آخرین «وصیت‌نامه»انگلس/یک کمدی تراژدیک
هال دریپر، ترجمه: ح.آزاد


• یکصد سال پیش رهبری حزب سوسیال دموکرات آلمان از جمله اکثرهمکاران سیاسی نزدیک انگلس، فرآیندی را آغاز کردند که انگلس و در ادامه آن مارکس را به‌عنوان طرفداران اصلاحات‌مسالمت‌آمیز در مقابل انقلاب قهرآمیزمعرفی کنند. آنها در این کار به‌میزان قابل ملاحظه‌ای موفق بودند. روزالوکزامبورگ این ادعا را باور کرده بود. اگر چه او حس می‌کرد که در این قضیه چیزی درست نیست ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ٣۱ ارديبهشت ۱٣۹٨ -  ۲۱ می ۲۰۱۹



      
۱٨۹٣، فریدریش انگلس نفر چهارم از سمت چپ در کنار کلارا زتکین، آگوست ببل، برنشتاین در زوریخ


توضیح مترجم:از دیرباز در بسیاری از محافل سیاسی و آکادمیک (به‌عنوان نمونه کولتی، کولاکوسکی و مایر)* چنین شایع شده است که گویا انگلس در اواخر عمر از استراتژی انقلابی در راه رسیدن به سوسیالیسم دست کشیده و به استراتژی گذار تدریجی و آرام، از طریق صندوق رای و راه پارلمانی روی آوره بود. این اتهام موارد متعددی را در برمی‌گیرد که مشهورترین آن مقدمه انگلس در سال ۱۸۹۵ بر «جنگ داخلی در فرانسه» اثر مارکس می‌باشد.هال دریپر در نوشته‌ی زیر که با کوشش و همکاری ا.هابرکرن در مجلد پنجم از مجموعه ۵ جلدی» نظریه انقلاب کارل مارکس» به چاپ رسیده است، تلاش می‌کند تا تحریف و وارونه نشان‌دادن نظرات انگلس را از طرف رهبری حزب سوسیال دموکرات آلمان برملاکند، کسانی که در عین حال از دوستان و همکاران نزدیک انگلس محسوب می‌شدند.

                                                                   ***

یکصد سال پیش رهبری حزب سوسیال دموکرات آلمان از جمله اکثرهمکاران سیاسی نزدیک انگلس، فرآیندی را آغاز کردند که انگلس و در ادامه آن مارکس را به‌عنوان طرفداران اصلاحات‌مسالمت‌آمیز در مقابل انقلاب قهرآمیزمعرفی کنند.

آنها در این کار به‌میزان قابل ملاحظه‌ای موفق بودند. روزالوکزامبورگ این ادعا را باور کرده بود. اگر چه او حس می‌کرد که در این قضیه چیزی درست نیست.[۱] چگونه یک اقدام برای انتشار اخبار خلاف واقع در جزئیات چنین موفقیت‌آمیز عمل کرده است؟ حتی در شرایط کنونی یعنی شصت سال بعد از آنکه دیوید ریازانف اسناد اصلی این ماجرا را منتشر کرده است،تاریخ‌نگاران مشهورهمان افسانه قدیمی را تکرار می کنند.[۲] بدتر اینکه حتی به‌اصطلاح مدافعین انگلس نیز معمولا به‌ سرهم‌بندی ماجرا می‌پردازند و اغلب وقایع را به غلط تفسیر می‌کنند و یاآنقدر خلاصه و ناقص که خوانندگان را گمراه می‌کند.من هیچ‌گاه به یک گزارش کامل از این داستان برخورد نکره‌ام.هرچند در این زمینه ادبیات فراوان است و من نمی‌توانم ادعا کنم که همه آنها را خوانده‌ام.قطعا پرخواننده‌ترین گزارش‌ها حاوی برداشتی است متقاوت از آن‌چه که در اینجا ارائه می‌شود.

۱- ریچارد فیشر و دوستان قلابی دیگر

بلافاصله بعد از به پایان رسیدن «قانون ضدسوسیالیست‌ها»در سال ۱۸۹۰، انگلس حمله‌ای را علیه جناح راست حزب آغاز کرد.جناحی که تحت تاثیر آموزش‌های فردیناند لاسال در تلاش برای سازش با دولت پروس بود.در ابتدا رهبری حزب از جمله آگوست ببل که انگلس به او بسیار ارج می‌‌نهاد با حمله‌ای از طرف انگلس عقب نشینی کرد.[٣] حزب نیز به‌طور کلی روحیه‌ای رزمنده داشت و به سمت چپ متمایل بود. موفقیت‌های انتخاباتی در دوره «قانون ضدسوسیالیست‌ها» و بویژه پیروزی حزب در سال ۱۸۹۰ که جناح راست آن‌را دلیلی برای امکان تحول قانونی و مسالمت‌آمیز امپراتوری «هوهن زولرن»ارزیابی می‌کرد، تنها اشتهای طبقه کارگر را برای امتیازهای بیشتر تحریک کرده بود.اما به‌قول ساموئول گومپرز آن‌ها بیشترمی‌خواستند.

