حرف زدن ازقهرمان ها
کارول بلای


علی اصغر راشدان


• دوزن، یکی با موهای خاکستری، پوشیده در لباس پشمی و حمل یک بارانی و دیگری تنها بیست و چهار ساله، یقه لباس بلند شب را دور گلوی خود پیچیده، روی تپه ی پست مشرف به دریاچه خرس سفید لحظه ای ایستادند. مهی غلیظ از سطح دریاچه طرف بالا اوج می گرفت، ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۲۰ دی ۱٣۹۶ -  ۱۰ ژانويه ۲۰۱٨


 

Carol Bly

Talk of Heroes

کارول بلای

حرف زدن ازقهرمان ها

ترجمه علی اصغرراشدان







    دوزن، یکی باموهای خاکستری، پوشیده درلباس پشمی وحمل یک بارانی ودیگری تنهابیست وچهارساله، یقه لباس بلندشب رادورگلوی خودپیچیده، روی تپه ی پست مشرف به دریاچه خرس سفیدلحظه ای ایستادند. مهی غلیظ ازسطح دریاچه طرف بالااوج می گرفت، طوری که تمام تجهیزات اسکله – شناورهای پلیورتان، بالابرهای سفیدقایق، کارتن های زنجیرشده ی فرورونده به اعماق وطرف وزنه های عظیم پائین – تمام اسباب بازی های جبهه غرب میانه ی آمریکائی پنهان شده. مه غروبی خیلی چیزهای بزرگترارائه میداد - بیشترآبهای کلاسیک تادریاچه ای حومه ای.

    منظورامیلی اندرسون لحظه ای مکث بود، پیش ازپریدن تواتوموبیل وراندن طرف سن پل برای معرفی یک سخنران. دخترش ساندرااندرسون – کیفر، بیرون خانه سلانه سلانه اورادنبال می کرد. ساندراشروع به تعریف روءیائی کردکه توخواب بعدازظهردیرش دیده بود. دقیقادررابطه باشوهرش بروس نبود، اماحس میکردبه نوعی وبه طورمبهم بهش مربوط بوده. به امیلی گفت: نه دقیقاشبیه شبح، چیزی ناروشن وعادی. امیلی بارانی رارودستش بلندوپرنیروروی علف های سرد، شروع به رفتن طرف اتوموبیل کرد. ساندرادنبالش رفت، تادنباله روءیاراتوضیح دهد.

   امیلی حس خوبی داشت که میزبان وظیفه شناسی بوده وازاین که ساعتی می تواندموفتاازدسترس مهمان همه جاحاضردورباشد، خوشحال بود- گرچه دخترش مضحکه گوومهربان بود، درخانه همان راکرده بودکه بایدمی کرد، چندروزی همه چیزرادرهم ریخته بود – واقعیت این بودکه ساندراخیلی حرافی میکردوامیلی به این وضع عادت نداشت. امیلی خانه ساکت مشرف به دریاچه، درخت های آبچکان کاج، مه صبح وعصرگاهی پائیزی رارهانکرده بود. عادت داشت نوشیدن قهوه صبح زودرابیرون بایستد. هنگام کاربدون گفتگودر اطراف وازاطاقی به اطاقی حرکت کند. چهارروزگذشته، ساندراازجمع وجورکردن کتابها درکتابخانه تاتمیزکردن کمدطبقه پائین، تعقبش کرده بود. معمولاسراغ مطالعه که میرفت، ساندرااوراترک می کردومی گفت: « آه، داری میری سراغ کار!مزاحمت نمی شم ». باولنگاری میرفت اطاق نشیمن که چرت بعدازظهرش رابزند. مثل خیلی مردم درآشفتگی شخصی، خیلی دیربیدارمی شد، لباس نمی پوشیدیاخودراتولباس بلندشب می پیچیدوبه سادگی، تمام روزمی خوابید. چندساعتی، خیلی بعدازشام، باصدای بلندولحنی تند، درباره زندگی بعدازازدواجش حرف میزد. صورت جوانش باعصبیت می درخشید، هرچه شوهرش بروس گفته واوجواب داده بودرابرای امیلی تکرارمی کرد. به عنوان تراپیست یک گروه، دوره دیده بود، رواین حساب جملاتی شبیه « اودربین گزینه هاش فکرمی کند »راتکرارمی کرد – امااندوه مردوزن، خواهی نخواهی، دربین اصطلاحات ورزشیش قابل تشخیص بود.

    امیلی یک باردیگرکناراتوموبیل دادزدوسرخوشی خودراازگریزیک شبه پنهان کرد« کاملامطمئنی نمی خوای بامن بیائی برنامه توسندهجم؟ آقای الوکروگ پیر، مردمحترم، ازدیدنت خیلی خوشحال میشه! اون به هرعضوی به سن وسال تو، خوشامدمیگه – احتمالاباآغوش باز! »

ساندراگفت « خواهش می کنم، مامان! »

«چاک آیورسن دوست قدیمی تونبود؟ اون هنوزم میاد، بی شک به خاطرپدرش، امااون سعی نمی کنه همه چی روروشن کنه. »، ساندراباخنده گفت « من باتووباباپونزده شونزده سال باصحنه توسندهجم ساختم، یه شب ازهرتعطیلی ساده کریسمس منوخراب کرد! سعی نکن درباره اون حرف بزنی، مامان! یه میلیون دلارم بدی، یه ذره تحمل فرهنک نوروژی – آمریکائی هاروندارم. »، ساندرامکث کردوگفت « جدی می گم مامان – اگه توسخنران بودی، میدونی که به هیچ قیمتی ازش نمی گذشتم! اماتومعرفی کننده هستی – رواین حساب چیزی که دنبالشی، کیفیت معرفی چاردقیقه اوله، بعدیه نیم ساعت وحشتناک سخنرانی ویه نیم ساعت وحشتناک نشون دادن اسلایده. فیلم وحشتناک، تمومش راهنمائی چیجوری بافتن جورابهای نوروژی! بعدیه ساعت دیگه ی وحشتناک شیرینی وقهوه باکافئین کافی وشکربه سبک نوروژی برای یه هفته! بعدم خوندن دل به هم زن سرودملی نوروژیها، هنوزوانمودکردن همه به فهمیدن کلمات ومواظب دوسنت بودن واسه چیزی که منظوراوناست! نه، مامان! متاسفم! من فکرمی کنم شماواسه انجام این کاردل به هم زنین، توسندهجم واقعایکی ازاولویتای من نیست. »

    امیلی سرخوشانه کیفش راروصندلی عقب پرت کردوگفت « فیلم بافندگی نوروژی نیست، برنامه شون اینه : قراربودخانوم تورشتاددرباره بافندگی نوروژ صحبت کنه، اماانگاراداره مرکزی توبروکلین تلفن زده وبرنامه روعوض کرده. فیلم درباره جنگ جهانی دومه. » سانداراتوشیشه بازدراتوموبیل خندیدوگفت « آه، خدای من، من نمی تونم بفهمم چرااین موضوعودوست دارین. تووبابایه کسی رومی شناختین، کسی که همیشه تواون فیلمه بود، مگه نه؟ اون جنگ من نیست، مامان. من الان خیلی بیشترازاون درباره وابستگیای آدمامیدونم که تظاهربه داشتن احساسی کنم که ندارم. »، چانه خودراکمی بالابردوگفت «من یه جورحسی دارم، اون جورحسی که مال خودم بود. »، امیلی گفت « هرچی زودتربتونم اونجاروترک کنم، برمی گردم ». ساندرابااخم ونامطمئن نگاه کرد، لباس بلندشبش آن وقت روز، مریضی راتوبیمارستان به خاطرمیاوردونه زنی رشدیافته راکه سعی می کندباشهامت تمام شوهرش راترک کند. امیلی براش احساس تاسف کرد، اماحس خودش به طورعجیبی حسی عادی وعمومی بود. امیلی مناسب انجام دادن کاری ساده بود. ساندراتنهابه اشتیاق فکرمیکردوتمام این روزهادرمیان اوضاع شخصی خودپرسه میزد. امیلی درآن لحظه حس برتری مدیری راداشت که سخنرانی پراحساسی رامدیریت می کند – کم پیش می آیدکه سخنرانهاهمزمان قادربه انجام کارخاص دیگری باشند.

