کشکولِ ناصری (۶)


ناصر زراعتی


• ای کاش «اهمیّت» در نگاهِ تو باشد، و نه در آن چیزی که بدان نگاه میکنی.
از «مائده هایِ زمینی» آندره ژید، ترجمه مهستی بحرینی. نشرِ نیلوفر، چاپِ دوّم، بهارِ ۱۳۸۳ ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
پنج‌شنبه  ۷ آبان ۱٣۹۴ -  ۲۹ اکتبر ۲۰۱۵


 *
ای کاش «اهمیّت» در نگاهِ تو باشد، و نه در آن چیزی که بدان نگاه میکنی.
*
دغدغه‍ی زندگیِ هر کس را به خودِ او واگذار.
*
افسردگی چیزی نیست جز شور و شوقی فُرومُرده.
*
هر انسانی امکاناتی شگفت انگیز دارد. زمانِ حال سرشار از آینده هاست. البته اگر گذشته پیشاپیش، داستانی برایِ آن طرحریزی نکرده باشد. امّا افسوس! گذشته ای یگانه زمینه سازِ آینده ای یگانه است ـ و آن را همچون پلی بی انتها در فضا، فرارویِ ما برپا میدارد.
*
«تا آنجا که ممکن است بارِ بشر را به دوش گرفتن»: این است نیکوترین اندرزِ من.
*
زندگی در برابرمان همچون جامی پُر از آبِ سرد و گواراست؛ جامی مرطوب که بیماری تبدار آن را به دست میگیرد و میخواهد بنوشد. و با جرعه ای آن را درمیکشد. و گرچه میداند که میبایست درنگ کند، از بس که این آب خُنک و دلچسب است و از بس آتشِ سوزانِ تب تشنه کامش کرده است، نمیتواند این جامِ دلپذیر را از لبهایِ خود دور کند.
*
به شامگاه چنان بنگر که گویی روز بایستی در آن فرومیرد؛ و به بامدادِ پگاه چنانکه گویی همه چیز در آن زاده می شود.
نگرشِ تو باید در هر لحظه نو شود.
خردمند کسی است که از هر چیزی به شگفت آید.
*
سرچشمه‍ی همه‍ی دردِسرهایِ تو [...] گوناگونیِ چیزهایی است که داری. حتا نمیدانی که از آن میان کدامین را دوست تر داری و این را درنمی یابی که یگانه داراییِ آدمی زندگی است. حتا کوتاهترین لحظه‍ی زندگی نیز از مرگ زورآورتر است و آن را انکار میکند. مرگ چیزی نیست جز رخصتی برایِ زندگیهایِ دیگر، برایِ اینکه همه چیز نو شود، برایِ اینکه هیچیک از صورتهایِ زندگی «آن» را بیش از زمانی که برایِ شناختنش ضروری است، در اختیار نگیرد.
*
کتابهایی هست که به پَشیزی نمی اَرزَد و کتابهایی که بهائی هنگفت دارد.
*
برایِ من «خواندنِ» اینکه شنهایِ ساحل نرم است، بس نیست. میخواهم که پاهایِ برهنه ام آن را حس کنند... به چشمِ من، هر شناختی که مبتنی بر احساس نباشد بیهوده است.
*
ای خشنودیِ دل! در جست وجویِ تواَم
که به زیباییِ سپیده هایِ تابستانی.
*
کاش هر هیجانی بتواند برایت به مستی بدل شود. اگر آنچه میخوری مستت نکند، از آن روست که گرسنگی ات آنقدر که باید نبوده است.
هر کارِ کاملی با لذّت همراه است. و از اینجا پی میبری که میبایست آن را انجام دهی. من به هیچ روی به کسانی که با مشقّت کار کرده اند و آن را مزیّتی برایِ خود میشمارند، ارادتی ندارم. چون به جایِ آنکه بر خود سختی هموار کنند، بهتر آن بود که به کاری دیگر بپردازند. مسرتی که از کار به آدمی دست میدهد، نشانه‍ی این است که کار را از آنِ خود کرده و خلوصِ لذّتِ من بهترین راهنمایِ من است.
