صفحاتی از "بیراهه هایِ راه" - عباس هاشمی

نظرات دیگران
  
    از : دورآشنا

عنوان : احساساتی
با سلام!
با عرض معذرت بگویم که نوشته ی فوق جنبه ی روشنگری و تاریخی نه برای آنانی که در جریان بوده اند و نه برای آنانی که در پی دانستن تاریخچه و روش و ایدئولوژی مبارزاتی یک سازمان سیاسی بوده اند ندارد. این یک نوشته ی احساساتی و مرور خاطرات احساسی است که می تواند در جای خود قابل احترام باشد. کامنت های احساساتی فراوانی هم دریافت کرده است و این هنوز نشان از خرده فرهنگ و اخلاق شرقی احساساتی بودن ما داردکه آنرا به سیاست و فلسفه هم تعمیم می دهیم.
در همین نوشته ی احساساتی هم طبق طبیعت احساسی بودن ، تقدس و شیفتگی تا جایی رفته که گویا این همه نیکی و روش مبارزاتی و از خودگذشتگی تنها ویژه ی این سازمان و افراد فوق طبیعی آن بوده در صورتی که همه می دانند در همه ی سازمان های چریکی چنین فضایی وجود داشته . نویسنده این شیفتگی را تا حدی می رساند که حتی "سازمان مجاهدین خلق" را که روابط صمیمانه و نزدیکی با "چریک های فدایی خلق" داشته کم بها می دهد و با ذکر نمونه هایی به دنبال شاًن والاتر فداییان می گردد. حتی از واژه ی "مجاهدین" بجای نام اصلی آنان استفاده می کند.
فکر می کنم تمام مثال های نویسنده در نوشته اش فقط و فقط بر گرفته از احساسات و شیفتگی است که ایرادی ندارد اگر نوشته را یک قصه ی احساساتی بدانیم و نه یک تاریخ نگاری یا خاطره نویسی از یک سازمان سیاسی. و من که خود عزیزان از دست داده ای در آن دوران مبارزاتی دارم به ایثار و از خود گذشتگی همه ی این رفقا احترام می گذارم و با از دست دادنشان خون گریه می کردم اما این احساسات نباید مانع انتقاد و حتی زیر سوًال بردن سیاست و روش مبارزاتی غیرواقع بینانه و احساساتی و دور از توده ها شود و یا بدتر از آن تحریف در "تاریخ نویسی" بشود.
۷۷۰۷۲ - تاریخ انتشار : ۲٨ آبان ۱٣۹۵       

    از : آرمان شیرازی

عنوان : زندگی بیداری شهری ست, در ژرفای تاریکی; زندگی بوییدن شادان عطر بوته های سرکش کوهی ست; زندگی احساس نایابی ست, چون پرواز, در پهن رسیدن ها
آنگاه که امید, در خاک دیرینه و آلوده به ننگ تاریخ, تازه از بن می رست,
توفانی هراس آور پدید آمد و تاریکی همه-سو گستر شد...
و درین تاریکی, چشم از معنا تهی گشت و امید, مرده پنداشته شد...
روزگزاران اما آسان-باورتر از آن بودند که بدانند:
در ورای توفان,
خورشید همچنان رخشان است...