    امیلی باخرسندی اتوموبیل رامیان هوای گرگ ومیش مغرب راند. تاسن پل توخیابان هفتم غربی، جایگاه توسندهجم، بیست دقیقه فاصله بود. تمام طبقه بالای یک فروشگاه یک ساختمان خیلی قدیمی خوب ساخته شده ی آجری رااجاره کرده بودند. توسندهجم دراجرای منشور۱٨۹۷سازمان مرکزی بخش مینسوتای مهاجرهای نوروژی – آمریکائی به وجودآمده بود. درزمانهای گذشته، کلاس های ورزشی سه باردرهفته داشته وهمه بایدنوروژی حرف میزده اندوسرودی رابه نام توسندهجم یاتاوزندهومز(هزارخانه)حفظ می بودند.

    حالاهم کمیته برنامه آقای الوکروگ تشکیل هرماه یک گردهمآئی بامحتوای فرهنگی متفاوت رااطمینان میداد، حتی وقتی هم برنامه خاصی مورددرخواست بود،(مثل فیلم های هرازگاهی ارسال شده ازاداره مرکزی). افرادروی قهوه جوشیده به سبک نوروژی که سه باربایک تخم مرغ وشیرینی های پخت خانه میاوردند، هنوزحساب می کردند. کمیته خانم آیورسن تالاربزرگ تیره راکاملاتمیزنگه میداشت، کاشیهای شکسته ی آشپزخانه وحمامها معمولا تمیزمی شدند. همه آرزوداشتندبه پنجره بزرگ غربی برسندوتمیزش کنند. پنجره یک قوس عظیم رومی بود، باشیشه های تکه تکه ی درخشان ولکه های سیاه باسرب لحیم کاری شده. شبیه پنجره ای به نظرمیرسیدکه واقعیت های جدی امورانسانی راجلامیدهد. مثل پنجره یک آزمایشگاه علمی که کشف های انسانی درآن صورت می گیردیاپنجره اطاق یک گروه که تاآخرهای شب آخرین اموریک روزنامه راتشریح می کردند. تابستانهاتوسندهجم جلسه ش راشروع که می کرد، پرتوخورشیدآنجاراروشن می کردوپرتوآغشته وملایم ازشیشه های خاکی قوس داخل می تابید، طنابهای ورزشی هنوزبه تمیزی گره خورده وردیف صندلی های تالاررانشان میداد. روی دیوارهای بلندوگچ کاری شده عکس های کلاس های ورزشی دهه ها۱۹۲۰و۱۹٣۰آویخته بودند.مردهازانوزده وخودراطرف جلووعکاس دولاکرده بودند،حالاباید استخوانهای آنهاگرفتاجیرجیرودردشده بودند - اگربه دلایل گوناگون به استراحت ابدی نرفته بودند.

   امیلی درسنگین روبه ساختمان راباجرنگ جرنگ زنجیرهای شبانه ش بست. پله های چوبی تمیزطرف بالای سرخودرازیرقدم گرفت، صدای رفت وآمداعضابین آشپزخانه وسالن راشنید. آنهاسینی های نه درهفت شکلات وبشقابهای یکبارمصرف شیرینی حلقه ای وشیرینهای چرب پیچیده درزندانهای سارارابازمی کردند. زنهااجازه نمی دادندمردهااطراف بایستند، امیلی به پاگردکه رسید، خانم تورشتاددادزد« اینجا، شما، اینووردار! »، خانم آیورسن، اشاره خانم تورشتادراشنیدواطراف رادنبال چاک پائید. چاک زیریک نوشته چاپی تزینی ستایشگرخدابه زبان نوروژی لم داده وبابرنت نیلسن جوک می گفتند. مادرش دادزد« توهم میتونی یه کاری کنی که مفیدباشی! اوناپونزده دقیقه دیگه میان! »، چاک آیورسن به عنوان دلقک توسندهجم شناخته شده بود، رواین حساب چندجواب تندتحویل دادومتوجه امیلی شد، دادزدوخندید« آه، پسر!خوش به حالمون که تورسیدی اینجا! »، شروع به جداکردن دوجین هائی ازفنجان های فومی قهوه کرد « الوکروگ پیرازترس ولرزداره ازدیوارابالا میره – اینوامیلی نشون میده، درسته؟ اون ازهمه می پرسه! ». امیلی باخنده گفت« اون دقیقاخوب میدونه که من نشون میدم ». چاک گفت « آره، امااون درباره سخنرانی که مشهورنامیده میشه وداره ازنوروژمیاد، چیزی نمیدونه – اونی که احتمالاتومعرفیش می کنی! ». چاک سرش راطرف عقب سالن وگوشه جداشده تکان داد. یک محوطه هشت فوت مرتفع، دفترکوچکی راساخته بود، چیزی شبیه دفاترکوچک ساخته شده تومحوطه کارخانه های بزرگ – جزایرجداشده ازسروصداوکارعمومی.چاک گفت«توبهتره بری اون توواونوتشویق کنی.»