*
... در پیِ آن مباش که در آینده گذشته را مگر بازیابی. تازگیِ بی همانندِ هر لحظه را دریاب و شادمانیهایت را تدارک مبین، یا بدان که به جایِ شادیِ تدارک یافته، شادیِ «دیگری» تو را به شگفتی خواهد افکند.
*
رویایِ فردا مایه‍ی شادی است، امّا شادیِ فردا چیزِ دیگری است، و خوشبختانه هیچ چیز به رویایی که از آن در سر میپروریم مانند نیست، چون هر چیز ارزشی «دیگر» دارد.
*
... جز با شادیِ بسیار نمیتوان اندکی حقِ اندیشیدن برایِ خود خرید. کسی که خود را خوشبخت میداند و اندیشمند نیز هست، به راستی نیرومند نامیده خواهد شد.
*
... بدبختیِ هر کسی ناشی از آن است که همیشه اوست که مینگرد و آنچه را میبیند به خود وابسته میکند. اهمیت هر چیز نه به خاطرِ ما که به خاطرِ خودِ اوست. کاش چشمِ تو همان چیزی باشد که بدان مینگری.
*
... آیا پی بُرده ای که حضورِ «لحظه ها» چه نیرویی دارد؟ اندیشه ای نه چندان استوار در باره‍ی مرگ سبب شده است که برایِ کوچکترین لحظاتِ زندگی خود آن ارزشی را که باید قائل نشوی. و آیا درنمی یابی که اگر هر یک از این لحظات به نحوی به اصطلاح مشخص بر زمینه‍ی تیره و تارِ مرگ قرار نمیگرفت، نمیتوانست درخششی چنین شگفت انگیز داشته باشد؟
اگر به من میگفتند، اگر برایم اطمینان حاصل میشد که زمانی نامحدود در پیش رو دارم، هرگز دست به هیچ کاری نمیزدم. پیش از هر چیز، از اینکه خواسته بودم کاری را بیاغازم، خستگی از تن به در میکردم، چون برای انجام دادن کارهایِ دیگر «نیز» فرصتِ کافی در اختیار داشتم. در آنچه میکردم هرگز انتخابی در کار نبود، اگر نمیدانستم که اینگونه زندگی به ناچار پایان خواهد پذیرفت ـ و من پس از زیستن، به خوابی فروخواهم رفت اندکی عمیقتر، و اندکی غفلت بارتر از آنکه هر شب در انتظارش هستم...
و بدینگونه عادت کردم که هر لحظه‍ی زندگی ام را در برابرِ مجموعه ای از شادیهای مهجور از دیگر لحظه ها «جدا سازم» تا بتوانم یکباره سعادتی ویژه را در آن متمرکز کنم؛ آنچنان که در نزدیکترین خاطراتم نیز دیگر خود را بازنمیشناختم.
*
خوشا به حالِ کسی که در جهان به چیزی دلبسته نیست و در میانِ جنبشها و تغییرهایِ مداوم، شور و شوقی ابدی با خود به همراه دارد.
*
گمان میبری که بتوانی در این لحظه‍ی خاصی از احساس نیرومند، کامل و بیواسطه‍ی زندگی لذّت ببری بی آنکه آنچه را زندگی نیست به فراموشی بسپری؟ راه و رسمِ اندیشه ات کار را بر تو دشوار کرده است. تو در گذشته زندگی میکنی، و در آینده، و هیچ چیز را به خودی خود درنمی یابی... ما جز در آناتِ زندگی هیچ نیستیم. تمامیِ گذشته در لحظه جان میسپرد، پیش از آنکه چیزی متعلق به آینده در آن زاده شود...
هر لحظه ای از زندگیِ ما ذاتاً منحصر به فرد است: بیاموز که گاه منحصراً در لحظه استقرار یابی.
*
... من ترجیح میدهم به خود بگویم که آنچه نیست همان است که نمیتوانست بوده باشد.
*
هیچ شادی ای بالاتر از شادیِ جان نیست.
