دمکراسی چیست و حاملان آن کیان اند؟ (۵)
برای دوست ملی- مذهبیم حمید آصفی با احترام به دیدگاهها و شیوه تفکرش و با انتقاد از برخی نکات نادیده گرفته شده


علی رضا جباری (آذرنگ)


• تا زمانی که گسترش شکاف طبقاتی در جهان حکمفرماست و ثروتمندان روز به روز ثروتنمندتر و فرودستان روز به روز تهیدست تر می شوند؛ اندیشه ی انسانی سوسیالیسم ماندگار و پابرجاست و نمی توان آن را ریشه کن کرد ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
پنج‌شنبه  ۱۷ دی ۱٣۹۴ -  ۷ ژانويه ۲۰۱۶


بار دیگر با مطلبی درباره فرصتهای دمکراسی در ایران در سایت اخبار روز رو در رو می شویم که من ضرورت پاسخگویی به آن را احساس می کنم.
    نگارنده ی محترم در اینجا با شیوه ی نگارشی سنجیده تر از پیش نکته هایی گاه متناقض با یکدیگر را در باره ی مسائل چپ و راست و رابطه ی آن با دمکراسی مطرح می کند. گاه به نظر می رسد که این متن از قلب سوسیالیسم برخاسته است و گاه به گرایشی نزدیک و همخوان با دیدگاه های محوری نیروهای انحصارطلب پهلو می زند. من خواهیم کوشید بار دیگر نظر خود را به رغم وعده ی پیشینم در باب بستن این مبحث با صراحت و جزء به جزء بیان کنم.
    در پاراگرافهای آغازین نگارنده ی محترم بحث را برپایه ی مبحث نظری به دور از عینیات موجود درجامعه جهانی به پیش برده است.
    پرسش معمولأ بی پاسخ من در اینجا این است که آیا نگارنده ی محترم کشورهای غربی را هنوز محور اصلی سرمایه داری انحصاری جهانی و هدف آنها را حفظ منافع جهانخوارانه ی خویش، این بار در راستای چیرگی بر بحرانهای درونی ساختاری خویش، می شناسد یا اینکه معتقد است این کشورها مهد دمکراسی واقعی و تداوم دهنده ی آن در سراسر جهان اند که به سبب چیرگیشان بر سوسیالیسم واقعی سده ی بیستم باید انان را ارج نهاد و به آنان آفرین گفت و تقدیسشان کرد؟ پاسخ نگارنده ی محترم به این پرسش گامی مهم در راه نزدیک شدن یا دور شدن مواضع ما با یا از یکدیگر است.
    خوب، اگر بپذیریم که هنوز امپریالیسم همان امپریالیسم است که به خاطر حفظ و گسترش خود به هجوم در هر نقطه ی جهان دست می زند؛ هر کشور را که برایش اهمیت راهبردی یا منابعی قایل است به خاک و خون می کشد؛ هر جا هم که نتواند یا اعتراضات مردمیِ ملی و جهانی مانعش شود، جنگهای نیابتی، به دست گروههای تروریستی، مثل القاعده و طالبان و داعش و...، راه می اندازد؛ و به بهانه ی دمکراتیک نبودن رهبران و دولتهای آن سامان را در معرض تهدید قرار می دهد و آن گاه که به دلیل مقاومت آنها کار برآن دشوار می شود، جنگهایی خانمانسوز، همچون جنگ مقاومت سوریه، را بر انان تحمیل می کند، کار برایمان آسانتر می شود. اما اگر حالت دوم را قبول داشته باشیم و بپذیریم که حالا دیگر انحصارات غرب مدافع دمکراسی شده اند، و هیچ تردیدی نمی توان در هدف آنها برای توسعه ی دمکراسی در جهان به خود راه داد ، وضع خیلی متفاوت می شود. وآن گاه است که باید بپذیریم ایجاد داعش و ... هم گامی در راستای گسترش و ژرفش دمکراسی در جهان است و دولتهایی مثل دولت اسد در سوریه و قذافی در لیبی، باید دنبال کارشان بروند و سرزمینهایشان را به تروریست ها... و دست پروردگان آمریکا و فرانسه و انگلیس، آلمان واگذارند و اگر هم این کار را نکنند به زور آنها را از چنگشان در خواهند آورد و با آنها همان خواهند کرد که با معمر قذافی کردند. و آن گاه است که کشورهایی با نیروی نظامی تا بن دندان مسلح، مثل عربستان و ترکیه که مردم داخل کشورهای خودشان را به خاک و خون می کشند، متحد استراتژیکشان از کار در می آیند. ترکیه به جان کردهای داخل کشور خود و نیز کشور سوریه می افتد و بدون درخواست دولت عراق یا اجازه ی آن نیروهایش را در داخل خاک عراق تقویت می کند و به درخواست و شکایت دولت آن کشور در بیرون کشیدن آنها از مرزهایش نیز پاسخی نمی دهد و متحدان استراتژیک آن کشور در ناتو نیز در این باب اقدامی نمی کنند یا هشداری نمی دهند.
