از : علی رحمانی
عنوان : نسه در زبان لری
ضرب المثل لری
نونش و نسه ایخره پارس و بر افتو ایکنه
یعنی:
از جانب سمت سایه به او روزی می رسد اما جانب سمت آفتاب را می گیرد.
٣٣۱۵۷ - تاریخ انتشار : ۲٨ آذر ۱٣٨۹
|
از : لیثی حبیبی - م. تلنگر
عنوان : و یک گواه در باب آفتاب = آو تاو = آب تاب
آفتابه
راستی، چرا آفتابه، این نام از کجا آمده؟
در قدیم به جای کتری امروزی برای قهوه و کلاً جوش آوردن آب از ظرفی پارچ گون، و گاه غوری مانند، استفاده می کردند. و به آن آو تاوه یا آفتابه، می گفتند. مسی و یک نوع اش چدنی و خشک بود، و مثل چینی می شکست. بعد ها نام آن را به غلط بر آفتابه ی جدید نهادند.
چرا به غلط؟
برای اینکه در آن ظرف، آب را جوش می آوردند، پس آو تاوه یعنی آب تابه اش نامیدند؛ آب تابه مثل ماهی تابه. که اصل این هر دو نیز تابه نیست بلکه تاوه است. که بعد ها به تابه تبدیل شده. مثل تاو و توان، که شده تاب و توان. مثل وَرَه که شده بره و ...
پس آفتابه = آو تاوه = آب تابه، است. که اگر بخواهیم به قاعده ی فارسی دری این واژه ی مرکب را بیان کنیم . می شود تاوه ی آو، یا تابه ی آب؛ یعنی ظرفی که آب را در آن گرم می کنند و یا جوش می آورند.
پیروز و شاد باشید
۲٨۰۹۶ - تاریخ انتشار : ٣۱ خرداد ۱٣٨۹
|
از : مزدک خرمدین
عنوان : درود بر بزرگمرد تالش!
درود بر بزرگمرد تالش! گو از دل ما سخن میرانی!در لری به آفتاب افتو میگویند که احتمالا همان اوتو میباشد .مثلان طرف مقابل بر نسه ( با کسره ن و فتحه ه ) = طرف سایه بر آفتو =طرف آفتابی گفته میشود!
۲٨۰٣۰ - تاریخ انتشار : ٣۰ خرداد ۱٣٨۹
|
از : لیثی حبیبی - م. تلنگر
عنوان : شب از دریا گذشت با باد امشب --- سپیده خون گرفت چون زاد امشب
مزدک گرامی، من یادم رفت که یک توضیح کوتاهی در باره ی اینکه چرا من نسا را با رود آورده ام، برای شما عزیز بنویسم.
حافظه ی انسان نقشی غریب در زندگی او دارد. نقش حافظه آنقدر است که گاه می تواند ویرانگر آدمی گردد. زیرا کسانی هستند که هنر فراموش کردن را ندارند، این مردم پیوسته اسیر حافظه ی خود هستند. حافظه، گاه زندگی اینان را به جهنمی سیاه بدل می کند چنان که دیگر قدرت حتی کار روزمره را از آنها می ستاند، و در این راستا گاه حتی فاجعه می آفریند.
حافظه اما همیشه ویرانگر نیست. بسیار گاه، حافظه دوست خوب آدمی است.
من تالشم. تالش ها انسان هایی هستند که با طبیعت، جنگل، چشمه، رود، درخت و ... جان خیالشان چنان آمیخته که دیگر بی آنها مفهوم ندارند. و در این باب داستان ها می توان گفت و نوشت که در این اندک نمی گنجد.
حافظه ی من هم دشمن من است، زیرا تلخی را نمی گذارد که فراموش کنم. و یکی از بزرگترین دوستان من است، زیرا به یادم می آوَرَد زیبایی های هستی را، شور رود را، زمزمه و سرود را. به یادم می آوَرَد زیبایی ها را و به من پیوسته می گوید: پسر مبادا فکر کنی که جهان به آخر رسیده است. آن اَلاش پیر که با آن دوستی ها داشتی یاد تو را در خود حفظ کرده، به ریشه اش سپرده و شاخسار جدید چون بر آید، در برگ برگ آن نام دوست - تو - به سر آید، و با خورشید در صبحگاهان دلپذیر، هزار قصه ی سبز بگوید با وَشتَن و نسیم. مبادا به دل راه دهی تو بیم، وقتی که درخت، جنگل، خرم، خور و مانگ و نسا با تو پیوسته می زیند.
