روضه علی اصغر


علی اصغر راشدان


• یک چارپایه، چندقوطی گرد واکس، یک چکش دستی کوچک، برس و فرچه و دوسه تکه پارچه چرکمرده و دیگر خرت پرت های لازم یک واکسی، همه ی بساطش بود. به فاصله بیست قدمی در شیشه ای بزرگ اداره، کنار دیوار پیاده رو بساط پهن می کرد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱۷ ارديبهشت ۱٣۹۶ -  ۷ می ۲۰۱۷


             یک چارپایه، چندقوطی گردواکس، یک چکش دستی کوچک، برس وفرچه ودوسه تکه پارچه چرکمرده ودیگرخرت پرت های لازم یک واکسی، همه ی بساطش بود. به فاصله بیست قدمی درشیشه ای بزرگ اداره، کناردیوارپیاده روبساط پهن می کرد. سیه چرده وحول وحوش بیست ساله بود. شبهاتوقهوه خانه می خوابید. بچه های اداره بازدیدمحل که میرفتندوکفشهاشان خاکی وگلی میشد، یاساعت نهار بیرون که میرفتند، یاارباب رجوع ها، کفشهاشان رابهش می دادندواکس بزند.
   بعدازظهرهاارباب رجوع فروکش می کردومشتری نداشت، یک جفت دمپائی دست می گرفت وراه می افتادتواداره ی هفت هشت طبقه، تودفاترواطاقهاسرک می کشید. یکی ازاین روزهاتواطاق مدیرکل کارگزینی واموراداری سرک کشیدوگفت:
« سلام عرض میکنم، واکسی هستم، تعمیراتم میکنم.امروفرمایش دیگه م داشته باشین، درخدمتم، قربان...»
    مدیرکل اموراداری وکارگزینی روصندلی پت وپهن گردانش نشسته ماند، کفشهاش رادرآورد، جلوی صندلی روزمین انداخت وگفت:
« امشب تویه پارتی رقص، قماروعیاشی مخصوص دعوت دارم، دلم میخوادکفشام عین آینه برق بزنه، کارت باب مذاقم باشه، خبرخوشی واسه ت دارم، بیاورشون دار. »
« سرتاپادرخدمتم، تابرمی گردم، ازاین دمپائیااستفاده بفرمائین، فربان.»
« نه، دمپائیات تمیزنیست، همینجامی شینم، مثل برق برگرد، بایدزودتربرم. »
    مدیرکل کارگزینی واموراداری کفشهای واکس زده ی خودراکه دید،گفت:
« واقعاهنرمندی، جوون خوبی به نظرمیرسی، سوادم داری ؟
« لطف دارین، تصدیق ششم دارم، دستخطمم بدک نیست،قربان.»
« یه تلفن چی لازم داریم، تصدیق ششمم کافیه. فقط بایدیه آشناضمانتتوبکنه، اهل کجائی ؟ »
« ازاهالی پشت کوه هستم، تواین شهرم هیچ کس روندارم که ضمانتموکنه، قربان.»
« نمیدونم چراازت خوشم اومده. جوون حرف شنووسربه راهی باشی، خودم ضمانتتومی کنم. تواداره استخدامت کنم، برای من چه کارمی کنی؟ »
« تااخرعمرخدمتگزارتونم، هروقت، هرامرودستوری داشته باشین، باجون ودل درخدمتم، کارای خونه وخانوم وبچه هاتونم میگذارم روچشمم وانجام میدم، قربان.»
« خیلیم خوب، خیلیم عالی. بعدازظهربروسلمونی وحموم، یه دست لباس تروتمیزبپوش، خودتوشکل این کارمندای اداره کن، فردابیاپیشم. میفرستمت تلفنخونه، یه هفته پیش تلفنچیادوره می بینی وکارتوشروع می کنی. حواستوخوب جمع کن، بایدششدونگ حواست جمع باشه ودرخدمت خودم باشی. »
« معذرت میخوام، توتلفنخونه بایدچه شکلی درخدمت جنابعالی باشم، قربان؟ »
« کارشاقی نیست، خیلی ساده، بایدتموم گفتگوهای تموم کارمنداومدیرکلای دیگه رو دقیقاگوش ورئوس گفته هاشونویادداشت کنی وروزانه تحویلم بدی، همین.»
« هرامردیگرتونم روچشمم میگذارم، انجام میدم وتقدیم حضورتون میکنم، قربان.»
« زبون وادبیات خوبیم داری، واکسی بودن اصلابهت نمیاد. تواین مملکت هیچکس سرجای خودش نیست. »
« خیلی لطف دارین، امیدوارم بتونم تلافی کنم، قربان. »
« هرچه الان شنیدی، فقط بین من وتوبمونه، بفهمم جائی لب ترکردی، دستورمیدم ازاداره بندازنت بیرون. »
« باگازانبرم، احدی نمیتونه یه کلمه اززیرزبونم بیرون بکشه، خیالتون آسوده باشه، قربان. »

