حماسه بزرگ عشق
به متاسبت تیر باران خسرو گلسرخی در سحرگاه ۲۹ بهمن ماه ۱۳۵۲ بدست رژیم شاه


عاطفه گرگین


• زندگی آنچه زیسته ایم نیست. بلکه همان چیزی است که در خاطرمان مانده و آن گونه است که به یادش می آوریم تا روایتش کنیم "گارسیا مارگز"
رئیس زندان زنان با چهره ای رنگ پریده و سری به زیر پرسید در دادستانی بشما گفتند؟ گفتم چه باید به من می گفتند؟ من کسی را ندیدم که چیزی را به من بگوید. گفت: متاسفم که من باید اولین نفری باشم که به شما تسلیت بگویم همسر شما را امروز تیر باران کردند. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
يکشنبه  ۲۹ بهمن ۱٣٨۵ -  ۱٨ فوريه ۲۰۰۷


ساعت سه نیمه شب است برف دارد می بارد سکوت و زیبائی همراه دانه های درشت برف یک رویای انسانی را
در دلم بیدار می کند رادیو دارد قطعه ای از شوپن پخش می کند و من شبی را می گذرانم با سری بزرگ تر از شب های دیگر ، سرم به کوهی می ماند ، احساس می کنم باید چیزی بنویسم و چیزی بشنوم ، نوشته ام باید یک استثناء باشد و ذهنم هم باید مطیع خاطره هایش شود .    یک احساس و سیع و تنگ که در این نیمه شب فکرم را به دل تنگی های دیروز مشغول نموده است .   رادیو را خاموش می کنم   و طبق عادت دیرین سمفونی شماره ۹ بتهوون را به دستگاه می سپارم و به کنار پنجره برمی گردم برف هم چنان آرام می بارد ، آن قبل ها   خیلی قبل ها که نو جوانی بودیم زیبا و تازه شور زیبا زیستن هم داشتیم , در چنین شبهای فکری   ببتهوون   پناه می بردیم و نرودا می خواندیم .
آن شب هم برف می بارید ، برفی   پاک و درشت ، بزمی بود دوستانه ؛ عشق به خویشتن خویش و به یار و یاور های خیشتن دا ر نثار میشد ,   و با یک شکوفه ،
ما
با هم آغاز می کردیم
حماسه بزرگ عشق را
درآن شب کسی برای وقت گذرانی و صرفا نوشیدن جام لعل   نیامده بود ،   جمعی بود مشتاق دیگری ،   مشتاقانی که اشتیاق دیگری را در جان داشتند , در آن دوره هنوز از خشم و هیاهو خبری نبود و یا شاید بود اما ماآنقدر جوان بودیم که تنها از هیاهو های    ادیبانه پیروی می کردیم و اصلا نمی دانستیم خشم چیست . اگر چه خوشه های خشم جان اشتاین بک را خوانده بودیم   و خشم و هیاهوی ویلیام فا لکنررا   خیلی دوست می داشتیم ,
اما آن خشم و هیاهوی فا لکنری   کجا و این بوی تعفن هلو کاست امروزی کجا ؛ این انسان سوزان مدرن که امروزه از خرابه های فکری دیروز سر بر آورده      در واقع مشتاقان تکرار ابدی وقایع اجحافیه اند    نه وقایعه اتفاقیه .   تکراری که ما جوانان دهه شصت از آن گریزان بودیم و با یوتوپیا ی حاکم بر تفکرمان   مقابل آن می ایستادیم .
سیاوش کسرائی   احمد شاملو و تنی چند از جوانان اهل قلم   آن دوران هم در آن شب بودند ، فکر می کنم   اخوان ثالث هم بود چرا که قلیان منبت کاری را بیاد می آورم که در سر آن یک گل آتش بشاش نفسی به حاظران می بخشید غلغل آب سماور همراه باغلغل پوک هایی که به دهانه قلیان وارد می آمد سکوت نسبی   آن نیمه شب را برمی داشت و بجای آن شور و شعف جوانانه می نشاند   ؛ در بین این سکوت عارفانه و آن هیاهوی به حصار نشسته ،   خسرو گلسرخی   ترجمه ای از شعر پابلو نرودا را که در رثای دوست شاعر خود فدریکو کارسیا لورکا سروده بود همراه آورده بود و آنرا خواند .

لابد از من خواهید پرسید کجایند گلهای سوسن
و ورای طبیعت پوشیده از شقایق
و بارانی که آن همه می بارید

و حرف های آنان را
از شکاف و پرنده پر می کرد
من آنچه را که بر سرم آمده
برایتان بازگو می کنم
من ، در یکی از محله های «مادرید»
که پر از کلیسا , ساعت دیواری و درخت بود
زندگی می کردم
خانه من
خانه ی گل خوانده می شد زیرا دور و برش پر از گلهای شمعدانی بود .
خانه ی زیبائی بود و سگ هائی داشت و کودکانی
« رائول » إ به یاد می آوری ؟
به یاد می آوری « رافائل » إ
« فدریکو» إ به یاد می آوری ؟
به زیر خاک
به یاد داری خانه ام را ؛ و بالکن هایی را
که آفتاب تیرماه , گل ها را در دهانت غرق می کرد ؟
برادر برادر إ

همه چیز
فریادها سخت بود ؛ نمک کالاها
تراکم نان پرتپش
بازارهای محله من که « آراگوئل » نام داشت


و یک روز صبح تل های هیزم
از زمین به در آمدند
موجودات زنده را بلعیدند
و از همان دم آتش در گرفت
و خاکستر بود و خون