اما طبقات حاکم آلمان آماده دادن امتیازات بیشتر نبودند.اگر چه در هراس از طبقه کارگر آنها همگی متحد بودند، اما برای سرکوب جنبش کارگری به جناح‌های مختلفی تقسیم می‌شدند. در نگاه اغلب صاحب ‌نظران و نه تنها انگلس که همواره خوش‌بین بود، اوضاع در حال رسیدن به نقطه‌ی تعیین کننده‌ای بود. در چنین فضای سیاسی، رهبری سوسیال دمکرات‌ها نمی توانست انگلس و سنت انقلابی‌ای که او و مارکس نمایندگی می کردند را نادیده بگیرد.

چند سال بعد از اختلافات سال ۱۸۹۰، هئیت اجرایی سوسیال دمکرات‌ها با دلجویی خواهان جلب همکاری انگلس و بویژه برنامه مشترکی برای انتشار آثار سیاسی مارکس شد.[۴] داستان ما با دعوت ریچارد فیشر در ژانویه ۱۸۹۵ آغاز می‌شود که از انگلس خواست برای ترجمه آلمانی سلسله مقالات مارکس تحت عنوان»مبارزه طبقاتی در فرانسه» مقدمه‌ای بنویسد. اگرچه مکاتبات کامل انگلس و کمیته اجرایی حزب را در دست نداریم اما بر اساس مدارک موجود، دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم انتشار مقدمه از طرف کمیته اجرایی هدف‌اش تحریف شکل و محتوی انقلابی این مقالات بوده است. کاملا بر‌عکس انگیزه بلاواسطه انتشار این مقدمه تهدید اجرای مجدد»قانون ضد سوسیالیستی» در سال ۱۸۹۴ بود وکمیته اجرایی حزب می‌خواست قبل از غیرقانونی اعلام شدن اثر مارکس با استفاده از «قانون ضدسوسیالیستی»، آن را منتشر کند. واقعیتی که اکثر گزارش‌‍‌ها و عملا تمامی آنها نادیده می‌گیرند این است که رهبری سوسیال‌دمکرات‌ها درآن مقطع خواهان سازش با حکومت نبود و حزب دوره‌ی جدیدی از فعالیت زیرزمینی را پیش‌بینی‌ می‌کرد. این دلیلی بود برای احتیاط ‌فوق‌العاده در مورد مقدمه انگلس و درعین‌حال علتی برای آن که انگلس با بی‌میلی سانسور مقاله را بپذیرد . اما هم‌زمان فرصت طلبی عناصری در حزب را نشان می‌داد که خواهان سازش با سلطنت بودند.

در فاصله یک‌سال انگلس به‌طور ناگهانی چشم از جهان فروبست و تهدید غیرقانونی شدن حزب نیز دیگر وجود نداشت. حزب سوسیال دموکرات نیز به یک دوره چهل ساله طولانی از فعالیت مسالمت‌آمیز قدم گذاشت و هنگامی که مجددا با مساله «غیرقانونی شدن»مواجهه شد، دیگر آن حزب سابق نبود.

رهبری حزب با وجود روحیه نسبتا مبارزه جویانه در سال ۱۸۹۵، مقدمه‌ی انگلس را بیش از حد افراطی ارزیابی می‌کرد. نسل های بعدی سیاست انتخاباتی را به‌عنوان نکته اصلی مقدمه ارزیابی می‌کردند.اما رهبری حزب سوسیال دموکرات مساله را این‌طور نمی‌دید. ریچارد فیشر که در این مورد رابط اصلی با انگلس بود اعتراض خود به مقدمه را در نامه‌ای به تاریخ ششم مارس ۱۸۹۵چنین طرح کرد‌:

«شما خواهید پذیرفت که یک مخالفِ بهانه‌جو در نشان‌دادن این نکته با مشکلی روبرو نمی‌شود که جوهر استدلال شما عبارت است از:۱-پذیرفتن این مطلب که در شرایط کنونی نمی توانیم انقلاب کنیم،چون هنوز به‌اندازه کافی قوی نیستیم و ارتش هنوز به اندازه کافی تحت‌تاثیر نظرات ما قرار ندارد-استدلالی که خود نیاز به اثبات دارد و به نفع لایحه‌ی ضد سرنگونی است.۲-در صورت جنگ یا هر دشواری جدی دیگر ما مانند کمون در برابر حمله دشمن پرچم قیام را بر می‌‌آفرازیم»[۵]

نگاه انگلس در باره‌ی شورش نظامی که اصراری به‌کتمان آن نداشت، کمیته اجرایی را عصبانی می‌کرد.

