حوزه سیاسی


کورش برادری


• دمکراسی های مدرن، بالاخص دمکراسی آمریکا که همیشه به منزله الگو استفاده می شود، مبتنی بر یک مکانیسم سانسور پوشیده هستند، وقتی بیش از پنجاه درصد شهروندان به پای صندوق های رای نمی روند، وقتی این پنجاه درصد برطبق اصل اتفاق تقسیم نمی شوند، بلکه بالاخص در اقشار محروم اقتصادی و فرهنگی یافت می شوند. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
پنج‌شنبه  ۲۲ دی ۱٣٨۴ -  ۱۲ ژانويه ۲۰۰۶


پیر بوردیو - ترجمه: کوروش برادری

چرا مفهوم «حوزه سیاسی»؟ این چه کمکی به فهم سیاست می کند؟ آیا مساله بر سر ارائه مقوله ای از واقعیت سیاسی است که درظاهر شباهت زیادی به تصوراتی دارد که ما هم به آن ها متوسل می شویم، وقتی می خواهیم جهان سیاسی را بفهمیم؟ ما اغلب از میدان سیاسی، بازی سیاسی، مبارزات سیاسی و ... حرف می زنیم.
مفهوم «حوزه سیاسی» مزایای زیادی دارد: اجازه می دهد بدقت واقعیت سیاست یا واقعیت بازی سیاسی را ثبت و ضبط کنیم. مجال می دهد این واقعیت را با واقعیات دیگر مانند حوزه دینی، حوزه هنری مقایسه کنیم. همان طور که می دانید، مقایسه در علوم اجتماعی یکی از مهم ترین ابزار ادراک و واکاوی واقعیت است. همان طور که دورکایم گفت: «جامعه شناسی روش تطبیقی" است. تاریخ شناسان معروف این ادعا را اقتباس کردند و وجهه همت خود ساختند تا روش تطبیقی را به ابزارشناخت ناب بدل کنند. من بر این باورم که موضوع بر سر مفهومی با کیفیت های منفی است، چیزی که علامت مشخصه برداشت های خوب است ( برداشت هایی که تنها به این خاطر معروف نیستند چون اجازه می دهند مشکلات را صورتبندی کرد، بلکه هم چنین به این خاطر، چون کمک می کنند از مشکلات اشتباه اجتناب ورزید). به این سه دلیل مفهوم میدان(حوزه) سیاسی به نظر من سودمند می نماید.
من می خواهم تلاش کنم گام به گام مفهوم میدان سیاسی را توضیح دهم. من این جا دوباره قول ریموند بار را نقل می کنم، وقتی می گویم سخن گفتن از میدان سیاسی به معنای طرح این میدان به منزله خرده-جهان به منزله یک جهان کوچک و نسبتا مستقل جهان اجتماعی در درون کلان- جهان اجتماعی است. در این خرده-جهان بسیاری از خصایل، روابط، عملکردها و روندها دیده می شود که در کلان- جهان وجود دارد، اما این روندها و پدیدارها این جا شکل ویژه ای به خود می گیرد. این در مفهوم خودبنیادی مستتر است: «میدان»(حوزه سیاسی)، یک خرده-جهان قائم به ذات در درون کلان-جهان اجتماعی است.
از نگاه واژه شناسی، خودبنیادبودن یعنی قانون(نوموس) خود را داشتن، طبق قواعد خود عمل کردن. «میدان»(حوزه) جهانی است با معیارهای ارزیابی ویژه خود که در یک خرده-جهان دیگر اعتبار ندارند. جهانی که از قوانین ویژه خود فرمانبرداری می کند، که با قوانین جهان اجتماعی عادی متفاوت است. هرکس پا به سیاست می گذارد باید مانند کسی که وارد یک کیش و آئین می شود، یک دگردیسی، یک دین گردانی را از سر بگذراند. و وقتی هم این برای او چون دگرگونی به نظر نیاید، وقتی هم بر آن آگاه نیست، این دگرگونی در سکوت بر او تحمیل می شود، درغیراین صورت خطر شکست یا حذف در کمین او است. پس مساله بر سر یک قانون ویژه است که متضمن قانون ارزشگزاری و احتمالا اصل حذف است. یک علامت برای این کار افتضاحات و آبرو ریزی ها است: هرکس وارد سیاست شود در حقیقت خود را موظف می کند عملکردهای مشخصی را که با موقعیت اش ناسازگار هستند انجام ندهد، درغیراین صورت افتضاح و آبروریزی او را تهدید می کند.
علاوه براین، این خرده-جهان از بقیه جهان متمایز است. میدان(حوزه) سیاسی، مانند حوزه دینی، مبتنی بر تفاوتگزاری امر خانگی و امر غیرخانگی است. در حوزه دینی عوام و روحانیون وجود دارد. حوزه سیاسی همیشه پیشاپیش موجود نیست ( من این ادعا را طرح می کنم بدون این که آن را به بحث بگذارم). یک تبار میدان سیاسی، یک تاریخ اجتماعی پیدایش میدان سیاسی وجود دارد. چیزهایی که به نظر ما بدیهی می نمایند ( از جمله حق رای همگانی)، یک محصول روندهای بلندمدت تاریخی هستند. این چیزها که به نظر می رسد زمان طولانی وجود دارند، اغلب متعلق به تاریخ معاصر هستند. به همین جهت کابین رای که با یک صورتبندی تاریخی معین مرتبط بود یک اختراع قرن نوزدهم است. در باره این سئوالات تحقیقات تاریخی زیبایی وجود دارد.