با سپاس و ستایش از عباس هاشمی گرامی که یادگاری ست از بپادارندگان آتش و برسازندگان هویتی آزاد از خرافه و ناساز با خوکامگی!
درین نوشتار کوتاه, روی سخنم با "آشنای قدیمی" ست که از پنجره ای کهنه و گردآلوده به کنون می نگرد...
پیکر از پیش مرده ی حکومت اسلامی در ایران را, پیش از هر چیز, شانه های کمدانی و خرافه باوری مردم از پستوی مسجد به پهنای خیابان آورد. گفتن جمله ای اینچنین که "آیا حکومت فاشیزم اسلامی کنونی نتیجه عملکرد بیراهه رفتن همین رفقا (یعنی فداییان) هم نبوده و نیست که به ج.ا. ننگ ملایان مرتجع رسیدیم؟" اگر برخاسته از خشمی گم-کرده-راه نباشد, بسیار نارواست.
درخور توجه است که کشورهای کمونیستی سابق ازینرو "درب و داغان" بودند که بدون چپاول کشورهای دیگر (آنگونه که اساس سرمایه داری ست) ناچار بودند که همه چیز را (بدون تجربه) از هیچ بسازند. با این وجود, همین کشورهای "درب و داغان" بودند که توانستند گامهای سترگ نخستین را در علوم و تکنولوژی فضایی بردارند, حقوق زنان را (برای نخستین بار در تاریخ) برسمیت بشناسند, بهداشت و آموزش را رایگان کنند و ...!
کمونیسم به معنای نفی هرگونه استثمار است. اگر اندیشه را ویروس سرمایه داری نیالوده باشد چگونه میتوان با کمونیسم همراه نبود؟ اگر که تنها و نخستین "آزمایش کمونیسم ... در شوروی سابق .... شکست خورده" چگونه میتوان آنرا بگونه ی تاریخی "شکست خورده" انگاشت؟
آری, "امروزه حنای کمونیسم .... دیگر رنگی ندارد" چرا که ماشین تبلیغات همه سویه ی سرمایه داری (بخوان سیستم بهره کشی کم شماران از بیشماران) جهان را زیر پوشش دارد و برای رسیدن به چنین جایگاهی با واپسگراترین های تاریخ (پینوشه در شیلی, شیخهای عربستان, ضدانقلاب نیکاراگوئه, جانیان افغان, خمینی و...) در برابر چپ همراه شده و همچنان خواهد شد!
پژوهش درمان ندانستن است و ورزش اندیشه پیشگیرنده ی فراموشی ست... از یاد بردن نقش توانمند اما جنایتکارانه سرمایه داری در شکل بخشیدن به مناسبت جهانی, حتی در یک لحظه, برازنده ی آنکه خود را چپ میشناسد نیست!
با ارج و دوستی!
۷۷۰۷۰ - تاریخ انتشار : ۲٨ آبان ۱٣۹۵       

    از : نوشادی

عنوان : پس سمندر گشتم و بر آتش مردم نشستم
دست رفیق عباس هاشمی درد نکند. بسیار از مطلب او آموختم و نوشته ی رفیق بر اطلاعات ام از چریک های فدایی خلق افزود. ای کاش رفیق هم چنان در این راستا دست به قلم ببرد و اطلاعاتی در باره سه رفیق بزرگوار که در چند جای نوشته اش از آنان نام برده است، به دست دهد. رفقا هادی (غلامیان لنگرودی)، کاظم (محمد‌رضا بهکیش)، و نظام (یدالله گل‌مژده) از جمله رفقایی هستند که اطلاعات بسیار اندکی در باره آنان منتشر شده است.
حتم دارم رفیق عباس قادر است جوانبی از زندگی و مبارزه این عزیزان از دست رفته را به قلم بیاورد.
چشم به راه ام
۷۷۰۶٨ - تاریخ انتشار : ۲۷ آبان ۱٣۹۵       

    از : یک تماشاگر

عنوان : انقلاب ۵۷ و عقده ی ادیپ!
"آشنای قدیمی" را بگو که همه این حرفها را زد تا نفرت و کمپلکس های مردانه اش را سر چپ خالی کند. انگار اگر از همان ابتدا می شد ملی گرا و پان ایرانیست عقده ی جنسی پیدا نمی کرد؟! مسئله این نیست که هر چه عباس هاشمی نوشت، باید پذیرفت، مسئله این است که ایشان خودش یک اخلاق دو گانه دارد. تر و خشک چپ ایران و جهان را با هم سوخت. کمونیست و ممونیست و نفت و گاز و "کورش کبیر" و عریزه جنسی را؛ همه را با هم قاطی کرد. "مرگ بر کومونیست که می گه خدا نیست!" چنین است که آلترناتیو امام خمینی و جمهوری اسلامی می شود "ایرانیت" و امام زاده پاسارگاد. اگر چند هزار نفر ی بروند زیارت مرقد مطهر امام "آریائی"، و همانجا "باسن های آریائی" شان را هوا کنند و نمازی گزارند، مو لای درزش نمی رود. حالا جرئت داری نقد کن این حرکت را و ته و توی این تاریخ را! می پرسد: تو مگر ایرانی نیستی؟!
۷۷۰۶۷ - تاریخ انتشار : ۲۷ آبان ۱٣۹۵       