انگلس که در لندن اقامت داشت، تصور نمی کرد که به دلایل تاکتیکی باید بر نکته‌ای پافشاری کند که رهبران حزب در آلمان از تبدیل شدن آن به بهانه‌ای برای سرکوب وحشت داشتند. اگرچه انگلس خود این تهدید را حس نمی کرد اما به عقاید کسانی که در خط اول جبهه، مبارزه می‌کردند،احترام می‌گذاشت.

حذف آن بخش از مقدمه که انگلس با آن موافقت کرد،یک پاراگراف طولانی‌ بود در باره احتمال یک جنگ جدی با سنگربندی پس از شورش ارتش. چون نوشته در مورد جنگ و سنگربندی زود هنگام هشدار می‌داد، به نظر می‌‌رسید که انگلس تاکتیک سنگربندی را به‌طور کلی محکوم کرده است.اما این امر حقیقت نداشت. **(نگاه کنید به توضیح مترجم در آخر این مطلب) انگلس با حذف بخشی از نوشته‌اش موافقت کرده بود و به این ترتیب به‌شریک جرم ناخواسته بدفهمی نظرات خود بدل شده بود و از سوی دیگر کمیته اجرایی با انتشار مقدمه‌ای موافقت کرده بود که به نظر فیشر پیام اصلی در باره سرنگونی را دست نخورده باقی می‌گذاشت. تنها راه‌حل بعد از درخواست مقدماتی نگارش آن می‌توانست صرف‌نظر کردن از انتشار آن به‌طور کامل باشد.

در این مرحله انگلس با بیان معتدل‌تری نسبت به آن‌چه که او واقعا در باره مساله سنگربندی باور داشت، موافقت کرده بود، اما اطلاع از این موضوع مهم است که او فقط با حذف بندی از نوشته‌اش را پذیرفته بود. چو.ن بسیاری از مدافعین خوش‌نیت انگلس تلاش می‌کردند، ثابت کنند که متن تصفیه شده، بدون اطلاع وموافقت او انتشار یافته است. این نکته حقیقت ندارد و به همین دلیل کسانی که چنین ادعایی را طرح می‌کنندهم استدلال خود را بی‌اعتبار می‌کنند و هم بر اغتشاش و ابهام این واقعه می‌افزایند. جعل اصلی در زمان‌های بعدی انجام گرفت و این نکته‌ای است که اغلب نادیده گرفته شده است.

۲- گردش به راست ویلهلم لیبکنشت. انگلس از احتیاط کمیته اجرایی حیرت زده و ناخشنود بود.

او در نامه‌ای به تاریخ ۸ مارس ۱۸۹۵به ریچارد فیشر، در باره چرخش سیاسی در نامه‌ وی این پرسش را مطرح کرد:

«من تردیدهای عمیق شما را از تمام جهات ممکن در نظر گرفته‌ام اما با بیشترین حسن نیت ممکن هم نمی‌توانم نیمی از آن‌چه را که شما در باره آن تردید دارید، درک ‌کنم با این‌وجود نمی توانم بپذیرم که شما قصد دارید با روح و جسم خود به قانونیت مطلق وفادار بمانید. پایبندی به قانونیت در هر شرایطی، پایبندی به قانونی است که وضع‌کنندگان خود آن‌را زیر پا می‌گذارند به بیان خلاصه گرداندن سمت چپ صورت در برابرکسانی است که به گونه راست شما سیلی زده‌اند. هیچ حزبی در هیچ کشوری تا این حد به راست نچرخیده است که سلاح در دست مقاومت در برابر بی‌قانونی را رد کند.»

انگلس در ادامه گفت که برایش نه مساله‌ی عمومی قهردر برابر قانونیت، بلکه موقعیت ویژه آلمان در ساله‌ای ۱۸۹۴-۱۸۹۵ مورد توجه است. یعنی شرایطی که در آن تمامی احزاب منتظرهستند که سلطنت در جهت برقراری شکلی از حکومت نظامی و تعلیق مجلس حرکت کند. در پارگراف بعد انگلس این نکته را با صراحت بیشتری طرح می‌کند:

«من باید دوستانم در خارج از آلمان را نیز درنظر بگیرم – دوستان فرانسوی، انگلیسی، سویسی، اتریشی، ایتالیایی و…آنها هم نوشته‌های من را می‌خوانند. از نظر آنها من به هیچ‌وجه نمی‌توانم تا این حد سازشکار باشم.»[۶]

درهمان دوران او در ۲۸ مارس ۱۸۹۵ به لارا لافارگ می نویسد:

«من مقدمه‌ای نوشته‌ام که احتمالا برای اولین بار در «زمان نو (نشریه تئوریک سوسیال دمکرات‌ها) منتشر می‌شود. این نوشته به نظرم تا حدی تحت‌تاثیر تمایلات اغراق‌آمیز دوستان برلینی قرار گرفته است مبنی بر این‌که حرفی زده نشود که بهانه‌ی برای تصویب»لایحه سرنگونی»(Umsturzvorlage) در مجلس آلمان باشد. در شرایطی که من مجبورم بپذیرم»[۷]

