چگونه ماندن
علی شریعتی چه می خواهد؟ (۲)


پرویز دستمالچی


• روشن است که منظور شریعتی از اسلام "بصورت ایدئولوژی"، ابتدا نه هر اسلام یا مذهب و مکتبی، بل اسلام شیعه دوازده امامی است، اسلامی که باید دارای "جهت" (سمت و سو و هدف نهایی) باشد. البته نه هر جهتی، جهتی که او می گوید: امامت ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱٣ آبان ۱٣۹۷ -  ۴ نوامبر ۲۰۱٨


(بخش اول): شریعتی در چگونه ماندن* می خواهد "... اسلام از پوسته جامد و سنتی قرون وسطایی اش بیرون بیاید، و از رابطه فردی اش و از محدوده اخلاقی و روانی و شخصی و درونی اش، خارج شود و بصورت یک موج، یک دعوت، یک رسالت مسئولیت، و بصورت یک عامل ساختن انسان و جذب نسل جدید درآید و در وسط زمینه و زمان طرح شود... اسلامی که بصورت یک ایدئولوژی اجتماعی- انقلابی انسان ساز و جامعه ساز و تغییر دهنده روابط و نظام و جو و محیط درآمده است و در میاید. و این خود موفقیت بی نظیری است، و شاید در طول قرنها، این چنین موفقیتی نداشته ایم، حتی در قرون سوم و چهارم و پنجم اسلامی هم که تمدن اسلامی و فرهنگ اسلامی به اوجش رسیده است. زیرا آنچه در آن دوران مطرح است تمدن علمی و اجتماعی و فرهنگ اجتماعی و مدنی است که به اوج خود رسیده است. ولی در همان ایام شاید روح و ایدئولوژی اسلامی به حضیض خویش رسیده باشد ..." (۱).
روشن است که منظور شریعتی از اسلام "بصورت ایدئولوژی"، ابتدا نه هر اسلام یا مذهب و مکتبی، بل اسلام شیعه دوازده امامی است، اسلامی که باید دارای "جهت" (سمت و سو و هدف نهایی) باشد. البته نه هر جهتی، جهتی که او می گوید: امامت. و در رابطه با اهمیت جهت "امامت" از امام جعفر صادق نقل می کند: "... گله ای را در بیابان فرض کن، گوسفندی از این گله عقب میافتد و گله میرود به همان کنامش. این گوسفند تنها در بیابان آواره است، این ور میرود، آن ور میرود میبیند نخیرهیچ گوسفند دیگری نیست، یکمرتبه چشمش به گله ای میافتد و خوشحال میشود و به آن پناه میبرد. میرود و میرود و بعد میبیند که آبادی او نیست، یک قلعه بیگانه است، بیراهی ای را رفته است، فرار میکند... گله دیگری را میبیند و بدنبال آن میافتد، گله میرود و او هم خوشحال که یکجائی پیدا کرده است: گله اش را پیدا کرده است، میرود و میبیند که اصلا طویله دیگری است، فرار میکند. باز در صحرا آواره است و باز گله دیگری و همین جور از این گله به آن گله، آواره در صحراست تا آخر بالاخره! یک جایی پیدا میکند، آن کجاست؟ شکم گرگ. شکم گرگ! چقدر عالی! میخواهد مسئله جهت را نشان بدهد، جهت! امامت یعنی جهت. اصلا لغتش یعنی جهت. نه اینست که تعبیرش یعنی جهت. اصلا لغتش یعنی جهت. این جهت را برو، اگر سرت را هم برگرداندی همه کتاب و همه سنت تو را به بیراهه و گمراهی میکشاند. حتی توحید، اگر توحید جهت دار نباشد، خروارها فلسفه و حکمت و کلام راجع به توحید، جز مجموعه خیالات پوچ هیچ نیست..." (۲).