    امیلی به آستانه دردفترش که رسید، آقای الوکروگ ازروصندلیش بالاپرید. میزش رادورزدتا باامیلی دست دهد،کمی خم شدودستش رافشردودادزد«گاهی وقتانمیدونم بامرکزچه کنم!»، امیلی پرسید«اوناچه کارکردن؟ »، نششت، بارانی رودامنش گذاشت، توانست سقف عظیم تالاراصلی وقسمتی ازپنجره فولادی وشیشه ای بالای چوب نازک براق وساختاردو درچهاردفترراببیند. بلافاصله کنارش یک میزکوچک پوشیده بامخمل مصنوعی سبزنقره ای بود: تصاویرکوچکی ازایبسن، بیورسن، هامسون وهاکون هفتم رویش سرپابودند. یک عکس کوچک کداک رنگی چهارده یاپانزده زن میانسال آمریکائی بالباس های سنتی ملی هاردانگرهم بود. عینک های بالی شکل دائمی شان قلب شکن بود، روی بلوزهای تورشان گل دوزی شده بود. یک کابینت کوچک که پرونده اعضای توسندهجم درآن بود، طرف مقابل میزسرپابود. وقتی میمردندپرونده شان ازکشوی بالابه کشوی پائین منتقل می شد. آگوست گذشته که پرونده شوهرامیلی منتقل شد، آقای الوکروگ ریبون جایزه شوهرش رابه مناسبت پنجاه سال عضویتش درتوسندهجم، بامهربانی فرستاد. آقای الوکروگ پیروعصبی برنظرمی رسید، گفت « خب! میخوام اینجاباتوحرف بزنم، اماالبته خیلی امنیت نداره! ». هرکس می گذشت، تودفتررانگاه می کرد، زنهاباکوزه های سنگی که درآنهاچوبهای پرتقال پرچم های کوچک نوروژی دردایره قرارداده شده راحمل میکردند، بامقداری کلینکس درمرکزدایره فشرده شده بودندکه سرپانگاهداشته شوند. چاک آیورسن وبرنت نیلسن به خانم تورشتادکه باصدای بلنددرباره بافندگی حرف میزد، گوش میدادندوگذشتند. آقای الوکروگ گفت« مرکزلازم نیست این همه آمرانه بامن رفتارکنه! اوناافرادخیلی خوبی نیستن! یه وقت اونجابودم، امیلی – چیزی روکه گفتم باورمی کنی؟ درست تواداره شون، همونجا، تومرکز، حالاچرااداره شون توشهر نیویورک نیست، توبروکلینه وکلی مکافات داشتم که محلوپیداکنم. بایدبدونی که متروی زیرزمینی بی.ام.تی طرف ایستگاه خیابان چل وشیش روسوارشی. امیلی، نبایدبهت بگم. تووشوهرت بایداونجابوده باشین، وقتی سرآخراونوقتارفتین توراه نوروژیتون! همون زمان که اونجابودم، تلفن زدم که دارم میام. فکرمیکنی کی اومددیدنم؟ هیچکس! تنهایه سرایدار اونجابود، یه آدم به کارگرفته شده، نه دقیقایه داوطلب توسندهجم، نه یه عضوواقعی. این سرایدارم جاروبرقی کشیدنشودوراطراف هام ادامه میداد. به هماهنگ کننده ستخدام فکردم. اوضاع برخوردشون اونروزااینجوری بود. بایدیه هماهنگ کننده استخدام میامدخوشامدگوئی من. سرآخرسرایدارگفت « میتونی پاتوحرکت بدی؟ »، اینجوربامن رفتارکرد، امیلی! توچشماش نگاه کردم وگفتم « اگه خواهش کنی، این کارومی کنم. »، بعدازاونم، بلافاصله ازاونجابیرون زدم! همیشه فکرکرده م سرایداربه همه شون گفته که من چطورصریح باهاش حرف زده م! امیلی، ازمرکزبااون لحن بهت تلفن که میزنن، فکرمی کنی ازکناردروازه های بشهت تلفن میزنن!این خانوم هماهنگ کننده استخدام دوهفته پیش تلفن زدوتموم برنامه هائی که واسه امشب ریخته بودیم روکنسل کرد – همه رو، واسه خاطراین قهرمان معروف جنگ که درحال گردشگری اطراف کشوربود! »، امیلی گفت « ویلی واریگ. »، فای الوکروگ بالحنی گزنده حرفش رادنبال کردوگفت « بله، این ویلی واریگ. ازخانوم تورشتادم خواستم بخش بافندگی شوواسه مااجراکنه. می بینی، توتموم شیش هفته گذشته یه اطلاعیه داشته یم که خانوم تورشتاداسلایدای بافندگی نوروژی تابستون گذشته ازکوه آورده شو، بازبون اصلی نوروژی وباترجمه انگلیسی درحدتوان خودش، نشون میده. بعدشم خانوم آیورسن باشیرینهای خانه پزش پذیرائی میکنه. سعی کرده م این بولتن روتاامروزحفظش کنم، خودتم میدونی، بعدمرکزناگهان تلفن میکنه ومیگه مابایدبرنامه این قهرمان جنگ روداشته باشیم. خب، امیلی، توکتاب من جنگ مربوط به خیلی پیش بوده وهمه مامیخوایم فراموشش کنیم. بهشون گفتم متاسفم، بااین مقوله عجیب که توسراسرایالات متحده راهنمای برنامه قهرمان جنگ نامیده میشه، نمیتونیم خودمونوتطبیق بدیم. مقوله ای که تموم شماروش حساب می کنین. بامعذرت، تموم برنامه هامونوبرنامه ریزی کرده یم، باتشکر. اوناعینهویه گربه خونسرد، بازم حرف شونوتکرارکردن وگفتن: هربرنامه ای دارین، کنسل کنین واین واریگ روجاش بگذارین، واسه این که معروفه. خب، امیلی، هیچوقت یه بارم اسم این واریگ رونشنفته م! بعدسرپرست برنامه ریزی اونامیگه تواین ویلی واریگ روازسال ۱۹۵۰ دراسلومی شناسیش ومرکزمیخوادکه معرفیش کنی! خیلی هیجان زده شدم! بعدگفتن اون یه فیلم درباره قهرمانای نوروژدرجنگ نشون میده ومابایدیه پروژکتورشونزده میلیمتری فیلم تهیه کنیم. بدون یه کلمه، بهشون گفتم عاریه دادیم توماه، بخش توسندهجم ویسکانسین واوناتاحالاپسش ندادن، پروژکتورشکسته ومیخوان قبل ازفرستادن، تعمیرش کنن. بامن لودگی کردن وگفتن میلیونهاآدم توسن پل ومینیاپلیس هست، مایه نفرو نمی شناسیم که بهمون اعتماددادن یه پروژکتورروداشته باشه؟ نتیجه قضیه این شدکه توماه سرآخرپروژکتورمونوپس فرستادوتوبه اندازه کافی نایس بودی که گفتی این واریگ رو معرفی می کنی. حالاباید امیدوارباشیم همه چی درست باشه وکاراخوب پیش بره. میتونم بهت بگم، امیلی، بدون وحشت ازجلوتررفتن قضایا، خانم تورشتاد، وقتی براش توضیح دادم امشب نمیتونیم برنامه بافندگیشوداشته باشیم، واقعاناراحت بود. باهمه اینا، خوشحالم که توبرنامه معرفی رواجرامی کنی، امیلی. شمادونفرهمیشه اعضای خوب توسندهجم بودین. حدس میزنم بایدسپاسگزارباشیم که این سخنران مشهورروداریم. ظاهرااون نه تنهاواسه بخش توسندهجم، برای همه جورگروههاحرف میزنه. لژیون آمریکائی وپست های وی.اف.دابلیوو خدامیدونه کدوم همه ی دیگرون. بااین حساب، سرآخرتموم چیزی که گفتم: یه اوکی بود. مطمئنی اون سروقت اینجاست وبردباره! سخنران قبلی که برامون فرستادن، تمایل شدیدی به نوشیدن داشت، همه متوجه قضیه شدن. حالااوناقول دادن این یکی دیرترازساعت هفت ونیم اینجانباشه، الانم بیست دقیقه مونده به هشته ومی ببینم اینجانیست. ». آقای الوکروگ ازنزدیک توچشمهای امیلی خیره شدوباصدائی آهسته پرسید« امیلی، تاجائی که تومیدونی، اونم اهل نوشیدنه؟ »، امیلی گفت « ازوقتی ویلی روتوسال ۱۹۵۵می شناختم، خیلی گذشته، مرکزحداقل درباره یک چیزمطمئنه. »، امیلی بالحنی دلگرم کننده حرفش رادنبال کرد« ویلی توجنگ واقعاقهرمان بزرگی بوده. »، امیلی خودداری کردکه به آقای الوکروگ بگویددرطول تمام زمستانی که اووشوهرش ویلی را شناخته بودند، هیچوقت حتی یک مرتبه ندیده بودندکه صبوریانیمه صبورباشد. همیشه حالتش یک جوربوده: آنهاهمیشه تورستوران پردودبالای بعضی فروشگاههاتودرمونسین، درضمن این که ویلی ویکی ازدوست دخترهای گوناگونش داستان تعریف می کردند. سیب زمینی چرب وپخته می خوردند. بعدویلی آنهاراترک میکردکه برودتوی شهر. توراهش طرف پاست کارل توهانس گیت تارسیدن به ایستگاه راه آهن یابندر، می نوشید. خیلی دیر، پلیس اورامیاوردخانه وآپارتمان دوست دخترآن شبش. ویلی، مثل خودامیلی، حالامسن بود، شصت ساله واحتمالاعوض شده بود. آقای الوکروگ دادزد« اگه سخنران کارشوانجام نده، دیگه نمیدونم چی کارکنم! »، امیلی گفت« من واسه افرادتعریف میکنم ویلی توجنگ چی کاراکرده، بعدم خانوم تورشتادمیتونه بافندگی نوروژی شونشون بده، اگه باخودش آورده باشه، یادرنهایت میتونیم باهاش پرسش وپاسخ داشته باشیم. »