هنوز انگلس به این سازش موقت با کمیته اجرایی نرسیده بود که ویلهلم لیبکنشت مقاله‌ای در نشریه به‌پیش (ٰVorwärts) ) تحت عنوان»امروزه چگونه می‌توان انقلاب کرد» به نگارش درآورد. او در این نوشته با سرهم‌بندی دقیق تکه‌هایی از مقدمه انگلس طوری جلوه داد که به نظر می‌رسید، حزب سوسیالیست قادر است سرمایه‌داری و سلطنت هوهن زولرن(Hohenzollern) را فقط با استفاده از صندوق رای سرنگون کند. دراین‌جا تاکید انگلس بر استفاده از حق رای عمومی نه تنها برای جلب اکثریت رای دهندگان بلکه برای کسب حمایت بخش‌تعیین کننده‌ای از ارتش، از قلم افتاد بود.

انگلس خشمگین شد و در سوم آوریل در نامه‌ای به لافارگ کل مشاجره را جمع بندی کرد:

»لیبکنشت مرا فریب داده است. او از مقدمه من به مقاله مارکس در باره فرانسه(۱٨۴٨-۱٨۵۰)هر چیزی را که به نفع‌اش بوده در تائید تاکتیک‌های مسالت‌امیز و ضد قهربه هر قیمتی سرهم‌بندی کرده است. موعظه‌ای که او این روزها مدتی است تکرار می‌کند، به‌خصوص در این شرایط که قوانین سرکوب‌گرانه به مجلس برلین برده شده است.اما من آن تاکتیک‌ها را برای شرایط کنونی آلمان و با احتیاط فراوان طرح می کنم. برای فرانسه،بلژیک،ایتالیا،اتریش چنین تاکتیک‌هایی به هیچ وجه نباید دنبال شود و برای فردای آلمان نیز غیرقابل اجرا است.»[٨]

واکنش انگلس دراین‌جا تاکید بر انتشارکامل متن بود، که مورد توافق کمیته اجرایی «زمان نو» قرار گرفت. انگلس به روشنی حس می‌کرد که حتی در این شرایط انتشار کامل مقاله نیرنگ لیبکنشت را برملا می‌کند. او بیش از حد خوش‌بین بود. انگلس در نامه‌ای به تاریخ اول اپریل ۱۸۹۵ به کارل کائوتسکی توصیه خود به لافارگ را تکرار کرد و قول داد «که لیبکنشت و تمام کسانی (ازجمله ببل و سایر اعضای کمیته‌اجرایی)را که بدون گفتن کلمه‌ای به من، امکان تحریف عقایدم را به او داده‌اند، کاملا مورد شماتت وسرزنش قرار می‌دهم.»[۹]

چنین نامه‌ای (به کمیته‌اجرایی) در دست نیست. به همین دلیل روشن است که نامه‌هایی که در این تاریخ نوشته شده‌اند از مکاتبات ببل و انگلس مفقود شده‌اند. نامه‌هایی که از انگلس به دست ما رسیده از پرونده خود انگلس نیست.[۱۰] (پرونده‌ای که هنگام مرگش به النور مارکس-اولینگEleanor MarxAveling و از طریق او به ببل و برنشتین منتقل شد)، بلکه نامه‌هایی است از پرونده کائوتسکی و لافارگ. آیا برنشتین مکاتبات خود را تصفیه کرده بود؟ او قطعا فرصت و انگیزه این کار را داشت.

٣- برنشتین وارد می‌شود. تاب دادن یک سبیل بلند و سیاه

کمتر از یک سال بعد از مرگ انگلس (۱۸۹۵) برنشتین رهبری حزب سوسیال دموکرات را از لیبکنشت ناتوان و نالایق تحویل گرفت تا آن را از یک حزب انقلابی به حزبی بدل کند که قانونیت به هر بهایی را موعظه می‌کند. تکامل سیاسی برنشتین پیچیده‌تر از آن است که در این‌جا خلاصه شود. من این نکته را به‌شکل فشرده در مجلد آخر این اثر توضیح می دهم. (چنین نوشته‌ای در کتاب پنجم هال دریپر وجود ندارد. احتمالا به‌علت بیماری نتوانسته این کار را انجام دهد) آن‌چه که از نظر تاریخ تحریف مقدمه انگلس حائز اهمیت است ادعایی است که برنشتین در اثر خود تحت عنوان «پیش‌شرط‌های سوسیالیسم و وظایف سوسیال دموکراسی»(که به انگلیسی «سوسیالیسم تکاملی» ترجمه شده است) مطرح می‌کند.در این اثر مهم‌ترین اظهار نظر «تجدیدنظرطلبانه» این است که «مقدمه مبارزه طبقاتی»آخرین وضیت‌نامه انگلس محسوب می‌شود و حزب را به‌کنارگذاشتن «انقلاب قهرآمیز» و پیروی از»تبلیغ آرام برای فعالیت پارلمانی» تشویق می‌کند. برنشتین ادعا می‌کند که این تمام آن چیزی است که او در سلسله مقالات خود در «زمان نو» در سال ۱۸۹۸مطرح می‌کند.