    از : پرویز مرزبان

عنوان : بازهم برای بهروز الف
پاسخی مثل همیشه و خود شیفته.
کی اهمیت می دهد که تو کیستی و چرا با این شیوه ی مرضیه یک صفحه قراضه را مرتب رو گرامافون میگذاری که توهم "امنتیی " را خودت گو کنی .
یک بار دیگر بخوان اگر فارسی بلد نیستی از دیگران بخواه که برایت ترجمه کنند.
از تو خواسته ام که در زندگی واقعی نظرات خود را با رفیق عباس هاشمی و یا سایر رفا از جمله سطوت ها در میان بگذار . کسی نخواسته است جنابعالی خودت را معرفی کنی هرگز ! داستان سرائی نکن و به بیسوادی خودت فکر کن تا از توهم بیرون بیائی
نگارنده نوشت :
در پایان ؛ نگارنده این سطور بعرض می رساند: با نحوه ی برخورد بهروز الف "مجازی "مخالفم که ابدا جرات ندارد در زندگی واقعی نظرات خود را با رفبق عباس هاشمی و یا سایر رفقا از جمله سطوت ها در میان بگذارد. ترجیح می دهد پشت امضای بهروز الف هر چه می خواهد دل تنگش بگوید.
۷۷۰۶۶ - تاریخ انتشار : ۲۷ آبان ۱٣۹۵       

    از : آشنای قدیمی

عنوان : خطاب به جناب ایکاروس
از کدام " امواج لذت بخش " در گفتار رفیق هاشمی صحبتش را میکنید؟ آیا حکومت فاشیزم اسلامی کنونی نتیجه عملکرد بیراهه رفتن همین رفقا هم نبوده و نیست که به ج.ا. ننگ ملایان مرتجع رسیدیم؟ قهرمان سازی را بر عهده فیلمهای هالیودی بگذارید! اگر اعتقاد به ایدئولوژی اسلامی نوعی فریبخوردگی و ساده اندیشی است همین را هم شاید بشود در مورد متعصبین معتقد به ایدئولوژی کمونیسم گفت یا نه؟ اگر این رفقای کمونیست ما همان زمان شاه دیکتاتور از واقعیات کشورهای درب و داغان کمونیستی سابق خبر واقعی داشتند که جز ورشکستگی و عقب ماندگی و دیکتاتوری و خفقان چیزی دیگر برای جامعه به ارمغان نداشت و نمی آورد شاید عمر خود را در راه دیگری سپری میکردند یا نه؟ آخر امثال این رفیق ما در همان زمان مبارزه خودشان قبلاً در دو تا کشور کمونیستی بودند و اوضاع فلاکت بار مردم را از نزدیک با چشمهای خودشان دیده بودند که سنگ ایدئولوژی کمونیسم را به سینه میزدند یا فقط ایده آلیستهای در حد تئوری کتاب خوانده بودند مثل خودم؟ این نظر یک کمونیست سابق هوادار فدائی خلق اقلیت است که میخوانید! قصد تسویه حساب ندارم چونکه دوستان خوب و شریف من هم جانشان به جوخه اعدام سپرده شد برای آرمانهای این سازمان و کسانی که رهبری آنرا برعهده داشتند. وقتی حتی قرار است که رابطه عشقی بین دو رفیق هم با نظر و گفته کارل مارکس به نوعی توجیه پذیر شود دیگر باید دید که اطاعت کورکورانه از یک ایدئولوژی ما را به کجا و بکدام دیکتاتوری دهشتناک میتوانست ببرد؟ شما فکر میکنید که نسل جوان امروزی گوشی برای شنیدن چنین حرفهای رفیق هاشمی دارد تا امیدی هم در آنها ببیند وقتیکه علیرغم همه این مبارزاتِ رفقای گرامی تازه به حکومت اسلامی ملایان مرتجع رسیدیم؟ آزمایش کمونیسم که رفقای قدیمی سنگ ایدئولوژی آنرا به سینه میزدند یا هنوز مهم میزنند بعد از ۷۰ سال در کعبه آمال کمونیستها در شوروی سابق با داشتن میلیاردها دلار ثروت از فروش نفت و گاز شکست خورده و امروزه حنای کمونیسم یا قهرمانان کمونیستی دیگر رنگی ندارد تا نسل جوان بدنبالشان برود یا غیر از این است؟ بنظرم پافشاری در تاریخسرائی اینگونه رفقا برای من نوعی نه تنها ما را قدمی به جلو نمیبرد در مبارزات ما بر علیه ج.ا. بلکه نگاهی پسگراست که نتیجه منفی میدهد چونکه همیشه میگویند که باید به جلو نگاه کرد و آینده را ساخت اگرچه از تجارب تلخ گذشته هم میشود برای تکرار نشدن اشتباهات گذشته چیزهائی یاد گرفت. ولی متاسفانه نگاه به تاریخ گذشته توسط رفیق هاشمی کمتر از دید انتقاد به خود یا انتقاد به سازمان فدائیان خلق میباشد و در حد یک قصه گوئی یا داستانسرائی باقی میماند! البته میبخشید که جسارت کردم و کمی اعصاب شما را قلقلک میدهم! نمیخواهم مبارزه چنین رفقائی را کم بها دهم ولی باید توان شنیدن دو نظر مخالف را هم داشت یا نه؟ بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد! بعد وقتیکه پای بزرگداشت کوروش کبیر قهرمانی ایرانی به وسط کشیده میشود برخی از همین رفقای چپ ما چنان موضعگیری مخالف میگیرند که آدم حتی به ایرانی بودن آنها شک میکند. اشاره جالب در این نوشته به دیدی بوده رایج در بین رفقا که سرکوبگری غریزه های طبیعی جنسی در رفقای کمونیستی را که ممکنه با پرداختن به آنها از تمرکز روی مبارزات برای خلق کاسته شود و یا از اهداف سیاسی منحرفمان کند برایم آشناست چونکه خودم هم در بین رفقای همرزم سابق چنین طرز تفکری را سراغ دارم تا اینکه صدای رفیقی یکبار درآمد و میگفت مگر رفقای کمونیست تمایلات جنسی نباید داشته باشند یا غریزه جنسی و عشق و عاشق شدن را باید قبل از مبارز شدن در خود بکُشند تا به هدف برسند؟ این طرز تفکر کمی شباهت به تربیت اسلامی داشت و دارد. حالا خوبه که جناب هاشمی هرچند دیر ولی باز به لیلایشان رسید! برخی رفقای اعدام شده ما در ج.ا. حتی فرصت نیافتند در ایام بهار جوانی یا بلوغ خود از باغ عشق حتی تک میوه ای بچینند! دردهای از دست رفتنها بیشمار است و دریغا و افسوس و ای کاش ها...!
۷۷۰۶٣ - تاریخ انتشار : ۲۷ آبان ۱٣۹۵       