    ساعت هشت وسالن پرشده بود. اعضای توسندهجم درجاهاشان سرشان رابه اطراف برمی گرداندندکه ببینندسخنران آمده، آقای الوکروگ بین پروژکتورکه اعتمادنداشت به هیچکس دیگربسپاردومیکرفون سخنران روسکو، جلووعقب میرفت، وانمودمیکردتکه نقره ای سیمهای امتدادراهروراوارسی میکند. تکه های کوچکی که در آن اعلامیه ها رایادداشت کرده بود، از انگشتهاش پرت می شدند. چاک آیورسن، جوک گوی کلوب، برای نجات آنها، جوک می گفت، برگه کاغذی روی سرافرادتکان دادودادزد « آقای الوکروگ؟ آقای الوکروگ؟ تواینوپرت کردی؟ »، وانمودکردبه سختی دست نوشته هارامیخواند، دادزد « اینجا میگه که خانوم تورشتادقول داده پنج جعبه شیرینی چرب واسه هرعضوکنگره ایالات متحده بفرسته؟ میتونه این قضیه درست باشه، خانوم تورشتاد؟ »

   همه خندیدندودست زدند، چهره خانم تورشتادصورتی وچشمهاش مثل چشم دخترها شرمزده شد. افرادخودراجاگیرکردندکه ازنمایش جنبی چاک لذت ببرند. اگرسخنران یک گلوله بزرگ مهم بودوبه موقع برنامه خودرااجرانکرده وناراحت شان کرده بود، درعوض حسابی خندیده بودند. افرادباپوزخندبه یکدیگرمی گفتندافرادوجوک گوهائی بین خودشان دارندکه سرگرمشان کندوسخنران ازآنهاسردرنیاورد. اعضای قدیمی شروع کردندبه پخش کردن کپی های کثیف ارغوانی سرودنوروژی دراطراف، جوانهاتمرکزکردندولبهای خودراگزیدند، بعضی هاسعی کردندجوکهای خوب به خاطربیاورندوباشگردچاک، باصدای بلندبگویند.

   سرآخرهمه صدای بازشدن درسنگین طبقه اول راشنیدند. درباجرنگ جرنگ زنجیرهای شب محکم کوبیده وبسته شد. صدای مردی به تندی شروع به گفتگوکرد، صدای زنی باهمان تندی وبلندی، جواب میداد، قدمهاشروع به بالاآمدن ازپله هاکردند. دقیقادونفرمی آمدند، آهسته تائیدمیکردندکه چقدردیرکرده اند. ویلی واریگ بود. روی پاگردبالای پله ها، لحظه ای خودرابه پایه نرده هاتکیه داد. باچهره ای گلگون آتش گرفته، به اطراف خیره ماند. امیلی بعدازبیست وپنج سال، اوراشناخت، امتدادراهروراآرام پیش رفت که دستش رابفشارد. زنی سی ساله یاکمتر، کنارش ایستاده بودوظاهرابایک بازویش به ویلی کمک می کرد. زن تمام زنهای ویلی توی اسلورابه خاطرامیلی آورد، این یکی هم به طورشگفت انگیزی زیبابود. باناآرامی ئی دخترانه، خودراپائین می انداخت که درشام آنهاشریک شود. ژاکت اس.آ.اس خودراپرت کرد، بلافاصله همه راتوقفسه گذاشت وداستانی درباره احمقی درفرودگاه فورنبویاتویک پروازپخش روزنامه ی ایرفرانس راتعریف کرد.

   ویلی همیشه تنشی بدبینانه توطبیعتش داشت، دوست داشت داستانی راباخشم گفته باشد. درحالی که ضربه هائی بامهربانی روی لبه شانه دخترمیزد، دادزد « یه زن سزاواریه نوشیدنیه، وقتی درگیرکاری بوده که تودرگیرشی! » وبااندکی ناراحتی توصورت امیلی لبخندزدوخیلی شدیدوبایک تکان تند، به سبک نوروژیها، دستش رافشردوخنده ای بلندتحویل داد، گفت « این همه سال! تواصلایه ذره عوض نشدی! هرجاباشی، می شناسمت!ازاین که دستتوفشارددادم، امیدوارم ناراحت نشده باشی! » دوخانم رابانام به هم معرفی کرد. بالحنی خشن وانگلیسی بلند، به دخترنوروژی گفت «این یه زن آمریکائیه که باهاش دست میدی! جرات نداری یه بوسه بهش بدی، نه این یکی، واسه ت توضیح میده که اون ازدواج کرده! بهت میگه توروتحسین میکنه، آه، آره! تموم اون تحسینای زیبا!امابوسیدنی توکارنیست، حتی به خاطرگذشته ها! رواین حساب، مافقط باهم دست میدیم! »، زن نوروژی خنده شیرین مهماندارهای پروازراتحویل دادکه به یک میلیون موقعیت یخزده خدمت میکند. امیلی نزدیک شدن آقای الوکروگ راباپیشانی گرفته ی چرب دید، اورابه زبان نوروژی به دودیدارکننده معرفی کردوآهسته گفت که ویلی رادردودقیقه معرفی میکند، نه چهاردقیقه وحس می کندآقای الوکروگ قبل ازاجرای سرود، نبایدسعی کندچیزی رااعلام کند. فکرمی کندویلی نه پنج دقیقه، بلکه تنهامیتواندسه دقیقه سرپابه ایستدوحرف بزند، بعدمیتواندهرچه رادوست دارد، واژگون کند، آقای الوکروگ میتوانددستوردهدلامپهاخاموش وفیلم بدون ویلی نشان داده شود.

   باکمک اندک دختر، ویلی پرسروصداشروع به جلورفتن کرد. همزمان هردونفرسعی کردند ازپروژکتورکنارراهروبگذرند، صندلی آقای الوکروگ برگشت وباسن ویلی به پروژکتورضربه زد، آقای الوکروگ طرف دیگرپریدوپروژکتورراگرفت وازافتادنش روزمین جلوگیری کرد. اطاق فوق العاده ساکت بود. افرادتوتالارمنتظربودندآقای الوکروگ دونفرنوروژی راروی دوصندلی رزروشده مرکزردیف اول بنشاند. امیلی اوضاع راکه دید، تصمیم گرفت بازهم برنامه معرفیش راکوتاهترکند. امیلی رواین قضیه که ویلی بعدازنمایش فیلم بتواندمرحله گفتگوراتاب آورد، دوسنت هم شرط بندی نمی کرد. امیلی روبه حضارخندیدوگفت:

«شب خوش! فکرکنم سرودروبخونیم وبرخلاف روال معمولمون، معرفی روبگذاریم واسه بعدازسخنرانی، امشب. پیش ازاین که من سخنران رومعرفی کنم، فکرمی کنم، یه اطلاعیه خیلی مهم رواعلام کنم. خانوم تورشتادتوگردهم آئی بعدی، بخش بافندگی نوروژی شوواسه توسندهجم نشون میده ومااونوازدست نمیدیم! مایه افتخاره سخنرانی رومعرفی کنیم که قهرمانی نابعه بود. ماقهرمانای واقعی زیادی نداریم، ویلی واریگ یکی ازاوناست. ویلی متعلق به یک گروه چارنفره زیرزمینی بوده که نماینده شون ازلوفتهاوس وهاردانگرواقع درساحل غربی نوروژ، اطلاعات به پشت جبهه انگلیس می فرستاده. ویلی راگشتاپوی آلمانهادرسال ۱۹۴۴وجنگ دوم جهانی دستگیرکرد. ویلی رودرباره اسامی افرادگروهش زیرفشارسین – جیم کشیدن که هرچه زودترمثل خود ویلی دستگیروجمعشون کنن. ویلی تویه سلول تنهابادونفر دیگه که هردوازاعضای دشمن بودن، مبارزه کرد. اوناافسرای گشتاپوومتخصص گرفتن اطلاعات لازم ازدستگیرشده هابودن. میدونم شمادوست دارین قضیه رواززبون خودسخنران بشنوین، امابیشترین دلیلی که قضیه رابراتون گفته م، اینه که می ترسم اون نگه یه مردفوق العاده شجاع بوده. این یه افتخاره که ویلی واریگ روبهتون معرفی کنم. »