این است که وقتی در این غربت غریب می بینم میخ ها روی دیوار ها همه پوسیده اند و قبای من نقش زمین می گردد هر دم، برای سایه ام نمی نویسم. زیرا من زندگی را در حافظه ی خود دارم فرزاد وار. من نی اَگی برای تالش را به ستونی از هستی خود بدل کرده ام. هر روز آن تالش پر از مهربانی برایم می نوازد در خیال، سوزناک. من با آفتاب وجود آدمیان، ماندلا ها، فرزاد ها در هم آمیخته ام. دایه سلطنه در دل منه. من هنوز درختانی را که با دست خود کاشته بودم حالشان را از مادرم پای تلفن می پرسم. من سال هاست با درخت ونی - زبان گنجک - که در پای پنجره ی من است، در این قحط آأم غربت غریب به گفتگو می نشینم. تالش ها اعتقاد دارند که زمین که گیاه انسان را می فهمد. تالش فقط با انساان دوستی نمی کند، با جانور، با گیاه، با چشمه با رود، با پکاوک درست همانطور دوست می شود که با انسان. این است که از دیر باز عاشقان در جواب "آنان" گفته اند: «چو ما شوی بدانی»
رود کوهستانی و بی نهایت زیبای ماسال از میان دو رشته کوه جنگلی می گذرد تا به شهر ماسال برسد و دو نیم اش کند. آن دو رشته کوه یکی خَرِم و خور پذیر است و آن دیگری نسا می باشد. این بود که وقتی از رود گفتم، از نسای کنارش نیز سخن به میان آمد.
در فرهنگ کهن تالشی همانطور که قبلاً نوشتم این دو - خَرِم و نسا - جای ویژه ای دارند.
استاد جمالی را عقیده بر این است که نسا در فرهنگ کهن ایرانی همان پَر سیمرغ است، که با زمین وقتی در هم آمیزد، تازگی و شکوه و مهر و خوشبختی زاده می شود؛ و انسان عاشق به آن همه زیبایی دلداده.
شاد باشید
۲٨۰۲۵ - تاریخ انتشار : ٣۰ خرداد ۱٣٨۹
|
از : لیثی حبیبی - م. تلنگر
عنوان : گفته اند: «اول کلمه بود»
با سلامی دیگر
و اما آیینه و آوینه
به نظر من زبان گاه تله ای خظر ناک است. هم دلفریب است و هم خطر ناک. و دلفریبی آن، خظر ناکی اش را بیشتر می سازد. گاه کوچکترین بی احتیاطی و یا پافشاری، چون شن کنار جاده ها، ماشین سخن را به راحتی به خاکی می کشاند. در باب واژه ی آستارا، بعد از سال ها تحقیق، فاکت هایی بدست آوردم که نظرم نسبت به قبل عوض شد. به همین خاطر فقط نظر می دهم، و هرگز سر نظر خود پافشاری بیهوده و جدل نمی کنم. و از هر پیشنهاد سازنده و بیدار کننده و هوشیاری دهنده، حتی بسیار کوچک استقبال می کنم.
به همین خاطر، به نظرم قبل از ریشه یابی در صورت امکان باید حد اقل به چند زبان خواهر رجوع کرد، تا کژی، کاستی؛ نیاید سوی راستی.
بگذارید چند مثال از تشابهات برای شما عزیزان خود بزنم.
در زبان پر و بسیار غنی کردی رَش یعنی سیاه. اما همین واژه در لری، تالشی، تاتی استان اردبیل، و زبان های سلاویان شرق - البته آنها به جای رَش صفت رژی را بکار می برند - به قهوه ای متمایل به سرخ گفته می شود.
نمی تواند یک واژه هم سرخ رنگ معنی دهد و هم سیاه. پس یکی باید غلط مصطلح باشد. و تا زمانی که دقیق بن سخن را نشناخته ایم، باید بسیار با احتیاط با آن بر خورد کنیم. زیرا می توانیم بر مبنای آن، حکمی را وارد جهان زبان و واژه سازیم بی ربط. و این مسئولیت دارد؛ مسئولیتی عظیم دارد.
گاه بعضی واژه ها در هنگام نوشتن نادرست ثبت شده است، و آیندگان نیز همان را کورکورانه تکرار کرده اند. پس اگر ما بی آنکه به بن واژه ای پی ببریم، آن را ستون سازیم، در واقع می توانیم خشک اول کژ نهاده باشیم.
مثلاً اگر کسی آشنای زبان های کهن ایرانی نباشد، می تواند پاییز را همان پاییز ببیند. و آنگاه با تصورات خود از پا به تفسیر بنشیند به غلط. ولی اگر بداند که پا همان با و وا است، آنگاه به راحتی وارد خانه ی راز این کهن واژه ی دو بخشی می گردد.
مثالی دیگر: واژه ای به نام آفتاب در زبان های ایرانی وجود ندارد. شکل این واژه غلط مصطلح است. اصل آن آو تاو = آب تاب، است. بسیاری آفتاب که نام دیگر خورشید است را با آفتابی اشتباه می گیرند. چنانکه مهتاب را با مهتابی اشتباه می گیرند.
