رویای بامداد


خسرو باقرپور


• این جا،
همین جا که دهانِ گشاده ی کوه،
خروشان و پرشکوه،
با مه- دودی از رنگ های تیره،
و ماهیان مرده ی اندوه،
طغیانی از خاکستر و کف را
به آغاز رود می ریزد،
مادرم را دیدم ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۴ آبان ۱٣۹۷ -  ۲۶ اکتبر ۲۰۱٨



 
این جا،
همین جا که دهانِ گشاده ی کوه،
خروشان و پرشکوه،
با مه- دودی از رنگ های تیره،
و ماهیان مرده ی اندوه،
طغیانی از خاکستر و کف را
به آغاز رود می ریزد،
مادرم را دیدم
ماه از فراز شانه هاش می تابید
و من گونه هایش را می دیدم
که به ناخن (انگار) خراشیده بود.
آسمان پُر از صدای تنفس من بود
و سینه ام چه سنگین بود؛
از سایه ی سُربین مادرم
و ماه
خاموش شد ناگاه
و مادرم دیگر نبود.

عطر قهوه در هوا بود
و هوا روشن بود
که آبشارِ گیسوانِ نمناکش
با رایحه ی آرام نارنج
بر صورتم ریخت
و لبهایش به بوسه ای طولانی
بر گونه ام نشست

باران می بارید در اتاق.



* تصویر متن: Wassily Kandinsky, Rapallo, Boot im Meer, ۱۹۰۶