دیالکتیک نظر وعمل در مسئله ی رآی دهی


علی رضا جباری (آذرنگ)


• این متن در پاسخ به نوشته ی آقای حمید آصفی است. این گونه دوستان به موضوع رآی ندادن افراد برچسب ایدئولوژیک می زنند و آن را خارج از مقوله های نظری می دانند؛ غافل از اینکه آنان که به گزینه ی رأی دادن یا رأی ندادن می رسند با پیمودن راه بررسی نظری مسئله به آنجا رسیده اند و مسئله ی گزینش آرمانی در میان نبوده است ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
سه‌شنبه  ۶ مهر ۱٣۹۵ -  ۲۷ سپتامبر ۲۰۱۶


* این متن را در پاسخ به نوشته ی دوستم، آقای حمید آصفی، در نشریه ی وزین اخبار روز، تحت عنوان سخنی با طیف همیشه تحریمی نوشتم.

در زمینه ی مسائل جاری کشور، پهنه های نظری و عملی، در حرکتی چالشی، با یکدیگر دمساز می شوند و سر انجام هم نهاد دگرگونی اجتماعی را می سازند؛ اما برخی از دوستان این دو عامل جدلی و سرانجام همساز را جدا از هم تصور و، و از این رو، نقش عمل صرف در کار تحول اجتماعی را مستقل و پررنگ می کنند. این گونه دوستان به موضوع رآی ندادن افراد برچسب ایدئولژیک می زنند و آن را خارج از مقوله های نظری می دانند؛ غافل از اینکه آنان که به گزینه ی رأی دادن یا رأی ندادن می رسند با پیمودن راه بررسی نظری مسئله به آنجا رسیده اند و مسئله ی گزینش آرمانی در میان نبوده است.
    اگر فرض کنیم که واژه ی ایدئولزیک به معنی آرمانی است که هست، این دوستان چگونه می توانند به لحاظ آرمانی ، از جمله، میان باورمندان به فلسفه ی علمی و نظام شاهنشاهی که آرمانهایی صد و هشتاد درجه متفاوت با هم دارند تفاوت قایل شوند؟ این دوستان ممکن است بگویند: "خّب، از این لحاظ که با یکدیگر همسان می اندیشند". فرق ایدئولژی و اندیشه درست در همین است. هیچ یک از این دو برپایه ی آرمان خود به مسئله نمی اندیشند، بلکه برپایه ی تحلیل و اصول نظری خود به مسئله نگاه می کنند. این طرز برخورد با مسئله و دادن ویژگی ایدئولژیک به آن درست مثل این است که بگوییم چون چپها دیدگاه ضد امپریالیستی دارند و رهبری جمهوری اسلامی هم شعارهای ضدامپریالیستی می دهد، پس این دو ایدئولژی ها و آرمانهایی همسان با یکدیگر دارند و از آن منظر مشترک آرمانی به مسئله ی گرایش ضد امپریالیستی می نگرند. با باور من، هر دو انسان یا هر دو گروه ممکن است مشترکات و وجوهی نامشترک با یکدیگر داشته باشند؛ اما این به معنی یکی بودن آنها به لحاظ آرمانی نیست، بلکه به به کار گرفتن روشهایی متفاوت با هم در زمینه ی اندیشیدن به مسئله ی واحد سر بر می آورد که گاه به نتیجه ی همسان و گاه به نتیجه ی ناهمسان راه می جوید؛ اما به هرحال وجه اشتراک یا وجه افتراق صاحبان اندیشه با یکدیگر را نشان می دهد.
    در دیالکتیک نظر و عمل، نظر نهاد و عمل برابر نهاد آن است و این دو در جریان پروسه ای گاه طولانی و دشوار هم نهاد تحول یا دگرگونی را پدید می آورند و از در آمیختن آنها با یکدیگر گریز یا گزیری بجز بی نظری مطلق یا بی عملی مطلق نیست.