آفتاب همان شی روشن است که وقتی بر آب می تابد درخششی ویژه دارد، پس دیروزیان ما، بخاطر آن آوتاب اش نامیدند.
و از این دست بسیار است.
حال بعد از این مقدمه بر گردیم به آیینه و آوینه.
آوینه، همانطور که قبلاً نوشتم، باید از مصدر آویندن مشتق شده باشد. و در این حال معنی آن یعنی نشان دهنده می باشد. و آویندِن یعنی نشان دادن. و این مصدری فرعی است از مصدر اصلی ویندِن، یعنی دیدن. در زبان آلمانی نیز این مصدر بکار می رود، اما معنی مستقیم آن با مصدر تالشی یکی نیست. در آلمانی این مصدر - فیندِن - به معنای یافتن بکار می رود. البته دیدن در فارسی و دیگر زبان های ایرانی معنی غیر مستقیم اش یافتن نیز است.
مثال: فلان شخص را بلاخره دیدم؛ یعنی یافتم.
گاه در زبانی برای مفهومی واژه ای وجود بکار برده می شود. اما برای همان مفهوم واژه دیگری نیز بکار می رود. و گاه یکی از این واژه ها به حاشیه رانده می شود. و بعضی وقت ها بطور کلی منسوخ می گردد، و یا می تواند واژه ی دیگری به شکل غلط مصطلح جایش بنشیند. اما انسان کاوشگر همان غلط را اصل ببیند.
به جای بزرگ و پیل فاسی، در آلمانی برای بزرگ گرُس را بکار می برند اما بجای پیل فارسی، فیل بکار برده می شود. فیلن دَنک = تشکر بزرگ. در فارسی اما فیل را برای حیوان عظیم الجثه ی فیل بکار می برند. در اینجا نیز فیل به معنی بزرگ است. اما در فارسی پیل را در موارد خاص بکار می برند. مثل پیلتن، لقب رستم. همین واژه اما به شکل گسترده در زبان تالشی به معنی بزرگ بکار می رود. گاه برای بیان یک مفهومی در زبانی، بیش از ده واژه دیده می شود. نمی تواند همه ی آن واژه ها دقیق و بجا باشد. بعضی ها معانی حاشیه ای، جنبی و یا غیر مستقیم هستند.
مثلاً در زبان کردی برای صفت ِ بزرگ، چهارده واژه وجود دارد: گه وره، مه زن، زه خم، زر، حوله، که له، زل، که لین، که لان، گرس، که پ، گراگر، زه لام، خر
اندگی به این موضوع پرداختم تا خواننده به گوناگونی بکار گیری واژه ها در زبان های مختلف بیشتر توجه کند. هدف از این گفتار این بود که نمی توان در زبان بخصوص وقتی که از یک زبان مثال می آوریم، خیلی قطعی حکم صادر کرد؛ زیرا شاید به آنچه که به عنوان پاکار سخن تکیه کرده ایم غلط باشد.
در مورد آیینه یا آوینه، شاید بتوان به آیینگی آب - آو - نیز توجه کرد، زیرا قبل از اینکه بشر آیینه را بسازد، شکل انسان و اشیا را در آب - آو - می دیده. یعنی آب - آو - اولین آیینه ی بشر بوده. چنانکه بزرگان ما در می نیز که یک آبگونه است، عکس رخ یار دیده اند.
با این همه من روی هیچ سخن خود، گرچه حاصل سال ها تحقیق است، پافشاری نمی کنم. و آن را تثبیت شده نمی پندارم. به همین خاطر بسیار خوشحال می شوم که از نظرات دانشمندان متخصص، از جمله از نظرات جناب جمالی گرامی بهره مند شوم.
اعتقاد من این است که هر نوع پافشاری بیهوده، می تواند آدمی را گمراه سازد. زیرا دریای گسترده ی زبان، هزاران پیچ و شباهت را در خود جای داده که برای وا کردن ویله ی آن باید به هر نکته ای حتی بسیار کوچک دقت کرد. وگرنه کار روی زبان بجای اینکه نتیجه دهد، و بر سر زبان ها افتد، انشایی می گردد خاک خور در کتابخانه ها.
شاد باشید
۲٨۰۰۴ - تاریخ انتشار : ٣۰ خرداد ۱٣٨۹
|
از : لیثی حبیبی - م. تلنگر
عنوان : پاره ایم از شاخسار ِ یک چنار --- پاره کره جان ما را روزگار
مزدک عزیز سلام
در فرهنگ تالشی نیز دقیقاً همین است. یعنی فقط به بخشی از کوه که خور پذیر نیست، و همیشه سایه سار است؛ گفته می شود. یعنی شامل سایه در همواری نمی گردد.
