشتر به درس هایت توجه داشته باش. مگر نه که شاگرد اول کلاس هستی؟ "
داشت مثل جوان های عاشق زیر و بالا می کشید. بنظر می رسید گلویش گیر کرده است. کلاس که تمام شد رفتم سراغ زهره. پکر بود من را که دید کمی بهتر شد. چون کلاس آخر بود زهره در راهروی دانشکده راه افتاد که برود خانه. من هم کوتاه آمدم و همراهیش نکردم. سر برگرداند و من را که ایستاه بودم با چند نفر صحبت می کردم با اشاره سر صدا کرد.
" فکر کردم داری می روی خانه."
" درست فکرکردی. "
" مرا چرا صدا کردی."
" دیدی چه شد"
" برای همین صدایم کردی؟ تو هم که خوب جواب دادی "
" پیام چرا گاهی وقت ها این همه خِنگ می شوی. می بینی دارد بیخ پیدا می کند. می گوئی چکار کنم؟ به من نگو خودت می دانی.
من چیزی نمی دانم، تو راهنمائی ام کن، بگو چکار کنم؟ "
" زهره جان چرا فقط با من مشورت می کنی نظر یکی دو نفر دیگر را هم بپرس."
" نمی خواهم با کس دیگری جز با تو صحبت کنم و نظر بخواهم"
" چرا؟ "
" چرا؟ برای اینکه من تو را دوست دارم. "
پتکی به سرم اصابت کرد. مثل مار گزیده ها به خودم پیچیدم. توان صحبت را از دست دادم. منهم خیلی دوستش داشتم ولی جرات ابراز نداشتم. او در راهروئی که دیگر خلوت شده بود کتاب در بغل به دیوار تکیه داده بود و ساکت نگاهم می کرد. دل به دریا زده بود و علاقه اش را عریان باز گو کرده بود.
عاقبت دهان گشودم.
" زهره جان! درست شنیدم؟ "
فقط گفت:
" بله درست شنیدی "
" من که نه مال دارم و نه جمال به درد بخوری، ولی تو یکی از بسیارانی که موقعیتی در دانشگاه داری. حیف است، خودت را خرج من نکن. "
" پیام! سخن رانی نکن، ادبیات هم بهم نباف. اگر درست شنیده ای که چه گفتم جوابم را بده، بهمین واضحی که من گفتم. " کمی وقت بده، بگذار بعد جوابت را بدهم " نداریم، همین حالا و در همین راهروی خلوت. منتظرم "
جلو رفتم دو دستم را به دیوار تکیه دادم در حالتی که صورتش را در مقابل خود داشتم ، آرام فاصله ام را با او کم کردم. وقتی چشمانش را بست بی توجه که ممکن است کسی ما را ببیند او را بوسیدم. مقاومتی نکرد.
" منهم مدتهاست که تو را دوست دارم ولی نمی خواستم بخاطر همین دوستی اغتشاش فکری برایت درست کنم.
نمی دانی زهره چه شبهائی که تا دیر وقت تو را مزمزه می کردم و با هر نگاه تو به دیگری چه حرصی می خوردم. و آن روز در رستوران که صحبت ملاقات تو با استاد پیش آمد با چه فشاری به خودم پابه پایت پیش آمدم، و چقدر از دستت دلخور بودم که اصرار داشتی نظرم را بگویم. می دانستم که استاد تو را با چه هدفی به دفترش خواسته است مدتها بود که نگاه هایش به تو بار علاقه داشت که شاید فقط من تشخیص داده بودم چون شش دانگ حواسم به تو است...
زهره داری گریه می کنی؟ "
اشک هایش را پاک کردم و خواهش کردم قدم زنان از راهروی دانشکده خارج شویم. خوشحالی زیر پوستم دویده بود.

برایش گران تمام شد چون با اینکه در پایان کار نفراول کلاس بود ولی هرگز برای ادامه تحصیل به خارج فرستاده نشد و بورسیه اش از بین رفت.
نمی دانم از دست دادن آنهمه مزایا و تعویضش با من می ارزید یا نه؟
خودش هنوز پس از سالها با شوق می گوید:
من دانسته و با میل و علاقه انتخاب کردم