*
ذهن اندیشه را آسانتر به چنگ میآوَرَد،
تا دستِ ما آنچه را دیده مان آرزو میکند.
کاش آنچه میتوانی بدان دست یازی
همان باشد که آرزویش را داری،
و تملّکی کاملتر از این مجوی،
شیرین ترین لذتهایِ حواسِ من
تشنگیهای فرونشانده ام بوده است.
*
ارزشِ گل در نظر من تنها بدان است که نوید میوه میدهد.
*
بالاترین لذتهای حواس من
تشنگیهای فرونشانده بوده است.
*
بر این درخت پرندگانی میخوانند. آه! بلندتر از آنکه میپنداشتم پرندگان بتوانند بخوانند، میخواندند. گویی درخت بود که فریاد کشید. با همه‍ی برگهایش فریاد کشید. زیرا پرندگان دیده نمیشدند. می اندیشیدم: پرندگان از خواندن خواهند مُرد، زیرا که با شوری بیش از اندازه میخوانند. امّا آخر امشب بیقراریشان از چیست؟ مگر نمیدانند که از پسِ هر شب، صبحی تازه زاده میشود؟ آیا از آن بیم دارند که برایِ همیشه به خواب رَوَند؟ آیا میخواهند یکشبه خود را از عشق بفرسایند؟ چنانکه گویی پس از آن میبایست در شبی بی پایان به سر برند. شبِ کوتاهِ پایانِ بهار!... آه! چه لذّتی دارد که سپیده‍ی صبحِ تابستان بیدارشان کند و چنان بیدارشان کند که خوابِ خود را تنها آنقدر به یاد آورند که شبِ بعد، از مُردن در آنجا کمتر بترسند.
*
اَعمالِ ما وابسته به ماست همچون پرتوِ فُسفُر به فُسفُر؛ راست است که درخشش و شُکوهِ ما از این اَعمال است، امّا این اَمر صورت نمیپذیرد مگر به بهایِ فرسایشِ ما.
*
آه! جوانی!... آدمی تنها کوته زمانی از آن برخوردار است و باقیِ عمر با یادِ آن خوش است.
*
آبی که میگذرد بیگمان هنوز میتواند دشتهایِ بسیاری را سیراب کند و لبانِ بسیاری عطشِ خود را بدان فُرومی نشانند. اما من از آن چه میتوانم دریابَم؟ جُز خُنکیِ گُذرایش برایِ من چه در بر دارد؟ که آنهم به محضِ پایان یافتن، لبانم را میسوزانَد... ای جلوه هایِ لذّتِ من! شما نیز همچون آب گذرا خواهید بود. ای کاش اگر آب در اینجا تازه میشود، طراوَتش پایدار باشد.
ای طراوتِ خشکی ناپذیرِ رودخانه ها! ای فَوَرانِ بی پایانِ جویباران! شما آن اندک آبِ گِردآمده در جوی نیستید که چندی پیش دستانم را در آن فُروبردم، آبی که چون طراوتِ خود را از دست داد، به دور ریخته میشود. ای ابِ جوی! تو همچون خِردِ آدمیانی و ای خردِ آدمیان! تو از طراوتِ خشکی ناپذیرِ رودخانه ها بی بهره ای.
*
هرگز ارزشی برایِ خود قائل نیستم مگر در حیطه‍ی آنچه میتوانم انجام دهم.
*
کتابم را به دور اَفکَن! به خود بگو که این تنها یکی از هزاران نِگرشِ ممکن در رویارویی با زندگی است. نگرشِ خود را بجوی! آنچه را دیگری نیز میتواند به خوبیِ تو انجام دهد، انجام مَده. آنچه را دیگری نیز میتواند به خوبیِ تو بگوید و بنویسد، مگو منویس. در درونِ خویش، تنها به چیزی دل ببند که احساس میکنی در هیچ جا جُز در تو نیست و از خویشتن، با شکیبایی یا ناشکیبایی، آه! موجودی بیافرین که جانشینی برایش متصوّر نباشد.
*