شاد باشید
۲۷۹٨۴ - تاریخ انتشار : ۲۹ خرداد ۱٣٨۹
|
از : مزدک خرمدین
عنوان : نسه
جنابه لیثی درود! نسا در لری نسه گفته میشود و طرف سایه ای کوه را میگویند!
۲۷۹۷۰ - تاریخ انتشار : ۲۹ خرداد ۱٣٨۹
|
از : لیثی حبیبی - م. تلنگر
عنوان : رود، می گردد برایم همدمی --- رود را مانَد سخن، من آدمی
و یک کلمه با اهل فن: من از وَشتَن واژه ها = رقص واژه ها، به راستی لذت می برم. برای من شنا را می ماند در روزی گرم در رودی کوهستانی و زلال. گاهی روزانه در پارک، جنگل، خیابان و گوچه و دشت، ده ها بیت را به مناسبت هایی زمزمه می کنم و بعد هم فراموش می گردد. گاهی می نویسم وقتی در خانه ام. گرچه متخصص این فن - عروض - نیستم. ولی درست کردن مصرع های کژ و مژ برایم کاری ندارد، من به عمد هر جا که مشت سخن فرود آید پایان اش دهم. یعنی خالقی هستم که به طبیعی ترین شکل بنده را جان اش دهم. اگر این نقص است، به بزرگی خود مرا ببخشید. بگذار یک کولی رها نیز در کنار این همه بسته به قاعده باشد، چه عیبی دارد. مگر غیر از این است که دنیا در گوناگونی خود زیباست؟
در ضمن در این باب اگر دوستان دانشمند نظر خود را برایم اینجا و یا به آدرس ایمیل من بنویسند، بدانند که مرا مدیون خود ساخته اند.
habibileisi@googlemail.com
۲۷۹۵٨ - تاریخ انتشار : ۲۹ خرداد ۱٣٨۹
|
از : لیثی حبیبی - م. تلنگر
عنوان : آتشی باید به جان افروختن --- باده می گردد بشر با سوختن .........
قبل از هر چیز برای شما سلامتی آرزو دارم. زیرا همانطور که نوشتم فقدان وجود شما غیر قابل جبران است؛ و من برای این سخن خود فراوان دلیل دارم. پس بگذار به قول خودتان:
زندگی بسیار بار، رام ات، دهد
شادی افزون، دو صد جام ات دهد
استاد گرامی، ممنونم از توضیحات نیک شما، و من خوشحالم که رود گشته اید. اوج انسان رود شدن است.
رود چیست؟
شنیده ام ز هندوان ۱
رود، آن است که روان است
در دل اش زمزمه های پر شور
و در پی زندگی همیشه جوان است.
پس تا تواند جوانانه
زمزمه می کند
تا بیافریند نغمه های غریب را،
راستی ترانه های زلال دلفریب را.
باری، رود
می زید زیبا و پر سرود
و در خود ماهیان پروده می سازد
هزاران پرده می سازد.۲
نوش نوش است در کنار اش
بس پرنده، آدمی
بر درخت و بر نسا ۳ و سایه سار اش.
در کنار اش عاشقان ِ دلخوشند
و گیاه و هم زمین از او خوشند
چرخ ریسک ها به ساحل بسته ۴ است
پیش رود آید کسی که خسته است.
رود، چنار است
پوست اندازی کند
با تن خود شستشو بازی کن
گر ببیند سنگ او گشته سیاه
سنگ شویی می کند او جابجا
سیل را سویش بخواند ناگهان
سیل سازد رود را آری جوان
هم بشوید تن، بشوید کهنه راه
تا ببینی شستگی را جای پا
سیل تو خاشاک بودت می برد
پس مپنداری وجودت می برد
بعد سیل گردد رود پاگیزه جان
تو از این اندک، بیا بسیار خوان ....................
۱ - هندوانه که بسیاری فکر می کنند دانه ای است که از هند آمده، نیست. هندوانه، در واقع هندونه است، و آن خندونه، و آن خون دونه، یعنی خون دانه است. نام این میوه هنوز در بعضی از مناطق ایران درست تلفظ می شود. خون دانه، یعنی دانه ای که درون اش سرخ و به رنگ خون است. که بعد ها غلط ثبت شده مثل آفتاب و بسیاری از واژه های دیگر. به این بحث در کامنت بعدی که برای آیینه می نویسم، بر می گردم. در ضمن تهرانی های ما هنوز بسیاری از لغات شکل عوض کرده را درست و اصیل تلفظ می کنند. مثل نون، جَوُن، هندونه، دندون، پاچیدن - رو سبزه ها آب بپاچ.
۲ - در بعضی از مناطق ایران به جای دستگاه موسیقی پرده را بکار می برند و این داستانی بلند دارد، تا به قول دوستان سخن دراز نشود، باید بگویم که در این اندک نگنجد.
