یک مرد، یک سگ


دکترعارف پژمان


• روی خاکستر پارینه بهار
می نشینم تنها
در سلول غم دیرینه خود. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
پنج‌شنبه  ۱۰ اسفند ۱٣٨۵ -  ۱ مارس ۲۰۰۷


روی خاکستر پارینه بهار
می نشینم تنها
در سلول غم دیرینه خود.
انجمادیست درون دل من
که به زندان قرون می ماند .
برف سنگین خیابان خموش
به سیه روزی من می خندد .
عابری می گذرد با سگی آرام و ملوس ؛
شاید این مرد و سگش :
داستانی دارد
همسر قصه تنهایی من .
شاید این مرد ، بهاران پار :
مثل من عاشق بود ،
چشم بر جاده    ء خلوت می دوخت
قاصدی می آمد ؛
پستچی با سگ او ور می رفت ،
نامه ای می دادش :
که همه بوی صنوبر می داد.
وه ، که این مرد وسگش ،
چه شباهت دارد :
به سرانجام نگون بختی من .
****
می نشینم به تکاپوی بهار
جویباریست به عریانی دیوانگیم
که ازین چادر غم می گذرد؛
ومرا می نوشد :
همچو کابوس زمستانی باغ .
می نشینم سرراه ،
ودلم خواهد تا
به خورشید ، یکی نامه فرستم ، پنهان
که سر ظهر به چشمان فروزنده خویش
به خم کوچه برفی   تابد .
کوچه را آب زنم .
تابهاران دگر یک ، دو ، سه گامی ماندست .