    از : یک تماشاگر

عنوان : امواج بی انصافی!
انتقاد و انتقاد گر را به دار نکشید! برخی چنان از "امواج لذت بخش" می گویند، گوئی کسی اینجا دوپینگ سیاسی خیر کرده است! در عالم خلسه و هپروت که نمی خواهیم سیر کنیم. خاطراتی بازگو شد. کسی آمد، هم قدردانی کرد و هم نکته ای انتقادی را طرح کرد. پاسخی هم از نویسنده اش گرفت. شاید این نویسنده ی محترم پس از این دقتش را و حساسیتش را در بازگوئی خاطراتش دو چندان کند تا دیگر ناروشنی هائی از این دست برای مخاطبانش پیش نیاید و بهانه ای هم به دست بادمجان دور قاب چین ها و "موج"سوارن سیاسی ندهد.
۷۷۰۶۱ - تاریخ انتشار : ۲۷ آبان ۱٣۹۵       

    از : ایکاروس

عنوان : شعله امید
از دوستان و رفقا تمنا دارم که اجازه ندهند تا بحث و جدل بر سرنکته ای کوچک و حاشیه ای در مقاله، امواج لذت بخشی را که گفتار رفیق عباس هاشمی در برکه وجودمان ایجاد کرد به سکون ببرد. بگذارید در چنین شرایطی، نسل جوانمان بدانند که رفقایمان در گذشته که بودند، چه میخواستند و چگونه در دوره ای تاریک و دهشتزا شعله امید را در دلها زنده نگه داشتند.
۷۷۰۵۹ - تاریخ انتشار : ۲۷ آبان ۱٣۹۵       