مرز –اغلب نامرئی- میان خواص و عوام مبتنی بر چیست؟ در سنت جامعه شناسی سیاسی در آغاز قرن بیستم، پاره ای جامعه شناسان، میشله در آلمان و موسکا در ایتالیا، که از زمره ماکیاولیست های نو بودند و مقدم برهمه درباره احزاب سوسیالیستی آلمان و ایتالیا تحقیق کردند، این اندیشه را بال و پر دادند که دستگاه سیاسی( همانند احزاب دمکراتیک یا سندیکاها) بیشتر طبق قوانینی عمل می کند که گرایش دارند قدرت را در دستان تعداد کوچکی، در دست یک الیگارشی متمرکز کنند. این تقریبا نگرشی بدبینانه درباره تاریخ است. این نگرش به آن جا می انجامد که همیشه حاکمان و محکومان وجود دارد، حتا در درون آن احزابی، که فرض می شود به آن نیروهایی یاری می رسانند که می خواهند محکومان را آزاد کنند. برای ابطال این نگرش بدبینانه کافی است توزیع آماری امکانات دسترسی به خرده-جهان سیاسی را در نظر گرفت. دراین باره ما تقریبا به واسطه تحلیل های آماری میزان شرکت مردم در انتخابات یا برای مثال آمادگی پاسخ دادن به یک سئوال درباره عقیده سیاسی، مقدم برهمه در همه پرسی، اطلاعات جامعی داریم. ما می دانیم، که این آمادگی، این قابلیت بسیار ناعادلانه تقسیم شده است. دلیل آن طبیعت نیست ( دلیل آن این نیست که اشخاصی هستند که ذاتا آماده اند از توانایی های سیاسی یا حقوق شهروندان استفاده کنند، و اشخاص دیگری، که ذاتا از این مهم محروم هستند). بلکه چون این شرایط اجتماعی دسترسی به سیاست وجود دارد. بدین گونه ما می دانیم، که در تراز کنونی تقسیم کار میان جنسیت ها زنان خیلی کمتر از مردان آماده اند به سئوالات سیاست جواب بدهند. به همین قسم اشخاصی با سطح تحصیل پائین تر بسیار کمتر از اشخاص تحصیل کرده، و مردم کم درآمد خیلی کمتر از ....[ آماده اند به سئوالات سیاست جواب بدهند]. بدین ترتیب (به عنوان جمله معترضه، هرچند این از اهمیت بسیاری برخوردار است) دمکراسی های مدرن، بالاخص دمکراسی آمریکا که همیشه به منزله الگو استفاده می شود، مبتنی بر یک مکانیسم سانسور پوشیده هستند، وقتی بیش از پنجاه درصد شهروندان به پای صندوق های رای نمی روند، وقتی این پنجاه درصد برطبق اصل اتفاق تقسیم نمی شوند، بلکه بالاخص در اقشار محروم اقتصادی و فرهنگی یافت می شوند. اگر می خواهیم جلوگیری کنیم که نابرابری های سیاسی به منزله امر طبیعی قلمداد شوند، اشاره به این امکانات دسترسی ناعادلانه به حوزه سیاسی بسیار حائز اهمیت است. (جامعه شناسی وظیفه دائمی دارد تاریخی را که پشت تفاوت های باصطلاح طبیعی ایستاده است به لحاظ نظری بازسازی کند). پس شرایط اجتماعی دسترسی به این خرده-جهان وجود دارد. داشتن وقت آزاد کافی از جمله این شرایط است. سرمایه فرهنگی در درجه اول توسط اشخاصی انباشت می شود که از یک مازاد اقتصادی برخوردار هستند. مازدای که به آن ها اجازه می دهد فعالیت های تولیدی شان را بر زمین بگذارند و به عنوان رهبران وارد صحنه شوند. آموزش عامل بعدی در کنار وقت آزاد است.
به این وسیله من فقط شرایط اجتماعی را ذکر کردم که میدان(حوزه) سیاسی از آن ها به منزله سپهری تبعیت می کند که در آن، تعداد معینی از اشخاص که واجد شرایط دسترسی به میدان سیاسی هستند نقش ویژه ای را بازی می کنند؛ نقشی که دیگران از آن حذف شده اند. مهم است بدانیم، که جهان سیاسی بر استنتاجات استوار است. هرچه بیشتر میدان سیاسی ساختار پیداکند، به همان مقدار خود را مستقل تر ساخته، حرفه ای تر می کند، به همان اندازه حرفه ای ها گرایش دارند از بالا به عوام نگاه کنند. برای این که بفهمید این جا موضوع نظربازی ناب در میان نیست، یادآوری می کنم که برخی از سیاستمداران از آن عوامی که می خواهند در سیاست مداخله کنند ایراد می گیرند که صلاحیت این کار را ندارید. چون آن ها نمی توانند تحمل کنند که عوام در هسته های مقدس سیاست نفوذ کنند، آن ها را به نظم فرا می خوانند، همان گونه که روحانیون به عوام صراط مستقیم را نشان می دهند. در دوران جنبش اصلاح یکی از مشکلات از آن جا ریشه گرفت که زنان می خواستند مراسم مذهبی را اجرا کنند یا مراسم تدهین نهایی را به جا بیاورند. روحانیون از باصطلاح «انحصار مالکیت مشروع بر کالاهای مقدس» ( این صورتبندی خارق العاده به نقل از ماکس وبر است) دفاع کردند و از اجرای غیرقانونی اعمال مذهبی سخن گفتند. وقتی به یک شهروند ساده گفت صلاحیت سیاسی ندارد، او را متهم کردیم به فعالیت سیاسی غیرقانونی! اما این یک دستاورد این آدم های به لحاظ سیاسی "بی صلاحیت" است – من هم یکی از آنان هستم -، که یک مقدمه ناگفته نظم سیاسی را برملا کنند؛ این را که که عوام از آن حذف و طرد شده اند. کاندیداتوری کولوچه فقط یکی از این «بی مسئولیتی ها» بود! خاطر نشان می کنم که کولوچه واقعا کاندیدا نشد، اما گفت او کاندیدای کاندیداتوری می شود تا نشان دهد هرکس می تواند کاندید شود. کل حوزه رسانه ها و سیاست، به رغم تمام اختلافات، بسیج شد و این اقدام "بربرمنشانه"! را محکوم کرد. اقدامی که در این نهفته بود اصل بنیادی را به پرسش بکشد که برطبق آن تنها سیاستمداران هستند که می توانند درباره سیاست اظهار نظر کنند. فقط سیاستمداران از صلاحیت (یک مفهوم کاملا مهم تکنیکی و حقوقی) برخورداراند درباره سیاست صحبت کنند. این مساله آن ها است درباره سیاست صحبت کنند. سیاست کار آن ها است. این یک فرض ضمنی است که در میدان(حوزه) سیاسی مندرج است.