    می رسیم به اینجا که اگر حالت اول را درست بدانیم، باید در میدانی که این قدرتها از قبل تدارکش را دیده اند به مصاف آنها برویم. می توان این سخن را با پرسشی دیگر پاسخ گفت: خوب، اگر نرویم چه باید بکنیم؟ آیا سرنوشتی مانند لیبی، اکرایین، و سوریه، هرکدام به صورتی، در انتظارمان نخواهد بود؟ آیا قذافی جز در مورد بازکردن راه آفریکام بر غرب، به همه ی خواستهای غربیان تن نداده بود؟ و آیا سوریه از مدتها پیش، تنها با دفاع از مرزهای جولان با اسرائیل، برخورد مسالمت آمیز با غرب و اسرائیل را در پیش نگرفته بود؟ و...
    اگر حالت نخست را بپذیریم به این پاسخ خواهیم رسید که آمریکا و غربیان همه ی کشورهای هدف، نه بخشی از انها را می خواهند. و با هر ابزاری که به دستشان برسد در راه تأمین این هدف خواهند کوشید. حال در باره ی قسمت پایانی این پاراگراف چه می توان گفت؟ چگونه نقش تحول اجتماعی و قدرت ملی تا حدودی به حاشیه می رود؟ آیا با حضور نیروهای غربی در منطقه و در درون و پیرامون کشورمان نقش تحول اجتماعی و قدرت ملی در متن می ماند؟ و اگر می ماند، چگونه؟ تحول اجتماعی با تحمیل اقتصاد تک پایه بر کشورهای دارنده ی منابع طبیعی، نکته ای که من بارها به آن اشاره کرده ام و هیچ گاه جوابی نشنیده ام، و وارد کردن محصولات ساخته شده ی کشورهای صنعتی به جای آن تضمین خواهد شد؟ آیا با جولان کشورهای غربی در منطقه و حفظ برتری آنها بر نیروهای معارض و مقاوم، دوستان تضمین می دهند که نوبت به ایران نخواهد رسید و آقایان با چشم پاک و نگاه دمکراتیک و دوستانه به کشور ما خواهند نگریست؟ آیا همه ی اینها و رفتن به سوی حالتی مانند عربستان و ترکیه در منطقه، اقتدار ملی را تضمین خواهد کرد؟
    درباره ی پاراگراف چهارم که باز هم کمی مبهم به نظر می رسد، سوال این است که: اگربه راستی سرمایه ی جهانی و امپریالیستی رو به زوال است که هست، و بر خلاف کشورهای عضو پیمان بریکس، افزایش تولید ناخالص ملی آن اندکی کمتر یا بیشتر از صفراست که هست، و اگر قدرت مرکزی آنها، یعنی ایالات متحد به سخن عامه ی مردم به عالم و آدم تریلیونها دلار بدهکار است که هست، چه تضمینی وجود دارد که همان طور که در سطرهای بالا گفتم، ما را راحت بگذارد و دنبال کار خودش برود؟ و آیا تحمیل اقتصاد تک پایه بر کشورمان در شرایط کنونی صدور نفت و گاز، ما را به سوی تحول اجتماعی و قدرت ملی خواهد برد؟