    از : بهروز الف

عنوان : پاسخی به چند نظر
ابتدا باید از رفیق گرامی، عباس تشکر کنم که بر خلاف بساری از نویسنده گان، نظرا ت را خوانده اند و پاسخی داده اند. رفیق عزیز من تمامی نوشته های شما را خوانده، مسرور شده و چاپ کرده و در گنجینه نوشته های در ارتباط با سازمان جایش داده ام. تصورم از نوشته شما این بود که بر خلاف نوشته آشکار شما به شخص مورد نظر او را در وحله کنونی ، رفیق خطاب کرده اید که برایم سوال پیش آمد وابدا قصد سرزنش نبود و اگر چنین تصور شده پوزش میطلبم. سلامتی و شادی هماره تان را آروزمندم
اما نوشته با حمله قشون موافق "رفیق" خواندن مادالعمری شد. سعی کردم بدون پیش داوری به خانم فریبا اصول اولیه انسانی (حال اصول اولیه رفیق بودن پیشکش) را نشان دهم ولی متاسفانه ایشان همراه جناب مرزبان و غلامی (اگر اشتباه نکنم) گویا فرهنگ مذهبی ولایت فقیه ی و فتوا دادن بد جوری در وجودشان رخنه کرده و از راه دور همچون معجزه گران مذهبی به کالبد شکافی فکری من نشسته اند و بی محابا بدون داشتن هیچ علمی تنها بر مبنای دانش حوزی به محکوم کردن من دست زده اند.به نظر میاید کاری بس عبث برای روشن شدن ذهن تهمت زدن خانم فریبا زدم و متاسفم که نمیتوانم آرزوی تغکر اطلاعاتی جناب مرزبان را برآورده کنم و نام کاملم را ذکر کنم. میتوانید به قشونتان بگویید که با توسل به امدادهای غیبی به نام کامل من دیت پیدا کنند
با پوزش از مسیولین محترم ساییت اخبار روز برای در گیر شدن به این نوع پاسخگویی ها
۷۷۰۵۵ - تاریخ انتشار : ۲۷ آبان ۱٣۹۵       

    از : خواننده

عنوان : تجلیل از بهمن آژنگ
شهادت میدهم که زنده یاد بهمن آژنگ سمبلِ دانش، متانت و تواضع بود. علیرغم اختلاف فکری به « من طرفدار تحول» اجازه میداد تا نظراتم را در خصوص بی توجهی « اکثریت احزاب و سازمانهای مواق و مخالف ان زمان به نسل کشی فرهنگ و زبان ترکها ٬ عربها وغیره » بیان کنم. میگفت این موضوع در اولویت نیست. من هم می گفتم « امکان دارد که بی عدالتی [خجالت کشیدم که به ایشان بگویم فاشیسم ] از اینجا شروع شود». یادم نمیرود که به من گفت « حیف که با هم در مسایل اجتماعی اشتراک فکری نداریم » به فقدانش گریستم ...و گاهی هم میگریم. جواهر بود این مرد نازنین. روانش شاد
۷۷۰۵۲ - تاریخ انتشار : ۲۶ آبان ۱٣۹۵       

    از : ص کوچه باغلی

عنوان : عشق اولسون عزیزیم عباس هاشمیه
عشق اولسون عزیزیم عباس هاشمیه
عزیزیم یازکی ائورکدن یازئرسان
یاشا سنی
ص. کوچه باغلی
۷۷۰۴٨ - تاریخ انتشار : ۲۶ آبان ۱٣۹۵       

    از : امیر ایرانی

عنوان : عاشق شدن در نظم دهی مصنوعی
این خاطره نویسی ها اگرچه با ملاحظاتی همراه خواهند بود اما در آنان پیام های آموزنده ای را خواهیم یافت ویا پیام های آموزنده ای را بازگو می کنند.
جناب آقای عباس هاشمی ارجمند در گفتارش صداقتی برجسته است که این صداقت در گفتارش، حتماً دلنشینی گفتارش را خواهیم داشت! آنجا که از عشق می گوید:
خواسته یا ناخواسته عشق را فراتر از هر دستوری، هر تشکیلاتی و هر نظم برساخته مصنوعی معرفی می کند. و برای تبرئه خویش آنهم از گزند گزندگان نظم خواهان مصنوعی به بزرگی(مارکس) استناد می کند و بطور ضمنی و تلویحی بیان می کند:
نظم دهندگی مصنوعی و تشکیلاتی می تواند کشنده ی عشق خواهی و دوست خواهی و دوشت داشتن واقعی باشد.
۷۷۰۴۲ - تاریخ انتشار : ۲۶ آبان ۱٣۹۵       