وقتی من این خشم همگانی، این وفاق درباره محکوم کردن کولوچه را ذکر می کنم به این وسیله می خواهم نشان دهم که تعلق به «میدان» مبتنی بر یک تصور است، که از مبارزات واقعی اپوزیسیون های قانونی در میدان سیاسی فراتر می رود. برای عدم موافقت با یک راه حل سیاسی، باید درباره حدوحدود عدم یکپارچگی تفاهم حکمفرما باشد. برای عدم موافقت با یک نظریه جامعه شناسی، باید درباره حدوحدود اختلاف تفاهم حکمفرما باشد. « کسی که خودش هندسه دان نیست، کسی که بازی هندسه را قبول ندارد، جایز نیست در وادی هندسه پا بگذارد». نخست باید در این باره اتفاق نظر وجود داشته باشد، که اختلاف نظر از کجا ممکن است پدید بیاید، که سیاست درواقع مهم است، که فقط سیاستمداران می توانند سیاست کنند، که تنها سیاستمداران صلاحیت دارند سیاست بورزند. اگر من از یک اصل حرف می زنم، این کاملا درباره موضوع صدق نمی کند زیرا موضوع بر سر فرضییات نهفته است، در حالی که یک اصل بی پرده در خواست می کند از حق خود برای اظهار نظر استفاده کند. یکی از مشکلات بزرگ میدان ها(حوزه ها)، پیچیده ترین میدان مانند حوزه ریاصی نیز( ریاضی دانان بیشتر از همه فرض ضمنی وجودداشتن چون میدان را به حاشیه می رانند)، مساله آکسیوم سازی است. این را به این خاطر می گویم تا همگویی بنیادینی را آشکار سازم که بر بنای آن یک میدان مستقر است. اکثر حوزه ها، حوزه دینی، حوزه ادبی، بر فرضییات ضمنی استوار هستند که توسط همه به این شیوه پذیرفته می شوند: «هنر، هنر است»، «سیاست، سیاست است» و امثالهم. افراد معمولی بعضی مواقع این را به گونه باطنی حس می کنند. آن ها نسبت به هیئت نمایندگی سیاسی ظنین هستند، سوظنی که بر این احساس مبتنی است که یک نوع تبانی اصولی، افرادی را که در بازی که سیاست نام دارد نقش دارند، به یک دیگر پیوند می دهد. حتا می توان گفت که آن ها به دلیل تعلق شان به میدان سیاست در تداوم آن ذینفع هستند، هرچند ممکن است این منفعت به منزله بازتاب منافع شهروندانی به نمایش گذاشته شود که آن ها را به عنوان نماینده انتخاب کرده اند.
به عبارت دیگر: سوظن اصولی نسبت به سیاستمداران وجود دارد، سوظنی که درعین حال هم به منزله امری احمقانه و هم به عنوان عوامزدگی رد می شود، اما کاملا از اعتبار نمی افتد. این سوظن یکی از مزایای مفهوم «میدان» است و آشکار می کند که آن قسم از علمکردهای اشخاص که در میدانی، که من میدان سیاسی می نامم، بازی می کنند ریشه در همین میدان(حوزه) سیاسی دارند. این ادعا «من برای شما در بازی می مانم»( یک شعار تبلیغاتی) دال بر این است که من کاملا به میل و سلیقه شما عمل می کنم. من ادعا می کنم که من سخنگوی شما هستم و هیچ منفعت خاصی ندارم، که من هیچ حرف دیگری جز آن چه شما بگوئید نمی زدم، اگر شما جای من بودید و می توانستید از منافع خود دفاع کنید. این ادعا که میدان(حوزه) سیاسی وجود دارد درمقابل روشن می کند که اشخاص واقع در این میدان ممکن است چیزهایی بگویند یا کارهایی کنند که توسط رابطه غیرمستقیم شان با رای دهندگان تعیین نمی شود، بلکه توسط رابطه شان با دیگر اعضای میدان سیاسی. هرکس چیزی را که می گوید به این خاطر نمی گوید تا با انتظارات کلی مردم یا آن مقوله مردم همنوا شود که به او رای داده و او را انتخاب کرده ند، بلکه از حیث آن چه دیگران در این میدان می گویند یا نمی گویند، انجام می دهند یا نمی دهند، تا خود را از آن ها جدا کنند یا برعکس مواضعی بگیرند که بتوانند ظاهر بازنمایی (نمایندگی) را به پرسش بکشند. به سخن دیگر: تصور میدان نسبتا مستقل سئوال درباره مبانی اعمال سیاسی را پیش می کشد. اگر می خواهید بفهمید یک سیاستمدار چکار می کند باید طبیعتا دراین باره سئوال کرد چه کسی به او رای داده است و درباره پایگاه رای دهندگان اش و خاستگاه اجتماعی اش سئوال کرد. اما جایز نیست فراموش کرد که درباره موقعیت و منزلت وی در خرده-جهان [سیاست] سئوال کرد و بخش بزرگی از اعمال اش را توضیح می دهد. در برخی موارد این کاملا عیان است، برای مثال در سمتگیری های متفاوت در حزب سوسیالیست یا منازعات میان شیراک و بالادور. مثال هایی را نام ببرم که به گذشته تعلق دارند. واضح است که این جا مساله بر سر مواردی است که در آن ها یک موضعگیری معین در چارچوب فضایی از مواضع مشتق می شوند، همان طور که میدان سیاسی به نمایش می گذارد.