بخشی از استدلال برنشتین، یکسان انگاشتن «انقلاب قهر آمیز» یا صرفا «انقلاب» با سنت کودتاگری ژاکوبنی- بلانکیستی است. برنشتین می‌نویسد که مارکس و انگلس در ابتدا کودتاگر بودند و سپس این نظر را کنار گذاشتند و آخرین «وصیت نامه انگلس» انکار قاطع این دیدگاه است.این ادعا را او در فصل دوم کتاب خود طرح می‌کند. (این فصل در ترجمه انگلیسی پیتر گی Peter Gay حذف شده است.۱۱ ادعای این‌که مارکس و انگلس زمانی طرفدار کودتاگری بوده‌اند، جعل مطلق است، این نکته در مجلد قبلی این اثر(جلد ۴ هال دریپر)نشان داده شده است.[۱۲] در این‌جا این پرسش مطرح است: برنشتین تا چه حد در باره تاریخ مقدمه و نظر واقعی انگلس اطلاع داشت، حتی اگر فرض کنیم که پرونده‌های انگلس حاوی نسخه‌ای از نامه او به لارا لافارگ نباشد که در آن انگلس به صراحت تحریف نظر خود توسط لیبکنشت (و از پیش تحریف برنشتین) را محکوم می‌کند. برنشتین علی‌رغم این موضوع، داستان اصلی را می‌دانست و آگاهانه آن‌را مخفی می‌کرد.

این ادعا که مقدمه آخرین «وصیت نامه» انگلس محسوب می‌شود به‌کلی بی‌معنی است چون انگلس نمی‌دانست که در حال مرگ است. حتی بعد از آن‌که بیماری او به‌عنوان مرحله نهایی سرطان تشخیص داده شد، این نکته را به او نگفته بودند. برنشتین از این نکته اطلاع داشت. او یکی از کسانی بود که از حقیقت شرایط جسمانی انگلس مطلع بود و آنرا از انگلس در حال مرگ مخفی نگاه می داشت.[۱٣] انگلس در آن زمان در حال آماده کردن تعدادی از دست‌نوشته ها بود. مطمئنا او در این مقدمه، کلام آخر را راه پارلمانی به سوی سوسیالیسم نمی‌دید.

برنشتین سند سانسور نشده اصلی را در اختیار داشت (سند اولیه که در اختیار هئیت اجرایی قرار گرفته بود). کائوتسکی می‌دانست که نسخه اصلی به تقاضای کمیته اجرایی تغییر داده شده است. انگلس این نکته را به او گفته بود. او در سال ۱٨۹۹ برنشتین را به‌عنوان وارث و ناشر ادبی آثار انگلس به چالش طلبید و از او خواست که نسخه اصلی را منتشر کند.[۱۴] برنشتین به این چالش پاسخی نداد.اما در سال۱۹۲۴ هنگامی که پرونده انگلس را به آرشیو حزب سوسیال دموکرات تحویل داد، نسخه اصلی نیز در آن موجود بود.

ما می‌دانیم که برنشتین نامه ریچارد فیشر به انگلس در ۶ مارس ۱٨۹۵ را نیز در اختیار داشت. چون او خلاصه‌ای از این نامه را درسال ۱۹۲۶ درنشریه «دفترهای ماهانه سوسیالیستی» منتشر کرد. و این نامه روشن می‌کند که انگلس به صراحت ادعای قابل اصلاح بودن امپراتوری هوهن زولرن به شکل مسالمت‌آمیز را رد کرده است.

بلافاصله بعد از مرگ انگلس برنشتین همکار ببل بود. به‌خاطر داشته باشید که این دو به‌عنوان وارثین و ناشرین ادبی آثار انگلس در نابود کردن پیش‌نویس به اصطلاح خیانت‌آمیز آموزش‌های انگلس به مدافعین جمهوری فرانسه در سال ۱٨۷۰ با یکدیگر همکاری کرده‌ بودند.[۱۵]پس برنشتین باید از نامه ببل به انگلس در سال ۱٨۹۵ اطلاع داشته باشد که در آن ببل از تصمیم کمیته اجرایی به سانسورمقدمه انگلس بر انتشار «مبارزه طبقاتی در فرانسه» در همان سال، دفاع می‌کند.