پاراگراف نخست صفحه ی دوم، ما را به توهم درباره ی هراسیدن از پایمال شدن منافع بورژوازی ملی هدایت می کند. نگارنده ی محترم اول باید برای خوانندگان توضیح دهد که منافع امپریالیسم چه ربطی با منافع بورژوازی ملی قاعده مند احتمالی در کشورهای جهان سوم دارد؟ اگر به راستی منافع این دو بخش بورژوازی را همپیوند بدانیم و از آغاز کاز معتقد به ایجاد جامعه ی سوسیالیستی باشیم (که دست کم سوسیالیستهای سنتی که نگارنده ی محترم پیاپی به آنها رجوع می کند، هرگز چنین اعتقادی نداشته اند و ندارند)، به یقین سخن نگارنده ی مقاله درست است؛ اما به واقع چنین نیست و لازم است میان نیروهای معتقد به مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب و نیروهای معتقد به برپا کردن انقلاب سوسیالیستی، از همان آغاز کار، تفکیک قایل شویم. و این کاری است که او نمی کند و پیوسته همه را با یک چوب می راند.
    در ادامه ی بحث، به سوی شکست و فروپاشی سوسیالیسم واقعی در سالهای پایانی سده ی بیستم به پیش می رویم. خوب، در باره ی این موضوع، ما معتقدیم که شکست تجربه ی سوسیالیسم در سده ی بیستم، به دلیل برتری روابط حزبی بر روابط مردمی، که ازاین روابط ممکن بود موجوداتی همچون گارباچف و کاسگین، با ویژگیهای شخصی و نظری جداگانه، و کامل نبودن ویژگی سانترالیسم دمکراتیک در حوزه های حزبی و مردمی نیز بیرون آید، و آمد، رودر رویی با تعرضات جهانی امپریالیسم با قدرتی ناهمسنگ، و مهمتر از همه دهنده بودن دست سوسیالیستها و گیرنده بودن دست امپریالیستها، و مسائلی از این قبیل بوده است که در هر تحرک جدید مبانی سوسیالیستی باید در باره ی آن تدبیری اندیشیده شود. اما این واقعیتهای تاریخی نافی ماهیت بنیانی انسانگرایی سوسیالیسم و تعارضات آن با امپریالیسم و وجود انحصارات صنعتی، مالی و نظامی موجود در بطن آن، و اصل ضرورت از میان برداشتن تعارض میان طبقات بهره کش و بهره ده جامعه، به عنوان سرچشمه ی پیدایی سوسیالیسم نیست.
    در اینجا اشاره به این نکته لازم است که بهره کشی و بهره دهی نیز مانند هر چیز دیگر در این جهان نسبی است و همان طور که بارها گفته ام و گویا نگارنده ی محترم توجهی به آن نشان نداده است، بورژوازی خرد و متوسط ملی در معرض بهره کشی هم امپریالیستها و هم انحصارگرایان و رانتخواران وطنی قرار می گیرند و از این لحاظ با کارگران و زحمتکشان بومی و جهانی همانندی دارند؛ اما آنجا که شدت استثمار همین صاحبان سرمایه از کارگران و زحمتکشان فزونی گیرد و از ضابطه خارج شود، دولت ملی- دمکراتیک لازم است پا در میانی کند و روند نظارت و تنظیم قوانین در زمینه ی تعیین مزدها و تعیین مالیاتهای تصاعدی را برقرار کند. در ضمن با پرداخت کمکهای مالی به صاحبان سرمایه های ملی کوچک و متوسط، به تقویت آنها به هدف پیشبرد توسعه ی ملی دست زند. همه ی این مسائل پیش از این نیز نه یک بار که چند بار مطرح شده، اما به نظر می رسد نگارنده ی محترم مقاله به آنها تا اندازه ای کم توجهی کرده است.