    امیلی جائی کنارخانم تورشتادنشست که باخنده ی تمام قدوپرانرژی بهش اشاره کرده بود. ویلی میکروفون رامرتب کرد، چهره خودراخصمانه طرف امیلی چرخاندوسخنرانیش راشروع، دهنش راآنقدربه میکروفون چسباندکه کلمات گوش خراش بودند. فریادزد« خب، من نمیدونستم همچین قهرمانی بوده م! حس می کنم انگارتومراسم خطم خودم حاضرشده م!»   به شکلی خشن وبلندخندید. درانتظارخنده حضارباخود، ازبین لبه پلکهاش اطراف رانگاه کرد. امیلی هم گرچه یکی ازآنهابود، آنهاازلحن طعنه آمیزچیزی دستگیرشان نشد. مهمترازهمه، ویلی به طورآشکاری مست بود. انگارزانوهاش خم می شدند. حرفش راادامه داد« این یه افتخاره که واسه تون بگم!ازوقتی تویه طرف جنگ مبارزه میکردیم، میدونم که لژیون آمریکائیاشجاع ترین جانبازای آمریکائی روهدیه میکنه! »

دوست دختر، انگاربخواهدحرفش راتصحیح کند، خودراطرف جلوتکیه داد، امابعدآه کشیدودستهای خودرادولاکردوخودرابه عقب تکیه داد. آقای الوکروگ کنارپروژکتورنیم خیزشدوبالحنی لرزان صداکرد« آقای واریگ؟ اینجابخش مینسوتای توسندهجم است! »،   ویلی انگارنکته ای رابرجسته می کند، مشتش راروی تریبون کوبیدوبانوعی خرناس کودکانه گفت « فکرکنم حالافیلمونشون بدیم، لطفا، میشه لامپاروخاموش کنین! »

    توتاریکی ناگهانی دلخواه، افرادفروافتادن سخنران روصندلیش راتوانستندبشنوند. پرده نمایش روشن شدوباحروف سفیدروزمینه سیاه گفت « نورسک فیلم آ/اس ». نوشته های تایپ شده باپرشهای تندروی کلمات جویده جویده، یک زن جوان روی پیامهای وایرلس استتارشده زیرلکه سایه ظاهرشد، سه چهره اززیرپلی سرک کشیدندکه یک سربازکلاهخود روسرآلمانی آهسته قدم میزدوهرازگاه اطراف رامی پائید. دوافسرگشتاپویک کلبه چوبی راترک می کنندودودخترنوروژی به پنهای صورتشان براشان می خندند، درلحظه ای که دربسته می شود، یک دختررویش دولامی شودوگوش می کند، دراین حال دختردیگرباسرعت یک ملافه رابلندوتامی کندوعقب می کشد، یک دستگاه رادیوپیدامی شود، دختریک جفت گوشی روگوشهاش میگذاردوبلافاصله شروع به فرستادن پیام می کند. پروژکتورناگهان تلق تلق می کند. آقای الوکروگ دادش بلندمی شود، پرده نمایش باجرقه ای سفیدمی شودو افراد راشکنجه ومتوجه گوشه راهرومیکند. بوی بدسوختن سلولوئیدبالامی گیرد. لحطه ای بعد، آقای الوکروگ باتندی صداکرد« یکی برقوروشن کنه، لطفا! ». صدای یک جوان، بیشترصدای رسای یک مرد، اضافه کرد« آره، یکی برقوبرگردونه اینجا! »

    قای الوکروگ کنارپروژکتورنشسته وحلقه حلقه های توهم پیچیده فیلم اطراف باسن وپاهاش پخش وپلابودند. افرادتو روشنائی چشمهاشان رامالیدندوطرفش چرخیدند. آقای الوکروگ باحالتی اندوهزده، شبیه یک هنرپیشه محلی به نظرمیرسیدکه تازه ازشرکلاه گیس لویی شانزدهم استادانه درست شده، خلاس شده. چاک آیورسن دادزد « خب، می بینم که بخش توماه پروژکتورروخوب تعمیرنکرده! چیقدردرباره عاریه دادن چیزابه همسایه گفتم! »

   افرادگروه گروه شدند. آنهاافرادکلوبی نبودندکه ازکارهای مستندلذت ببرند. ازخیرفیلم گذشته بودند، چراکه میدانستندسرآخردیریازود، قهوه وکیک میرسد. آنهارادیدندوسرخوشی شان اوج گرفت. باپروژکتورشکسته وباهمقطارهابگومگوکردن، بایدخیلی جالب ترباشد.    اینجاوآنجا، افرادسرپاایستاده ودستهاشان راتوجیب می گذارند. طرف منطقه روشن، پشت همه صندلیهای تالارودوراززنهاودیگرانی که نومیدانه درجاهاشان منتظرند. دراین فاصله آقای الوکروگ روی تکه هادولامی شود. دندانه بنوعی کناره فیلم راجویده وسلولوئیدراشبیه اشیای باطله دراطراف وروزمین پراکنده است. به امیلی که امده تاببیندمیتواندکمک کند، بااندوه گفت « مرکزواسه رفع این گرفتاریا، یه توک پااینجامیاد! من فقط میدونم اوناهستن! »

   دقایقی گذشت. سرآخرچاک آیورسن به طورعادی، طرف همه دادزد« چه ایرادی داره سرود « بله، مااین کشورودوست داریم » رو بخونیم وبعدقهوه وشیرینی بنوشیم وبخوریم؟ درسای تاریخ یاشیرینی، هردفه فقط به من شیرینی بدید! »، یک نفرازعقب وازگروه افرادی که ازخوراکی به خوراک دیگر، وزن عوض میکنند، فریادکشید« توبه اندازه کافی فرهنگ نداری، چاک! تموم گرفتاریای توازهمینه! »، خنده افرادتمام که شد، چاک درجوابش دادزد« آه، دوستی که به این نکته هااشاره کردی، مگه دستم بهت نرسه! »

   لحظه هادردست افراددست به دست می شدومی گذشت. امیلی باآقای الوکروگ پچپچه کرد « ویلی به کلی ازحال رفت! »، فیلم هارابه عنوان کمک مکانیک تعمیرکار، تحویلش دادو طرفش دولاشد« میخوای برم بالاوخیلی سریع توضیح بدم که ویلی واقعاتوجنگ چه کرده؟ بعدسرودرواعلام کنم، تومیتونی اطلاعیه هاروبخونی، بعدم میتونیم بریم سراغ نهار. »، مدیرکمیته برنامه دادزد« آه، تواین کارومی کنی؟ »