۳ - نسا، در فرهنگ کهن تالشی سایه سار و جایی است که آفتاب گیر و خور پذیر نیست. در برابر آن خَرِم - خَ ر ِ م - است که کوه خور پذیر است. و این هر دو در سر زمین افسانه زار تالش، در کنار رستمی ویس پینج - معیار وزن است - رشی خور - آخور رخش - رشَ پشت - چراگاه یا ماندنگاه رخش و ... جایگاه ویژه ی خود را دارند.
۴ - بستگی بر دو نوع است: یک تن بستگی است. مثل حضور زندانیان در بند. اما دیگری دلبستگی است که تلنگر عشق، و رهایی با آن زده می شود. از پوشال، از روزمرگی می رهی، و به جان می پیوندی و عزیز می گردی و عزیز می گردانی. گرچه، گاه، پیرهن خونین بدست برادرانی، اما برای همیشه در رود جان جهانی.
در باب آیینه باز خواهم نوشت
یکبار دیگر برای شما اندیشمند بزرگ، سلامتی، جوانی و شادابی فراوان آرزو دارم.
۲۷۹۵۲ - تاریخ انتشار : ۲۹ خرداد ۱٣٨۹
|
از : منوچهر جمالی
عنوان : جمالی ، انسانی اندیشنده است و اشتباه کردن و تصحیح کردن را درآزمایش، تنها راه بینش میداند
آقای لیثی گرامی، ازآنچه نوشته اید لذت بردم . خدای ایران ، رام ، که اصل زندگی (جی ) هست ، اصل جویندگیست ، نه خدای همه دان و ازهمه چیز آگاه . زندگی بر اصل جویندگی بنا میشود . جوانان ایران نیز که فرزندان او هستند، ایران را برپایه این فرهنگ جویندگی خواهند ساخت ، وحکومت را از دست این نمایندگان خدای همه دان بیرون خواهند آورد . درضمن نیز درباره « آیینه » و ریشه ومعنایش ، هم دراوستا و هم نزد عرفا و شعرایمان به طورکوتاه گفتاری خواهم نوشت. اکنون دو هفته ازخدمتتان مرخص میشوم تا پس ازعمل جراحی کوچکی اگرزنده ماندم این مقاله را که سالها رویش کار کرده ام تحویل دوستان بدهم . آنگاه ببینید که تا چه اندازه این ریشه یابی درست یا غلط است . خوش وخرّم باشید
۲۷٨۹۷ - تاریخ انتشار : ۲٨ خرداد ۱٣٨۹
|
از : لیثی حبیبی - م. تلنگر
عنوان : چون فرود، آزادگی شد پیشه ات --- چشمه ی مرهم شدست اندیشه ات ...............
جناب جمالی عزیز، همانطور که نوشتم، با علاقه مقاله های شما را می خوانم. و همیشه نیز موافق شما دانشمند گرامی نیستم. در زیر مقاله ی قبلی شما به نام عشق از نظر مولوی، کامنتی نوشتم که تکرار نمی کنم. دوستانی که مایلند می توانند آنجا نوشه ی مرا پای مقاله ی جناب جمالی عزیز ببینند.
اینجا مایلم که مسایلی را طرح کنم تا هم خود روشن گردم و هم شاید برای شما نیز بی فایده نباشد که از دیر باز گفته اند: همه چیز را همگان داننند.
به نظر من، نوشته های شما تحولی است در سخن و اندیشه ی امروز ایرانیان، زیرا از بن مایه های قوی ای بر خوردار است. گاه آنقدر قوی است که باور نکردنی است. به عنوان نمونه در واژه شکافی، تفسیر حافظ و مولوی و ... عمقی را یافته اید که من می دانم با خون دل بسیار می توان بدان رسید. عاشقان، رنج کشیدگان اندیشه و سخن می دانند که من چه می گویم.
چون نان جان گردد سخن
شعله شود در جان و تن
فریاد جانم می بَرد
یک لقمه نانم می بَرد
آتش ز آب آید برون
دوری ز خواب آید برون
چون که جمالت نقش بود
واژه تو را چو رخش بود
اینک چون دستان گشته ای
همتای مستان گشته ای
بر خم کده بنوشته ای
دریا به جان آغشته ای
با قونیه درویش تو،
راز منوچهر پیش تو
اما به نظر من، هم در واژه شکافی و هم در نظریه پردازی شما گاه بی احتیاط هستید. و این بسیار خطرناک است.
امیدوارم که شما عمر دو صد ساله داشته باشید زیرا فقدان بزرگی چون شما فاجعه جهان فرهنگ و دانش است. اما به هر حال همه در نهایت رفتنی هستند. می بینم موفق شده اید که جوانانی پر شور را به آثار خود متوجه سازید، و این زیباست و حق شماست. این شعله که در جام دل دوست روان است، حاصل رنج و گل های بهاران، به خزان است.
