دوستان قدیم


علی اصغر راشدان


• بعد از ظهر عاشورای اواسط تابستان از شهر بیرون زد. کوچه باغی نیمه خاکی را به طرف باغ و عمارت کلاه فرنگی حاجی زیر پا گرفت. نیم ساعتی راه پیش پاش داشت. غمش نبود، تا به یاد داشت دایم پیاده روی کرده بود. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۱٨ ارديبهشت ۱٣۹۵ -  ۷ می ۲۰۱۶


        بعدازظهرعاشورای اواسط تابستان ازشهربیرون زد.کوچه باغی نیمه خاکی رابه طرف باغ وعمارت کلاه فرنگی حاجی زیرپاگرفت.نیم ساعتی راه پیش پاش داشت.غمش نبود،تابه یادداشت دایم پیاده روی کرده بود.اخیرابامخاطبهای خیالیش باصدائی نسبتابلندحرف میزد.گاهی سرودست ولبی هم تکان میداد.
      آن روزعاشورااماخیالاتش سری بود،خودراکنترل کردبلندحرف نزند،سعی کردزیرلب پچپچه کند،دوراطراف راپائیدکه کسی نباشدوپچپچه هاش راشنودنکند،زیرلب باخودکلنجاررفت:
«الان هیئات ودسته گردی حاجی تموم شده،دسته شو برده توتکیه وحلیم می لمبونه.مدتی برنامه ریخته م ومنتظریه همچین روزی بودم تادق دل چن ساله موروسرش خراب کنم.یاروهم منقلیش قسم خوردمحل مشروبا،طل وطلاوسکه هاش زیرزمین عمارت کلافرنگی باغشه،دقیقم بهم گفت،شرطشم این بودکه یه سهمم به اون بدم.اگه دستم بهشون برسه ازیه عمرتیپاخوری خلاص میشم.یواش یواش پیرمیشم،حقمه چن وقتیم مثل حاجی جاکش تونعمت وپول غوطه بخورم.تاکی میباس تیپاخورومنقل کش حاجی باشم؟...»
   پشت دیوارکلوخی باغ دوران قجری حاجی رسید.چندخشت پخته پای دیوارریخته را روهم گذاشت،رفت روخشت ها،دستهاوسرش رارولبه دیوارتکیه داد،سرک کشید،باغ وکنارحوض استخرمانندجلوی عمارت کلاه فرنگی راوارسی کرد.اخمهاش رفت توهم وزیرلب گفت:
«به خشکی شانس!»
    حاجی روتخت چوبی کنارحوض روقالیچه نخ فرنگ اصفهان بساط پهن کرده بود.دودودم ومنقلش تمام شده وچندقدم دورترازتخت چوبی گذاشته بود.کباب بره،دوشیشه عرق پنجاه وپنج،استکانهای کمرباریک لبه طلائی،یک دیس بزرگ انگورخلیلی ومخلفاتی دیگرروسفر قلمکارچیده شده بود.
   حاجی بازیرپیرهن سفیدرکابی وشورت،شکم برآمده خودرایکبریله داده بود.یک جفت زن نیمه لخت سفیدبرنزه ازدوطرف بهش میرسیدند.یکی باعشوه استکان عرق راکنارلبش گرفت.حاجی استکان عرق راگرفت ویک نفس توحلقش خالی میکرد.زن دیگرکاسه ماست وخیارراباقاشق کناردهن حاجی گرفت.حاجی دهن گشادش رابازوزن دوسه قاشق ماست وخیارتودهنش خالی کرد.
    حاجی قهقهه زد،بال بال کرد،سروصورت وپستانهاشان رابه نوبت نوازش دادوباسن هاشان رابوسید...
   حاجی سیاه مست وگرم حوریه بازی بودکه چشمش به یک جفت چشم رودیوارخیره ماند.ماتش بردوگفت:
«بازاین مگس معرکه یافتش شد!یک دم نشدکه بی سرخرزندگی کنیم!ازدست توکجافرارکنم!به خاطرنون ونمکی که باهات خورده م نبود،اشاره میکردم به تیرغیب گرفتارت کنن!تاکفرمودرنیاوردی،گورتوگم کن،بی پدرومادر!»
دستهاش خسته شد،خودرابالاکشید،رودیوارراحت نشست.روبه حاجی کرد،باخنده ای تمسخرآمیزگفت:
«دادنزن،غورمیشی،مثلاحاجی،ازقبلم غوربودی.دلت فقط به لاس خشکه زدن و...بوسی خوش بودوهست.مثلامردخدا،امروزعاشوراست،اینجوری به آل علی خدمت میکنی؟کاروانم میبری مکه،به کمرت بزنه...»
«آقادائیت ازجای دیگه میسوزه،مال ومنال وموقعیت من دقمرگت کرده،بیا،گوزاین حوریای بهشتی منونوش جون کن!»
«واسه من یکی پزنیا،تموم سالای جوونی دوست بودیم وباهم دله دزدی میکردیم.»
«لیاقتشوداشتم وبه اینجاکه هستم رسیدم.توبی عرضه بودی وهمون تیپاخوری که بودی موندی،واسه چی دق دلتوروسرمن میریزی؟»
«من حاضرم تاآخرعمردربه دروتیپاخورباشم،مثل توخبرچین وخودفروش،حاجی وبرج سازوجاکش نباشم-گرچه جاکش خیلی به توی خبرچین آدم فروش شرف داره.»
مستی ازسرحاجی پرید،رفت پای دیواروالتماس کرد:
«فردابیادم حجره م،ماهمون رفقای قدیمیم،مال من وتونداره،هرچی بخوای بهت میدم،روچسمم،بالاغیرتاآبروریزی نکن دیگه.بایه جفت حوریه بهشتی دورهم جمع شدیم تایه اشک چشم عرق بندازیم بالا.تومتخصص الم شنگه ای،میتونی کاری کنی واسه م حرف دربیاد!...»