گلدانها!


بهمن پارسا


• در سمت ِ جنوبی ِ خیابان ساختمان ِ هشت طبقه یی هست. بر لبه ی پنجره یی در طبقه ی چهارم این ساختمان تعدادی گلدان خالی ِ بدون ِخاک و گیاه قرار دارد .پنجره هارا از داخل پرده ی تیره رنگِ ضخیمی پوشش میدهد. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
سه‌شنبه  ٣ آذر ۱٣۹۴ -  ۲۴ نوامبر ۲۰۱۵


 در سمت ِ جنوبی ِ خیابان ساختمان ِ هشت طبقه یی هست. بر لبه ی پنجره یی در طبقه ی چهارم این ساختمان تعدادی گلدان خالی ِ بدون ِخاک و گیاه قرار دارد .پنجره هارا از داخل پرده ی تیره رنگِ ضخیمی پوشش میدهد. چهار شنبه ی هر هفته میان ساعت دو تا دو ونیم بعداز ظهر دست ِ کسی که معلوم نیست مرد است یا زن ، با آب پاشی کوچک بیرون میآید و به آرامی در هر گلدان قدری آب می ریزد. غیر از روزهای بارانی، برفی، و یخبندان ِ زمستانی این کار هرگز تعطیل نمیشود. اینک سالها ست که این کار ادامه دارد.
طبقه ی همکف این ساختمان و دیگر ساختمانها را کسبه ی مختلف در اختیار دارند. نانوایی "کلِمان" قصّابی ِ "پاشا" خرّازی ِ" آنری"-هانری- … ولی کافه ی "RENDEZ-VOUS" به نوعی پاتوق محله است. همه ی اخباری را که رادیو و تلویزیون گزارش نمیکنند اینجا میشود شنید. میشل همه را میشناسد، وخوب میداند هرکه از در وارد میشود چه چیزی خواهد نوشید، چه خوراکی خواهد خورد و کجا خواهد نشست. تلویزیون کافه بدون اینکه صدایش پخش شود همیشه روشن است، امّا از رادیو ترانه های مختلف روز و قدیمی به گوش میرسد.
امروز چهارشنبه است، ساعت دو و بیست دقیقه آب پاش کوچکی گلدانهای لبه ی پنجره ی طبقه ی چهارم را آبیاری کرد!
«دیشب دیروقت گفت نفسم بالا نمیآید بهتر است بروم به بیمارستان!» از بس سیگار دود میکند ،اصلا به فکر سلامت خودش نیست. از وقتی که بیکار شده بیشتر سیگار میکشد. « فعلا که من کار میکنم و خیلی درمانده نیستیم، بعلاوه حقوق بیکاری ترا هم که داریم،باید کمی تحمل داشته باشی و همه چیز درست خواهد شد»
درمغازه ی نانوایی رُبِر بعد از احوال پرسی گفت« تقصیر خودش بود، ابدا لازم نبود در این موقعّیت از کسی دفاع کند که هیچکس دوستش ندارد» به آرامی از کنارش گذشت «روزبخیر» . میشل «اگر چیزی لازم داری به من بگو شاید بتوانم کمک کنم». از رادیو ترانه یی در وصف زیبایی "اِوا گاردنِر* " بگوش میرسد، « یک لیوان قرمز لطفا» و با خواننده ی ترانه زمزمه میکند. واز همانجا به طبقه ی چهارم ساختمان مقابل مینگرد، امروز چهارشنبه است درست درهمین لحظه دستی با آب پاشی کوچک بیرون آمد و در گلدانها آب ریخت. ساعت دو وربع است، « میشل ، لطفا یکی دیگر»
دعوا بر سر عدم محاسبه ی دقیق ساعات ِ اضافه کاری بود. یعنی همیشه اینطور بود. شانتال خودش شنیده بود که « نگران این موضوع نباش » بعد از آنروز بود وقتی به خانه آمد اوقاتش عین سگ بود، وهمینکه از در وارد شد یکسر رفت وبطری ودکای ارزان قیمت را برداشت وبه اندازه ی نصف لیوان سرکشید و شروع کرد به بد وبیراه گفتن و سیگار دود کردن.
«فعلا باید دوروزی تحت نظر باشد، من خوش بین هستم وهمینکه بتوانیم فشار خون را به نظم لازم برسانیم درمورد جراحی و عواقب آن بیشتر صحبت خواهیم کرد، ولی به هر حال امکان هر وضعیّت غیر مترقبه یی هست، وما نیز آمادگی داریم، نگران نباشید، فعلا روز بخیر بازهم با شما صحبت خواهم کرد، هروقت کاری داشته باشید میتوانید تلفنی با من تماس بگیرید.» این مادر قحبه فقط به فکر رفیقه اش میباشد. حالا دیگر همه میدانند "اِما" بغل ِ چه کسی میخوابد، و شوهر مردم را چگونه سرکیسه میکند، این به من مربوط نیست، ولی کسی که اضافه کاری نمیکند نباید که از من ودیگران بیشتر درآمد داشته باشد، شانتال خودش یک زن تنها ست با دو فرزند، اگر کسی استحقاق دریافت این اضافه کاری ها را داشته باشد اوست، نه این جنده خانم!