اگر فرض کنیم این گفتاورد از امام جعفر صادق درست باشد و نه جعلی، با در نظر گرفتن زمان و مکان زندگی امام صادق، هنوز می توان فهمید که چرا امام که حدود ۱۳۰۰ سال پیش می زیست، گوسفند را با انسان مقایسه می کند و از مومنان می خواهد با سرمشق گرفتن از گوسفند، همواره در "جهت" امام و امامت حرکت کنند و با ماندن در "گله" از راه راست منحرف نشوند تا طعمه گرگان نگردند. اما تکرار این "قصه" از سوی شخصی که مدعی داشتن دو دکترا از سوربن است برای مدرسه رفتگان و درس خواندگان (یا دانشجویان) و سپس "روشنفکران دینی" پیروان او یک فاجعه است. آن "گوسفند" امام صادق که با دیدن یک گله دیگر "خوشحال" می شود و به آنها پناه می برد، و سپس متوجه می شود که این قلعه، قلعه او نیست و او به بیراهه رفته است و تصمیم به فرار می گیرد و باز هم گله ای پیدا می کند و دوباره خوشحال می شود تا باز متوجه می شود که آن طویله، طویله او نیست و دوباره تصمیم به فرار می گیرد تا سرانجام در صحرا طعمه گرگها می شود، نه گوسفند معمولی، که گوسفند فیلمهای تخیلی "والت دیسنی" برای آموزش کودکان است. انسان می تواند (و باید) ابتدا، یعنی پیش از عمل، به اندیشه بنشیند.
یکم، انسان شهر نشین سده بیست، انسان بیابانگرد جاهل و نادان سده هفتم مورد خطاب دوران امام صادق نیست. دوم، انسان خرد دارد و گوسفند بر اساس غریزه عمل می کند. برای انسان باید استدلال کرد و منطق آورد نه اینکه برای هدایت او، از حیوانات مثال زد، آنهم در این سطح نازل و غیرواقعی. اگر قرار باشد "کسی" از کس دیگر چیزی بیاموزد، گوسفند است که باید از انسان بیاموزد و نه انسان از گوسفند. و انسان سده بیست دوران شریعتی از زندگی "گله"واری اش بیرون آمده و تبدیل به "فردی" شده که دارای حیثیت و شخصیت مستقل است، می اندیشد و با اندیشه خود دنیای مدرن امروز را ساخته است و در پی "جهت" نیست. جهت او زندگی راحت و خوشبخت زندگی کردن است. اینکه خوشبختی چیست، درست یا نادرست، خودش تعیین می کند. مگر آنکه اعتقاد ما مانند شریعتی به گونه ای دیگر باشد: "... امروز ثابت شده است که آن حرفهای قبلی که حیوانات با غریزه کار می کنند و انسان است که باعقلش کار میکند مزخرف است. الان حیواناتی را میبینیم که بقدری هوشیارانه مقدماتی می چینند تا به نتیجه برسند که سقراط و افلاطون هم بگردشان نمیرسند، در هر حادثه ای هم ابتکاری تازه میزنند که نمیشود گفت غریزی است. همچنین نطق. بنظر من آنچه واقعا انسان را از همه حیوانات جدا میکند آن دغدغه در برابر غیب است. یعنی آن نارسایی طبیعت نسبت بوجود و نیاز او و گریز وی از آنچه هست بسوی آنچه که باید باشد..." (همانجا، برگ ۷۹). عجب! حیواناتی که عقل اشان از ارسطو و افلاطون بیشتر است و نطق هم می کنند. به نظر می رسد شریعتی به "علومی" دسترسی دارد که دیگران یا "عوام" ندارند، و ویژه خواص است، علمی که باید احتمالا در ارتباط با عالم "غیب" باشد. میلیاردها انسان وجود داشته اند و هنوز میلیونها وجود دارند که "دغدغه ای در برابر غیب" نداشته اند و ندارند و اصولا با این نوع جهت سازیها زندگی نمی کنند.
