یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون  
   

یـادداشـت‏ های شـــــبانه: (۷۵)


ابراهیم هرندی


• البته می توان گفت که انسان در جهانِ ذهنی خویش است. یعنی که مغز ما تنها به نمادِهای ذهنیِ جهان، که ساخته ی خود مغز است، دسترسی دارد و می پندارد که این جهانِ نمادین،‌ عکسی از همان جهانِ بیرونی ست. اما چنین نیست، زیرا که جهانِ ذهنی هر فرد،‌ در پرتو تجربه و دانش و بینش و زمان و مکان و نیازهای او شکل می گیرد و انگ و رنگی عاطفی و انسانی دارد. این چگونگی، بنیاد هرگونه تقسیم بندی میان علم و فلسفه و فیزیک و متافیریک را بی اساس می کند. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۶ مرداد ۱٣۹۶ -  ۲٨ ژوئيه ۲۰۱۷



۴۹۶. از خِش،‌خِشِ مضاعف، تا مردنگی و تاپو

شاعری را از دیدگاهی،‌ ویژه کاری واژه هم می توان دانست. این ویژه کاری دربرگیرنده ی گرینش بجای واژگان می شود و نیز نهادنِ آگاهانه ی هر واژه در کنار دیگری،‌ به گونه ای که آلیاژ شعر در زنجیره ی واژگان دمیده شود. شاعر، ‌آنسان که زرگری، سینه ریزی را الماس آجین می کند،‌ واژگانِ نوبار و آبستن و ذهن انگیزِ خود را در متن شعر خود می نشاند و با آن ها تصویرهای تازه ی شاعرانه می سازد. شاعری که با افسون واژه ها بیگانه است و آوای واژه ها را نمی شنود،‌ هرگز نیز نمی تواند هنگامه ی هارمونیک و روانگردانی از همنشین کردن واژه ها در خوشه ای از شعر بپا کند. رازِ افسونِ شعر، در شیوه ی همنشانی و همنشینی دو یا چند واژه با یکدیگر است که نُت های پنهانی از موسیقی شعر را پدید می آورد و در آسمانِ جانِ انسان می باراند. این افسونِ واژه ها که می گویم، آنچنان گستره ای ژرف و پُرپهناست که گمان نمی کنم هرگز هیچ دانشی بتواند آن را شناسایی کند. شاعران،‌ کاربرانِ غریزیِ‌ این حوزه اند و بی که بدانند، با آرایش های بی نامی که تاکنون بسیاری از آن ها شناسایی و تعریف نشده است،‌ ذهن خواننده و شنونده ی شعر را شکوفه باران و آفتابی می کنند. شاید راز این چگونگی روزی شناسایی شود و با نرم افزار سُرایش بتوان زیباترین شعرهای ممکن در هر زبان را پدید آورد. اما تا آن زمان،‌ جهان شیفته کارِ گرانانی چون؛‌ حافظ، مولوی،‌ سعدی،‌ سنایی،‌ شکسپیر،‌ ییتز، هولدرلین، جان دان، ‌دانته، لی پو، شوسر،‌ پوشکین، امیلی دیکینسون و شاعران خوبِ کنونی و آینده باشد.

- پس نگرشِ شعری که در آن به زبان در شعر بهایی داده نمی شود....؟

این نگرش دو چشم انداز دارد؛ یکی آنکه زبان را در شعر، ‌خالی از مُغلق گویی و آذین بندی ساختگی می خواهد. دیگر آنکه در آن،‌ ساختار زبان نمادی از قدرت در هر زمان و مکان پنداشته می شود و برآن است که شاعر باید از پیوند قدرت با زبان آگاه باشد و ناخواسته و نادانسته، ارزش گسترِ فرهنگِ قدرتمندان نشود. پس هر این دو چشم انداز، به زبان در شعر، اهمیت ویژه ای می دهند و بران آند که سویه ها و رویه های پنهانتر آن را آشکار کنند. اگر شعر در زبان و با آن سروده می شود و واژگانِ آن، ظرف های شعراست، نمی توان از پرهیختنِ شعر از زبان سخن گفت. البته شاعر می تواند و باید واژه ها را از بارهای معنایی روزمره پر و یا خالی کند و آن ها را نمادهای تصویری شعر خود نماید. هم نیز می شود که شیوه ی همنشینی واژه ها در شعر را چنان کند، که هریک در پرتوِ‌همسایگی با دیگری، انگ و رنگ و آهنگی تازه بخود گیرد.