پس این واقعیت که میدان سیاسی مستقل است، منطق خود را دارد و اظهارنظرهای اشخاص فعال در این میدان بر پایه این منطق مبتنی است، متضمن آن است که منافع سیاسی خاص وجود دارد که به طور خودکار به منافع نمایندگان بازنمی گردد. منافعی وجود دارد که در رابطه با اعضای حزب خود یا علیه اعضای احزاب دیگر تعریف می شوند. عمل کردن به منزله میدان موجب نوعی اثر ایزوله شدن می شود. این اثر قابل ملاحظه نتیجه روند معینی است: هرچه فضای سیاسی بیشتر مستقل شود، بیشتر منطق خود را تکامل می دهد، بیشتر به آن سمت گرایش دارد مطابق با منافع درونذاتی میدان عمل کند، و به همین جهت گسست از عوام بزرگ تر می شود.
یکی از عوامل تحول در جهت خودبنیادی فزاینده میدان سیاسی و ازاین طریق گسست رشدیابنده از عوام این واقعیت است، که در میدان سیاسی قابلیت خاصی، یعنی شم تشخیص بازی خاص هر میدان ایجاد و جامه عمل می پوشد. برای مثال یک پیش شرط ضمنی دسترسی به حوزه هنری، همان طور که در فرانسه با طلوع امپرسیونیسم ساخته شده است، شناخت یک رشته چیزها است که برای همه بدیهی است. سولنر روسو این چیزها را نمی شناخت؛ نقاش ساده دلی که نمی داند نقاش بودن یعنی یک نوع نقاش-ابژه بودن. «دوستان» او، آپولیناری، پیکاسو، او را مسخره می کنند، با او چون یک نقاش برخوردی استهزاآمیز یا آیرونیک دارند. او مانند سگی در بازی بولینگ است، بازی که او با مقدمات ضمنی اش آشنا نیست. سیاست یک چنین بازی با قواعد ضمنی است. درحال حاضر آثار بسیار زیبایی درباره اجتماع پذیری سیاستمداران جوان برای مثال در سطح Conseil Generalنوشته می شود. این تحصیل مهمی است که در آن سیاست محلی پشت سر گذاشته می شود. سیاستمدار محلی در بین مردم منطقه، در دهات و شهرهای کوچک، می تواند خود را همان طور که هست نشان دهد. او می تواند تا آن جا به مهارت اصلی سیاسی بسنده کند که مساله اش این است با شهروندان اش آشنا شود و در خاطره آن ها «خوب ثبت» شود. اما همین که او در سطح Conseil General قرار گرفت، یعنی در سطح دپارتمان، تعلق حزبی نقش بازی می کند. قدیمی ها تازه واردها را به لحاظ اجتماعی تربیت می کنند و واکنش های خودبخودی سیاسی را که در معنای میدان (حوزه) سیاسی سیاست نیستند از کله آن ها بیرون می کنند. با احساسات پاک سیاست غلط در پیش گرفته می شود. باید شعارهای سیاسی و حقه ها را یاد گرفت، تناسب قوا را شناخت، دانست چگونه با مخالفان رفتار کرد. باید بر این فرهنگ خاص در میدان عمل احاطه داشت. این فرهنگ ناب آکادمیک نیست، بلکه فرهنگی است که بخشی از آن امروز مقدم برهمه در تحصیل علوم سیاسی یادگرفته می شود، اما هم چنین « در عمل»، ازطریق رودرویی ها. آموزنده ترین شکل این فرهنگ، قانون اساسی است. دقایقی وجود دارد که در آن شما از یک رشته طولانی مجادلات حذف شدید، چون از حداقل شناخت درباره قانون اساسی برخوردار نیستید. آن چه مقدم برهمه مهم است کسب دانش و مهارت هایی است که به شما اجازه می دهد «عادی» یعنی سیاسی در میدان سیاسی رفتار کنید ، و در آن چه معمولا سیاست حزبی نامیده می شود شرکت کنید. این معنا برای میدان سیاسی موجب می شود که بتوانید برای رسیدن به سازش مذاکره کنید، که درباره موضوعی سکوت پیشه کنید که معمولا درباره آن حرف می زنید، که می فهمید چطور مودبانه از دوستان تان حمایت کنید، که می دانید چطور با روزنامه نگاران حرف بزنید...
همه این ها به بسته بودن «میدان» یاری می کند و به آن جا منجر می شود، که این «میدان» گرایش دارد از مردم خالی شود. وقتی این «میدان» را به منطق خود واگذارد، در نهایت مانند یک میدان متوازن هنری عمل می کند که در آن دیگر تماشاگری وجود ندارد، مانند عرصه شعر یا نقاشی آوانگارد..این انسجام یک نشانه گویا برای مستقل بودن میدان سیاسی است. در حوزه ریاضییات که قطعا مستقل ترین میدان است، شما فقط رقیب تان را به منزله همکار دارید. ( به عنوان جمله معترضه می گویم: درست همین نکته مایه پیشرفت ریاضیات است.)
