یـادداشـت‏ های شـــــبانه: (بخش۶۰)


ابراهیم هرندی


• هر حکومت دینی ناگزیر از گزینش شیوه داعشی در رویارویی با مردم است. این چگونگی از آنروست که کشورداری نیاز به مدارا دارد. اما مدار با آئین دینداران بیگانه است. فراتر از آن، هیچ دینی آیین کشور داری ندارد. در هیچ دینی نیز، گفتمان ‏هایی بنام "انسان"، "آزادی"، "اخلاق" و "کشور"، به معنای مدرن آن‏ ها یافت نمی ‏شود. هر دینی تنها پیروان خود را انسان می ‏شمارد و پیروی بی ‏پرسش از فرمان‏ های خود را اخلاق می‏ خواند. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
دوشنبه  ۱۶ فروردين ۱٣۹۵ -  ۴ آوريل ۲۰۱۶


 

۴۰۹. نــادانی پنهــان

دانایی چیزی ست و پنداره ی داشتنِ آن، چیزی دیگر. انسانِ دانا همیشه از دانا بودنِ خود آگاه است، زیرا که با تماشای پایانداد کارهای خود درمی یابد که گزینه هایش در زندگی درست بوده است. دانایی، توانایی گره گشایی از همه گرفتاری های روزمره است. انسانِ دانا، با کاربردِ درست داده ها، راه را از چاه می شناسد و زندگی را پی می گیرد. اما کسی که از این توان بی بهره است، ای بسا که از وجود راه و چاه در زندگی خود نیز آگاه نباشد، چه رسد به توانایی شناسایی آن ها و جدا کردنشان از یکدیگر.

در روزگاران کهن که دانایی، پیوندِ یکراستی با توانایی داشت، سنجش اندازه دانایی هرکس، کار ساده ای بود. اگر کسی توان کاری را داشت، می دانست که دانش آن را نیز دارد. اینگونه بود که کم و بیش، همگان می توانستند، ژرفای دانش خود را با چشمداشت به توانایی خود بسنجند. اما از زمانی که آموزش و پرورش مدرن پیدا شد، دانایی و توانایی نیز شناسنامه دار شد، به این معنی که گواهینامه آموزشی، نماد دانش و توانش افراد شد. از آن پس، پنداره همگانی برآن است که هرکس گواهینامه کاری را ندارد، آن کار را بدرستی نمی داند. این پنداره درباره بسیاری از توانایی ها، پشتوانه قانونی نیز دارد. گواهینامه رانندگی، نمونه خوبی از این چگونگی ست. راننده ای که گواهینامه رانندگی ندارد، اگر پنجاه سال هم تجربه رانندگی داشته باشد، از دیدگاه قوانین راهنمایی و رانندگی، نه تنها راننده نیست، بلکه پنجاه سال قانون شکنی کرده است. نیز چنین است، داستان آموزگاری، مهندسی، پرستاری، درمانگری و همه کارهایی که رشته های حرفه ای نام گرفته اند.   

شناسنامه دار شدنِ دانش و توانش در روزگارِ ما، به پیدایش ِ پدیده تازه ای راه برده است که من آن را، "نادانیِ پنهان" می خوانم. این پدیده یعنی داشتن کارنامه و یا گواهینامه کاری، بدون دانش و دانستن آن کار. اکنون در همه سرزمین ها، لشکر نمایانی از گواهینامه دارانِ رشته های دانشی بسیاری هستند که چیزی درباره رشته هایی که در آن ها پایان نامه دارند، چیزی نمی دانند. این کسان، نه تنها خود را کاردان می پندارند، بلکه هر یک، با چشمداشت به دوره ای که دیده است و دانشگاهی که رفته است، خود را یک سروگردن نیز برتر از دیگران می انگارد و روشنفکر نیز می پندارد. این چگونگی در کشورهای پیرامونی، گوریده است، زیرا که برای نمونه کسی که در دانشگاهی در کشوری دیگر، جامعه شناسی، مردم شناسی و یا روانشناسی می خواند، شاید خیال می کند که جامعه و مردم خود را می شناسد و با روانشناسی و فرهنگ آنان آشناست. این خیالِ باطل، پنداره ای را دامن می زند که همان "نادانی پنهان" است.