فراتر از آن، شاعر باید آگاهی زبانی داشته باشد. آگاهی زبانی اکنون بخشی از آگاهی سیاسی مردمان فرهیخته است و هر گوینده و نویسنده ی کاردانی،‌ در گفتن و یا نوشتن می کوشد که بیهوده، ارزش گذاری و یا ارزش برداری از گروه هایی که فرودست انگاشته می شوند، ‌نکند. امروز آگاهیِ زبانی،‌ چون بخشی از حقوق بشر، به همه ی گستره های فرهنگ و سیاست کشیده شده است که رویدادی بسیار نیکوست. اما شاعران در گذشته نیز،‌ آگاهی زبانی را بخشی از ابزارِ‌کارِ خود می دانستند. برای نمونه، حافظ، شعر خود را قند پارسی خوانده است و سعدی، گزینه ی داستان های کوتاه خود را،‌"گلستان" نام داده است."   

آگاهی زبانی، گفتمانی فراتر از آگاهی سیاسی و فرهنگی ست. برآیندی از آن توانایی درخشاندن واژه در شعر به گونه ای ست که در ذهن شنونده و یا خواننده ی شعر،‌ برنما شود و بدرخشد. نمونه ای از این چگونگی را در این خانه از شعر شاملو می توان دید:‌

با قیچی سیاهش
بر زردی‌ِ برشته ‌ی گندمزار
با خِش ‌خِشی مضاعف
از آسمانِ کاغذی مات
                         قوسی بُرید کج،
و رو به کوهِ نزدیک
با غار غارِ خشکِ گلویش
                            چیزی گفت

در اینجا واژه های؛‌ قیچی،‌ برشته،‌ گندمزار، خش خش،‌ مضاعف،‌ کاغذی،‌ مات، قوس، کج وخشک،‌ همه با برجستگی، بارِ معنایی دیگری بخود گرفته اند و شیوه ی همردیفی آن ها با یگدیگر،‌ چند تصویر درخشان پدید آورده است،‌ قیچی سیاه بال های کبوتر، زردیِ‌برشته ی گندمزار،‌خش خشِ مضاعف و بریدنِ قوسِ کج، از آسمانِ کاغذیِ مات.

اما در برابرِ شاملو، ما شاعرانی نیز داشته ایم و داریم که بجای آن که بتوانند واژه را پَردهند،‌ گاه واژه، آن ها را ببازی گرفته است. این چگونگی در شعر، شاعران ایرانی برونمرزی بیشتر آشکار است. برای نمونه،‌ شاعری، که واژه ی، "مردنگی" برایش خوش آهنگ و رازگون بوده و در ذهن اش "خیز" برداشته بوده است، آن را چندبار بیجا بکار برده است. دیگری از "نواله" و "تاپو" نوشته است و با اشاره به " تاپوی دوستی" و "نواله شبگیر"، نشان داده است که این دو واژه را بی معنا و اثیری یافته است.