    از : پرویز مرزبان

عنوان : برای بهروز الف
اگر واقعا رفیق گرامی عباس هاشمی و یاران او را ارج می گذاری
ببین و بیاموز که او چگونه بخشی ازتجربیات و مشاهدات زندگی خود را با ما در میان گذاشته است. دوست داشتی که تاریخ را تحریف کند ؟
خیال می کنی که نوشتن واقعیت زندگی او بدون نوشتن دوستی های رفیقانه اش با مریم سطوت ها بهتر بود ؟ بسیار تاسف انگیز است. اصلا پیام رفیق عباس را نفهمیدی یا نمی خواهی بفهمی و حتی می خواهی او را "ارشاد " کنی.
فکر می کنی بخاطر انشقاق های بعدی سازمان باید تاریخ راهیان سازمان را از اول نوشت و بزغم جنابعالی رفیق سطوت ها را بخاطر وقایع بعداز انقلاب و انشعابات بکلی از تاربخ جنبش فدائی حذف کرد.
نه ! سخت در اشتباه هستی ، باید امیدوار باشیم که دوستی های رفیقانه فدائیان بر تمام افتراق ها ی قبل و بعداز انشعاب اکثریت ـ اقلیت غلبه کند. متوجه هستی؟ این ربطی به رفیق سطوت ها ندارد.
می توانیم با تجربیات گرانی که به قیمت جانهای پاکی به ما رسیده با اتحاد دوباره برای تداوم مبارزه و رسیدن به آزادی ، برادری و برابری همراه با سایر نیروهای چپ پیش رویم.
در پایان ؛ نگارنده این سطور بعرض می رساند: با نحوه ی برخورد بهروز الف "مجازی "مخالفم که ابدا جرات ندارد در زندگی واقعی نظرات خود را با رفبق عباس هاشمی و یا سایر رفقا از جمله سطوت ها در میان بگذارد. ترجیح می دهد پشت امضای بهروز الف هر چه می خواهد دل تنگش بگوید.

آرامش آدمی در دوستی پرستی اوست
کسی که از این آرامش تهی باشد
بهانه او را کم نخواهد بود
۷۷۰۴۱ - تاریخ انتشار : ۲۶ آبان ۱٣۹۵       

    از : فریبا علیخانی

عنوان : الفبای سیاست
پاسختان آقای بهروز الف مرا متقاعد ساخت که شما در را اشتباه باز کرده اید. متأسفانه شما در گذشته جا مانده اید و همچنان تمام زیبائیها و نیک سیرتیها را در گذشته می بینید و لذا به دنبال پوریای ولی می گردید.
۷۷۰۴۰ - تاریخ انتشار : ۲۶ آبان ۱٣۹۵       

    از : احمد فرهادی

عنوان : احساساتِ زلال و بیانی شیوا
احساساتِ زلال و بیانِ شیوایِ شما آدمی را به شدت تحتِ تاثیر قرار می دهد. در موردِ تواناییِ قلم تان شکسته نفسی کرده اید. لطفا بیشتر بنویسید.
۷۷۰٣٨ - تاریخ انتشار : ۲۵ آبان ۱٣۹۵       

    از : عباس هاشمی

عنوان : با سپاس از محبتها و راهنمایی ها
با سپاس از محبت ها و رهنمودهای صمیمانه ی خوانندگان
بهروز الف مرا سرزنش کرده است که چرا در توضیحِ واقعه ای که به هفته های پس از قیام مربوط میشود، گفته ام یکی از رفقای دختر ( مریم سطوت) چنین کرده است ! بی تردید ایشان بی دقتی کرده است چرا که در تاریخی که من اشاره کرده ام هنوز حتی اکثریتی وجود خارجی ندارد و ایشان یکی از رفقای دختر ما بوده است !
برای فهم این اشتباه ، فرض کنیم نام ایشان را که امروز دیگر رفیق من نیست از توی پرانتز حذف کنیم . سوْال من از ایشان اینست که کاربرد لفظ رفیق دختر در آن تاریخ درست بوده یا غلط ؟ در درستیِ این که تردیدی نیست ! پس ذکر نام خود ایشان مسئله است ؟
اگر چنین باشد پیشنهاد بهروز الف ضد تاریخی و نشانه ی نوعی سانسور است : چون ایشان امروز دیگر کمونیست نیست و چنین و چنان است ، پس هر کاری که در گذشته کرده اگر درست و انسانی هم بوده نباید ذکر شود ؟! برای اطمینان از اینکه من نسبت به چرخش ایشان بی تفاوت نبوده ام میتوانید "نامه ی سرگشاده "ی مرا به مریم سطوت در همین سایت جُسته و مطالعه کنید .
امیدوارم فقط بیدقتی بوده باشد . با احترام عباس هاشمی
۷۷۰٣۷ - تاریخ انتشار : ۲۵ آبان ۱٣۹۵       

