علیه جنایت اورلاندو؛ علیه نفرت!


منوچهر مقصودنیا


• یکبار دیگر نفرت و تعصب مذهبی علیه دگرباشان جنایت آفرید. جنایت علیه کسانی که "جرمشان" دگرباشی، شادی و شاد بودن با دوستان بود. جنایتی که باید وجدانهای بیدار را به مخالفت برانگیزاند و علیه نفرتی که در اشکال مختلف و در ابعادی غیرانسانی بر دهها میلیون انسان دگرباش و همنوع مان، هر روزه و در گستره کره زمین، اعمال می شود، بشوراند! ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
چهارشنبه  ۲۶ خرداد ۱٣۹۵ -  ۱۵ ژوئن ۲۰۱۶


یکبار دیگر نفرت و تعصب مذهبی علیه دگرباشان جنایت آفرید. جنایت علیه کسانی که "جرمشان" دگرباشی، شادی و شاد بودن با دوستان بود. جنایتی که باید وجدانهای بیدار را به مخالفت برانگیزاند و علیه نفرتی که در اشکال مختلف و در ابعادی غیرانسانی بر دهها میلیون انسان دگرباش و همنوع مان، هر روزه و در گستره کره زمین، اعمال می شود، بشوراند!
دهها میلیون انسان های دگرباش در دنیا زندگی ای "جهنمی" دارند. آنها نه می توانند "خود" باشند و نه "دیگری". خود نمی توانند باشند چرا که پذیرفته نمی شوند. چرا که از جامعه و از تمامی حقوق انسانی شان محروم می گردند. چرا که در یعضی از کشورها، پیشاپیش و قبل از تولد به مرگ محکوم شده اند. آنها حتی به نزدیکترین انسانها بخود، به پدر، مادر، برادر و خواهر و دوستانشان نمی توانند احساس شان، تمایل و خواست های انسانی شان را بیان کنند. آنها مجبورند "خود" را حتی از این نزدیکان هم پنهان نمایند. آنها با نزدیکترین انسانها به خود فاصله ای دست نیافتنی دارند! در کنارشان زندگی می کنند، اما نه باهاشان. نفرت جامعه ای که در آن زندکی می کنند، آنچنان زیاد است که حتی عشق و محبت مادر و پدری هم درمقابل آن زانو زده و تسلیم می شود.
آن "دیگری" هم نمی توانند باشند، چرا که آن "دیگری" نیستند. آری به همین سادگی. اما همین ساده بودن، چقدر قبولش برای بقیه سخت است. و چه قربانی هائی این موضوع "ساده" از بشریت نگرفته است.
زندگی در این کشورها به تمام معنی کلمه برای میلیون همنوع ما، فلسفه بودن و نبودن است! خود بودن و در عین حال خود نبودن است! این احساس نفرت دیگران، دوگانگی و جنگ درونی و طاقت فرسای خود بودن و خود نبودن، در هر لحظه زندگی و در هر شرایطی با آنهاست. آنها بارها و بارها بفکر پایان دادن به این جنگ ناخواسته، تحمیل شده و فراتر از توان و ظرفیت انسانی، با پایان دادن به زندگی خودشان، می افتند. آیا ما انسانهای همنوع، این دنیا را برای آنهابه جهنم تبدیل نکرده ایم! بیائیم آنها را درک کنیم. ما موظفیم به این تبعیض تاریخی و غیرانسانی بشریت پایان بخشیم. ما باید این کمبود انسانی را جبران نمائیم.
دگرباشان در کشورهای مترقی و آزاد، پس از سالها مبارزه و اعتراض، حق و حقوقی را بدست آوردند. از جمله حق داشتن کلوب، در کنار دیگر حقوق مانند، حق ازدواج، فرزند داشتن و .. . آیا جامعه انسانی با برسمیت شناختن این "حق" به آنها لطف کرده، کار را تمام شده دانسته و "مشکل" دیگر حل شده است؟ هیج از خود پرسیدیم، اینکه این همنوعان کلوبی مجزا و برای خود دارند یعنی چی؟ هیچ فکر کرده ایم که چرا این همنوعان باید برای خود کلوب جداگانه داشته باشند؟ آیا آنها می خواهند خود را از بقیه جدا کرده و برای خود و در خود زندگی کنند؟ نه! آنها کلوب مخصوص خود دارند، برای اینکه هنوز تمام و کمال از سوی دیگر همنوعان خود برسمیت شناخته نشده اند. آنها هنوز نمی توانند "آزادانه" و با "علاقه"در کلوب، رستوران و دیگر مجامع عمومی و در کنار ما ظاهر شوند. وقتی آنها به این مجامع وارد می شوند، نگاههای سوال برانگیز تک تک ما، لبخندهای "پنهان" شده ما، سمت گیری انگشت های اشاره مان بسوی شان، فاصله گیری مان از آنها، پچ پچ کردن های ما، هر یک نیشتری است بر تن و جان این همنوع. این رفتار ما معنی ای جز این ندارد که با صدائی رسا، اما به ظاهر پنهان فریاد می زنیم، شما از ما نیستید! شما به این محل تعلق ندارید! بروید به کلوب خودتان! اگر آنها خود را در کنار ما راحت و آزاد حس نکنند، حق دارند. رفتار و حرکات ما احساس راحتی برایشان ایجاد نمی کند. ما آنها را مجبور می کنیم تا جداگانه و در کلوب های مخصوص جمع شوند. با این حرکات، ما آنها را از خود می رانیم. مائی که فکر می کنیم آنها را درک می کنیم. و با این رفتارمان کار جنایت کاران را راحت می کنیم. آری ما!!