    اینکه دیدگاه امپریالیسم ستیزی ناخواسته به سمت شعار نفی سرمایه داری و همه ی فراکسیونهای آن شیب پیدا می کند و جایگاه چندان مشخصی برای بورژوازی ملی، یا به تعبیر جدید حزب توده، برای بخش تولیدی خصوصی ارزش افزا و کارآفرین قایل نخواهد بود نیز به هیچ رو درست نیست. من در همین پاسخ و نیز در همه ی پاسخهای پیشینم خطاب به نگارنده که از یاران وفادار زنده یاد مهندس سحابی و از معتقدان به گرایش ملی مذهبی است در باره ی روابط بورژوازی ملی و دمکراتیسم ملی مطالبی نوشته ام که به نظر می رسد نگارنده ی محترم نسبت به انچه تاکنون گفته ام کمابیش بی توجه مانده یا اینکه خودخواسته از کنار آنها گذشته است.
    آنچه ایشان در باره ی زنده یاد مهندس سجابی نوشته کاملأ بجاست و من در صداقت هر کس دیگر که تردید روا دارم در صداقت مهندس سحابی به حفظ منافع مردم و زحمتکشان ایران تردیدی به خود راه نداده ام و نمی دهم.
      اما پاراگراف بعد در باره ی نگرش چپ به بورژوازی ملی به دلایلی که پیش از این نیز گفتم به هیچ رو درست نیست. گویا ایشان از موقعیت خود به عنوان "بورژوازی ملی" وحشت دارد که به آنچه در باره ی این موضوع گفته ام وقعی نمی نهد و باز هم همه ی گرایشهای چپ را در یک سبد قرار می دهد و تفاوتی میان آنها قایل نیست. اشاره به چپ به عنوان یک گرایش واحد به نظرم اعتماد به نفس بیش از اندازه لازم دارد که گویا ایشان از آن برخوردار است.
    چه کسی و کدام آمار نشان داده است که بورژوازی ملی ۶۰ درصد طبقه ی کارگر ایران را در خدمت خود دارد؟ خوشحال می شوم اگر نگارنده ی محترم در جایی بجز در این بحث، برخلاف عادت همیشگی آماری متقن در باره ی این موضوع بدهد. چون تا آنجا که می دانیم بخش عمده ی اقتصاد کشورمان در اختیار اقتصاد رانتی و شبه دولتی است؛ بجز آن بخش که مثلأ در صنایع نفت و گاز و صنایع بزرگ که تاکنون به طور عمده در اختیار دولت بوده است.
    آنچه نگارنده ی محترم تا انتهای این بخش از سخن گفته، با وجود تناقضهایی که در خود و با بخش پیشگفته ی بحث دارد، درست است و من آن را تأیید می کنم. اما نکته های متضاد: ایشان بی میل نیست که هر کجا بتواند گریزی به صحرای کربلا، و نیشی هم به چپ بزند؛ ازجمله در پایان این بحث به سخن از نگاه چپ به نازیسم و فاشیسم و مقایسه ی آن با نگاه چپ در باره ی مسائل راهبردی ایران رو می کند که باز نمایشگر همان نگاهی است که تا کنون، از جمله در همین مطلب، به آن اشاره کرده ام.