    از : بهروز الف

عنوان : به خانم فریبا علیخانی
خانم علیخانی گرامی
نوشته اید که مرا نمیشناسید ولی ناشناخته حکم داده اید که قلبی سرد دارم. تنها یک نکته ؛اگر نوشته رفیق گرامی هاشم را بدقت خوانده بودید متوجه میشدید که رفیق یعنی کی و چه . رفیق کسی بود و هست که داوطلب شود برای صدمه نخوردن به رفیق اش از جان زلالش بگذرد. به خاطر رفیقش خطر کند. نه آنکه برای منافع حقیری و به خاطر تعلقات مذهبی و شیفتگی بی پایه به کشور مادر نه به مردم و سرزمین خویش یک جانی بالفطره را امام ضد امپریالیست خطاب کند و خواهان مجازات مخالفان این جانی و رژیم جنایتکارش شود. در انتخابات سارمانی تقلب کند تا یک شیفته امام برای ددمنشی و ویرانی سارمان و نابود کردن جنبش انقلابی و کشتار زلال جانان به رهبری برسد خانم عزیز هر رفیقو نمیتواند ماداملعمر رفیق باشد. مطمین هستم اگر شما هم عزیزانی را در این بد کرداری ار دست داده بودید و یا سالهای سال در زندان های وحوش اسلامی داشتید مسلمن قلبی نه تنها سرد که با زخم های فراوان داشتید و اینگونه راحت حکم صادر نمیکردید
شاد باشید
۷۷۰٣۵ - تاریخ انتشار : ۲۵ آبان ۱٣۹۵       

    از : ایوب غلامی

عنوان : پناه
اقای بهروز الف نوشتید ًًْ ً .. کسی را رفیق خطاب میکنید که کژی های پنداری، کرداری، ومعرفتی، اووزوجش، صدمات، بس،سنگین، بر،پیکر،سازمان،گذاشته... ٌ ٌ ، بعد از چهل سال عقل٬ دانش٬ اندیشه ٬ اینترنت ٬ ویران شدن یک مملکت و اوارگی میلیون ها هم وطن ظاهرا تاثیری بر شما نداشته گویی این تنها خداوند است که این اخر عمری ما را باید ازگزند شما ها محفوظ نگه دارد
۷۷۰٣۴ - تاریخ انتشار : ۲۵ آبان ۱٣۹۵       

    از : فرج سرکوهی

عنوان : دمت گرم و سرت سلامت
ممنون برای این نوشته و .. دمت گرم و سرت به سلامت
۷۷۰٣۲ - تاریخ انتشار : ۲۵ آبان ۱٣۹۵       

    از : فریبا علیخانی

عنوان : هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
آقای هاشمی شما را نمی شناسم همچنان که آقای بهروز الف را.
شما با این نوشته نشان دادی چه قلب بزرگ و گرمی دارید و او با چند جمله در زیر نوشته شما نشان داد چه قلب حقیر و سردی دارد.
۷۷۰٣۱ - تاریخ انتشار : ۲۵ آبان ۱٣۹۵       

    از : اسفندیار کریمی

عنوان : زیبا و انسانی
هاشم عزیز تصویر و بیان عشقت به لیلا وصمیمیت و شجاعتت در آن زمان ستودنیست، خیلی زیبا و با احساس و صادقانه نوشته ای، دلنوشته ای راستین از منش و روش رفقا که جوانی زیبا و دوست داشتنی ما را تداعی میکند.
ممنون که ما را در این خاطره دلپذیر و عاطفی شریک کردی.
یاد لیلای عزیز گرامی باد
۷۷۰۲۹ - تاریخ انتشار : ۲۵ آبان ۱٣۹۵       

    از : بهزاد کریمی

عنوان : عشق و انتخاب!
هاشم یولداش، از یگانگی جان و اندیشه نوشته‌ای و چه زیبا و ژرف. همین!
۷۷۰۲۶ - تاریخ انتشار : ۲۵ آبان ۱٣۹۵       

    از : خواننده

عنوان : لینک
لینکی که در متن است باز نمیشود. در حالی همین لینک در سایت عصر نو باز میشود. شاید رفقای اخبارروز این مشکل کوچک را رفع کنند.
۷۷۰۲٣ - تاریخ انتشار : ۲۵ آبان ۱٣۹۵       

    از : البرز

عنوان : اگر زندگی واقعی چریکهای فدایی خلق بازگو نشود...
هموطن گرامی آقای عباس هاشمی، همراهِ با شما؛ «...بر این باورم؛ اگر زندگی واقعی چریکهای فدایی خلق بازگو نشود ، باز هم داستانهای واهی و خیالی حول این زندگی افزون خواهد شد و تعبیر و تفسیرهای ویژه به آن خواهند بست!...»