البته میدان سیاسی نمی تواند این همه پیش برود. آنانی که در این بازی شرکت دارند نمی توانند این کار را بکنند، بدون این که به آنانی رجوع کنند که به نام شان آن ها حرف می زنند و ناگزیرهستند به آن ها هراز گاهی، ولو کمابیش فرضی، حساب پس بدهند. این جا بازی های درونی با مرزهای شان مواجهه می شوند. حوزه دینی بسیار به میدان سیاسی شبیه است. این جا هم بخش بزرگ وقایع از روابط درونی مشتق می شود. ماکس وبر این موضوع را خیلی خوب شرح داده است، بدون این که برای این کار مفهوم میدان را داشته باشد. راوبط میان کشیش، پیامبر و ساحر عمده ترین وقایع را در درون حوزه دینی تعیین می کنند. کشیش پیامبر را تکفیر می کند، پیامبر پیام کشیشان را به پرسش می کشد. میان آن ها اتفاقات زیادی می افتد. اما داوری با عوام است، که می توانند از یک پیامبر پیروی کنند یا او را انکار کنند، به کلیسا بروند یا از آن دور بمانند. در این معنا حوزه مذهبی بسیار به میدان(حوزه) سیاسی شبیه است، که به رغم گرایش اش به بسته بودن تابع حکم عوام است.
یک میدان، میدان نیروها است و میدان مبارزه برای تغییر مناسبات قوا است. در میدانی مانند میدان سیاسی، حوزه دینی یا هر میدان دیگر، رفتار بازیگران توسط موقعیت شان در ساختار تناسب قوا رقم می خورد که برای این میدان در مقطع زمانی مشخص خصلت نما است. این امر این سئوال را پیش می کشد: نیرو را چگونه تعریف می کنید؟ این نیرو در چیست، و چگونه ممکن است این تناسب قوا را تغییر داد؟ سئوال مهم بعدی این است: مرزهای میدان(حوزه) سیاسی کدامند؟
همان طور که گفتم مساله بر سر یک میدان مستقل است، بر سر یک خرده-جهان خاص در چارچوب جهان اجتماعی است. یکی از مهم ترین تغییروتحولات بیست سال گذشته سیاست معلول آن است که کنشگران که ممکن است خود را چونان تماشاگران میدان سیاسی تلقی کنند یا به این عنوان تلقی شوند، به کنشگران در معنای واقعی بدل شده اند. من از خبرنگاران، بالاخص خبرنگاران تلویزیون، و محققان افکارعمومی حرف می زنم. اگر ما امروز ناگزیر بودیم میدان سیاسی را شرح دهیم، می باید این مقولاتِ فعالان را لحاظ کنیم. دلیلش ساده است: آن ها بر روی این میدان تاثیر می گذارند. اغلب از من سئوال می شود من از کجا تشخیص می دهم که یک نهاد یا یک فعال به یک میدان تعلق دارد. پاسخ ساده است: آدم حضور یا وجود یک فعال را در یک میدان از این طریق می شناسد که این موقعیت میدان را تغییر می دهد (یا این که میدان خیلی تغییر می کند، وقتی او دیگر آن جا نیست). بدین ترتیب جبهه نجات [منظور جبهه راست افراطی و نژادپرست تحت رهبری لپن است]به آن اندازه به یک فعال میدان سیاسی تبدیل شده است، همان طور که او رفته رفته همه سخنگویان دیگر نهادی یا فردی یا سیاسی را وادار می کند، اگر نمی خواهد به خود جبهه نجات پاسخ بدهد، دستکم به مسائلی بپردازد که جبهه نجات تلاش دارد در میدان سیاسی پیاده کند. حضور جبهه نجات سبب شده است که تناقض میان فرانسویان و خارجیان جانشین تناقض میان ثروتمندان و فقیران گشته است. جبهه نجات مقدم برهمه با تاثیرنهادن بر میدان سیاسی در آگاهی عام سیاسی چنین اهمیت بزرگی کسب کرده است. متاسفانه به سادگی می شود نشان داد که دیگر هیچ حزبی وجود ندارد که خود را از طریق رابطه اش با این تناقض، با این اصل تقسیم منتقل شده در میدان سیاسی تعریف کند.
من گمان می کنم که روی هم رفته در هر میدانی مساله بر سر مرزهای اش ، بر سر تعلق یا عدم تعلق به این میدان است. در حوزه جامعه شناسان این سئوال مطرح می شود، کی جامعه شناس است و کی نیست، و بدین وسیله، کی حق دارد تعیین کند کی جامعه شناس است و کی نیست (یا در حوزه ریاضی دانان، کی ریاضی دان است و کی نیست).
هرچه یک میدان مستقل تر است و براساس این استقلال بنا شده است، به همان اندازه مشکل مستدل ساختن نهایی میدان بیشتر به حاشیه رانده شده، و به فراموشی سپرده می شود. اما ممکن است انقلاب علمی در اصطلاح کوهن «تغییر پارادایم» وجود داشته باشد که مرزها را به زیر سئوال ببرد. این زمانی است که نوآمدگان اصول تعلق به میدان را به شیوه ای تغییر می دهند که اشخاصی که به میدان تعلق داشتند، حالا دیگر به آن تعلق ندارند، بی طبقه شده اند، و که اشخاصی که به میدان تعلق نداشتند یکدفعه به آن تعلق دارند. یک مثال تاریخی انقلاب امپرسیونیستی توسط مانت است، انقلابی در مبانی نگرش و تقسیم، انقلاب در مبانی چگونگی به نمایش نهادن جهان قابل رویت. مالکان هنجار، نوموس، قانون اساسی، ناگهان از اعتبار ساقط می شوند، و درمقابل بدعت گزاران پاداش می بینند و تقدس می شوند.