*
    یک سال نگذشته، صفرلوباپشتیبانی مدیرکل کارگزینی واموراداری، همه کاره ی تلفنخانه ی اداره شدوتاخت وتازش راشروع کرد. تمام حرفهاوروابط تمام کارمندهای اداره راشنودویادداشت می کرد.یک نسخه راتحویل مدیرکل کارگزینی واموراداری میداد، یک نسخه هم پیش خودش نگاه میداشت. مثلایکی میخواست خانه یازمینی معامله کند، کفتگویش رابامشتری شنودمیکرد:
« خونه توصدوبیستامی خرم. »
« صدوپنجاتاکمترنمیدم. »
   صفرلوشنودمی کرد، مسئول یکی ازبنگاه معاملاتی راکه باهاش رابطه داشت، می فرستادسراغ فروشنده،معامله بامبلغی بینابین انجام میگرفت. صفرلوازفروشنده وخریدارحق الزحمه می گرفت. یافلان مدیرکل بامعشوقه ش کلی حرف ولاس میزدو توفلان کافه وهتل قرارملاقات وشب خوابی می گذاشت. صفرلوشنودمی کرد،مخفیانه بامدیرکل، معشوقه وخانمش تماس می گرفت، خبرچینی وتاتیغش می برید، ازهرسه نفراخاذی می کرد. به هرنفرهم می گفت:
« خواستم بهتون خدمت کنم، جائی لب ترکنین، به همه میگم وآبروتونومی برم. »
   یافلان مدیرکل بابهمان مدیرکل درباره ساقط کردن مدیرکل دیگری حرف می زدندوقرارومدارهای اقدامات به موقع راکه می گذاشتند، صفرلوشنودمیکرد، باهرسه مدیرکل تماس می گرفت خبرهارابه هرسه شان میرساند، ازهرسه نفرحداکثرحق وحساب رامیگرفت وهرسه نفررابه سکوت دعوت میکرد. دوسه سال بعدازاستخدامش صاحب چندتکه زمین وساختمان مرغوب شد....

*
    انقلاب که شد، مدیرکل کارگزینی واموراداری فرارکردخارج. صفرلوبرای خودش عددی شدوبرووبیائی به هم زد. ریشش رانتراشید، شدرئیس اداره حراست واداره کننده مسجداداره. دهه ی عاشوراکنارمنبرآشیخ می نشست، روپیشانیش می کوبیدوباصدای بلندگریه می کرد. روزعاشورا توپارکینگ بزرگ زیراداره مراسم عزاداری وسینه زنی راه می انداخت، خودش نوحه خوان وجلودارسینه زن هامی شد. روسرش گل میمالید، سرآخرپیشبندمی بست وآشپزمخصوص پلوخورشت قیمه آل علی می شد.
   مجلس تمام که می شدوجماعت میرفتند، قبل ازجمع کردن دیگ ودیگبرگ وخیمه وخرگاه، گوشه مجلس صفره ی خصوصی پهن میکرد،کمک آشپزهاواداره کننده های مجلس عزاداری آل علی رادورصفره می نشاندوپیش ازصرف غذابراشان روضه مختصر گلوی دریده علی اصغررامی خواند، قطرات درشت اشک روگونه های گوشت آلودش سرازیرمی شد.

*
    یک روزصفرلوپیشاپیش یک گروه مسلح تواداره راه افتاد. وارداطاق هامی شدوکارمندهارابه گروه مسلح معرفی می کرد:
« این توده ای خائنه، اون یکی چریک کمونیسته، اونوریه مجاهدوطن فروشه، اون سه تام مصدقیه بی وجدانن، همه شونو بکشین زیردستبندوببرین!...»