و چگونه برنشتین خلاصه‌ی نامه انگلس به لافارگ را به‌عنوان مشارکت در بحث راجع به این سند نادیده می‌گیرد؟ سندی که در سال ۱۹۰۰ در نشریه سوسیالیست (Le Socialiste) انتشار یافت (و در بالا به آن اشاره شد.

نتیجه قطعی این است که برنشتین آگاهانه و با هدف از موقعیت خود به‌عنون ویراستار ادبی سواستفاده می‌کند تا به دلائل جدلی گزارش این بحث را تحریف کند.

۴- ریازانف پیش‌نویس نسخه اصلی انگلس را کشف می‌کند.

در سال ۱۹۲۴ دیوید ریازانف در نشریه «ارشیو مارکس و انگلس»مقاله‌ای منتشر کرد.[۱۶] او در این مقاله بحث بین کائوتسکی و برنشتین در سال ۱٨۹۹ را خلاصه کرد و گفت او (ریازانف) چند روز بعد از تحویل پرونده‌های انگلس به آرشیو حزب سوسیال دموکرات توسط برنشتین، نسخه گمشده در این بحث را پیدا کرده است. این نشریه (آرشیو مارکس و انگلس) نسخه اصلی را با بندهای حذف شده به‌چاپ رساند. متاسفانه این کشف بیش از آن‌که موضوع را روشن کند، موجب آشفتگی بیشتر آن شد. موضوع اصلی این بود که مقاله ریازانف به آلمانی و تحت عنوان «زیر پرچم مارکسیسم» با پیوست یادداشتی از ویراستاران نشریه به‌چاپ رسید که نقش لیبکنشت و کمیته اجرایی حزب سوسیال دموکرات را در این مشاجره نادیده می‌گرفت. این یادداشت همچنین به محتوی مقاله ریازانف توجه نمی‌کرد و خود افسانه جدیدی به‌هم می‌بافت. این افسانه جدید اکنون انتشار مقدمه در شکل سانسور شده آن توسط برنشتین را نیز دربر می‌گرفت و ادعا می‌کرد که انگلس از ویراستاری نسخه اصلی مقاله، بدون اطلاع و رضایت خود گله و شکایت دارد.این نکته مانند افسانه برنشتین در باره نسخه اصلی حقیقت نداشت و علاوه برآن برخلاف محتوی نامه انگلس به کائوتسکی بود. نامه‌ای که کائوتسکی آن را همراه با جزوه مشهور»راه رسیدن به قدرت»چاپ کرده بود. برنشتین تله را پهن کرده بود و اکنون به نظر می‌رسید که کمونیست‌ها (ویراستاران نشریه زیر پرچم مارکسیسم) تحریف کنندگان اصلی هستند. مقاله ریازانف این ادعا را طرح نمی‌کرد او این داستان را کم و بیش با دقت توضیح می‌داد اما یادداشت هئیت تحریریه به‌قدری با عصبانیت و دستپاچگی نوشته شده بود که متوجه سرهم‌بندی کامل نوشته برنشتین نمی‌شد.

این‌که اشتباه کمونیست‌ها و حامیان‌شان برخلاف برنشتین از روی بی‌اطلاعی صادقانه بود و نه دوروئی آگاهانه واقعیت را تغییر نمی‌داد. به هر حال فضای جدلی پرحرارتی که در آن زمان ایجاد شده بود،کمونیست‌ها را وادار کرد که با تعصب به روایت خود از «حقیقت»باور داشته باشند و متن دست‌کاری شده خود را منتشر کنند.در نتیجه اغلب تفسیرها می‌پذیرفتند که اتفاقی مضحک در جریان است اما نمی‌توانستند مقصر اصلی را تشخیص دهند.این دشواری شکل بدتری پیدا می‌کرد چون انگلس در اوریل ۱٨۹۵ به فیشر اشاره کرده بود که نگرانی او در مورد سنگربندی نابجا است. موضوع اصلی این نبود پیام واقعی و انقلابی مقدمه‌ی انگلس به موضوع دیگری مربوط می‌شد که فیشر و انگلس هر دو آن را درک می‌کردند.

اول ماه مه ۲۰۱۹-۱۱ – اردیبهشت ۱٣۹٨

------------

توضیحات مترجم که در متن با ستاره در متن شده است:

*برای نمونه نگاه کنید به:

۱.Colleti, Lucio. ۱۹۷۲. Bernstein and the Marxism oft he Second International In From Rousseau to Lenin- Newyork

۲-Kolakowski, Leszek. ۱۹۷٨. Main CurrentsofMarxism, vol ۲. Newyork . Meyer, Thomas. ۱۹۷۷. Bernsteins konstruktiver Sozialismus. Berlin