همان طور که می بینید میدان سیاسی دارای یک ویژگی است: میدان سیاسی ممکن نیست هیچ وقت کامل مستقل شود و مدام ناظر بر عوام می ماند. این عوام هنگام مبارزات میان اصحاب کلیسا، میان اعضای میدان، به عبارتی حرف آخر را می زنند. چرا این طور است؟ به همین خاطر نه سیاست با شعر قابل مقایسه است نه میدان سیاسی با حوزه شاعری، چون مبارزات نمادین و سیاسی بر سر نوموس[قانون] (۱) ماهیتا محتوای صورتبندی و اجرای اصول نگرش و توزیع «امر خیر» را دارد.وقتی من می گویم که مهمترین تقسیم در میدان سیاسی تقسیم در پولدار و فقیر است، با ساختار اجتماعی مشخصی روبرو می شوم. وقتی بگویم تقسیم به فرانسوی و خارجی است، ساختار اجتماعی کاملا متفاوتی را در برابرم دارم. به عبارت دیگر: اصول تقسیم بدون انگیزه نیستند. آن ها برای گروه ها، و بدین وسیله برای نیروهای اجتماعی بنیادین هستند. سیاست مبارزه بر سر ایده هایی است که به منزله نیروی بسیجگر عمل می کنند. اگر پیشنها اصل تقسیم من توسط همه قبول شود، وقتی نوموس من به نوموس جهانی شود، وقتی همه جهان را این طور ببینند، همان طور که من آن را می بینم، پس من تمام نیروی اشخاصی را که با من هم نظر هستند، پشت سر خود دارم. «پرولتاریای جهان متحد شوید!» یک اعلان سیاسی است که حاکی از این است، که اصل تقسیم در ملیت ها اهمیت خود را در مقابل اصل جهانگرایی که بر فراز همه مرزها ثروتمندان و فقرا را در مقابل هم قرار می دهد، از دست می دهد.
مبارزات سیاسی، مبارزات میان مسئولان سیاسی است. اما به هنگام این مبارزات مخالفان که بر سر انحصار اعمال مشروع فرصت های سیاسی رقابت می کنند یک موضوع مشترک دارند: دستیابی به قدرت دولتی (که تاحدی به مبارزه سیاسی پایان می دهد، چون حقایق دولتی، دستکم عمومی، حقایق ورای سیاست هستند).
مبارزات بر سر انحصار اصل نگرش و توزیع مشروع جهان اجتماعی اشخاصی را با یک دیگر روبرو می سازند که با درجات نابرابر استفاده از قدرت مجهز هستند. می توان گفت، که در هر میدان یک سنخ معین از قدرت کارگر است. برای ریاضی دانان مساله بر سر سرمایه علمی است: اشخاصی هستند که تئورم هایی را کشف کرده اند که به نام آن ها است. این اشخاص بواسطه کارآیی های اولیه شان، اختراعات شان از یک سرمایه خاص برخوردار هستند که در مجلس ملی یا در بازارهای بورس بی ارزش می بودند، اما در آن اجلاسیه ریاضی دانان بسیار گرانبها است. هر نوع سرمایه به یک میدان بسته است و مرزهای اعتبار و تاثیرگذاری آن مانند مرزهای اعتبار و تاثیرگذاری میدان اعتبار خود است. هر گونه تلاشی برای فراتررفتن از این موضوع یک شکل از جباریت، در معنای پاسکال است. بنابراین نادر نیست که سیاستمداران می خواهند مستقیم بر حوزه ادبی تاثیر بگذارند. آن ها آکادمی هایی ایجاد می کنند، بدون این که ببینند که در یک میدان مستقل یک قانون بنیادی وجود دارد. قانونی که حاکی است که فقط چنین نیروهایی می توانند بر این قانون اثر بگذارند که توسط آن به رسمیت شناخته شوند، که با نوموس[قانون] آن سازگاری دارند. این ارزش بیشتری دارد در انتشارات دی مینوتی اثرتان چاپ شود، تا عضو آکادمی فرانسه باشند. وقتی رئیسِ جمهور هستید نمی توانید جایزه ادبی اعطا کنید (هرچند همه سعی کنند، مقدم بر همه، وقتی آن ها می خواهند نویسنده باشند، همان طور که برخی از رئیس جمهورهای متوفی ما می خواستند).
در میدان سیاسی مبارزات نمادین وجود دارد. در این مبارزات مخالفان از سلاح های نابرابر، سرمایه نامساوی و قدرت نابرابر نمادین برخوردار هستند. قدرت سیاسی این ویژگی را دارد که به سرمایه ادبی شبیه است. قدرت سیاسی سرمایه حیثیتی است که به درجه معروفیت شخص بسته است، به آن بسته است که مشهور و مقبول، موردپسند بود. به همین جهت نقش تلویزیون مهم است زیرا افرادی را که آدم تنها ازطریق جلسات انتخابات در سالن های محله می شناخت هیچ سروکاری با وزرا ندارند، که هرکس آن ها را از روی عکس شان می شناسد. البته این مشروط است به این که آن ها در حزب شان آن قدر قوی باشند تا در تلویزیون بیایند. ازهمین روی سرمایه سیاسی یک نوع سرمایه پرستیژ است، سرمایه نمادین است که به نوع و طریق چگونگی جدی گرفته شدن شخص بسته است.