    حال باز گردیم به تعریف دمکراسی و مطلق کردن یا نسبی کردن آن. در آغاز این بحث لازم است اول ببینیم دمکراسی به چه معنی است؛ و دمکراسی به حکومت مردم یا به حکومت بر مردم اطلاق می شود؟ هنگامی که کسانی به شما می گویند باید رآی بدهید یا اینکه باید به همین کسانی که ما می گوییم رآی بدهید و به دلخواه شما نیست که به هرکس که دوست دارید رأی بدهید، آیا در این سخن کوچکترین نشانه ای از دمکراسی (به معنی حکومت مردم) می توان یافت؟ برخی از دوستان به مواردی همچون دمکراسی در یونان یا... یا آمریکای پیش از لینکلن نظر دارند؛ اما بسیاری نیز همچون من براین باورند که با این گونه تجربه باید با توجه به شرایط روز برخورد کرد. امروز دیگر به سبب مبارزات ضدبردگی امثال اسپارتاکوس ها یا لینکلن ها، در دو نقطه ی بسیار دور از هم در تاریخ، دیگر بردگی به صورت گذشته وجود ندارد، بلکه به جای آن با مسئله ای به نام تبعیض نژادی رو در رروییم و به همین دلیل است که می گوییم آمریکاییها که تا کنون دهها هزار سیاهپوست را به دست مأموران پلیس کشته اند، نه دمکراسی بلکه، توحش را تجربه می کنند. به گفته ی دوستان، "بیایید خلط مبحث نکنیم" و مفهوم ایدئولژی را با تعمق نظری و دمکراسی را با توحش به معنی واقعی در نیامیزیم.
    من نیز براین باورم که ساختن دمکراسی و جامعه ی دمکراتیک یکشبه ممکن نیست، بلکه به سالها نظر و عمل پیگیر نیازمند است؛ اما این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که در ایران ما تاکنون افزون بر یک قرن تجربه ی نظری و عملی در باب دمکراسی وجود دارد؛ اما ما تاکنون دور باطل در این عرصه را تجربه کرده ایم، بدین سبب که تاکنون هرگز نتوانسته ایم میان نظر و عمل در این عرصه پیوند دیالکتیکی برقرار کنیم یا اینکه هنوز در جامعه مان چنین امکانی وجود نداشته و حاکمیت ها این امکان را برایمان به جا ننهاده اند و وظیفه ی برقراری این پیوند همچنان پیش روی ماست که جز با گام نهادن در عرصه های همپیوندی نظر و عمل به آن مقصد عالی نتوانیم رسید.
    درباره ی مصدق یا هرکس دیگر هم همان نتیجه صادق است که درباره ی یونان و رم و آمریکا گرفتیم. ما اکنون در مقطع زمانی افزون بر ۶۰ سال پس از زمان مصدق زندگی می کنیم و قرار نیست که آزموده را بازآزماییم و در محدوده ی تنگ امکاناتمان باز همان تجربه را عمل کنیم. همان طور که نباید در این اندیشه بمانیم که راه دمکراسی بدون اندیشه ورزی و اقدام هموارشدنی است. نظر و عمل مستقل برای رسیدن به هدف لازم است و این نظر و هدف باید با توجه به شرایط زمان و مکان پیوند یابد و در هر جا از بیشترین امکانات موجود به صورت منطقی و اندیشیده، نه برپایه ی تجویز کسانی که هویت اجتماعی آنان درخور رد یا دست کم تردید است، عمل کنیم.
    اینکه در قانون اساسی زمان شاه امکاناتی بیش از قانون اساسی کنونی در نظر گرفته شده بود درست است؛ اما باید گذشت ۶۰ سال زمان از زمان مصدق تا به امروز را هم بر ان افزود، تا تصویری جامعتر از شرایط آن روز در مقایسه با امروز حاصل شود.
    درباره ی جبهه ی ملی امروز نیز آن فاصله ی زمانی که پیش از این به آن اشاره کردم صادق است. من بر این باورم که جبهه ی ملی در این زمینه به ان آگاهی نابوده را یافته است و مایل نیست آزموده را باز آزماید.
    به باور من اینکه مصدق برای درمان بیماریش به خارج نرفت و به میهن وابسته نبود بخش کوچک موضوع است. بخش مهمتر این بحث اعتمادی است که او به آمریکاییها به جای انگلیسیها کرد؛ و همان اعتماد نیز به کودتای ۲٨ مرداد با مشارکت آمریکاییان انجامید که خانم مادلین اولبرایت، وزیر خارجه ی اسبق آمریکا، به خاطر آن از مردم ایران عذرخواهی کرد.