اما ترس من این است که دو فردای دیگر این گرایش به تعصب خاتمه یابد و ما دچار یک نوع سکت ایرانی گردیم و به هم سنگ بپرانیم در بلفاست وطن. و این همه زحمت و زیبایی وجود شما را بر باد دهیم. باور بدارید که همه کسانی که طرفدار شما و یا طرفدار هر کس دیگری هستند، دانش آموخته نیستند، بلکه حاصل شرایط ویژه ای هستند. از جمله در این جو ضد ایرانی روزگار ما، ایران گرایی باعث این احترام و گرایش شده است. این مبارزه ی زیبای منفی مردم ماست. همیشه اینگونه بوده است. وقتی دهقان آزاده ی توس در به در شد، و ایران زمین خاک به سر، مردم - بی آنکه کسی به آنها بگوید - شروع کردند شاهنامه را حفظ کردن. نه فقط در سینه حفظ کردند، بلکه در مکان ها، دکان ها و کوچه و کوی می خواندند عاشقانه.
گویی کسی به آنها حقوق برای این کار می پردازد. گویی وظیفه ی اداری و یا کاری خود را انجام می دهند.
کار شما عزیز و طرفداران شما هم تا اینجایش هیچ اشکالی ندارد، اما اگر این جوانان و عاشقان فرهنگ ایران دو فردای دیگر شما و نوشته هایتان را بت کنند، درست در عکس جهت هدف شما گام برداشته اند.
من نیز سوخته دلی عاشقم، بیهوده سخن نمی گویم. این حرف که زدم بویش دارد می آید.
پس چه باید کرد؟ آیا باید نوشتن و تحقیق را تعطیل کرد؟
نه، هرگز!
اما باید احتیاط بیشتری نمود تا آنچه ثبت می گردد بی غبار باشد. وگرنه مباد هرگز که ما اشتباهی را به تاریخ برده ثبت کنیم؛ و فرداییان آن را به عنوان درست بدانند و بخوانند و بیاموزند.
از شور وجود شما و عشق شما لذت می برم؛ اما وقتی می بینم با جرأت تمام در باب دیروز ِ تقریباً گم گشته ی تاریخ و فرهنگ سخن می گویید، کمی می ترسم.
ترسم از این است که مبادا این انسان دانشمند غلطی را به نام درست ثبت نماید. و فردا در جوابم بگویند: بچه تو تو چه می گویی!؟ این سخن را جمالی بزرگ در فلان سال به ثبت رسانده! و اگر این شود، یک فاجعه ی فرهنگی است. همانطور که گفتم، نوشته های شما از عمقی زیبا بر خوردارند. اما نباید فراموش کنیم که شما نیز انسان هستید و می توانید اشتباه هم بکنید.
نظر من این است که فرهنگ ایران کهن را خیلی روشن نمی توان از هم جدا کرد. من یک تهرانی، تبریزی و یا شیرازی نیستم که با این فرهنگ در لابلای کتاب ها آشنا شده باشم. من تالشم، با این فرهنگ بزرگ شده ام. لالایی کودکی های من بوده. در هم آمیختگی در فرهنگ های کهن ایرانی فراوان است. منبع قضاوت شما گاه بسیار ضعیف است. ریسک است، محققانه و دانشمندانه نیست. حدس و گمان را، و حتی تمایل که دور از دنیای تحقیق است را می ماند. خواننده محترم به «گاه» در جمله ی قبلی من دقت کند. تا حق این بزرگ مرد در موارد دیگر زیر پا انداخته نشود. گاهی می بینم به چیزی پناه می برید، قانون اش کرده، حتمی اش ساخته، و بر بن آن تکیه زده می رانید توسن خیال را تا پروین روشن. گرچه به عشق آلودگی اش بسیار زیباست. اما ...
مثلاً می گویید فلان شخص زرتشتی بوده و فلان بر خورد از او سر زده. استاد ارجمند این بر خورد می تواند هم از زرتشتی و هم غیر زرتشتی سر بزند. شما زمان را نیز در نظر بگیرید. آن زمان ها که مثل امروز همه جا نماینده افراد حضور نداشتند. چنین چیزی امکان پذیر نبود. خود سری ها می شد. تازه مردم آنقدر دقیق نبودند که همه چیز را بر مبنای یک تئوری پذیرفته شده انجام دهند. خیلی از حتی سِمَت داران بی خبر، خودشان هم نمی دانستند که چه می گویند و چه می کنند. شما این بر خورد های مجرد را کلاسه کرده به هزاره های دیر و دور روانه می شوید؛ و این به نظر من سخت خطرناک است.