اما در باره ی قسمت دوم بحث:
در اینکه چپ درایران احیا نشده و با تابلو خود به صحنه نیامده باشد جای تردید فراوان وجود دارد. البته، تردیدی نیست که چپ ایران با آسیبهای مهمی که پس از انقلاب ۵۷، با توجه به گرایشهای سیاسی- ایدئولژیک دولتی بر آن وارد شده است با قید احتیاط و دقت بیشتر درصحنه حاضر شود؛ که البته گویا این گونه مسائل از نگاه نافذ نگارنده ی محترم به دور مانده است. نکته ی دیگر اینکه در ایران، زمانی که حتی گرایشهایی با ایدئولژی دینی، مثل گرایش ملی- مذهبی را هم تحمل نمی کنند و اکنون بسیاری از نمایندگان آنها تحت پیگرد و فشارند، چگونه ایشان انتظار دارد که گروههای چپ را به راحتی تحمل کنند و گروههای چپ بتوانند با تابلو خود به صحنه بیایند و حرف خود را بزنند؟ سوم اینکه به نظر می رسد عامل فروپاشی اتحاد شوروی و جبهه ی سوسیالیسم واقعی، درنبود یگانگی میان گروههای چپ ایرانی بی تأثیر نبوده است و موجب برخی نمودهای تشتت و بی برنامگی در میان آنها شده است؛ به ویژه کسانی که نسبت به جبهه سوسیالیسم واقعی موضع داشته اند زمینه را برای تشدید موضعگیری های خود مناسب یافته اند و موجب تفرق بیشتر در میان باورمندان به اندیشه های چپ شده اند.
    با همه ی این تفاصیل و توضیحات، نگارنده ی محترم به ظاهر موضعگیری های خود را در برابر چپ ایران به طور کلی فراموش کرده که سخن از نبود امکان احیای چپ در ایران می گوید. آیا ایشان چپ را احیاناپذیر می داند که حمله ی توپخانه ی تبلیغاتی خود را متوجه آن می کند یا اینکه متوجه حرکتی از جانب آن در ایران شده است که به زعم او باید به این حرکت پا نداد و مجال تنفس برای آن نگذاشت؟ از جمله نمودهای تعارض که در اغاز بحث به آن اشاره کردم همین نکته است.
    من در باره ی این موضوع نیز تردید دارم که برتری گرایشهای راست در ایران موجب گریز از اندیشه ی چپ شده باشد. دلیل موضوع این است که شرایط عینی حاکم بر زندگی مردم ایران جایی برای به ثمر رسیدن تبلیغات دولتی و ضدچپ باقی نمی گذارد؛ البته، بگذریم از گروهها و جریانهایی معلوم الحال که با حمایتها، تبلیغات و گزینشهای دولتی یا به دلیل تعصبات ذهنی آمیخته با آنها، درهر جا و هر زمان حضور دارند؛ اکثریت عمده ی مردم گوششان از این تبلیغات و ترویجها پر است و آنقدر در دشواری های زندگی روزمره ی زندگی غرقه شده اند که گوششان به این حرفها بدهکار نیست؛ اما معتقدان به آرمان چپ نیز در صورتی که بخواهند در کار خود در میان توده های محروم توفیق یابند، تنها یک راه برایشان وجود دارد و آن نیز کوشش در جهت اتحاد مواضع و دیدگاه هاست و بس و گرنه خودشان را گول زده اند و مشغول کرده اند.
    آنچه نگارنده ی محترم در باره ی دلایل تفرق چپ گفته درست و بخشی از واقعیت است؛ اما همه ی آن نیست. به گمان من لازم است ایشان به آنچه پیش از این نیز در باره ی این موضوع گفتم توجه کند. آنچه نویسنده در باب گرایشهای گونه گون چپ و حوزه ی وسیع موجودیت آنها و نیز در باب اناشت تضادهای حل نشده ی دوران کنونی و روند جهانی سازی مبتنی بر سلطه ی سرمایه و بحرانهای مداوم سرمایه داری از دهه ی ۶۰ (ازسده ی پیشین)، پیش از این عبارت گفته دربست درست است؛ اما از نمودهای تعارض بحث با نکته هایی است که پیش از این در باره ی نگرش نامبرده به مسئله ی چپ یاد از ان یاد کردم. ایشان باید این نکته را یک بار به خاطر بسپرد که نمی توان: چپ آوا در افکند و از راست شد. هرکس می تواند چپ، راست یا معتدل باشد؛ اما در آنِ واحد نمی توان سه شیوه ی تفکر را با هم پی گرفت. آنچه ایشان تا پایان این پاراگراف در باره ی جنبشهای مبارزاتی گفته نیز درست است؛ اما همه ی موضوع نیست.