   بالاوروسکو، امیلی روسخنران نوروژی خیره شدومنتظرسکوت ماند. ویلی طورعجیبی رودامن زن پیچ وتاب خورد، دست چپش بین ران شلوارگران قیمتش روبه پائین آویخته ماند، صورتش زیرشکم زن پنهان شدوزن شانه هاش رانوازش کرد. امیلی تومیکرفون گفت« میتونیم یه جوری ازچاک آیورسن بخوایم یه لحظه خفه شه! »، حرفهاش همان خنده ای راکه لازم داشت، به وجودآورد. باسرعت شروع کرد« این کاریه که میخوایم شروع کنیم: میخوام بطورخلاصه بگم ویلی واریگ توجنگ چه کرده. به اندازه ی چنددقیقه کوتاهش می کنم. بعدسرودرومی خونیم واطلاعیه هارواعلام می کنیم ومیریم سراغ قهوه. همه تون بااین برنامه موافقین؟ »، تقریباهمه ی افرادتواطاق به توافق سرتکان دادند. غرغرهای پراکنده ی بایکدیگرتوردیف هامتوقف وغرغرتک افرادی مستقیمامتوجه امیلی شد. امیلی متوجه ارام شدن افرادشد. یک رهبربه این صورت مسلط می شودوهمه چیزسروسامان می گیرد. امیلی درباره تهاجم آلمان به نوروژدرسال ۱۹۴۰حرف زد. گفت چطورگروه زیرزمینی ازطریق باچترازهواپیماپائین ریختن، رادیووتلگرام، تماس خودراباآر.ای.اف ومامورهای انگلیس برقرارمیکرد. وقتی اوضاع خیلی ناجور بود، ازطریق فراربوسیله قایق های کوچک ازپهنه دریای شمال، ماموریت شان راانجام می دادند. امیلی گفت« اول که ویلی واریگ روشناختم، ده سال بعدازجنگ بود. من وشوهرم دراسلوتویک محل برنامه های کمک هزینه دانشجوئی آمریکائی فولبرایت زندگی می کردیم. گردشگرای آلمانی دوباره تازه شروع به آمدن به نوروژکرده بودند. ویلی عادت داشت تقریباهرشب مست باشد. مامیخواستیم شام رابااوتویک اطاق نهارخوری دانشجوئی دردارمنزوین بخوریم که مطمئنم خیلی ازشمادرطی دیدارتون ازنوروژ، اونجاهم قدم زدین. ویلی بعدازشام تنهاطرف پائین وایستگاه قطارشرق میرفت. »،    امیلی مکث کردکه آمریکائی های نوروژی باجلوئی وپشت سری خودمغرورانه پچپچه کنند« ایستگاه راه آهن شرق (به زبان نوروژی)، ایستگاه راه شرق!(به زبان انگلیسی) »

امیلی حرفش راادامه داد« توریست هائی که ازقطارپیاده می شدن، ویلی ازنزدیک، پشت سرشون پرسه میزد. به گفتگوهاشون درباره گرفتن باربر، پیدان کردن هتل وامثالش، گوش میداد. به جوونای باکوله پشتی وجورابای ساقه بلن کارنداشت. چیزی که می خواست، اونانبودن. افرادسی ساله یامسن تررودنبال می کرد. وقتی مشخص می شداوناآلمانین، باهرکس که پدریارهبربرنظرمیرسید، رابطه برقرارمیکرد، بازبون آلمانی کامل دوران دبستانش می گفت« معذرت میخوام آقا، شماباراوله ازنوروژدیدن می کنی؟ ». آلمانی باادب ازمخاطب یک غریبه قرارگرفتن، هیجان زده ومجذوب این نوروژی باپیرهن تمیزوکراوات زده وژاکت ورزشی پوشیده می شد. گاهی وقتاویلی حتی باکت شامش میرفت پائین کنارترن، آلمانی لبخندمیزدومی گفت « درواقع نه، این باراولم نیست! نوروژروقبلنم دیده م! باخودم گفتم ازدواج که کردم، اولین کارم اینه که خانومموبیارم این کشورفوق العاده قشنگ وکوههای زیبارو نشونش بدم!مخصوصاچیزای میدان هاردانگرقشنگه! شهرشما،اسلوم خیلی قشنگه!»، ویلی می خندیدومی گفت « آه، پس شماخیلی پیش تواسلوبودی وداری باشادی برمی گردی؟ میتونم قضیه رودرک کنم! »،آلمانی کمی سردرگم جواب میداد« نه خیلی قبل!درواقع درطول جنگ اینجاماندگاروبه مرور عاشق این کشورشدم! »، این همون چیزی بودکه ویلی انتظارداشت، دست سنگینش راروشونه آلمانی می گذاشت و متوقفش می کرد. درادامه، باچرخ مردحمل کننده چمدنوناجلوشون، باهم حرکت می کردن. ویلی آلمانی رومتوقف که می کرد، مردحمل کننده چمدونام قبل ازنگاه کردن به اطراف، می ایستاد. ویلی هنوزخنده رولب، می گفت « شمادرموردآدمائی که عاشق چیزی یاکشورخودشونن، نظرخاصی داری؟ اونا دوست ندارن اونودوربندازن؟ » وپیش ازاون که فردآلمانی بتونه متوجه عوض شدن مسیرگفتگوبشه، ویلی باقدرت تموم مشت شوروصورت مردکوبیده بود. معمولافردآلمانی فرومی افتاد. ویلی آونقدرمست بودکه مشخصاتشوفراموش می کرد. مردم اطراف، منتظربرخاستن آلمانی می ایستادن. مامورای راه آهن نوروژی واردشلوغی می شدن، بازوهای خودرادوردست ویلی می پیچیدن. مردحمل کننده چمدونادوباره طرف جلوبرمی گشت وانگاراتفاقی نیفتاده، چرخ رادنبال خودمی کشید. خیلی زودصدای پلیس دونفره اسلورامی شنیدی. همه واسه پلیس راه بازمی کردن. اوناباتندی می گفتن« خیلی خب، ویلی! راه بیفت جلو! »وپرتش می کردن توماشین. معمولایک دوجین ازافرادجریان روکاملامی دونستن. بعدتوایستگاه، پلیساقهوه بیلی رامیدادن وباملایمت میبردنش پشت دروازه یوهانس، قصروتادرامنزوین می گذشتن وتحویل آپارتمان زن اون شبش میدادن. این قضیه مربوط بودبه یازده سال بعدازمبارزه ویلی. اون تویه مسیرمبادله آتش نزدیک استاوالی تومیدون هاردانگر، خوابیده واماده فروریختن یک آر.ای. اف بوده که تودام آلمان هامی افته. ویلی باخوشحالی متوجه میشه، وقتی مامورگشت بازداشتش کرد، رفقاش که دومردویه زن بودن، ناپدیدشده ن، این یعنی که اونافهمیده بودن ویلی دستگیره شده واونادیده نشدن، این قضیه خیلی مهم بود. هروقت یکی ازاعضاگیرمی افتاد، طبق قرارازپیش برنامه ریزی شده، هرچه زودتر بایدمیروندن تودریا. هرکس بازداشت می شد، دیریازودحرف میزد، خیلی ساده، بایدطرف شرق به سوئدیاطرف غرب وجنوب به انگلیس فرارمی کردن. گروه ویلی یه قایق ماهی گیری کهنه روبابدنه تیره رنگ وچیزی که شبیه یه اسلکه متروکه به نظرمی رسید، تولوفت هاوس نگه داری میکردن. اسکله طوری آماده شده بودکه یه مردماهی گیربتونه هرروزقایق اوناروبرونه بیرون وبزنه توسینه دریا، ماهی گیروانمودمی کردروعرشه درحال تعمیرخرده کاریاس که دیده بشه، قایقشوعقب وجلومیروندوکارموتوروامتحان میکرد. گشت های ساحلی آلمانی مدتای زیادبادوربیناشون زیرنظرش داشتن وتموم زیروبم وجناتشوحفظ بودن، حتی روزای گرمم زیرپیرهن کلفتشومی پوشیدوازگرماسرخ می شد، توسردترین روزام که بهتربودمثل ماهی گیرای دیگه کت طوفانی بپوشه، همون زیرپیرهن تنش بود. »، امیلی توضیح داد « آلمانیاویلی روبردن نزدکترین اداره. یه افسرجوون خوش صحبت گشتاپوبه ویلی گفت اوناهرچه زودتر اسامی رفقای اقدامات فوری اوومقداری توضیحات عادی رالازم دارن، این توضیحات واسه اوناضروریه. مردجوان بالحنی تندتوضیح دادکه مجبوره بره میدون جنگ خسته کننده، اماویلی تاوقتی میتونه توزندون استراحت کنه، مجبورنیست بجنگه. گفت اونافرکانس رادیووهواپیما هائی که توتابستون چیزائی پائین میریزنوبایدسربعاوهمین الان بدونن. اونابه ویلی گفتن اون تنهاچیزیه که لازم دارن. ویلی حس کردقبل ازحرف زدن، یه ساعت وقت داره. افسرآلمانی گفت حاضره واسه اعتمادسازی وحرف زدن دوستانه، یه ساعت بهش وقت بده واون میدونه که ویلی نمیتونه حرف زدنوبه تاخیربندازه. اماراس یه ساعت، ویلی بایددلیل دونستن مطالب مورداشاره روحس کنه واونارو واسه گزارشش، بهش بگه. یه ساعت رفقای ویلی رواززیرآتش جبهه طرف استاوالی میبره ویه دوساعت دیگه اوناازراه استپ های دامنه کوهپایه هابه لوفت هاوس میرسن. یه ساعت گذشت وانگاردودقیقه بود. افسرالمانی لحظه ای رفت بیرون وهمقطاری روباخودش آوردوباادب اورابه اسم معرفی کرد. مردکنارصندلی ویلی زانوزدوباپیچ گوشتی شروع به شل کردن پیچ کاسه زانوی پای راست ویلی کرد... همقطاریاکسی دیگر، روی ویلی آب پاشید، ویلی به هوش که آمد، دوباره شروع کردند. ویلی لحظه ای که به هوش آمد، تنهاافسراصلی روتواطاق باخوددید. افسرگفت: میدونی ویلی، اگه بعدازگذشت چن سال، احتمالاتنهایه سال، بااسم اولت صدات کنم وبگم جنگ تموم شده ومن برمی گردم آلمان وازدواج میکنم ویه خونواده تشکیل میدم واداره می کنم. من دوست دارم پسرم بره دانشگاه برلین، واسه توهم همینومیخوام، ویلی. توبرمی گردی توشهراسلوت، ازدواج می کنی ویه خونواده تشکیل میدی، بچه هاتوتماشامی کنی که باتموم بچه های دیگه، پرچمای ۱۷ماه مه روتکون میدن، کمی بعدجست وخیزشونوتواطراف باکلاههای محصلاتماشامی کنی. ماباهم پیرمی شیم، امابه مروروباسادگی وفراغت اوقات، ویلی! تو، توکشورقشنگت ومن توکشورخودم! هیچ کس روزمین نیست که بخوادبه یادبیاره تواین اطاق چی گفته شدوچی اعمالی صورت گرفت، امروز، که تنهایه روزبهاری سال۱۹۴۴است. این سال به سالای ۱۹۷۰،۱۹٨۰یااحتمالاحتی ۱۹۹۰برسه ، چی میشه؟ افسربعدازیه مکث، میگه: اگه چیزی روکه بایدبدونم، بهم بگی، واسه این که شغل من اینه، ترتیبی میدم که توزندگی کنی، ویلی. اگه وادارمون کنی بلائی سرت بیاریم که بهمون بگی، احتمالامیمیری، امابه هرحال، تیربارونت می کنیم. اگه حرف نزنی، خودت اینوبهترمیدونی! همه سرآخرحرف میزنن! زانوت چطوره؟ میدونی، ویلی، همکارم دوباره که میادتو، اون پیچ گوشتی روتوپای راستت فرونمی کنه، دفه دیگه نوبت زانوی دیگه ست! میتونم اونوامتحان کنم، امامطمئنم اوناچیجورعمل می کنن. اوناخیلی ساده، هربارهمون کارعادی رو تکرارمی کنن...اول یه پا، بعدپای دیگه. من بعدازجنگ برمی گردم آلمان، ازدواج وخونواده مواداره می کنم، زنم هیچوقت نمی فهمه امروزیه زندونی روتواین اطاق واداربه حرف کرده م. توهم البته مردی وهیچوقت یه زن نداشتی. افسرامنیتی دراینجا مکث وبعداضافه کردوتنهااشتباهی روکردکه باید میکرد: ویلی، همه دیریازود، حرف میزنن...»