«ببینید خانم شانتال، بیشترین اشکالاتِ این بخش ، ناشی از کم کاری و حضور نامرتب شماست، البتّه میفهمم که شما زنی تنها هستید و سر پرستی دوکودک خردسال را به عهده داریدو بالاخره گرفتارید، امّا اگر وضع به همین صورت پیش برود ما ناچار از استخدام کسی هستیم که کار آیی مفید تری داشته باشد وآنوقت به شما نیازی نخواهد بود، امیدوارم که متوّجه می شوید» از همان روزیکه شانتال جریان را فهمید، این پفیوز شروع کرد به بهانه گرفتن، ویک کسی باید به او دیگران تفهیم میکرد که جریان کار ازچه قرار است.
چهارشنبه است، هوابه شدت سرداست، بدتر از سرما ،سوزی است که همراه باد در خیابان تنگ که به دالانی میماند می پیچد تا حدی که نفس کشیدن را مشکل میکند، هنوز درجه ی حرارت به حد انجماد نرسیده، دو بعداز ظهر است ، دستی با آب پاش از پنجره ی طبقه ی چهارم بیرون میآید و در گلدانها آب میریزد. Rendez-Vousامروز شلوغ تر از روزهای دیگر است. علّتش سرما است. در این جور مواقع مردم بیشتر به کافه میایند، لبی تر میکنند، سیگاری دود میکنند، و برای سرگرمی مشغول ورق بازی میشوند، « حالا عمل اش خواهند کرد یانه؟ اینک سه هفته یی هست که دربیمارستان است»
ابتدا نارسایی قلبی بود وآسم، که فشار خون باعث وخامت اوضاع شد، وبعد از آنشب لعنتی که ناگهان خبر شدم دچار خون لختگی در مغز شده و حالا هم مثل جنازه یی است که دستگاه های الکترونیکی برایش نفس میکشند.«امیدی هست؟» .چیزی که فروان است و مجّانی امید است! امّا اینکه امکان عملی شدن این امید وجود دارد یانه ، دوست ندارم در باره اش حرف بزنم.تلویزیون قطعه یی فیلم قدیمی نمایش میدهد، "آرتورو توسکانی نی" در حال رهبری ارکستری است که سرود معروف "اینترناسیونال" اثر "Pierre Degeyter" را اجرا میکند، کسی داد میزند" میشل، میشل، صدای تلویزیون را بلند کن" و سپس چندنفری به پا میخیزند و دست به سینه میگذارند و سرودی را میخوانند که صدایش از تلویزیون پخش نمی شود:
Debout! l'âme du prolétaire
Travailleurs, groupons-nous enfin.
Debout! les damnés de la terre!
Debout! les forçats de la faim!........
«نه نه ، بس کنید اینجا که میدان باستی نیست، بنشنید آقایان، بنشینید» فقط آقایان بنشینند؟! پس بانوان محترم برپا ! وچهار زن بر میخیزند و میشل کفری میشود. صدای ِ رادیو را قدری بلند میکند، گویی میشل خیلی خوش شانس نیست، صدای"سِرژ رِژیانی" بگوش میرسد که ترانه ی مشهور ِ " گرگها وارد پاریس شدند" را میخواند. مردو زن باهم این ترانه میخوانند.
«بهر حال همه ی ما متاّسفیم، خودت بهتر میدانی که همه اورا دوست داشتیم و برایش احترام قائل بودیم، یعنی هستیم، ودر این موقع حسّاس هرکار از ما برای تو ساخته باشد مضایقه نداریم»
امروز چهارشنبه است. روز آفتابی ی گرمی که کمتر مثلش پیش می آید. مردم در خیابان بر میز و صندلی کافه ها گرد هم نشسته اند، می نوشند، می خورند، دود میکنند. نه تنها سر میشل شلوغ است، بلکه دیگرکافه های محله نیز همینطور مشغولند. به تنهایی نشسته و به آنشب ّ لعنتی می اندیشد.با لیوانی شراب در دست ،.منتظر است تا آن دست که همان چند سال قبل در یک روز چهارشنبه بیرون آمد و گلدانها را آب داد بیرون بیاید. گلدانها همان گلدانهای چندین سال ِ قبل هستند، اینک ساعت دو وسی دقیقه است. دستی برای آبیاری گلدانها امّا بیرون نیامد.
****************
*هنر پیشه ی زیبا روی آمریکایی.
بهمن پارسا. یکم ماه می ۱۹٨٨بروکسل