پدیده نادانیِ پنهان، پیدایش گروهی را در جامعه پیرامونی سبب می شود که "همه کاره ی هیچ کاره اند". این همه کاره ها، دانایان-کُلِ حال هستند، یعنی که از دور، همه چیز می دانند و از نزدیک هیچ چیز. کشوری که گرفتار این بلاست، حکومتی دیکتاتوری دارد و فرهنگی غریزی و اقتصادی وارداتی. نادانی پنهان، یکی از ویژ گی های کشورهای پیرامونی ست.

***

۴۱۰. آرزو

باشد که عشق در تو بروید بهاروار
باشد که راه,
کوچه دهد گام هات را

باشد که شادمانی
از دور، روبروی تو آغوش واکند

باشد نسیم پشت سرت نرم
خورشید عشق کٌنج دلت گرم
باشد که باغ هر هیجان در تو گل کند

***

۴۱۱. راه ســـوم

هرفرهنگ پناهگاه ها و گریزگاه هایی در ذهن دارندگان خود دارد که آنان در هنگام دشواری و دگرگونی های ناخوشایند اجتماعی، بدان ها می گریزند. این گریزگاه ها برساخته هایی سیاسی – تاریخی هستند که راه آینده را برای برپایی آرمانشهرِ همگانی با چشمداشت به گذشته نشان می دهند. این گریزگاه ها در دو سده گذشته که جهان با فرهنگ دامن گسترِ غربی روبرو بوده است، در فهرست گفتمان های ذهنی مردم سرزمین های پیرامونی، پُرنماتر شده اند. دونمونه ایرانی آن، چشم انداز؛ یکی، بازگشت به ایران باستان و دیگر، بازگشت به اسلام بوده است. هر این دو چشم انداز، در گستره سیاسی ایران آزمون میدانی خود را نیز داشته اند. نخست حکومت پهلوی که نماد بازگشت به آنچه "دوران شکوهمند هخامنشی" خوانده می شد و سپس حکومت اسلامی که در پی بازگشت به دروان پیامبر اسلام است. این دو راه را در بسیاری از کشورهایی که خود را یادگارتمدن های باستانی می دانند، می توان دید. مصریان نیز، سال هاست که برسر دوراهی، دوره های فرعونی و اسلامی مانده اند. چینی ها، هندوها و مردم بسیاری از کشورهای امریکای جنوبی نیز. برگردیم به ایران.

اگرچه در ایران جنبش های سیاسی و فرهنگی چندی، پس از انقلاب مشروطه پدید آمد، اما هیچ یک نتوانستند که راه سومی برای ذهنیت ایرانی بازکنند. راه سومی که می توانست رو به آینده داشته باشد و گرداگرد نیاز کشور به برابری و قانونمداری شکل گیرد. نه سازمان های سیاسی توانستند، راهگشای چشم اندازی قانونمدار و یا کار- بنیاد باشند و نه بنیادهای فرهنگی کوششی در راستای پی ریختنِ نگرشی انسانی – ایرانی کردند. از این دیدگاه، پیروزی حکومت اسلامی را، بازتابِ شکست مبارزان و روشنفکران و اندیشه ورزان و نیکخواهان در نشان دادن راه سوم باید دانست.

