خاطراتی از پدرم، پرویز اعظمی


محمد اعظمی


• سخن گفتن در باره پدرم، پس از او، برایم دشوار است. امروز هم تمایلی به صحبت کردن نداشتم. اما به خواست دوستانم، که بار تدارک سنگین این مراسم را بدوش گرفته اند، پذیرفتم به کوتاهی، خاطراتی از او را، بازگویم. خاطراتی بسیار معمولی از زندگی روزمره مان. می خواهم از طریق این خاطرات، جنبه هایی از اخلاقیات و خصوصیات و رفتار او را معرفی کنم ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
پنج‌شنبه  ۱۴ مرداد ۱٣۹۵ -  ۴ اوت ۲۰۱۶



سخن گفتن در باره پدرم، پس از او، برایم دشوار است. امروز * هم تمایلی به صحبت کردن نداشتم. اما به خواست دوستانم، که بار تدارک سنگین این مراسم را بدوش گرفته اند، پذیرفتم به کوتاهی، خاطراتی از او را، بازگویم. خاطراتی بسیار معمولی از زندگی روزمره مان. می خواهم از طریق این خاطرات، جنبه هایی از اخلاقیات و خصوصیات و رفتار او را معرفی کنم.

پدرم انسانی شریف و مبارزی استوار بود. منظورم درک رایج از این مفهوم نیست، که مبارز بودن را، مبارزه و مقابله با قدرت سیاسی معنا می کنند. هدف مبارزه پدرم درگیری با قدرت سیاسی نبود، هر چند قدرت های حاکم به اشکال مختلف، چه در دوره شاه و چه در زمان جمهوری اسلامی، با او درگیر شدند و در حق اش بس جفا کردند. هدف مبارزه او، سعادت و پیشرفت فرزندان و خویشان و مردم پیرامونش بود. پدرم می کوشید با پاسداری از ارزش های مورد قبولش، به این هدف خود، دست یابد.
برای او تحصیل بسیار مهم بود و روی درس و مشق ما و فامیل حساسیت بالائی داشت. در تمام دوران دبستان به رغم اینکه او در خرم آباد مشغول کار بود، هفته ای یک و یا دو بار، بروجرد می آمد و حداقل ماهی یکبار به مدارس فرزندانش سر می زد و جویای پیشرفت درس و مشق آنها می شد. دبیرستانی که شدیم همین رویه را ادامه داد. خاطرم مانده است در اهواز، که دبیرستانم نزدیک محل زندگی ما و حوالی محل کار پدرم بود، ما از دست نظارت و پیگیری او کلافه و بیچاره بودیم. در آنزمان پدرم چهره ای آشنا برای نه تنها آموزگاران، که محصلان نیز بود. به دلیل حضور منظم او ما جرات هیچ "شیطنتی" نداشتیم. بالاخره آنقدر پیگیر درس مشق ما شد که من مجبور شدم برای فرار از تحصیل، به مبارزه تند سیاسی روی آورم تا شاید موفق شوم خود را از زیر نظارت و کنترل او بر درس و مشقم رها کنم!
او برای هر کدام از فرزندانش پرونده ای داشت و نامه اعمال ما را ثبت و ضبط می کرد. تمامی مدارک تحصیلی و حتی نامه هائی که برای مقامات وقت در دفاع از ما نوشته بود، یک نسخه را هم در پرونده ها نگاهداری می کرد. در زمانی که مرا دستگیر کرده بودند و معلوم نبود که چه بر سرم خواهند آورد، او با پیگیری زیادی مدرک مرا از انستیتو تکنولوژی گرفته و در پرونده ام گذاشته بود. همزمان در همین زمان دنبال وکیل هم بود تا مرا از اعدام و حبس ابد نجات دهد. اتهام من دخول در دسته اشرار مسلح بود. در جریان انقلاب نیز برخی از عکس ها و گزارش ها علیه ما را، که در جریان حملات به ساواک بدست مردم افتاده بود و بعضا در اختیار خانواده قرار گرفته بودند، به آرشیو اسناد خود افزوده بود.
او بسیار پیگیر بود و با پشتکار و سماجت حیرت انگیزی پی کارها را میگرفت. در زمان دستگیری برادرم فریدون، هفته ای یکبار در دفاع از فرزندش نامه شکایت آمیز به شکل تلگرافی مستقیم به رئیس جمهور وقت، یعنی همین رهیر کنونی جمهوری اسلامی، علی خامنه ای، می فرستاد. آنقدر شکایت کرده بود که رئیس پست و تلگراف بروجرد یکبار در یک دیدار دوستانه به پدرم با طنز گفته بود آقای پرویز خان ترا به خدا این خامنه ای را ببخش به حضرت معصومه و دست از سرش بردار!