    آنچه در ادامه ی بحث در باره ی نبود آزادیهای اساسی در برابر وجود حقوق اساسی دمکراتیک در جامعه ی سوسیالیستی گفته نیز درست است؛ و به راستی نیز چنین بوده است و چپ هیچ گاه در باره ی طرح این موضوع به لکنت زبان نیفتاده است. همواره اینچنین استدلال می شده است و به درستی نیز چنین بوده است که در شرایط سلطه ی بلامنازع و نیرومند سرمایه داری انحصاری آنچه بیش از وجود آزادیهای دمکراتیک اهمیت دارد تأمین حقوق دمکراتیک مردم، از جمله تأمین رفاه همگانی در جامعه است؛ و این موضوع عامل تحکیم زیربنای سوسیالیستی است. آزادی تبلیغات غربی و پس مانده های نظام سرمایه داری پیشین نیز درجهت بازگشت به شرایط پیشین به کار می آید و امکان پیشبرد آرمان سوسیالیسم را تنزل می دهد. اینکه این گرایش تا چه اندازه درست بوده و تاچه اندازه به پس راندن جبهه کشورهای سوسیالیستی یا به پیشروی آن کمک کرده است، درخور بحثی تفصیلی است؛ اما به طور خلاصه می توان به تأثیر این موضوع در پیدایی اندیشه های گلاسنوست و پرسترویکا، البته تحت حمایت و با حضور نامشهود غربیان، بی تآثیر نبوده است. حتی می توانم بگویم که به اصل بنیانی تفکر سوسیالیستی، یعنی سانترالیسم دمکراتیک نیز، به گونه ای موثر و سرنوشت ساز عمل نمی شده است. و این به واقع از جمله دلایل در نیمه راه ماندن سوسیالیسم واقعی بوده است. البته، در باره ی این موضوع که دمکراسی غرب نیز، به طور قاطع همان آزادیهای لیبرالیستی سرمایه داری است نیز هیچ گونه تردید روا نمی دارم. خواننده را به سخنان پیشینم در باره ی مسائل جدید نزاد سیاه و مسائل پیرامون جنبش ۹۹ در صدی ها و حضور غربیان درخاورمیانه و نزدیک و اکرایین و ... جلب می کنم.
    آنچه نگارنده ی محترم درباره ی چپ سنتی و رها نشدن افق فکری آن از اردوگاه سوسیالیسم و ضدیت با دمکراسی و آزادی اندیشه و حقوق بشر نوشته، همه نقض غرض و بازگشت به گذشته و نگرش ضد سوسیالیستی و غیرسوسیالیستی است و به هیچ رو از واقعیت موجود ریشه نمی گیرد. و در ضمن یکی از نمونه های عمده ی تعارض در مبحث کنونی نیز هست.
    اینکه پس از گذر از مرحله ی ملی- دمکراتیک به چه مرحله ای از گذر سوسیالیستی باید رهنمون گردیم، کار امروز نیست. موازنه ی قوا در شرایط دمکراتیک ملی را موازنه ی قوا در آینده میان نیروهای دمکراتیک تعیین خواهد کرد. پایه گزاران سوسیالیسم علمی نیز درباره ی این موضوع که پس از برقراری مرحله ی پایانی سوسیالیسم چه روندی برتاریخ نوع بشر حاکم خواهد شد از پاسخگویی دوری جسته و آن را به روند تحول تاریخی واگذارکرده اند. حال تا چه برسد به ما که اکنون در این بلبشوی بی سابقه ی تاریخی گرفتار شده ایم و افقی روشن مانند آنان را که در شرایط پیشا امپریالیستی می زیسته اند در پیش رو نداریم. به هرحال، گذر تاریخی خود تعیین کننده ی آینده است؛ اما این را به یاد داشته باشیم که تا زمانی که گسترش شکاف طبقاتی در جهان حکمفرماست و ثروتمندان روز به روز ثروتنمندتر و فرودستان روز به روز تهیدست تر می شوند؛ و شرایط با پیشرفت تکنولژی که می توانست در جهت کاهش ساعات کار به کار رود برای توده های کار و زحمت فاجعه بارتر می شود، اندیشه ی انسانی سوسیالیسم ماندگار و پابرجاست و نمی توان آن را ریشه کن کرد. بنا به گفته ی معروف: خود راه بگویدت که چون باید رفت.