** آن‌چه که انگلس در «مقدمه» بیان می‌کرد، نه کشفی تازه مربوط به سال‌های پایانی عمر، بلکه نظریه قدیمی بود که در سال ۱٨۶۵ در جزوه «مساله‌ی نظامی پروس و حزب کارگران آلمان» مطرح کرده بود. (پروس در سال ۱٨۱۴ نظام وظیفه عمومی را وارد ارتش کرد، اما نه به‌طور کامل بلکه در ترکیبی با شکل سنتی ارتش. بحث انگلس مربوط به این شرایط است) انگلس در این جزوه به تضاد بین ارتش کادر یا ارتش تخصصی که جدا از مردم و تا حد اطاعت بی‌چون و چرا منضبط و تعلیم دیده است، و ارتش مردمی که در مدتی کوتاه و به‌طور فشرده آموزش می‌بینند، به شکل نیروهای ذخیره وجود دارد که در موقع جنگ فراخوانده می‌شود، اشاره می‌کند. به باور او ارتش مردمی برتری خود را در انقلاب فرانسه و قیام ملی پروس علیه ناپلئون نشلن داده بود. نیروهای ذخیره‌ی مردمی که در شرایط اضطراری قابل فراخوان هستند و در نظام سربازگیری عمومی اکثریت قابل ملاحظه‌ای از ارتش را تشکیل می‌دهند با طبقات مردمی منافع مشترکی دارند و در هر شرایطی به سادگی از فرامین فرماندهان خود پیروی نمی‌کنند. به‌نظر انگلس این امر در مورد پیاده نظام و توپخانه که دوره‌های آموزشی کوتاه‌تری دارند بیشتر و در مورد سواره نظام کمتر صادق است.

پس حزب انقلابی باید در جهت محدود کردن ارتش دائمی و اتکا بیشتر به نیروهای ذخیره‌ی مردمی تبلیغ و مبارزه کند به‌عنوان نمونه، توصیه‌های انگلس به احزاب سوسیالیست و سوسیال دموکرات اروپایی برای مبارزه و تبلیغ علیه سیاست‌های میلیتاریستی دولت‌های‌شان در اواخر قرن نوزدهم که در سلسله مقالاتی تحت عنوان «آیا اروپا را می‌توان خلع سلاح کرد» در سال ۱٨۹٣ در ارگان رسمی حزب سوسیال دموکرات»به پیش» به چاپ رسید، انگلس با شرحی طولانی از غیرممکن بودن جنگ در سنگر در مراحل آغازین قیام در شرایط کنونی، به این نتیجه می‌رسد که یک حزب انقلابی با برخورداری از اکثریت آرا می‌تواند در شرایط انقلابی به شورش در درون ارتش امیدوار باشد. در این شرایط مقاومت و سنگربندی نیز شانس پیروزی را بیشتر می‌کند. او در بقیه دوران زندگی خود همواره بین نظام وظیفه‌ی همگانی و حق رای همگانی چنین پیوندی برقرار می کرد. او این موضوع را در «مقدمه ۱٨۹۵» در قالب داستانی تاریخی و در لفافه به شکل زیر بیان می‌کند:

«تقریبا ۱۶۰۰ سال پیش در امپراتوری روم یک حزب انقلابی خطرناک وجود داشت… این حزب انقلابی با نام مسیحیان، در ارتش از طرفداران زیادی برخوردار بود: یک لژیون کامل. هنگامی که به آنها فرمان داده شد تا در مراسم قربانی کلیسای کافرکیشان به‌عنوان گارد تشریفاتی شرکت کنند، سربازان انقلابی در جسارت تا آن‌جا پیش رفتند که بر کلاه خود نماد ویژه – صلیب – را نصب کردند. اقدامات انضباطی و سربازخانه‌ای فرماندهان ثمری نداشت… قانون شرایط اضطراری نیز اثر بخش نیود (فرمان امپراطور دیوکلسیان). مسیحیان در دفاع از خود فرمان را از روی دیوار پاره کردند و گفته شد که در نیکومدیا قصر امپراطور را بر روی سرش به آتش کشیدند»[۲]

۱-Marx and Engels Collected Works. Vol.۲۷. ۲۰۱۰.p.p ٣۶۷- ٣۹٣

همان منبع . صفحات ۵۰۶-۵۲۴ ۲-

زیر نویس‌های نوشته دریپر

۱ـ مجموعه آثار روزا لوگزمبورگ. جلد ۴ برلین.انتشارات دیتز. ۱۹۷۴ صفحه ۴۹۰-۴۹۶

۲-به‌عنوان نمونه برگر در اثرش تحت عنوان»انگلس،ارتش‌ها و انقلاب»از تمامی نکات درکی آشفته ارائه‌می‌کند. از یکسو می‌پذیرد که انگلس طرفدار راه پارلمانی به سوسیالیسم نیست. اما سوی دیگر به نظر می‌رسد که از تحریف آگاهانه و با نقشه‌ی برنشتین و لیبکنشت و سانسور برلینی‌ها اطلاع کافی ندارد.دومینیک در باره نظرات آشفته لیبکنشت در اثری تحت عنوان «راهی به سوی قدرت»بحثی طولانی ارائه می‌کند اما در باره این اتفاق مهم چیزی بیش از چند جمله مبهم نمی‌گوید. استینسون- نیز در زندگی‌نامه‌ی کائوتسکی یا اثرش تحت عنوان «نه یک‌نفر، نه‌یک پنی» که به موضع سوسیال دموکراسی در باره مساله جنگ اختصاص دارد، اشاره‌ای به این رویداد نمی‌کند.