   امیلی به خوداستراحت دادوبعدتعریفش راپی گرفت « اشتباه افسرآلمانی گفتن کلمه دیریازودبود. این کلمه به خاطرویلی آوردکه زودحرف زدن، همون مفهوم چن ساعت دیرترحرف زدن رونداره. کاری که باید می کرد، پاک کردن تصویر۱۹۷۰،۱۹٨۰و۱۹۹۰ازچشم ذهنش بودکه افسرآلمانی نقاشی کردنش راجلوی اوتداوم میداد. مصورکردن آینده ی شریف که همه توصلح غرق بودن وبرای اوناکه زنده بودن تاازش لذت ببرن، فوق العاده بود.ویلی احتیاج داشت تصاویردیگرجلو چشم ذهنش بگذاره واگه بتونه، یه ساعت یادوساعت دراونجاحفظش کنه. ویلی احتیاج داشت تصویررفقای خود، دومردویه زن مبارززیرزمینی روحفظ کنه. اگه ویلی فوری حرف نمیزد، راه صخره ای پشت لوفت هاوس توهم کوبیده می شد، قایق پهلوگرفته از کناراسکله خارج می شدوپاروهای آن قایق ماهیگیری که همیشه تواسکله ی خودمنتظر وایستاده بود، به کارمی افتاد. ویلی بایداین تصویررویکریزتوذهنش فرومیکرد. چیزی که توعملی کردن این کاربهش کمک می کرد: کلمه « دیرتریازودتر» مردآلمانی بود. رواین حساب ویلی به خودگفت: اگه ده دقیقه بیشتردوام بیارم، اونابه اسکله رسیدن. مجسم میکنم، اگه الان تاریک شده باشه، امانبایدبه این قضیه اطمینان داشته باشم، واسه این که الان داره تابستون میشه وروزاخیلی طولانیه. ویلی فکرکرد: اگه دوام بیارم، چراکه آلمانی دوم به اطاق سلول مانندبرگشته بودوطرف دیگه ی صندلی ویلی زانومیزد. اگه ده دقیفه دیگه دوام بیارم، اوناهمه شون توقایقن ودارن میگن : زنده بادویلی پیر! هنوزنبایدحرف زده باشه! حالافکرمی کنم نتونم یه ده دقیقه تموم دیگه دوام بیارم، ولی فکرکنم بتونم پنج دقیقه دوام بیارم، واسه این که استارت درسته وموتوربی دردسر، بلافاصله روشن میشه. فکرکنم حالارفقام ماهیگیر بازیرپیرهن سفیدکثیف رودرست همونجائی می نشونن که بایدنشسته باشه، اون اهرم سکان وچیزای دیگه روکشیده پائین وپنهون کرده ودارن تلگراف می فرستن، الان تقریباتقاضای کمک می کنن! خداروشکر، موتوربه سلامت واسه شون کارافتاد! حالاآلمانهابه قایق که توآبراهه اصلی آروم دورمیشه، نگاه می کنن ومیگن « آه، قایق اون احمق زیرپیرهن سفیده، انگاردوباره کارمیکنه! بعدویلی باخودگفت « به هرحال، من اسم رفقاموبه خاطرنمیارم، نمیدونم چن نفراونجابودن، اوناروبه یادنمیارم. خیلی اونجابودن، ممکنه پنج، شایدم شیش نفربودن. خیلی زود، اونامیرسن توآبای دریای آزادومردزیرپیرهن سفیدقاطی افرادی میشه که ازمخفیگاه میان بالا. اوناتلگراف شونوواسه گرفتن کمک فرستادن وکسی توانگلیس یاتوکانال دریاشنیده، یکی زنگ زده به نیروی هوائی نجات دریائی، حالابهتره بادباناشونوبازکنن وبکش بالا، توهمین دقیقه ها، فکرکنم بادبان اصلی شونوکشیدن بالا! » ویلی بیهوش شدودشمن دوباره به هوشش که آورد، ویلی باخودگفت « بایدبگم اوناتعدادی نیرو روازاونجابیرون بردن، اماازطرف شماله واونادارن طرف جنوب وانگلیس فرارمی کنن. جنوب، ازطرف غرب، اونجاازنظرامواج، مشکلی وجودنداره، واسه این که اوناهمراه امواج فرارمی کنن. اماخشنه، واسه این که تودریاشکاف میندازه. ..»، ویلی به هوش که آمد، توچشم ذهنش دیدشب شده. یه زیردریائی بالااومده، ردای بلندسفیدی ازته کشتی رودریاریخت، کاپیتان روبرجک کابین که پیداش شد، آب ازجلووعقب کشتی به آرومی می لغزید. کاپیتان یه مردانگلیسی جوان بود. کاپیتان روبه خدمه کشتی ماهیگیری نوروژی فریادکشید. نوروژی هاقایق شونوکه حالاتوبادتکون میخورد، بردن طراف زیردریائی، مردای انگلیسی دودریانوردوفرستادن بالارویه قایق لاستیکی. روزیردریائی، زن نوروژی یه کیسه کرباسی روتحویل دادوگفت« ویلی، لطفامهربون ترازاون باش که بخوای قایق ماروغرق کنی، به عنوان این که ممکنه اطلاعاتولوبده!» ، مردانگلیسی وتیراندازش، نوروژیاروکه چونه هاشون ازسرمامی لرزید، نگاه می کردن که برخوردگلوله هاچجوری قایق ماهیگیری کوچکوروامواج می لرزوند. کاپیتان انگلیسی فریادزد « حالا، همه تون برین پائین! »، سه نفرآهسته رفتن پائین، اونقدرپاهاشون یخزده بودکه اززانوبه پائین پاهاشونوحس نمی کردن. آهسته ازپله هاتوگرمای عجیب مادرونه زیردریائی فرورفتن. بعدویلی تصویرزیردریائی روبادوراطراف نرم فومیش، توذهنش ساخت که زیرامواج عظیم دریای شمال لغزید. باسهولت الکتریکیش، طرف امواج شکنجه گردورحرکت کرد....