    آنچه در این بحث در باره ی مسئله ی جهانی سازی و واکنش جبهه ی دانشجویی ایران پس از حمله به عراق (پس از فتح خرمشهر) و بهتر بودن حمله ی آمریکاییها به ایران می خوانیم به دوراز واقعیت موجود جامعه در آن زمان نیست، اما همراه با مسائلی همچون پاک کردن مرزهای ملی یا طرح ایران بزرگ پان ایرانیست ها و نکته هایی که در ادامه ی همین پاراگراف و دو پاراگراف بعد از آن آمده است ربطی به موضوع بحث کنونی ندارد و جای آن در اینجا نیست. لذا از آنها می گذارم و بحث درباره ی آنها را به فرصتی دیگر وا می نهم.
    اما اینکه بگوییم هر کس که وارد گود (مثلا انتخابات – ناقد) نشود و از کنار گود بخواهد با نقد رخدادها برخورد کند، نمی تواند نیرو جمع کند، به باور من درست نیست؛ زیرا نقد هر فرد از جامعه ی ایران به شرایط عینی حاکم بر جامعه وابسته است که هم از داخل گود و هم از خارج گود می توان به آن رسید. از طرف دیگر، خوشبختانه منعی بر اظهار نظرهای آقایان اصلاح طلب وجود ندارد که بتوان از آنها به دور ماند. اگر هم منعی در این زمینه وجود داشته باشد، رسانه های مجازی یا گاه رسانه های جمعی این مسئله را حل می کند به هر حال، این موضوع را نمی توان فراموش کرد که بسیاری از نیروهای ترقیخواه را نیز جایی در صفوف تشکیل دهنده ی موازنه ی قوا نیست، و از این رو نمی توانند دست بسته تسلیم این یا آن نیروی درون یا پیرامون دولت شوند..
    موضوع ضعف بینش و تفرق، هرچند چندان رابطه ای با موضوع بحث ندارد، به دلیل اهمیت مطرح کردنش به آن وارد می شوم. به گمان من یکی از دلایل دور باطل انقلاب و مصادره در ایران همین ضعف بینش و تفرق حاصل از ان در میان گروههای سیاسی بوده است. من بر این باورم که تفرقی چشمگیر که میان نیروهای ملی و دمکراتیک در ایران، یا ترقیخواهان ایران، وجود دارد، بارها افزونتر از جبهه بندی های درون- دولتی است. اغراق نیست اگر بگوییم به اندازه ی تعداد افراد گروههای اُپوزیسیون، نه شمار گروههای آن، تنوع باورها وجود دارد؛ اما این تنوع باورها چندان بد هم نیست؛ اگر در سرانجام خود تضادهای آشتی ناپذیر از کار در نیاید و مسیر تفرق و پراکندگی و در نهایت فروپاشی اجتماعی را نپیماید. این درست؛ اما برگرداندن نتیجه ی نهایی بحث به گفتار یا کردار شخص، از جمله بزرگمردی مانند مصدق که می توانست بیش ازاین برسرنوشت جامعه ی ایران تأثیرگذار باشد، عدول از بینش دمکراتیک است که متکی به خرد جمعی است. متأسفانه مصدق برایند خرد جمعی جامعه ی ایران نبود و بسیار در خارج از حیطه ی نگرش و عمل او ماندند که از جمله گرایش نیرومند چپ ان زمان، یعنی حزب توده ی ایران، بودند که شاید یکی از مهمترین دلایل سقوط او نیز همین تفرق بود؛ اما لازم است یادآور شوم که بحث فریز شدن جبهه ی ملی در شرایط امروزی با آنچه پیش از این درباب عدول جبهه ی ملی امروزی از روش و اندیشه ی مصدق دیدیم همخوانی ندارد.