به میزانی که میدان سیاسی به لحاظ تاریخی به رشد خود ادامه دهد، نقش های انتسابی، وظایف سیاسی، تقسیم کار سیاسی نهادینه می شوند. مقدم بر همه با رشد احزاب پدیده بسیار مهمی نمایان می شود: سرمایه سیاسی یک فعال سیاسی ازیک طرف در گرو وزن سیاسی حزبش است و از طرف دیگر در گرو وزن خودش در درون حزب است.. مفهوم لیست کاندیداهای حزبی بسیار آموزنده است. حزب امروز یک نوع بانک با سرمایه سیاسی است و دبیرکل حزب یک نوع بانکدار است که بر خروج سرمایه سیاسی بوروکراتیک که توسط بوروکراسی یک حزب تضمین و به لحاظ اداری تائیدشده است نظارت می کند. (شاید اتفاقی نیست که همه رئیس جمهورهای ما قبل ازهمه دبیرکل بودند).
هرقدر میدان سیاسی بوروکراتیزه شود، دسترسی به این نهاد از طریق حق عضویت تنظیم می شود، که امروز اغلب توسط احزاب( و توسط گراند اکول، بالاخص اِ.ن.آ.) اعطا می گردد. یکدنده ترین محافظه کاران یک حزب کسانی هستند که بیشتر از همه به حزب وابسته هستند. در اصطلاح مذهبی، آنان Oblaten نامیده شدند. این ها اشخاص، فرزندان مردم فقیر بودند که توسط والدین به کلیسا بخشیده شده بودند و آن ها چون همه داروندار خود را مدیون کلیسا بودند، زندگی خود را وقف کلیسا کردند. هیچ کس وفادارتر از یک Oblaten نیست، زیرا وقتی او کلیسا را ترک کند هیچ چیز در بساط ندارد. حزب کمونیست تا حد زیادی بر روی این فورمول حساب می کند. این افراد هر تضمینی می دهند چون آن ها مشروعیت شان، تمام قدرت شان را از حزب می گیرند. و آن ها پوچ و توخالی هستند، وقتی حزب آن ها را رها کند، ازهمین روی اخراج از حزب برای آن ها این قدر تکان دهنده است. اخراج شبیه به تکفیر است( تمثیل های دینی خیلی به درد می خورند).
منافع خاص سیاسی که من از آن ها حرف زدم، به طور فزاینده ای به عضویت به یک حزب و ازاین طریق به بازتولید آن بسته اند. بخش بزرگی از اعمال سیاستمداران هیچ کارکردی ندارد جز بازتولید دستگاه حزبی و بازتولید خود. آن ها وقتی دستگاه حزبی را بازتولید می کنند بازتولید خود را تضمین می کنند.
این جا هم قیاس با کلیسا با اهمیت است. این شاید شما را متعجب کند، اما برای من یک انکشاف بود. در کلیسا رفتاری وجود داشت که برای من غیرقابل فهم بود، مقدم برهمه پایفشاری کلیسا که در خیلی موارد تسلیم شده بود، بر آموزش، بخصوص پافشاری بر یارانه های دولتی برای مدارس مذهبی. این الگو خود به من فرصت داد بفهمم که برای نگاه داشتن کاتولیک ها، سوسیالیست ها یا کمونیست ها باید نهادهایی را حفظ کرد که برای وجود آن ها حیاتی هستند (بخصوص مناصب). ثروت کلیسا همیشه به منزله معیار قدرت کلیسا قلمداد می شوند- همین امر هم درباره حزب صادق است. شاید شما توجه کرده باشید که کلیسا چندسالی است دائما همه دارایی های اش را به نمایش می گذارد، قطعا، چون چیز زیادی دیگر برای نمایش دادن ندارد و ثروت های واقعی (یا مهم ترین) مناصب تحت نظارت کلیسا هستند. اگر می خواهید پی ببرید امروزه روز نفوذ کلیسای کاتولیک چقدر است، فرقی نمی کند که کی به کلیسا می رود یا نمی رود،چیزی که برای جامعه شناس دین بولار هنوز یک معیار بود،( که به عنوان جمله معترضه بگویم، خیلی مدرن تر از آموزش عالی بود که هنوز چیز قابل مقایسه ای ارائه نکرده است). این ساده سازی عجیبی است، اگر نفوذ کلیسا را بر اساس تعداد کسانی که به کلیسا می روند سنجید. عاقلانه تر این بود تعداد اشخاصی را حساب کرد که حیات و ممات شان وابسته به کلیسا است و کارشان را از دست خواهند داد، اگر دیگر کلیسا وجود نمی داشت؛ و عاقلانه تر این بود، که همه چیز را ثبت و حساب کرد که به نوعی از انحا می توان آن را مسیحی نامید. یک استخر به خودی خود مسیحی نیست، اما تا آن جا که وابسته به یارانه های یک موسسه مسیحی است می تواند شغل یک مسیحی را تامین و تضمین کند و یک مسیحی را به مسیحیت گره بزند. همین امر درباره احزاب صادق است و ازاین حرف می خواهم نتیجه گیری کنم: بخش بزرگی از رفتار سیاسی را می شود از روی جهدها به خاطر بازتولید دستگاهی توضیح داد که حیات سیاسی اعضای اش را تضمین می کند.
