در میان دو زن


مجید نفیسی


• هیچ کس اندوه مرا زمزمه نمی کند
و من به تنهایی
در تاریکی پلک می زنم. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۷ آبان ۱٣۹۴ -  ۲۹ اکتبر ۲۰۱۵


 هیچ کس اندوه مرا زمزمه نمی کند
و من به تنهایی
در تاریکی پلک می زنم.
اینجا خوابیده ام
در کنار زنی که مرا دوست ندارد
و به زنی می اندیشم
که امروز با او علف می کشیدم.

در علفزار یکدیگر را دنبال می کردیم.
با یک دست سُرین او را در بر گرفتم
و با دست دیگر پیراهنش را بالا زدم
تا شکمهایمان گرمای یکدیگر را بنوشند.

موی پُرپیچش بینیَم را می آزارد
و دستی که زیر سر نهاده ام
مور مور می شود.
چشمهایش بسته است.
دست دیگرم از کمرگاهش بالا می رود
و پستانهای سخت پیچیده اش را می جوید.
دستم را پس می زند
و زیر لب می گوید:
"خسته ام. خوابم می آید."

نه! شادیِ آن رنگها رهایم نمی کند.
همه چیز خود را در رنگ شستشو می داد:
آبیِ جین و سرخیِ ژاکت
و سفیدی گلو و پستانهای کوچکش.
آفتاب پَرپَر می زد
و شب آماده ی فرود بود.
گفت: "نگاه کن!
اینک هزاران سبز می بینی."

دستی را که به خواب رفته
از زیر سر برمی دارم
گونه ی او را می بوسم
به پهلو می چرخم
و از کنار زنی که مرا دوست ندارد
دور می شوم.

نهم اکتبر ۱۹۹٣