    بار دیگر به مسئله ی تفرق باز می گردیم و زمینه های آن را می بینیم. آری! تفرق و پراکندگی و مهمتر از ان خود محوری و فراخواندن همه ی مردم و گروهها به زیرچتر خود وجود دارد و مهمترین معضل کنونی جامعه ی ایران است. اگر به مفترقات بیندیشیم و از مشترکات درگذریم، پیوسته همین شرایطی را تجربه خواهیم کرد که هم اکنون تجربه می کنیم. و آنکس که این واقعیت را نپذیرد و از آن سرباز زند، حال هرکس یا هر گروه که باشد، دانسته یا نادانسته راهی متضاد با منافع مردم ایران را درپیش گرفته است. برایند اندیشگی مردم ایران باید برخاسته از هم آمیزی، گفت و گو، هم اندیشی و پذیرش دقیق واقعیتهای عینی و حرکت در جریان پیاده کردن این فرایند در پهنه ی عمل باشد؛ اما، متأسفانه، تأمین این نیاز بزرگ فرمایشی و تابع اراده ی فرد یا گروه معین نیست، بلکه فرایندی تدریجی و بلند مدت است که تنها ورود به این فرایند در لحظه ی معین تاریخی ممکن است ضرورت قطعی تحول از کار درآید. این روند به خواستن یا توانستن رسیدن به دریافت شرایط عینی حاکم بر سونوشت کشور وابسته است.
    بحث ماقبل پایانی این متن درباره ی منش مصدق، با توجه به آنچه در بالا راجع به تفرق نیروها در جریان رخدادهای زمان او گفتیم، و کلأ در رابطه با موضوع بحث، درخورتوجه چندان نیست و پیش از این هم در جاهایی به بخشهایی از آن اشاره کرده ایم. همین موضوع درباره ی پاراگراف آخر بحث هم صادق است که من تنها به یک بخش از آن اشاره ای گذرا می کنم و آن نیز بخش دیالگ (سازنده نه بی ثمر) و برخاسته از اراده ی همه ی نیروهای ملی- دمکراتیک و ترقیخواه است. شرط اول حضور نیروهای مشروطه خواه در این روند نیز، انتقاد از خود و فاصله گرفتن از گذشته و پذیرش شعارهای ملی و مردمی، نه به صورت تاکتیکی و به منظور فرار به جلو بلکه، در پهنه ی عمل و با همه ی توان خویش است. همین موضوع را نیز درباره ی هواداران نظام اسلامی و پیرامونیان دولت نیز صدق می دانم. هر کلمه که این دوستان بر زبان مِی آورند یا هرگام که به پیش بر می دارند نمایشگر وضعیت روز آنان است و نمی توانند از اذعان به کاستیهای گذشته و درک نیازهای روز بگریزند.
    بازگردیم به موضوع اصلی بحث و مسئله ی شرکت کردن یا نکردن در انتخابات در شرایط نفی دمکراسی.
    من براین باورم که شرکت کردن یا شرکت نکردن در انتخابات وحی مّنزَل و موضوعی تابع اراده ی افراد و گروههایی برون از بینش، منش و مشی فرد نیست. هرکس آزاد است که با توجه به درکی که از عینیت وضع موجود دارد در این فرایند شرکت بکند یا نکند. اما آنچه مهم است این است که برخورد مثبت با این موضوع با توجه به درک عینی فرد از شرایط نامزدان و کل روند انتخابات شکل گیرد، نه برپایه ی تلقینها و تبلیغات این یا آن گروه و پیروی بی قید وشرط از امر و نهی کسانی که خود، بنا به برخی از مصالح سیاسی، همه ی میوه هایشان را دریک سبد می چینند و بدون جداسازی آنها را به خورد مردم می دهند. بی تردید مطالبه محوری نیز در رساندن صدای گروههای ترقیخواه به گوش مردم نقش بسزا دارد؛ اما در شرایط موجود جامعه در عرصه ی عمل چندان انتظاری از آن نمی توان داشت؛ باز هم به همین علت که تحول تابع روندی تدریجی است و یکشبه نمی توان با صور حکم از بیرون گود شرایط حاکم بر جامعه را دگرگون کرد.
با امید به همگرایی نیروهای تحول طلب در جریان وقوع تدریجی رخدادهای سیاسی و اجتماعی.

علی رضا جباری (آذرنگ)