    اما اینکه گرایش چپ سنتی جهان را هنوز به شیوه ی پیشین دو قطبی فرض کند، و حکومت کنونی روسیه را جانشین نظام شوروی بداند یا به امپریالیسم خوب و بد معتقد باشد و هرکار دولت پوتین را تأیید کند نیز استنباط شخصی نگارنده ی محترم است. چپها نه روسیه ی کنونی را امپریالیست خوب یا کشوری سوسیالیستی می دانند و نه هر کار دولت پوتین را تأیید می کنند؛ اما از این نکته آگاهند که در حکومت بوریس یلتسین و پیش از انتقال به حکومت پوتین، بورژوازی بی بند و بار مافیایی بر روسیه حاکم شد و رشد اقتصادی روسیه به گونه ای دم افزون کاهش یافت؛ اما پس از آغاز حکومت پوتین این روند وارون شد و رشد اقصادی روسیه در سالهای اخیر به چیزی نزدیک به ۴ درصد رسید؛ و با اینکه وجه غالب اقتصاد روسیه هنوز سرمایه داری ملی است؛ اما بر خلاف گذشته این روند قانونمندتر شده است و باز هم در این زمینه به پیش می رود؛ اما با حضور حزب کمونیست روسیه به عنوان دومین حزب حاضر در روسیه، و نفوذ برخی از عناصر چپ در دولت آن کشور، این روند به تدریج موثرتر عمل می کند. حضور موثر روسیه در پیمانهای شانگهای و بریکس در کنار چین و هند، و نیز برزیل در بریکس ... ، حضور نیرومند روسیه در جنگ سوریه، برخلاف باور برخی عناصر لیبرال وطنی و حتی برخی از احزاب کمونیست، در حمایت از دولت اسد، به عنوان بدیل بهینه در شرایط کنونی، ضمن تآکید بر ضرورت تعیین سرنوشت آن کشور با رأی مردم آن کشور نه به دست نیروهای تروریست و ساخته و پرداخته ی غرب و نیز خود کشورهای غربی و حامیان منطقه ای آنها، زیر نظر سازمان ملل متحد، و دخالت آن در اکرایین، پس از حضور نیروهای فاشیست و با حمایت غربیان و... موید ضرورت موردی، نه همیشگی، دفاع از حکومت ولادیمیر پوتین در روسیه و جهان را در بر دارد و به گمان من کاری موجه و مثبت است. آنچه نگارنده ی محترم در این زمینه به تناقض و تعارض گرایش چپ نسبت داده است، به واقع در عالم واقعیت جایی ندارد و تراوشات ذهنی ایشان است. نکته ای که گاه برخی مخالفان گرایش چپ در ایران خواسته یا ناخواسته و دانسته یا ندانسته در تبلیغات و بحثهای خود به آن استناد می کنند همسویی چپ با برخی از دیدگاههای دولت ایران است. من در این برداشتها اشتباهی اصولی را می بینم. گاه ممکن است نیروهای چپ نیز به طور اتفاقی تحلیلی همسو با دیدگاه های حاکم داشته باشند؛ اما اینکه این تشابه دیدگاه ها را تشابهی خودخواسته یا مصلحتی تلقی کنیم خطای محض، و در عمل همانا مَثَلِ معروف لمس اعضای بدن پیل در این مورد صادق است که هرکس از دیدگاه خود به مسئله می نگرد و به آن نزدیک می شود؛ اما نگاه به مسئله تنها از دیدگاه منافع و مسائل راهبردی دیدگاهی است و هیچ ربطی به مسائل صوری ندارد.