سوم، اهمیت "جهت" برای شریعتی آنچنان است که حتی علم و تخصص بدون جهت را نیز بر نمی تابد:"... فقط جهت. جهت! بحثی که راجع به متخصص شد، هیچوقت به هیچ جا نمیرسد، مگر اینکه مسئله جهت را مطرح کنیم. فقط این است که مسئله را حل میکند... (۳) در درگیری عالی تخصصی، این متخصص اگر تو جهت باشد بدرد میخورد..." (۴). پرسش این است که آیا اختراع چراغ برق یا (مثلا) کشف آنتی بیوتیک به دلیل بی"جهتی" به هیچ دردی نخورده اند؟ و سدها اختراع و اکتشاف دیگری که بی جهت "امامت"، اما برای خدمت به بشریت و بیرون آوردن او از دوران تاریکی و ساختن رفاه تلاش کرده اند، چه؟ اینها هیچکدام، چون "امام" نداشته اند، به هیچ دردی نمی خوردند و نمی خورند؟ اگر چنین است چرا ایشان و تمام جهت داران (امامتی) از آنها استفاده می کنید؟ چه چیزی جهان را دگرگون کرد، علم و دانش بی امام، یا جهت "امامت"؟ تمدنهای بی نظیر جهان پیش از شکلگیری اسلام و امامت را چگونه باید توضیح داد؟ البته بسیار کسان دیگری هم بوده اند و هستند که امام یا جهت دارند، اما امام جهت دهنده آنها با امام شریعتی متفاوت است، از نازیها تا فاشیستها و استالینست ها! جامعه مدرن و آزاد را، انسان آزاد مستقل و قائم به ذات می سازد که امام اش، خودش است. جوامع مدرن بر روی فردیت انسان بنا می شوند، فردیت هایی که در مجموع شهروندان آزاد می سازد و نه امت یک دست و یک فکر و یک شکل.
چهارم، آیا انسان اصولا باید جهت داشته باشد یا تنها "جهتی" را که شریعتی ترسیم می کند بپذیرد؟ یعنی تمام دنیا را باید بر اساس "جهت ایدئولوژیک" (برگ ۴۰) شریعتی شکل دهیم و سازماندهی کنیم یا بپذیریم که هزاران "جهت" (درست یا نادرست، بسته به نگاه صاحب جهت) وجود دارند که می توانند و باید در کنار هم و با هم زندگی کنند؟ شریعتی اولی را می خواهد، یعنی ایجاد جهانی واحد با "جهت" امامت. او یک جامعه یکدست، یک اندیشه، یک شکل، یک دین و مذهب و... با یک امام در راس آن می خواهد، امامی که "وصایت"، وصیت پیامبر محمد را نمایندگی می کند. سده بیست و یکم و به ویژه سده بیستم شاهد وجود "جهت" های ایدئولوژیک ویرانگر بسیاری بوده است، از استالین تا پل پوت، از فاشیسم تا نازیسم، از ولایت فقیهیان تا وهابیان، از بوکو حرام تا داعش. در میان این "جهت" داران ویرانگر، "ولایت فقیه" خمینی تقریبا عین "جهت" امامت شریعتی و اندیشه های تامگرایانه او است. او (شریعتی) در رابطه با اهمیت "جهت" تا به آنجا پیش می رود که هرگونه ناراستگویی، تقلب و ریا را