و هم در واژه شکافی ها گرچه به نظر من در خارج و داخل ایران سر ایرانیان هستید، اما گاه بسیار راحت نظر می دهید و فکر می کنید که نظر شما صد در صد درست است. در واقع از شیوه ی دیل کارنِگی سود می جویید. منظورم این نیست که از او یاد گرفته اید، بلکه منظورم این است که شیوه ی هردوی شما یکیست. با این تفاوت که کار به شیوه ی او اگر غلط در آید، به خطر ناکی غلط شما نیست.
او می نویسد: نقل به مضمون است، اگر در جایی سخن رانی دارید، نگویید به نظر من، بلکه طوری حرف بزنید که شنونده فکر کند حقیقت مطلق نزد شماست، وگرنه اگر او کوچکترین تردیدی به آگاهی شما بکند، می تواند زحمت شما ناکار شود.
پیشنهاد من این است که در هنگام واژه شکافی، به بن سخن و مصادر بیشتر پناه ببرید. قبلاً از این دست کار زیبا از شما دیده ام. مثلاً به یا دارم چند سال پیش به مصدر اونجین، یا اونجیستن - کش آمدن - بسیار زیبا و عاشقانه پرداخته بودید. پناه به مصدر بردن باعث می شود که تا اندازه ی زیادی جلوی اشتباه احتمالی گرفته شود. و اگر صد در صد مطمئن نیستید، لطف کرده بنویسید، به نظر من باید اینطور باشد. تا راه را کاملاً بر فرداییان نبسته باشید. وگرنه بچه هایی که در تهران فردا دربان معبد شما خواهند بود به معترضان راحت خواهند گفت: ضد انقلاب و ضد ایران و ... همین کاری که همینک به نوعی دیگر در تهران انجام می گیرد. از یاد نبریم که آنها نیز قبل از بدست آوردن حکومت این همه ادعا نداشتند.
بگذارید از همین نوشته ی شما یک مثال برایتان بزنم.
شما نوشته اید که آیینه، همان آدینه است؛ اما ننوشته اید که این هر دو آن نیست که ما خود را در آن می بینیم.
آدینه یا آیینه، یعنی روز دین و آیین. بر عکس نظر بسیاری که فکر می کنند جمعه از عرب به ایران زمین آمده، نظر من این است که این آیین از ایران به عرب رفته، اما به جای واژه ی ایرانی، همان روز را با واژه خود یعنی جمعه نام گذاری کرده اند. آدینه روز مراسم و آیین بوده. در آلمانی نیز این روز فرای تک، یعنی روز آزاد و یا تعطیل نام دارد. که بعد ها یکشنبه ی مسیحی جای آن را گرفته. زرتشتیان نیز در این روز به کل گاه ها= آتشگاه ها می رفتند و کل - روشنایی، آتش ، آتش انبوه - آنجا بر پا می کردند. این واژه با اندکی تغییر در تلفظ، در آلمانی نیز معنی روشن می دهد. شما می گویید که این آیین بر می گردد به قبل از زرتشت، من نیز حرف شما را تأیید می کنم، اما خیلی از آیین های ایرانی را اینطور که شما جدا می کنید، نمی توان جدا کرد. حتی می توان گفت، جاهایی این ها مکمل یکدیگرند. در پی هم، در هزاره ها آمده و یکدیگر را تکمیل کرده اند.
اینجاست که من به شما دانشمند گرامی پیشنهاد می کنم که از نظرات خیلی قطعی در باب هزاره ها بپرهیزید، وگرنه کار و مسئولیت بزرگی را بر شانه گرفته اید که نمی تواند تمام کار هایتان در این مسیر بی عیب باشد. و بد بختانه بعضی از جوانان که به شما گرایش دارند همین حالا شروع کرده اند به موضعگیرهای تند، زیرا آنها فکر می کنند که شما حقیقت مطلق را تحویلشان داده اید. و این را من و شما می دانیم که همیشه چنین نیست. در کار شما عزیز نیز می تواند به جای مغز، پوشال نفوذ کند، و این طبیعی است. پس اجازه ندهید جوی ایجاد شود که به شما مثل مرجع تقلید بنگرند.
و همینجا از فرصت استفاده کرده به آن جوانان عاشق فرهنگ ایران می گویم، درود بر شما، عاشق باشید و پی گیر فرهنگ کهن و پر بار ایران زمین؛ اما عزیزان من، هرگز کسی را بت نکنید، و هرگز مپندارید که فلان نوشته حقیقت مطلق است. اگر به این برسید در واقع زحمات مراد خود را بر باد داده اید.