    امیلی باسنگینی به اعضای توسندهجم گفت «بعدویلی حرف زد. نام دومردویه زن روبه افسرگشتاپوگفت. اماشمامیدونین،ویلی دیرترحرف زد، نه زودتر. رفقاش اینوتوانگلستان گفتن. آلمانیا، آلمانین. اونازانوهای ویلی رومنصفانه خوب تعمیرکردن. همونطورکه همه امشب توجه کردین، ویلی به طورکامل راه نمیره، اماراه میره. امشب من حرف زدن دراین باره روانجام دادم، اماتنهابه خاطریه چیز. میشه لطفاهمه تون جائی روکه الان ویلی هست، نگاه کنین؟»

    آنهاکه نزدیک ویلی ودوست دخترش نشسته بودند، قبلاهم دزدکی نگاه میکردند. دست ویلی هنوزبین پاهای دخترآویزان بود، دخترباوجنات انحصارطلبانه ش، به هیچکس به طورخاص خیره نمی شد. افرادعقب سرپاایستادندوازبالای سرهادزدکی نگاه کردند. اعضاء باهم پچپچه می کردند. امیلی گفت« سئوال من ازتوسندهجم اینه: چیزی که انتخاب می کنیم، حفظ یه تصویرروانیه ازاین ویلی ئی که اینجاست. اونی که الان بهش نگاه می کنین، یامیتونین توچشم ذهن تون مجسم کنین، بسته شده به یه صندلی بوسیله افسرای امنیتی آلمانی. یه نفرکه اونهمه بامهربونی حرف میزنه ویه نفردیگه باپیچ گوشتیا. میتونین این صحنه رومجسم کنین. »

    آقای الوکروگ آمدجلو، چیزی راازپروژکتور، ازدستهاش پاک کرد. اطلاعیه هارابه افرادداد، آنهارادرخواندن سرودنوروژی هدایت کرد. امیلی میتوانست تادریاچه خرس سفید، بیست دقیقه رانندگی کند. مه بیشتراوج گرفته بود، نیرومندترازقبل، ازهمه ی چاله های اطراف ۱-٣۵.ئی. امیلی احساس صلح وسردرگمی کرد، امیدواربوددخترش تورختخواب وخانه تاریک و ساکت باشد.

    اتوموبیل راآهسته توجای پارک راند، طوری که اگرساندراخواب باشد، بیدارنشود. ازماشین بیرون خزید، تصمیم گرفت توتاریکی، نگاهی روسطح دریاچه بیندازد، فشارهائی ازخانه بیرون می خزیدوخلق خوشش رامختل میکرد. امیلی نمیتوانست به این قضیه فکرنکندکه دخترش چقدرناراحت است، چطورمقولاتی کمابیش درازدواج ساندرااشتباه بوده. امیلی حس کرددیدگاهش درموردمقولات امیدوارکننده اشتباه است، چراکه دخترش غیزازشوهرخود، به فرددیگری دل بسته بود.

    مه بالای دریاچه خرس سفیدحالاکاملایک پارچه بود. آب درشب ومه ناپیدابود، اماامیلی حضورش راحس میکرد. دریاچه ازآب باران چنان پربودکه انگارعنقریب بالامیزد. دوباره به اعضای مبارزه زیرزمینی نوروژی فکرکرد. نه امیلی، نه ویلی ونه هیچکس دیگر، هرکزکوچکترین تصوری نداشته سه نفری راکه ویلی نجات داده، بازندگی شان چه کرده اند. هیچ تضمینی نبوده که آنهاخودراهدرنداده باشند. آنهاممکن است هرگزیک کاردوست داشتنی نکرده باشند، امیلی سعی کردزن عضوآن گروه زیرزمینی رامجسم کند، اگرهنوززنده بود، حالابایدخیلی پیرمی بود. شایدعاشق شده وازدواج کرده بود – شایدهم بعدترفرددیگری رابرگزیده که طوری بهش خیره شده که زن هرگزتصورنمی کرده، امکان هم داشت زن بااین فردازدواج نکرده وباشوهرش مانده باشد. امیلی فکرکردسالهای زیادی گذشته. احتمالایکی یاهردومردعضوگروه مرده باشند، یاشایدآنهاکندذهن شده باشند...

    امیلی همانطورآنجاایستاده ورومه خیرشده، حس کردخرسندیش درسکوت اوج میگیرد. توچشم ذهنش تصویری واقعی ازنوروژیهای مسن، خپله، یاپیرهای تنهامانده نداشت. چیزواقعی ئی که توذهنش داشت، قایق کوچک ماهیگیری رودریای شمال، باخدمه جوان وزیبایش بود. مه دریاتوکلاه های دست بافت وزیرپیرهن هاشان کریستال ساخته، دستهاشان روی ورقهای سرد، اهرم وسکان یخزده، زانوهای محتاط شان درگیرباتلاطم دریا، هرسه نفرشان، تمام وقت، اطراف رانگاه وبازنگاه می کنند، امیدوارندونیمه آگاه که رفیقی نیرومندازاعماق، دراطراف پیدامی شود، بالامی آیدوآنهارانجات میدهد....