٣-ریازانف در مجموعه آثار مارکس و انگلس (MEW) شرحی خلاصه از این ماجرا ارائه می‌کند.

۴-مجموعه آثارآلمانی مارکس و انگلس جلد ٣۹. دوم فوریه ۱٨۹۵ صفحه ۴۰٣ و ۱۲ فوریه ۱٨۹۵ صفحه ۴۰۹

۵-در یادداشت‌های مجموعه آثار مارکس و انگلس اشاره می‌شود که حزب مبارزه طبقاتی را در تیراژ اندکی منتشر کرد(٣۰۰۰ نسخه) که در مقایسه با جزوه ببل در باره تاکتیک‌های انتخاباتی حزب که در ۱۷٣۰۰۰ نسخه به چاپ رسید، مقدار ناچیزی بود. چون مقدمه انگلس حزب را دستپاچه کرده بود. این دستپاچگی قطعا وجود داشت اما «مبارزطبقاتی» نه یک جزوه عامه فهم بلکه مطالعه‌ای تاریخی بود. دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم رهبری چپ در این دوره (اگوست ببل،ایگناز اوئر و پل زینگر) به این جزوه در شکل تجدید نظر شدهش ۲اش ایرادی داشته باشند.‌اش‌اش اعتراض داشته‌اند.

۶-مجموعه آثار مارکس و انگلس جلد ٣۹ صفحه ۴۲۴-۴۲۶

۷-مکاتبات النور مارکس و پل لافارگ جلد ٣ صفحه ٣۶٨

٨-همان منبع صفحه ٣۷٣

۹-مجموعه آثار مارکس و انگلس جلد ٣۹ صفحه ۴۲ و منتخب مکاتبات مارکس و انگلس صفحه ۴۶٨

۱۰-مکاتبات صفحه ۷۹٨ نامه ببل به انگلس ۲۰ آوریل ۱٨۹۵.از یازدهم مارس تا مرگ انگلس چندین نامه از ببل وجود دارد که به این مشاجره اشاره می‌کند. اما از انگلس به ببل نامه‌ای در دست نیست.اگرچه ببل در پاسخ خود به نامه‌هایی از انگلس اشاره می‌کند.

۱۱-کتاب برنشتین نخست به وسیله‌ ا.س.هاروی در ۱۹۰۹ تحت عنوان «سوسیالیسم تکاملی»به انگلیسی ترجمه شد، که در فصل دوم کتاب برنشتین در باره دیالیکتیک هگل در آن وجود ندارد.این اثر در سال ۱۹۶۱ تجدید چاپ شد. ترجمه دوم و کامل این اثر توسط ه. تودور در سال ۱۹۹٣ انتشار پیدا کرد. در متن به اشتباه به جای ا.س. هاروی پیترگی آمده است.پیتر گی مولف کتابی است در باره برنشتین:

Gay,p.۱۹۵۲.The Dilemma of Democratic Socialism

۱۲-هال دریپر. تئوری انقلاب مارکس و انگلس جلد ٣ بخش سوم.

۱٣-ایون کاپ- بیوگرافی النور مارکس. جلد ۲ انتشارات پانتئون-نیویورک

۱۴-برنشتین و دیالیکتیک»زمان نو جلد ۱۷ شماره ۲ صفحه ۴۶-۴۷

۱۵-مکاتبات. صفحه ۷۹۵ -اگوست ببل به فردریش انگلس ۱۱ مارس ۱٨۹۵

۱۶-به نسخه آلمانی «زیر پرچم مارکسیسم»و نسخه انگلیسی در «ماهنامه کارگران» نوامبر ۱۹۲۵ مراجعه کنید.

توضیح:قسمت ۵ این نوشته به نقد دریپر از حزب کارگران سوسیالیست آمریکا در سال ۱۹۲٣ مربوط می‌شودکه ضرورتی برای ترجمه آن در اینجا نبود. علاقه مندان می‌توانند برای مطالعه بخش ۵ به دریپر: تئوری انقلاب مارکس جلد ۵ صفحه ۲٣٨ -۲۴٣ مراجعه کنند.

Karl Marx’s Theory of Revolution Vol. 5

SPECIAL NOTE D: ENGELS LAST TESTAMENT

p.p.231- 238

منبع: واکاوی سوسیالیستی