شاعری که بیرون از حوزه زبانی خویش است،‌ اندک،‌ اندک رشته های پیوندش با زبان مادری اش دگرگون می شود. هر واژه، پیش از آن که ظرفِ معنی ویژه ای باشد،‌ برای هر کاربرِ زبان،‌ یک یا چند بارِ عاطفی نیز دارد. این بارها می توانند روانگردان باشند و بر رفتارها و کردارهای هماره همسانی را برانگیزند. گاه واژه ای و یا جمله ای،‌ پیش از آنکه بارِ معنایی ویژه ای برای شنونده و یا خواننده خود داشته باشد، بارِ عاطفی گرانی با خود دارد که می تواند انگیزاننده ی جسم و جان او باشد. نمونه این واژه ها،‌ دعاها، وردها، وداها و آیه هایی ست که باورمندانِ‌ به آن ها، بی که با زبان آن ها آشنا باشند،‌ با خواندن و شنیدنشان، انگیخته می شوند و حالت های روانی ویژه ای را تجربه کنند. برای مثال،‌ می توان به اثرِ روانگردانی "ربّنا" ی شجریان را بر ذهنِ مسلمان یا مسلمان زاده ی ایرانیِ‌ میانسالی که یکماه از هر سالِ کودکی خود را با شنیدن آن دعا،‌ پیش از افطار در روزهای ماهِ رمضان ‌گذرانده است،‌ اشاره کرد. او-‌ شاید بی که چیزی از معنای واژگانِ آن دعا بداند – با شنیدن نخستین واِژه دگرگون شود و خود را در مداری دیگر بیابد و آرام و رام و سبکبال و دلگرم شود. همین دعا می تواند برای کسِ دیگری، بارِ عاطفی منفی و اندوه زایی داشته باشد. بارِ عاطفیِ واژه ها درغربت، کم و زیاد می شوند. با گذرِ زمان، برخی از واژها انگ و رنگ نوستالژی می گیرند و خوش آهنگتر و دلنشین تر می شوند و خوشتر در جمله ها می نشینند و چندی نیز،‌ ناخوشایند و یا ناخوشایندتر،‌ هراس آور و یا هراس آورتر. مجموعه ی این چگونگی، پس از چندی،‌ کارهای اهل قلمِ برونمرزی را اندک، اندک از حوزه ی فرهنگی زبانِ شاعر درو می کند و از آن گستره، آرام، آرام بیرون می راند. از آن پس روزی فرامی رسد که همه ی نوشته های نویسنده ی غریب، برگردان فرهنگِ میزبان خود – به گونه ی ویژه ای که وی فراگرفته است - به زبانِ مادری او باشد. . نگاه کنید که نویسندگانی که در صدسال گذشته در هندوستان،‌ روسیه، اروپا، امریکا و سرزمین های دیگر زیسته اند، تا دریابی که چه می گویم.

دوری پایدار از سرزمین مادری،‌ اگر برای همگان خوب باشد - که نیست – برای هنرمند و نویسنده ای که برای همزبانان خود می نویسد، ناکامی آوراست. برای شاعر بد است و برای نویسنده بدتر. غربت، فرهنگ ستان و روانگردان است و جغرافیای خیالِ نویسنده را بازپردازی می کند. اگر که غربت نشین در سرزمین خود،‌ نقشی درگیر داشته بوده است، درغربت،‌ ای بسا که نقشی حاشیه ای بیابد و از او انسانی با تجربه هایی بسازد که گفتگوی او با خواننده اش را به گفتگویی درونی روبگرداند و پس از چندی او را از نوشتن بازدارد. هم نیز، مکانیزمِ "خیزش واژگانی"،‌ ذهن او را چنان دگرگون کند که کارهایش اندک، اندک روبه سستی و بی مایگی بگذارد.۲ این رویداد را، اکنون پس از نزدیک به چهار دهه،‌ پناهندگی و تبعیدگزینی،‌ در کارهای چندی از شاعران و نویسندگان ایرانی می توان دید. این موضوع آنچنان پردامنه است که نمی توان در اینجا و اکنون بدان پرداخت و کارِ من هم نیست.۳

............
۱. مردنگی= نوعی شیشه چراغ بزرگ و دهان گشاد که در گذشته بر روی شمع یا چراغ می گذاشتند تا از وزش باد خاموش نشود. مردنگی را پیراهنِ چراغ نیز می خواندند.
تاپو= خُمی از گلِ نیم پُخته که پیشینیان در آن کندم، جو،‌ ارزن و دانه های مانند این ها در آن می ریختند.
نواله= لقمه. گلوله ٔ خمیر که از آرد جو کنند و ساربانان به گلوی شتر افکنند تا ببلعد.

۲. مرادم از خیزش واژگانی،‌واژهایی ست که با عاطفی و نوستالژیکِ گرانی دارند و هنگامی که پس از سال ها، دوباره شنیده و یا خوانده می شوند،‌ذهنِ انسان را درگیر خود می کنند.
۳. در این باره، نمونه های فراوانی در ذهن دارم، اما می ترسم که آوردنِ آن ها در اینجا بسیاری از شاعران زنده ی برونمرزی را برنجاند.