راهزنان با هواپیما و مزدورن غرب
اینان از آسمان فرود آمدند تا کودکان را بکشند
و خون کودکان در خیابان ها
روان بود و به سادگی خون کودکان
شغال چه شغالهایی را به عقب خواهد راند إ
چه سنگهایی را ؛ که خار خسک سخت ؛ ضمن تراوش
ساییده خواهد کرد
چه افعی هائی که افعی های دیگر از آن ها بیزار خواهند بود .
من در برابر شما
خون اسپانیا را دیدم که برخاست
تا ما را عرق کند
در موجی از غرور و دشنه
ژنرال های خیانت إ
به خانه مردم نگاه کنید
به اسپانیای درهم سوخته نگاه کنید
از هر خانه مرده ای
به جای گل
مثل یک فلز سوزان سر می زند
از هر ماهی اسپانیا
اسپانیا متولد می شود
از هر کودک شهید
تفنگی سر می زند که چشم دارد
از هر جنایتی گلوله ای متولد می شود
که یک روز قلب شما را خواهد درید
شما از من خواهید پرسید , چرا که دم نمی زند شعرم ؟
رویا ؛ از جنگل
و از آتشفشان های بزرگ سرزمین مادری ام
بیایید جوی خون را در خیابان به بینید
بیائید
جوی خون را
در خیابان ببینید


و این چنین بود که بتهوو ن   ، نرود ا،   احمد شاملو سیاوش کسرایی اخوان ثالث   و   خسرو گلسرخی   شبی را برای ما آفریدند که سالهای سال و تا کنون و هم اکنون نیز مورد تقلید قرار می گیرد , اما اگر فدریکو گارسیا لور کا ؛ در اوت ۱۹٣۶ در یکی از جاده های ویرانه اطراف شهر « گرونادا »    بدست دیکتاتور های اسپانیا تیر باران شد خسرو گلسرخی نیز در سحرگاه ۲۹ بهمن ماه ۱٣۵۲ بدست دیکتا تورهای رژیم شاه تیر باران شد و قطرهای خون پاکش دیوارهای استبداد حاکم بر ایران را یکی پس از دیگری فرو ریخت . اکنون بیاد می آورم غروب ارغوانی ۲۹ بهمن ماه ۱٣۵۲ را که زیر برفی سنگین یخ بسته بود ، در زندان قصر در بند زندانیان سیاسی زنان ، خشم در چهر ه   زندانیان و خجالت در زیر چشمان زندانبانان موج می زد؛هیچ کس به چشمان من نمی نگریست   و من محبوس شده در آن چهار دیواری بدون یاوری با مشتی یاد و خاطره دور از فرزند دو ساله ام نزدیک به چهار سال از زندگیم را در دود ووهم گذراندم   و تا امروز که سالیانی از آن روز می گذرد هرگز ندانستم حکم تیر باران آن دو جوان بر اساس کدام قانون مستند سندیت یافت ؛   و بیاد دارم صبح ۲۹ بهمن ماه ۱٣۵۲ را ،   ساعت   حدود های ۹ صبح بود   زندان بانی آمد و مرا به دادستانی ارتش برد ساعتی همراه زندان بان در کریدور های دادستانی منتظر ماندیم اما کسی نه   با ما ملاقات کرد و نه گفتگویی ، مرا مجددا به زندان قصر برگردانند و یک راست به دفتر رئیس زندان زنان   بردند , او با چهره ای رنگ پریده و سری به زیر پرسید در دادستانی بشما گفتند ؟ گفتتم چه باید بمن میگفتند ؟ من کسی را ندیدم که چیزی را بمن بگوید , گفت متاسفم که من باید اولین نفری باشم که بشما تسلیت بگویم همسر شما را امروز تیر باران کردند و مقامات بالا بعهده من گذاشته اند که این خبر را بشما بدهم ,
ا احساس کردم که دردی می خواهد سینه ام را بشکافد دقایقی خشکم زد , صدای رئیس زندان بخودم آورد ؛ بقول خودتان هرکس بشکلی میمیرد چه بهتر که --- به میان کلامش رفتم بله چه بهتر که انسان این گونه سر فراز بمیرد , این چند کلام را شب قبل از آن روز ؛ وقتی روزنامه کیهان را نگهبان زندان به بند آورده بود و تائید حکم ابرام دانشیان و گلسرخی را تیتر زده بود ،در بند گفته بودم و گزارش آن توسط زندانبان به رئیس زندان داده    شده بود . به بند باز گشتم   . هیچ یک از زندانیانی ا که دم در منتظر ورود من بودند را نمی دیدم ،   تنها چهره فرزند دو ساله ام جلوی چشمم بود به او چه بگویم بگویم پدرش را تنها بخاطر دفاع از خلقش    تیر باران کرده اند   ؛ خسرو که شاعر بود و منتقد ، او را بجرم خواندن و نوشتن و اندیشیدن امروز تیر باران کرده اند ، مگر ممکن است ا ، برف تا کمر دیوار حیات کوچک بند نشسته بود ، من هرگز نه قبل و نه بعد از آن روز بارش چنین برفی را ندیدم . سربازی درحیاط زندان قدم می زد و به پنجره های سلول و یا اطاق ما زندانیان می نگریست ، چشم از پنجره بر نمی داشت نگاه پرسشگر او را هر گز فراموش نکرده ام ، فکر می کردم می خواهد چیزی بمن بگوید و بهمین رو از آن روز تا امروز هر کس که به بمن می نگرد به   پشت آن نگاه می اندیشم آیا خبری است ؟ آیا چیزی می خواهد بمن بگوید .؟ آیا .....

برو بچه های چپ در بند زنان به سرود خوانی پرداختند .
ای رفیقان قهرمانان جان در ره میهن خود بدهید بی محابا   
و برو بچه های مذهبی به تلاوت آیات قران .
قسمتی از کتاب خاطرات - تصویر ها و تصورها -