تجربه تلخ ایرانیان در سُریدن به سیاهچال راهی که آینده اش در سی و اندی سال پیش، برای کسی آشکار نبود، اکنون در کشورهای اسلامی در حال شکل گیری ست. مسلمانان تنها یک راه برای رستگاری خود می شناسند که همانا برپایی حکومت اسلامی در راستای رسیدن به دوره پیامبر خویش است. دوراه ای که خدای اسلام در قران به آن سوگند یاد کرده است.۱
این راه برای مسلمانان سُنی، تنها از راه برپایی خلافت اسلامی بر زمین شدنی ست. این تنها شکلِ حکومت مشروع برروی زمین است که مسلمانان سنَت گرا، آن را می پذیرند. این چگونگی برای آن است که پس از متلاشی شدن امپراتوری عثمانی، سرزمین های اسلامی بدست امپراتوری های انگلیس و فرانسه افتاد و روندهای فرهنگی و تاریخی بومی از کار افتاد. از اینرو، فرهنگ اسلامی هرگز نتوانست زمانمند شود و به ابزاری برای مبارزه با فرهنگ غربی و گریز از آن بسوی گذشته روی گرداند. چنین است که امروز همچنان مسلمانان در خاورمیانه برای رسیدن به حکومتی به شیوه خلفای پیشین پافشاری می کنند. ذهنیت ایرانی، دو راه گریز برای بازگشت به گذشته دارد، اما ذهنیت مسلمانان دیگر خاورمیانه، ازعربها و ترک ها گرفته تا مردم پاکستان، تنها یک راه برای رسیدن به آرمانشهر اسلامی دارد و آن راه، برپایی خلافت اسلامی ست.

...........
۱. وَالْعَصْر. إِنَّ الإِنسَانَ لَفِی خُسْر. إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ. وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ. (سوره العصر، قرآن)

***

۴۱۲. شــــیوه داعشی

هر حکومت دینی ناگزیر از گزینش شیوه داعشی در رویارویی با مردم است. این چگونگی از آنروست که کشورداری نیاز به مدارا دارد. اما مدار با آئین دینداران بیگانه است. فراتر از آن، هیچ دینی آیین کشور داری ندارد. در هیچ دینی نیز، گفتمان ‏هایی بنام "انسان"، "آزادی"، "اخلاق" و "کشور"، به معنای مدرن آن‏ ها یافت نمی ‏شود. هر دینی تنها پیروان خود را انسان می ‏شمارد و پیروی بی ‏پرسش از فرمان‏ های خود را اخلاق می‏ خواند. "کشور" در فرهنگ سیاسی جهانِ مدرن، زمینه جغرافیایی "ملت" است. اما ملت در فرهنگ دینی معنای دیگری دارد. برای نمونه، اسلام، تنها "ملت ابراهیم" را که پیروان دین ‏های ابراهیمی هستند، ارج می ‏نهد و ملت ‏های دیگر را به رسمیت نمی‏ شناسد و آن ها را نجس و کافر و دوزخی می ‏داند. پس هر حکومتی که با نام اسلام برپا شود، هر اندازه نیز که خوش چشم انداز باشد و گردانندگان آن نیکخواه مردم باشند، ناگزیراز کشیدن شدن به خونریزترین و ویرانگرترین حکومت‏ های تاریخ خواهد شد.

خمینی و دار و دسته ‏اش، نه آنگونه که بسیارانی می پندارند، دست نشانده بیگانگان بودند و نه بدخواه مردم. آن ها با این باور که اسلام برای همه پرسش‏ها پاسخ دارد، پا به کارزار سیاست نهادند، اما هنگامی که به پوچی باور خود پی بردند، مزه قدرت آنان را درگیر و اسیر خود کرده بود. پس دل بریدن از آن را به زیان "بیضه اسلام" ‏دانستند. داستان این گونه بود که گروهی تهیدست، ساده انگار و ناآگاه، که از روستاها و دوزخی ‏ترین بخش‏ های شهرهای بزرگ، تکبیرگویان، آسیمه‏ سر و پرخاشگر، خود را به کاخ‏ های سعدآباد و نیاوران و ویلاهای دور و بر آن ها رسانده بودند و در آنجاها جا خوش کرده بودند، دل بریدن از آن "مکان‏ های شریف" را دور از انصاف می دانستند. پس فتوا دادند که "امروز حفظ نظام از اقامه نماز هم مهمتر است". یعنی که جای ما خوب است و دیگر کاری به این که در اسلام سیاست و حکومت و علم و این‏ ها هست یا نه، نداریم.