لذا می پندارم، گرچه توضیحاتِ کلی شما همچون؛ پیکره ی سازمان، خانه های تیمی، روابط و مناسبات در خانه هایِ تیمی، غذا در خانه های تیمی، اخلاق در میان چریکهای فدایی خلق همه حائز اهمیتند، اما گمان می کنم، اگر در این مسیر به شرح آنچه به مرور زمان در جنبش فدایی دیده و تجربه کرده ای، می پرداختی، به یقین به مقصودت یعنی جلوگیری از "داستانهای واهی و خیالی حول این زندگی" نزدیکتر بودی

بگذار مثالهایی از مطلبت بیاورم؛

شما در جایی از مطلب به تشریح موضوعات مورد بحث در یک جلسه پرداخته و می نویسی؛ « در یک برنامه‌ی مطالعه‌‌ی جمعی که "نبرد خلق" شماره‌ی ۷ ... را می‌خواندیم،...آن رفیق با تعجب به حرف من گوش داد و چون می‌دانستیم این سرمقاله را رفیق "حمید اشرف" نوشته، برخورد مرا به نوعی "روشنفکرانه ـ خودپسندانه" خواند! که یعنی: مگر روی نظر رفیق حمید اشرف هم می‌شود نظری داشت؟!...»
تصورم این است که این شیوه از نوشتن کمک می کند، تا خواننده ی مطلبت فضا و هوای پیرامونِ آحاد فعال در جنبش فدایی را بهتر درک کند

یا در جایی دیگر از مطلبت می نویسی؛«...روز ۷ تیر سال ۱۳۵۵ با "بهزاد امیری دوان" سرقرارِ "حمید اشرف" می‌روم که مرا هم به "پایگاه مهرآباد" ببرد...» که اگر حال و هوای آن را، یعنی اینکه چگونه روزت را آغاز و چگونه به سر قرار رسیدی و .... را شرح می دادی، خواننده ی مطلبت بیشتر و بهتر در جریان اوضاع آن روز قرار می گرفت

اما وقتی خشک و خالی می نویسی؛ «...اسفند ماه ۵۵ پایگاه ما در تهران ضربه می‌خورد. و من به اصفهان میروم...» این واژه ها کمکی به ذهن پرسشگر خواننده ات نمی کند. مثلا این دو جمله ی «...ضربه می‌خورد...» ، «...به اصفهان میروم...» نشان نمی دهند، که چرا، چه میزان، کجا و چگونه "ضربه خورد"، و یا چرا "اصفهان"، و نه مشهد، یزد و یا بوشهر و یا چابهار
۷۷۰۲۲ - تاریخ انتشار : ۲۵ آبان ۱٣۹۵       

    از : سهراب مبشری

عنوان : دلنشین
مطلبی خواندنی که به ویژه بخش آخر آن به خاطر تازگی اش و برآمدن از دل، دلنشین است. ایکاش آرزوی نویسنده که این روایت از سوی نویسنده یا کارگردانی مورد توجه قرار گیرد برآورده شود،‌ هر چند برای خود من همین نوشته کافی است. با آرزوی تندرستی و شادی برای نویسنده، سهراب مبشری.
۷۷۰۲۱ - تاریخ انتشار : ۲۵ آبان ۱٣۹۵       

    از : بهروز الف

عنوان : گر چه دیر هنگام نوشتی و اما
رفیق گرامی ام عباس
سالها بود که به انتظار بودم تا وقایع نگاری شما را از رخداد های درون سازمان را بخوانم و انها را در سینه تاریخ مانده گار ببینم چرا که هر چه هست بیشتر لاف هست و خود پسندی و بی پشتوانه. نه تمامی ان بل اغلب انها. شاید وقایع نگاری دیگر رفیق ارزنده، حیدر، شما گرامی رفیق را واداشت که بیشتر از انچه که تاکنون گفته و نوشته اید را بر روی کاغذ بیاورید. شاید هم به یاد لیلا بوده. هر آنچه که بوده، بس گرامی است. اما یک سوال؛ شما که بنا بر تمامی شواهد موجود در این سی سال و اندی، به نیک گفتاری و فارغ از تمامی ملاحظات قبیله ای و سازمانی شهره بوده اید، چگونه هست اینبار کسی را رفیق خطاب میکنید که کژی های پنداری،کرداری،ومعرفتی،اووزوجش،صدمات،بس،سنگین،بر،پیکر،سازمان،گذاشته،؟ که این بدور از آنچه که بودی و هستی بدور هست
هماره سلامت و شاد باشی
۷۷۰۲۰ - تاریخ انتشار : ۲۵ آبان ۱٣۹۵