آنچه نگارنده ی محترم در قسمت سوم بحث در باره ی همسویی دیدگاه چپ سنتی و راست افراطی می نویسد نیز، قیاس مع الفارق است و از نکته ی پیشین پیروی می کند. دیدگاه چپ در باره ی امپریالیسم و نفوذ آن در منطقه و جهان، دیدگاهی بنیانی است که ریشه در مبانی فکری چپ دارد که محک تجربه جهانی نیز درستی آن را ثابت کرده است و ادامه ی این بحث: مثنوی هفتاد من کاغذ شود. حال، اگر به سبب برخی تعارضات پس از انقلاب و مسائل مربوط به سفارت آمریکا و خواسته های غربیان در زمینه حضور تمام عیار در منطقه و نبود تمایل به اطاعت از این خواسته ها در دولت ایران، تشابهی صوری میان دو دیدگاه پدید امده نباید برخورد به موضوع نیز به اندازه ی خود این تشابه صوری و نادقیق باشد و اگر چنین شود از دو موضوع حکایت می کند: یا نبود ژرفکاوی در کنه مسئله است و یا کشاندن خود خواسته ی بحث به نکته های انحرافی و در هر دو حالت پذیرفته نیست؛ اما درباره ی نگارنده ی این مجموعه مقالات من با شناختی که از نگارنده ی محترم آقای آصفی و رابطه ی نزدیک او با زنده یاد مهندس سحابی دارم به حالت دوم باورمند نیستم.
    ما براین باور نیستیم که می توان و باید از طرف قویتر گسست و به طرف ضعیفتر روی کرد؛ اما انچه مهم است منافع ملی مردم ایران است. ما همچنان که به سیاست ملی- دمکراتیک باورمندیم، به اقتصاد ملی- دمکراتیک که از مفهوم پیشین جدایی ناپذیر است نیز معتقدیم. مابر این باوریم که ضمن جدایی راهبردی از سیاستهای اقتصادی مبتنی بر جهانی سازی و اقتصاد تک پایه که نگارنده ی محترم نیز گاه گداری، از جمله در همین مقاله، به ان اشاره می کند، باید با تأمین این منافع به تعامل با سیاست و اقتصاد جهانی وارد شویم؛ اما آنگاه که بر خلاف این موضوع، در نظر داشتن مطامع سیاسی و اقتصادی قدرتهای جهانی بر پایه ی منافع مستقل ملی و ضمن اعتقاد ژرف ثابت شود، همراه نیستیم و با تمام توان با این نوع انحرافها مبارزه می کنیم. آنچه در بخش پایانی متن آمده نیز درهمین راستا قرار دارد. بنا بر این از ورود به آن می گذرم.

پیش از خروج از این بحث لازم است نکته ای را یاداوری کنم. دلیل واقعی من برای خروج از این بحث در گذشته، ثابت ماندن بحثها بود که مرا وادار می کرد هر نکته را بارها تکرار کنم. به نظر می رسد این دشواری هنوز برقرار است و باز گشت به گذشته محور عمده مباحث را تشکیل می دهد. من ضمن اغتنام فرصت برای هرگونه شرکت در بحث و مذاکره، بر این باورم که نتیجه ی این بحث و گفت و گوها باید پیشروی در بحث و رسیدن به مواضع تازه با پرسش و پاسخ ضمن بحث باشد که متأسفانه این این هدف نزدیک نشده ام. و امیدوارم در آینده این مسئله به ترتیبی حل شود. دلیل بازگشت به بحث هم ضرورت پاسخگویی به شبهات، به هر حال، بوده است و با درک این ضرورت و با این امید به بحث باز گشته ام.

با امید به آینده ی روشنتر