نابرده رنج، گنج میّسر که می شود
دیگر خدا و مذهب و قران زیادی اند

اکنون اوباشِ حاکم برایران، این نکته را بدرستی دریافته ‏اند و می ‏دانند که تن در دادن به اندک ‏ترین خواسته‏ های مردمی، آغاز ِ پایان حکومت اسلامی آنان خواهد بود. در سی و اندی سال گذشته، هربار که اندک روزنی به سوی امید و آرمان ‏های انسانی باز شده است، واکنش این حکومت، موج ویرانگری از خونریزی و لوَردن مردم بوده ‏است. ناسازگاری دین و انسان، داستان تازه‏ ای نیست. این داستان هیچ پیوندی نیز با دنیای مدرن ندارد. دین در سراسر تاریخ دراز دامن اجتماعی انسان، بزرگترین آفت ذهن و زبان و زمان او بوده است. همه دین ‏ها با ادعای آورندگانشان، برای رستگاری انسان پدید می‏ آیند و اگر به آن ‏ها میدان داده شود، اندک اندک انسان و انسانیت را به نابودی می کشند. مومنان راستین، هماره شرمسار از ناتوانی در ریختن خون گناهکاران زنده‏ اند. خوشبختانه اکنون در خاورمیانه، ژرفا و پهنای بلای بزرگی که بر سر ایران و ایرانیان آمده است، اندک اندک دارد برای همگان آشکار می‏ شود. بدبختانه این آشکاری، بهای بسیار گران و گزافی برای مردم آن گوشه از جهان داشته است.

بله، هر حکومت دینی، با هر انگ و رنگ و چشم‏ اندازی که باشد، اگر به خواسته ‏های مردم تن در دهد، در اندک زمانی برچیده خواهد شد و اگر بخواهد بماند، ناگزیر از خونریزی و ویرانگری و دهشت زایی هماره و همگانی‏ ست. چنین است که می‏ گویم که هر حکومت دینی ناگزیر از گزینش شیوه طالبانی در رویارویی با مردم است.

***

۴۱٣. دو بیتی

دل نیست دلی که بُردنی نیست
یا دست کسی ســـپُردنی نیست
تنــدیس غریـزه و غرور است
دل نیست دلی که بُردنی نیست

***

۴۱۴. نکتــــــه

درچند سال گذشته هرچه درباره شاعران و نویسندگان نامدار ایرانی خوانده ام، همه بررسی هایی روان شناسیک و یا جامعه شناسیک از کارهای آنان بوده است. در هریک از این بررسی ها، نویسنده با بافتن آسمان و ریسمان به یکدیگر، کوشیده است تا نشان دهد که فلان شاعر ویا نویسنده، روشنفکری همه- دانا بوده است و درد و درمان را می شناخته است و کارهایش نسخه هایی زمانمند برای دردهای بی درمان ایران بوده است. چنین است که امروز خواهنده و خواننده کتاب های ادبی فارسی، با باورهای سیاسی نیما و دست اندازهای روانی هدایت آشناست اما درباره ارزش ادبی کارهای آنان کمتر خوانده است. ما ده ها روایت درباره خودکشی هدایت و نمادها و نشانه های روانکاوانه آن و شخصیت های بوف کور داریم، اما تاکنون کسی به بررسی ارزش ادبی این اثر، جدا از بستر تاریخی و سیاسی آن نپرداخته است.

البته بررسی زمینه های تاریخی، روانی، سیاسی و اجتماعی فرآورده های فرهنگی و هنری، کار ناروایی نیست اما نکته اینجاست که چرا در بررسی آثار ادبی ما به گوهر هنری این آثار بهایی داده نمی شود و هماره زمینه های اجتماعی و نشانه های سیاسی برجسته می شود؟ چرا " ادبیت" ادبیات، عیار ِ ارزشمندی برای سنجش آن نیست؟