توجیه می کند و آنها را لازم می داند. او درس اخلاق و اتیکی به پیروانش، به ویژه به جوانان و روشنفکران دینی می دهد که از درون آن جز همان ریا و فسادی که اکنون کل جامعه ما را برگرفته است، بیرون نخواهد آمد: "... فقط این (جهت) است که مسئله را حل میکند. اگر جهت وجود داشت باشد، نه تنها تخصص، نه تنها همه آن معارف اسلامی، حتی خرافاتی که در اسلام آورده اند، حتی روایات جعلی ای که در اسلام هست، حتی همین زنجیر زنی و سینه زنی هم بدرد می خورد، بدرد می خورد!..." (۵). از نگاه شریعتی، بحث درستی ها یا نادرستی ها مطرح نیست، بحث سنجش آنها با معیار خرد، علم و دانش و انسانیت یا اخلاق و اتیک مطرح نیست، مسئله تنها بر سر "جهت" است. و جهت یعنی اسلام شیعه دوازده امامی مکتب اصولی، با خوانش او، که باید به جامعه امت- امامتی ختم شود. از نگاه او، هرکس "وصایت" را نپذیرد، از جاده ایمان و "جهت" خارج شده است. او اسلامی را می خواهد که دین امر خصوصی فرد مومن نباشد، اسلامی باشد "... که بصورت یک ایدئولوژی اجتماعی- انقلابی انسان ساز و جامعه ساز و تغییر دهنده روابط و نظام و جو و محیط در آمده است... " (۶). اسلامی که حتا با اوج تمدن و فرهنگ اسلامی سده های سوم و چهارم و پنجم اسلامی هم قابل قیاس نیست: "... زیرا آنچه در آن دوره مطرح است، تمدن علمی و اجتماعی و فرهنگ اجتماعی و مدنی است که به اوج خود رسیده است. ولی در همان ایام شاید روح و ایدئولوژی اسلامی به حضیض خویش رسیده باشد..." (۷). چرا؟ زیرا، هر چند حکومت اسلامی است و تمدن علمی و اجتماعی و فرهنگی بسیار موفق است، اما حکومت اهل سنت است و نه خاندان علی، امامت. شریعتی در سده بیست زندگی می کرد و تحصیل کرده فرانسه بود و نه فلان آخوند ساکن دهکده ای عقب مانده تا بتوان برای پندارهای او با تاسف سر تکان داد. بدتر اینکه او توانست نسلی را با خود ببرد، و نه تنها این، که بدتر از آن، عده ای که نام "روشنفکران" دینی یا اسلامی بر خود نهادند (یا هنوز نهاده اند) او را "سرچشمه فیض" خود کردند که نباید "آلوده" شود، هر چند که جامعه با اندیشه های او به آلوده ترین وضع ممکن درآمد. واقعیت تاریخ و جوامع گوناگون در سده بیست و بیست و یک چیست، کدام موفق بوده اند؟ آنها که علم و دانش را پایه کردند و بی توجه به "جهت" ایمانی- فراانسانی آن، با تکیه بر خرد خود بنیاد انسان، جوامع باز را درست کردند، یا آنها که با ایمان و "جهت" فراانسانی (ماوراء طبیعت) همه چیز را ویران کردند، حتی ایمان مردمان را.