در ابتدای سخنانم گفتم می توان میدان سیاست را به منزله بازی شرح داد، که موضوع آن تحقق مشروع اصول نگرش و تقسیم جهان اجتماعی است. سفید و سیاه وجود دارد، اما مختلط هم وجود دارد، که به همان اندازه مهم هستند. وقتی بررسی تطبیقی جامعه شناختی درباره طرق علاج تناقض میان سفیدان و سیاه هان انجام دهید بلافاصله می بینید ،که وضعیت در برزیل، در ایالات متحده آمریکا و در فرانسه به هیچ وجه یکسان نیست. یکی از حوزه های عمل مبارزه سیاسی می تواند جابه جایی این مرزها یا این تناقضات باشد. مبارزات سیاسی کارزارهای روشنفکری هستند، مبانی نگرش و تقسیم هستند. همان طور که یونانیان می گفتند، مساله مقولات، اصول طبقه بندی مطرح است. آن چه مبارزه طبقاتی نامیده می شود، در واقعیت مبارزات بر سر طبقه بندی است. تغییر این اصول طبقه بندی نه تنها یک اقدام روشنفکرانه است، بلکه هم چنین تا آن حد یک اقدام سیاسی است چگونه اصول طبقه بندی طبقاتی را ایجاد می کنند که می توان آن ها را بسیج کرد. درحین جنگ های مذهبی می شد کل قشون را بر بنیاد منسوب کردن به طبقات بسیج کرد. سطح بازی سیاسی انحصار توانایی تحقق یک جهان نگری دیگر، باورهای اعتقادی دیگر است. این امر توضیح می دهد چرا قیاس مذهبی این قدر کارآمد است. مساله بر سر مبارزه میان راست آئینی و بدعت است. راست آئینی به معنای جهان نگری راست و بر حق است. درمقابل، یک بدعتگر کسی است که دست به انتخاب می زند. برعکس، کسی که انتخاب نمی کند تصور می کند که چیزها را خود به خود می شود فمید، که جهان همان طور که هست خوب است، که حرفی برای گفتن یا ایرادگرفتن نیست، که همه چیز می تواند همین طور ادامه پیدا کند. از نظر یک بدعتگر برعکس است: « این طور نمی تواند ادامه پیدا کند». مبارزات جهان سیاسی مبارزات دوپهلو هستند: مبارزات بر سر آرمان ها هستند، اما چون این آرمان ها فقط موقعی کاملا آرمان های سیاسی هستند که به نیروهای آرمان بدل شوند، مبارزات بر سر قدرت هم هستند.
ایهام درونذاتی سیاست است. ازهمین روی است مشکل بسیار پیچیده روشنفکران: چگونه با سیاست کلنجار بروند بدون این که سیاسی شوند. بلافاصله آن ها را به عدم مهارت شان اشارت می دهند. من همیشه می توانم به نقل از اسپینوزا قول کنم: « هیچ نیروی سرشتی آرمان حقیقی وجود ندارد». تقسیم کار به روشنفکران و دانشمندان، اقتصاددانان، جامعه شناسان و تاریخدانان امکان می دهد بیشتر از حدمیانگین به حقایق درباره جهان اجتماعی دسترسی داشته باشند. گاهی آن ها میل دارند قدم در میدان سیاسی بنهند که بازی نیروهای آرمان ها است. اما چگونه قراراست به آرمان ها نیرو بخشید، بدون این که در میدان سیاسی و بازی سیاسی قدم گذاشت؟ گمان من این است که مشکل روشنفکران را باید به این شیوه دید. این مشکل مجردی نیست. گمان کنم مهم باشد که دانشمندان بتوانند نظر خود را درباره اصول نگرش و تقسیم بگویند، دراین باره، که جهان اجتماعی در چه وضعیتی است؛ جهانی که آن ها در تمام عمرشان تحقیق می کنند تا دانش تولید کنند. این سئوال شاید مورد علاقه همه نیست، اما به نظر من نسبتا مهم می نماید. اما این تمام جریان نیست. تلاش برای اعطای نیروی سیاسی به آرمان های حقیقی سخت و خطرناک است؛ بالاخص در درون بازی اصحاب قدرت که تمایل دارند چهره حقیقت را بپوشانند و در تلاش هستند بر تصورات اعتقادی و اصول جهان نگری و توزیع که می خواهند به کرسی بنشانند، مقدم بر همه در عرصه اقتصادی، ظاهری از ضمانت علمی و مُهری از حقیقت بزنند. آن ها مدام قسم و آیه می خورند علم حامی آن ها است، برندگان جایزه نوبل حامی آن ها هستند، همان طور که قبلا جنگ ها رهبری می شد و هنگام جنگ فریاد می زند: «خدا با مااست!». و آن ها از توده مردم طلب می کنند به کسانی اعتماد کنند که زبده تر هستند، که بهتر می دانند، که دعوی انحصار تصرف بر خیرهای مقدس سیاسی، انحصار تعریف امر خیر و برحق سیاسی را به نام انحصار صلاحیت و حقیقت دارند.
ما حق داریم ( و شاید حتا وظیفه) به نام علم دقیقا در برابر این کودتای قهرآمیز که به نام علم انجام می شود مقاومت کنیم. اما این مقاومت باید بوسیله تمام ابزاری که قدرت اقتصادی اعطا می کند انجام بگیرد، بدون این که بتوان به سلاح های دیگری دل بست مگر شناخت جهان اجتماعی، همان گونه که هست، و شاید مقدم برهمه ازطریق شناخت بازی دوپهلویی، که برای بازی سیاسی بنیادی است، آن جاکه قوی بودن درعین حال سلاح و مایه گذاشتن است و آن جاکه باید برای تظاهر به قوی بودن وانمود کرد حقیقت را رعایت کرد و در حساب آورد. ازآن جاکه این سرسپاری به علمی بودن در منطق خرده-جهان سیاسی مندرج است، علم- بخصوص علم بازی سیاسی- بکلی از قوای سیاسی ، لااقل از قوای انتقادی و جایگزین صرف نظر نمی کند.
 
منبع:
Pierre Bourdieu
Das politische Feld
Zur Kritik der politischen Vernunft
UVK Verlagsgesellschaft
Konstanz ۲۰۰۱

زیرنویس:
Nomos ریشه در فعل nemo دارد. Nemo به معنای جداکردن، جداساختن، تقسیم کردن است. این مفهوم معمولا به قانون ترجمه می شود، اما در اصل بیانگر آن چیزی است که من اصل بنیادی نگرش و توزیع لقب می دهم، که صفت ممیزه هر میدان است. (پیر بوردیو).