آدینه، همان آیینه که خود را در آن می نگریم نیست. آیینه ای که خود را در آن می نگریم به نظر من ربطی به آیینه و یا آدینه ندارد، بلکه تشابه اسمی باعث شده است که این دو را بجای هم استفاده کنند. و یکی از واژه ها به احتمال قوی - مثل بسیاری از واژه های اصیل دیگر - باید منسوخ گشته باشد. بسیاری از واژه ها در فارسی دری منسوخ گشته اند اما خوشبختانه در دیگر زبان های ایرانی، بخصوص در زبان کهن ایرانی - تالشی - هنوز بکار می روند. در فارسی دری، نه فقط بسیاری از واژه ها منسوخ گشته اند، بلکه گوشه هایی از زبان نیز به فراموشی سپرده شده، مثل اول ساکن ها، مثل مصدر های فرعی. در تالشی هر مصدر اصلی پنج مصدر فرعی دارد که گذشته از غنا و گستردگی، شعر آلودگی و افشردگی غریبی را به این زبان می بخشد.
مثال: مصدر اصلی، وَشتِن = جهیدن، پریدن کوتاه. لطفاً دقت کنید که وَشتِن را با وَشتَن به معنی رقص اشتباه نگیرید.
مصادر فرعی وَشتِن:
پِ وَشتِن
وی وَشتِن
دَ وَشتِن
آ وَشتِن
جی وَشتِن ۱
و از این دست بسیار است.
آیینه در واژه شکافی ما را به آیین می برد، و آدینه نیز در هنگام شکافتن واژه اش ما را به روز دین و آیین، یعنی همان فرای تک آلمانی می برد. و اما آنچه ما خود را در آن می بینیم، آوینه است. و آن مشتق شده از مصدر آویندِن؛ و معنی آن نشان دهنده است. آویندِن، یعنی نشان دادن. و این آوینه است که نشان می دهد نه آیینه. تالش وقتی به کودک خود می گوید برو آوینه را بیاور، یعنی برو نشان دهنده را بیاور.
پیوسته شاد و شکفته باشید چو بهار
با احترام و ادب فراوان
لیثی حبیبی - م. تلنگر
زیر نویس ۱ - در زبان سغدی نیز این ویژگی دیده می شود. در این بیت ابو حفص سغدی، بوزا از مصدر اصلی وَشتِن = جهیدن، پریدن کوتاه، مشتق شده است.
آهوی کوهی در دشت چگونه بوزا
او ندارد یار، بی یار چگونه روزا
۲۷٨٨۰ - تاریخ انتشار : ۲٨ خرداد ۱٣٨۹
|
از : لیثی حبیبی - م. تلنگر
عنوان : مقدمه
سلام خدمت جناب جمالی عزیز
قبل از اینکه وارد اصل سخن شوم. باید یک نکته ای را که مهم است در اینجا بیاورم. من با علاقه ی تمام دیدگاه های شما عزیز را می خوانم. زیرا بار ها دیده ام اندوخته هایتان پر بار است. و این بیشک بار آور تر می گردد اگر به بحثی درست و شکافنده گذاشته شود. زیرا دیدگاه - حتی دیدگاه بزرگترین دانشمندان - وقتی رسیده و پخته می گردد که از گذرگاه گرم بحث های صادقانه و سازنده بگذرد. بحث شکافتن است، برای یافتن است، نه خود را تحمیل کردن و آبروی سخن و قلم بُردَن. ما ایرانیان امروز عموماً بحث به معنی قدیم کلمه را دیگر نمی شناسیم، و به همین خاطر جو زیبای آن را به راحتی آلوده می سازیم. به راحتی با بی انصافی سمت گیری پیشه می کنیم، و خاشاک به اندیشه، که از اصل هدف، بحث ما را سخت دور می سازد. بد بختانه عده ای نو کار فکر می کنند فقط و فقط باید چیز هایی را بخوانند که خوششان می آید.
راستی، چرا اینگونه است. آیا این بدان مفهوم است که ما حقیقت ناب را دستان خود داریم؟
نه، همیشه این چنین نیست. بسیار گاه ما در پروسه ای "آموزش دیده" شده ایم. عمیقاً خودی و غیر خودی را می شناسیم؛ و گاه خیلی برای ما مهم نیست که طرف چه می گوید. ای کاش عزیزانی که در این بحث ها شرکت می کنند با تعصب وارد نشوند. زیرا چنین بحثی جویبارش گِل آلود است و خانه اش پر دود؛ و در نتیجه در وجود اش عکس رخ یار نمی توان دید. بیایید در بحث ها فقط در پی حقیقت باشیم، حتی اگر تلخ و بر ضد دیدگاه ماست. نباید با تصمیم گیری قبلی به میدان در آمده، فقط برای "پیروزی" خود تاخت و تاز کنیم. این توهین است به بحث، به خرد آدمی، به جام، به جم، به مستی، به هستی، به خویش. آری، قبل از اینکه این توهین ها به دیگری باشد به خود ِماست، زیرا آن سخن که بیهوده می پَرَد، بی شک بجای آوردن آبرو، می بَرَد.
شادباشید
۲۷٨۵۷ - تاریخ انتشار : ۲۷ خرداد ۱٣٨۹
|