برای شریعتی، پیش پای هر انسان تنها "سه راه گشوده است: پلیدی، پاکی و پوچی " (برگ ۲۲۷). "پاکی"، از نگاه او، همان اسلام شیعه، راه امام حسین، امامت، همان "جهت" درستی است که تعیین کننده همه چیز هست. او در باره شخصیت و تصمیم نهایی "حر" (از یاران یزید که به امام حسین می پیوندد و همانجا کشته می شود) در انتخاب میان فاجعه یا فلاح، که دارای شخصیتی ممتاز هستنئد که از میان الماسها "کوه نور"اند و از میان شمشیرها "ذولفقار" و...، چنین می نویسد:
"... از میان همه شهیدان، در تاریخ انسان و فرهنگ اسلام- که نثار عاشقانه خویش را، در طواف برگرد حقیقت انتخاب کردند- حر (است)... انسانی در انتخاب فاجعه یا فلاح، یعنی انتخاب چگونه بودن خویش، آنهم به چه قیمت؟ بودن یا نبودن خویش... (برگهای ۲۱۴و ۲۱۵) این راه را حر با یک رفت و برگشت سریع پیمود، نه مراحلی را گذراند و نه مقدماتی را، نه فلسفه اولی آموخت، نه حکمت الهی، نه هفت شهر عشق را در تصوف دید، نه با علم اخلاق آشنایی یافت، نه به تزکیه نفس پرداخت و نه به توسل و شفاعت و ریاضت و زیارت. نه برای شناخت حقیقت و تشخیص راه هدایت و فهم درست توحید و کشف سنت و کشف ولایت و احساس مسئولیت و تعیین وظیفه و توفیق در عمل، کلمه ای از آن همه کلام شنید و اصلی از آن همه اصول فراگرفت. آن همه فرقه های در جنگ و نگفت: کدام؟ و این همه فقه های مخالف، و نگفت: کدامین؟ پس حر چه کرد؟ تغییر جهت داد، همین! و این همه است، جهت است که به همه چیز معنی می دهد، جهت است که همه چیز را بی معنی می کند، علم را، هنر را، ادب را، زندگی را، تمدن را، کار را، مذهب را، خداپرستی را، جهاد را، حتی توحید و قرآن و محمد وعلی را، حج وعبادت و عمل را. قبول تمامی عقاید و اعمال منوط به درستی راه و رهبری است. این یک اصل بزرگ عقلی است، که شیعه تکرار میکند، چه عمیق، و چه هوشیارانه: تجربه تاریخ تمامی انقلابها، و درس بزرگ تمام شکستها و انحرافها، و ملاک اصلی- برای ارزیابی هر عقیده ای، عملی سخنی- و قطب نمای دقیقی، که هر تحریفی، تخدیری و فریبی را نشان می دهد. اما دریغ که مترقی ترین مفاهیم در تنگنای ذهنیتی منحط، منحط می شود. و حر برای پیمودن فاصله ای که به درازای ابدیت است و از شیطان تا خدا، راه، انتخابی انقلابی کرد. ناگهان جهت خویش راعوض کرد، که هر انسانی یک فلش است، و حر صبح عاشورا فلشی بسوی یزید بود و حر ظهر عاشورا فلشی بسوی حسین. همه این است و جز این هر چه هست بیهودگی است..." (همانجا، خود سازی انقلابی، برگهای ۲۴۲ و ۲۴۳). این سخنان را شریعتی در پائیز ۱۳۵۵، یعنی حدود ده سال پس از کسب مدرک "دکترا" از دانشگاه می نویسد. کسی که اروپا را دیده و چند سال در آنجا زندگی کرده است. سخنان او تعزیه خوانی مدرن برای نسل جوان و کسانی است که ملایان را بر نمی تابیدند و به سخنان شریعتی که فردی دانشگاه دیده بود، اعتماد بیشتری داشتند.
۱- اینکه "حر" در تاریخ انسان و از میان همه شهیدان و در فرهنگ اسلام "برترین"، یعنی همان کوه نور در میان الماس ها یا شمشیر ذولفقار در میان شمشیرها باشد، نه یک"فاکت" قابل اثبات تاریخی، بل تنها یک نگاه و یک عقیده است، عقیده ای که تنها مربوط به افکار و اندیشه و اعتقادات ایمانی گوینده آن می شود. "حر"، قهرمان تعزیه شریعتی، از نگاه تاریخ، اصولا کسی نیست، هزاران کس چون او وجود داشته اند. و از نگاه تاریخ اهل سنت، او خائنی است که پشت به سپاه خود کرده است. مانند کسانی که به امام حسین خیانت کردند. و نبرد میان امام حسین با سپاهیان یزید، از نگاه تاریخی و خرد، نبرد برای کسب قدرت سیاسی و حاکمیت است، همین. از نظر فاکتهای تاریخ، و نه ذهنیت شریعتی، واقعیت این است که در زمان امامان علی و حسن و حسین اصولا هنوز نه مذهبی به نام "شیعه" مطرح بوده است و نه "امامت" یا "جهت". و این مذهب حدود دو سده پس از محمد و در رابطه با کشته شدن امام حسین و حوادث پس از آن شکل می گیرد و تمام احادیث نقل شده از زمان محمد در این رابطه ساخته و پرداخته های جعلی اند. یعنی مذهب شیعه پس از کشته شدن امام حسین آرام آرام شکل می گیرد که از درون آن بیش از هفتاد مذهب و فرقه دیگر بیرون آمده اند و هر یک به خون دیگری "تشنه" و مدعی است که گویا راه آن گروه، طریقت واقعی اسلام و مسلمانی نیست و یکدیگر را کافر و واجب القتل می خوانند، و در راه "جهت" خود کشته اند و کشته می شوند.