مورد مشابه دیگر این است که پس از اعدام فریدون برادرم، آنقدر شکایت کرد و موضوع را پیگیری نمود که ماشین فریدون را به خانواده پس دادند. معمولا این وسایل به نام مصادره انقلابی، ملاخور می شدند.
پدرم علاقمند بود ما شغلی پیدا کنیم و در کنارش باشیم. پس از انقلاب، زمانی که از تحصیل کردنم ناامید شده بود، دلمشغولی او شده بود پیدا کردن یک کار شغلی برای من. چندین بار کار هایی پیدا کرد، که نپذیرفتم. یکبار که برای دیدار ما به اهواز آمده بود، باز داستان دیگری در رابطه با "کار" رخ داد، که شنیدنی است. آنزمان من و هبت معینی-که در کشتار زندانیان در زندان در سال ۱٣۶۷ جان باخت- هر دو از مسئولان اصلی تشکیلات خوزستان سازمان چریکهای فدایی بودیم و با همدیگر در یک منزل زندگی میکردیم. هر کدام هم، مسئول بخش وسیعی از تشکیلات. ما در منزل خود یک صندوق خیلی بزرگ چوبی داشتیم که کمک های مالی و حق عضویت ها را بی حساب و کتاب در آن نگهداری می کردیم. تقریبا عموم روزها ما پولی همراه داشتیم و آنرا در صندوق می گذاشتیم و یا پولی از آن برای هزینه های تشکیلات، برمی داشتیم. به قدری سرمان شلوغ بود که هیچوقت ندانستیم که چقدر پول در صندوق ذخیره داریم. صندوق ما در آنزمان پر از اسکناس های بسته بندی شده بود. پدرم در اهواز نیز خستگی ناپذیر در حال فعالیت بود که برای من شغل مناسبی پیدا کند. یکبار به من گفت که یکی از مسئولان دانشگاه جندی شاپور اهواز را، اتفاقی دیده است. از او نقل کرد که گفته است یکی از آزمایشگاه های دانشگاه جندی شاپور سرپرست ندارد. اگر محمد مایل است می تواند کار را در دانشگاه شروع کند. من پس از شنیدن این پیام بهانه ای آوردم و گفتم کار نمی کنم. آزرده شد و ابروانش درهم رفت و سخنی نگفت. لحظاتی بعد، دوباره پدرم گفت چرا نمی پذیری؟ و ادامه داد و گفت: بابام جان، روزگار چنین نمی ماند. تا کی فکر می کنی برژنف می تواند از طریق بندر خرمشهر پول با کشتی برای شما بفرستد؟ اوضاع به هم خواهد خورد. فکری به حال زندگی خودت بکن.
داستان از این قرار بود که پدرم یکبار من و یا هبت را هنگام برداشتن پول از صندوق دیده بود. چون ما را چپ و کمونیست می دانست، با خود فکر کرده که این حجم پول فقط می تواند از شوروی رسیده باشد. او اساسا تصور نمی کرد که این پول ها را دوستان و هواداران خوزستانی سازمان داوطلبانه داده اند.
ماجرای شغل مناسب برای من دغدغه پدرم بود و او را هیچگاه رها نکرد. حدود ۱۵ سال پیش که به پاریس برای دیدارم آمده بود، من آنزمان در "مارشه" کار میکردم. به رغم اینکه شغلم را از او مخفی کرده بودم، نمی دانم از کجا شنیده بود که پسرش چکاره است. چند ماه پس از بازگشت به ایران نامه ای برایم نوشت و در آن پس از احوالپرسی چنین نوشته بود:
من در سرمای زمستان، در آن گردنه های خطرناک و پر برف و استخوان سوز لرستان و هوای گرد و خاکی و گرم خوزستان شبانه روز در تلاش بودم که فرزندانم تحصیلات خود را به اتمام رسانند و شغل مناسبی پیدا کنند. نمی دانستم فرزند دلبندم بالاخره دستفروشی دوره گرد و یا به قول خودتان فروشنده سیار خواهد شد. از من خواسته بود حداقل مثل برخی دوستانم کامپیوتر بیاموزم و در این رشته کار کنم و ... آنزمان پرویز نویدی، رئوف کعبی و نادر عصاره از دوستان نزدیکم شغلی در رابطه با کامپیوتر داشتند. او با مشاهده موقعیت شغلی ام به کار در این سطح، رضایت داده بود.