شاید برای آن که جهان ذهنی ما در سده گذشته شکلی سیاسی به خود گرفته است و برداشت ها و یادداشت ها ی ما را زمینه ای سیاسی داده است. از اینرو اکنون همه چیز ما سیاسی ست؛ کار و بار و بازرگانی و صنعت و ادبیات و هرآنچه که می تواند سیاسی نباشد. این فضای ذهنی، گفتمان "هنر برای هنر" را برنمی تابد و هماره می کوشد تا ادبیات را از باورهای اخلاقی زمان بارور کند.
در همین راستا چندی پیش معاون برنامه ریزی و اقتصادی استاندار قزوین از چشم انداز دیگری به فرهنگ و هنر گفته بود که : "فرهنگ و هنر در مقایسه با تکنولوژی و صنعت مقولاتی کم اهمیت و فاقد توجیه اقتصادی و ظرفیت های لازم برای سرمایه گذاری هستند."

***

۴۱۵. سرزمین پرگهر!

انسان برای سودِ همزیستی و بودن با دیگران، به زندگی گروهی رو آورده است و به جامعه رسیده است. زندگی گروهی با بنیاد ژنتیک جانوران که همگی خودکامه و خویشتخواه هستند، جور در نمی آید. پس اگر برخی از جانوران به زندگی گروهی و شیوه های زیستن اجتماعی تن در می دهند، سودِ زندگی گروهی و اجتماعی باید برایشان بیشتر از زیان های آن باشد. تجربه زیسته ی انسان گویای آن است که چنان نیز هست. انسان، این جانور تازه وارد بر روی زمین نشان داده است که در پرتو زندگی اجتماعی می توان همه گیاهان و جانوران را به زنجیر کشید و آنان را به خدمتِ خود در آورد. هم نیز می توان در سایه توان گروهی و اجتماعی، همه محدودیت ها را از میان برداشت.

اما انگار در ایرانِ کنونی، جامعه برای زیان رساندن به فرد شکل گرفته است. امروز ایران در زمره چند کشوری ست که فرد در آن، کمترین حق و بیشترین تکلیف را دارد. این چگونگی در پیوند با زنان، ایران را همردیف عربستان سعودی و افغانستان و سودان می کند. اُین ها کشورهایی هستند که در آن ها زنان جزو دارایی مردان پنداشته می شوند و از نخستین حقوق انسانی بی بهره اند. جامعه ای که در آن، دستبرد به حقوق و آزادی فردی نهادینه شده است، به دزدان و راهزنان و اوباش و زورگویان نمی توان خُرده گرفت. چنان جامعه ای نه ماندگار است و نه باید باشد. فرهنگ وجامعه و کشور، هنگامی دوست داشتنی ست که در راستای آزادی و آبادی و شادی مردم بکار آیند. چه سود از داشتنِ "سرزمین پرگهر"، آنگاه که برخی از مردم آن سرزمین از فشاریِ تهیدستی و نداری و گرسنگی، از شهرو دیار خود به شهرهای بزرگ پناه می برند و کارتون خواب می شوند. آن که ناگزیراز گریز از آب و خاک خویش است، چگونه و چرا باید کشور خود را بدارد؟

***

۴۱۵. غزل

در آسمان جان تو، پرنده پر نمی زند
نسیم ره نمی برد، ستاره سر نمی زند

خموش و خُرد و خاکی است خیالِ بی خیالی ات
شبی ست کز ورای آن، سپیده در نمی زند

سیاهی است و خامشی، سیاهی و فرامُشی
خیالِ بی تــــرانه، تــن به شعرِ تر نمی زند

سپیـــــده ره نمی برد به تنـگنای خامشی
ستاره سر به بام شام بی سحر نمی زند

نمی زند هماره پر، نمی برد به اوج سر
دلی که جز برای بام و بوم و بر، نمی زند

چگونه وانهد گِلی، زخویش وارهد دلی
که باده از شکوفه های شعله ور نمی زند

فتاده مرغِ خانگی، بدام ِدام و دانِگی
ز دردِ بی هوایی است پر اگر نمی زند

مگو زخویش بیخودی، که تا نشان دهی خودی
در آســــــــمانِ جــــــــان تو پرنده پر نمـی زند

***
telegram.me