در زمان امام جعفر صادق، از شاخه شیعه معتزله، مکتبی به نام امامیه شکل می گیرد که شیعه دوازده امامی مکتب اصولی (شریعتی) یکی از شاخه های آن است. وصایت یا امامت یا "جهت" و حتا داستان قیام امام حسین شریعتی از نظر فاکت تاریخی و اسناد و مدارک موجود کاملا جعلی و بی اعتبار است. در رابطه باقیام امام حسین، واقعیت چنین است: در دوران خلافت (و نه امامت) علی، معاویه که حاکم شام بود با علی بیعت نمی کند و علی بنابر رسم آن روزگار، به جنگ معاویه می رود و کار به صلح و حکمیت می کشد. یعنی شورایی از بزرگان اسلام داوری کنند و رای دهند که حق با کیست. حکمیت حکم به نفع خلافت معاویه می دهد وعلی آن را نمی پذیرد. پس از کشته شدن علی به دست ابن ملجم، کوفیان حسن ابن علی (امام حسن) را حاکم خود می خوانند، اما او با معاویه (که در آن زمان خلیفه مسلمانان بود) بیعت می کند و با گرفتن مبلغ بسیار زیادی پول (بنابر تاریخ طبری حدود پنج میلیون درهم) به مدینه می رود و در آنجا زندگی می کند. پس از فوت امام حسن، حسین ابن علی، برادر حسن، یا امام حسین، که ابدا ادعای خلافت یا امامت مسلمانان را نداشت، در همان مدینه زندگی می کرد. پس از معاویه، یزید (فرزند معاویه) به خلافت می رسد. از آنجا که تا آن زمان رسم بر این نبود که خلفا برای خود جانشین تعیین کنند، این امر موجب مخالفت عده زیادی با خلافت یزید می شود و از جمله مردم کوفه علیه یزید قیام و از امام حسین دعوت می کنند به کوفته برود و حاکم آنجا شود. یزید از بزرگان اسلام، از جمله از امام حسین تقاضای بیعت می کند و امام حسین نمی پذیرد و به همراه خانواده و عده ای از پیروانش از مدینه به مکه می رود. پس از قیام کوفیان و در خواست از او برای رفتن به کوفه، از آنجا که او شانسی برای خود می دید تا خلافت از دست داده پدر را از یزید پس بگیرد، با خانواده و پیروانش راهی کوفه می شود. در آن دوران، عدم بیعت با خلیفه، حکم اعدام داشت. یعنی اگر علی یا امام حسین هم خلیفه بودند، رسم همینگونه بود و صرفا مربوط به خلافت یزید نمی شد. واقعیت تاریخ این است که امام حسین علیه یزید اقدامی نکرد، بل مردم کوفه علیه یزید قیام کردند و از امام حسین خواستند به کوفه برود. یزید به عبداله بن زیاد فرمان می دهد قیام مردم کوفه را سرکوب کند و حر بن ریاحی را به نزد امام حسین می فرستد تا او و خانواده اش را به کوفه ببرد. امام حسین که با ورود حر بن ریاحی از ماجرای سرکوب کوفیان با خبر شده بود، عزم برگشت به سوی مکه می کند. حر اجازه برگشت نمی دهد و آنها در جلگه ای در کنار فرات به نام کربلا چادر می زنند و با رسیدن سربازان عمر بن سعد میان آنها جنگی در می گیرد که امام حسین و خانواده اش کشته می شوند. باید توجه داشت که معاویه خود از کاتبان وحی و برادر زن پیامبر، و پدر عمر بن سعد، از صحابه پیامبر بودند. یعنی آنچه میان آنها اتفاق افتاد نه میان مسلمانان و نامسلمانان یا دشمنان اسلام، بل میان بزرگان اسلام بود.