پدرم همیشه متناسب با ظرفیتش حرکت می کرد و می کوشید آینده نگر باشد. خواهرم ناهید را با مرجان دختر یکساله اش دستگیر کرده بودند. او در پیرامونش یکی از روحانیون را داشت که در رژیم گذشته، پدرم به او کمک های زیادی کرده بود. پس از انقلاب، همین فرد به برکت جمهوری اسلامی به جا و مقام و منزلتی رسیده بود و از پدرم خواسته بود که هر کاری داشته باشد انجام خواهد داد. ما از پدرم خواستیم که برای آزادی خواهرم با او صحبت کند. پدرم نمی پذیرفت. می گفت او را برای یکی دیگر از شما که پرونده سنگین تری دارید نگهداشته ام. جالب اینجاست آن کسانی که پدرم پرونده شان را سنگین تصور می کرد، آنزمان هنوز دستگیر نشده بودند. می گفت که ناهید دختر کوچک دارد و پرونده اش سبک است بالاخره آزاد می شود. البته هیچوقت پدرم به این "پارتی" مراجعه نکرد.
مورد دیگری که شاید گفتنش جالب باشد این است که در جریان ازدواج ام ماشین پیکانی داشت تقریبا نو. آن را به من هدیه کرد. نپذیرفتم و هر چه پا فشرد، قبول نکردم. نزدیک شش ماهی از این ماجرا گذشته بود، من برای حدود یکماه به ماشین نیاز داشتم. فکر کردم ماجرا را به پدرم بگویم. خواسته ام را با او در میان گذاشتم. با کمال ناباوری به من گفت ماشین را نمی دهم. یکه خوردم. سالها بود که تقاضای مالی از پدرم نکرده بودم، مهمتر اینکه اساسا موضوع پول در رابطه با ما تقریبا هیچ جایگاهی نداشت. با تعجب و دلخوری پرسیدم چرا ماشینت را به من نمی دهی؟ گفت حرفی ندارم پسرم، مشروط به اینکه اول ماشین را به نام خود کنی. گفتم آقا جان ماشین را نمی خواهم. فقط حداکثر یکماه به آن نیاز دارم. چرا باید آنرا به نامم کنم؟ گفت پسرم نمی خواهم ماشین را بدهم که با آقای ناصر رحیم خانی ماشین را پر اعلامیه کنید بعد موقعی که دنبالتان کردند ماشین را بگذارید و فرار کنید. اگر ماشین به نام من باشد می فهمند و مرا دستگیر می کنند. در این صورت سهراب و همایون نسترن رها می شوند.
پدرم به سبک خود دل در گرو مردم داشت و تلاش می کرد آنها را یاری دهد. خاطرم مانده که همیشه و هر زمان که خرید می کرد چند میوه خراب هم در میانشان بود. یکبار که از او سوال شد چرا توجه نمی کنی و میوه گندیده می گیری، می گفت خودم انتخاب کردم. چون میوه فروش بیچاره با آنها چه کند. روی دستش می ماند و ورشکست می شود.
و یا در مورد دیگر یادم هست که یکی از کارگران اداره راه که منشا روستایی داشت برای ما موقعی که پدرم منزل نبود، چند مرغ و خروس آورده بود. بعدا زمانی که ماجرا را شنید، به مادرم اعتراض کرد. مادرم می گفت راهی نداشتیم و نمی شد پس بدیم. تو نگران نباش پول و وسایل دیگر به اندازه کافی به او دادم. پدرم باز میگفت نباید قبول می کردی. من به پدرم گفتم این همه در اداره راه پول دزدی می شود، چرا آنجا ساکتی و اعتراض نمی کنی. گفت بابا جان اون سرمایه دولت است، اینجا پول ملت است. تفاوت دارند!
پدرم آدمی بود یگانه با خود. رک و صادق. تقریبا هیچ فرصت طلبی نداشت. قلب پاک و مهربانی داشت با زبانی تیز و تند. من مانده ام اینهمه مهر و عاطفه ای که در دلش زندانی شده بود چگونه چنین تند و گزنده بر زبانش جاری می شد؟

* متن سخنرانی در مراسم بزرگداشت پرویز خان اعظمی در پاریس - یکشنبه ٣۱ ژوئیه ۲۰۱۶