۲- شریعتی در اینجا "فلاح" را دقیق تر بیان می کند، "بودن یا نبودن خویش"، شهادت. برای او که آزادی را فلاح به معنای "رستگاری" و پاکی تعریف می کرد، در اینجا با "بودن یا نبودن"، با شهادت یکی می شود. زیرا حر پس از پیوستن به لشگر امام حسین بی تاب آن است، که باز گردد، و در برابر سپاه خویش فریاد برآورد و به عمر، فرمانده خویش خبر دهد که من نه دیگر بنده زور، مزدور ظلم، که انسانی آزادم، حر ام، و اینک شهادت شاهدم. (برگ ۲۴۶) و در پی آن عمر تیری از کمان پرتاب می کند و او را به قتل می رساند. اگر کسی مسلمان باشد، شیعه دوازده امامی مکتب اصولی باشد، و اعتقادی عمیق به امامت داشته باشد و نبرد امام حسین برای دست یازی به قدرت سیاسی در آن شرایط را درست بداند، می تواند مانند شریعتی موئید "حر" شود و سخنان او را تائید کند، زیرا تنها حقیقت ممکن و موجود "جهت" او است. اما، شریعتی توجه نمی کند که "جهت" ها هزاران و بی شماراند و هر کس "اعتقادات" خود را دارد. یعنی این تائید، نه معیاری جهانشمول، بل تنها در رابطه با این بخش معتبر است، اعتقاد و ایمان است و نه فاکت واقعا موجود خارج از ذهنیت. در دنیای دیروز و امروز، انتخاب حر (از نگاه دیگران) خیانت تلقی خواهد شد. همچنانکه بود و هست. نگاه شریعتی کاملا محدود و یکسویه است و چنان از تاریخ انسان و جنگها و شکستها و... سخن می گوید که گویا او تمام آنها را مورد بررسی قرار داده است. این نوع سخن گفتن و راه و روش را در اصطلاح سیاسی امروز تلقین به تودهها یا دماگوگی گویند. چرا رفتن راهی دیگر به غیر از راه شهادت (فلاح و رستگاری) حر، پوچی زندگی است؟ چرا تنها راه زندگی سربلند و سعادتمند "راه و جهت" حر است؟
۳- شریعتی در تحقیر اندیشه و خرد می گوید که حر برای انتخاب میان پاکی و پلیدی، برای آزاد شدن ("فلاح") و رستگاری و در نهایت شهادت خویش اصولا هیچ نیازی به دانش و تفکر نداشت، نه به مقدمات و نه فلسفه، نه به حکمت الهی و نه به تصوف، نه علم اخلاق و نه تلاش برای شناخت حقیقت، نه اصول را فراگرفت و نه فرقه ها را شناخت و... تنها "تغییر جهت" داد! زیرا بدون"جهت"، یعنی پذیرش راه امامت، همه چیز بی معنی است، از علم تا هنر، از زندگی تا تمدن، حتی توحید و خود محمد و... و آن را "یک اصل بزرگ عقلی" می داند که شیعیان آن را تکرار می کنند. به این سخنان چندین اشکال وارد است:
یکم، ایشان عین بی خردی را به عنوان "اصل بزرک عقلی" می داند. دوم، اهل سنت یا مثلا خوارج و...، یا یهودیان، مسیحیان، بودائیان، کمونیستها، سوسیالیست ها، لیبرالها و... و سدها مکتب و مذهب یا مرام و مسلک دیگر چیزهای دیگری را مرتبا تکرار می کنند. تکرار یک امر نه دلیل بر درستی و نه بر نادرستی آن است. آیا اگر شریعتی فرزند محمد تقی شریعتی مزینانی نمی بود و در توابع سبزوار در یک خانواده مومن شیعه به دنیا نمی آمد، بل در بلوچستان اهل سنت، باز هم چنین سخنانی علیه اهل سنت بیان می داشت؟ آیا اگر شریعتی در جوامع باز اروپا چشم به جهان می گشود و به مدرسه می رفت، باز مذهب شیعه را تنها حقیقت مطلق تاریخ و جهان می دید و نگاهش به "حر" همین می بود که اکنون هست؟ این چه ایمان و "جهتی" است که نه نیاز به خرد دارد و نه اندیشه، نه علم و نه پژوهش. آیا جهان داعش پر از این "فلاحان" نیست که هر تمدنی را به دلیل هم جهت نبودن با ایمان خود ویران می کنند؟ چرا هر "فلشی" که به سوی کس دیگری به غیر از امام حسین باشد، بیهودگی است؟ از هفت میلیارد انسان روی زمین "فلش" چه تعداد از آنها "جهت" امام حسین را نشان می هد؟ در طول تاریخ چه؟ آیا زندگی همه بی هوده بوده است، به غیر از جهت داران اما حسین؟
اهل سنت به همان قرآن مورد نظر شریعتی استناد می کنند و می گویند که در آنجا صریحا آمده است خداوند پس از محمد کس یا کسان دیگری را برای هدایت و پیشوایی مسلمانان نخواهد فرستاد. چرا باید فرضیات و ایمان غیرقابل اثبات شریعتی درست و نگاه دیگران به زندگی و تاریخ نادرست باشد؟ اندیشه های او تنها یک اعتقاد و ایمان هستند و نه علم قابل اثبات. این چه سخنی است هر که با من و در "جهت" من باشد، رستگار و"فلاح" و قهرمان بی همتای تاریخ و بشریت است، اما کسی که با من نیست مظهر ظلم و پلیدی است. به نظر می آید که ایشان هرگز بویی از حقوق بشر، جامعه متکثر، حق آزاد انتخاب دین ومذهب یا مرام و مسلک، یا خدشه ناپذیری حیثیت انسان و (با هر دین و مذهب یا مرام و مسلک) نبرده و درگیر انسان ایدئولوژیک اسلامی- شیعه- امام حسینی خویش است (ادامه دارد، بخش دوم).

منابع و پانویسها:
*- برادر شهید علی شریعتی، خودسازی انقلابی، بخش اول، مجموعه آثار۲، دفتر تدوین و انتشار مجموعه آثار برادر شهید دکتر علی شریعتی در اروپا، اسفتد ۱۳۵۶.
"... نوشته و گفته های آن برادر با توجه به کلیه تصحیحات و تجدید نظرهای وی به چاپ می رسد. تصمیم برادر ما این بود که در تمامی آثار خود تجدید نظر کند و به حک و اصلاح عبارتی، و یا اضافه و کم کردن برخی از مطالب بپردازد...".(یادداشت ناشر).
۱- همانجا، برگهای۱۶، ۱۷ و ۱۸
۲- همانجا، برگهای ۳۹ و ۴۰
۳- همانجا، برگ ۳۸
۴- همانجا، برگ ۴۱
۵- همانجا، برگ ۳۸
۶- همانجا، برگ ۱۶
۷- همانجا برگهای ۱۷ و ۱۸

تماس با نویسنده: Dastmalchip@gmail.com