***

۴۹۷. داروین و دین.

دستاوردهای تئوری چارلز داروین درباره ی چگونگیِ پیدایش هستی، ‌آنچنان ژرف و بنیان کن بوده است که گستره دانش های زیست شناسی،‌ انسان شناسی، پزشکی،‌ رفتار درمانی و کردارشناسی را دگرگون کرده است. این تئوری همچنین در سده بیستم میلادی، گفتگو و کشمکش درباره ی پیوند میان دین و دانش را پُرنماتر از همیشه کرد و آفرینش گرایان (Creationists)،‌ و برآیش گرایان (Evolutionists)، را رویاروی همدیگر قرار داد. آفرینش گرایان بر این باورند که جهان آفریده ی پروردگاری تواناست که انسان را بخاطر گناهی نابخشودنی به زمین تبعید کرده است تا با تکامل یافتن،‌ شایستگی خود را برای بازگشت به بهشت نشان دهد. اما از دیدگاهِ برآیش گرایان، انسان نیز دسته ای از رسته ی جانوران، بر درخت پُربارِ هستی ست که هیچ برتری بر دیگر جانوران ندارد و همانند آنان، روزی عمرِ ژنتیکِ نسل وی بپایان می رسد و مانند گیاهان و جانوران ِ دیگری که در گذشته برروی زمین می زیسته اند و اکنون نشانی از آنان برجا نمانده است،‌ نابود و ناپدید می شود. جدالِ میان این دوگره،‌ در آمریکا بیشتر از جاهای دیگر نمایان بود و همچنان نیز هست.

این کشمکش،‌ توجه همگان را به سوی داروین و باورهای دینی او نیز کشانده است. کسانی که این جدال را پی گیری می کردند، می خواستند بدانند که باورهای دینی داروین چیست. داروین در خانواده ای بدنیا آمد که از کلیسای انگلیس،‌ (Church of England) بُریده بود. وی پس از رها کردنِ رشته ی پزشکی در دانشگاه ادینبرگ، به خواهشِ پدرش در دانشگاه کمبریچ به تحصیل علوم دینی پرداخت. پدر چارلز داروین دوست می داشت که فرزندش علوم دینی بیاموزد و کشیش بشود. در کمبریچ، چارلز داروین با تاریخ طبیعی آشنا شد و شیفته ی اندیشه های دانشمدارِ جان هِرشل که استادِ الهیاتِ طبیعی بود، ‌شد. الهیاتِ طبیعی،‌ (Natural Theology)،‌ کتابی تازه از فیلسوفِ دین شناسِ آنزمان،‌ ویلیام پی لی بود که در آن، نویسنده ی کتاب از ساختارِ الهیِ در طبیعت سخن گفته بود و برآن بوده بود که خداوند،‌ جهان را چونان ساعت سازی زبردست، چنان ساخته است که هر چیزش بجای خویش نیکوست و همه ی اجزای آن در راستای رفاه و رستگاری انسان آفریده شده است. پی لی،‌ تنِ انسان را کامل و بی عیب می دانست و برآن بود که این آفرینه ی کاملِ الهی،‌ برروی زمین که آموزشگاه الهی برای پرورش معنویات است، می تواند و باید راهِ‌ تکاملِ معنوی در پیش گیرد و نماد آفرینشگری الهی و نماینده اوبرروی زمین باشد.

داروین نیز در زمان دانشجویی خود در دانشگاه کمبریج، با چشمداشت به اندیشه های پی لی، ‌برآن بود تا با گردآوری فسیل های گوناگون،‌ دستِ‌ خدا را در این چگونگی نشان دهد. اما در سفرِ علمیِ پنج ساله ای که به جزایرِ گالاپاگوس در سرزمینی که اکنون اکوادور نام دارد،‌ داشت، اندک، اندک پس از بررسی گیاهان و جانوران و فسیل های آن جزیره ها، دریافت که گیاهان و جانوران در هر سرزمین، ویژگی هایی دارند که در پیوند با ماندگاری در همان سرزمین شکل گرفته اند. این دریافت، داروین را به تردید در آفرینشی بودن ناگهانی هستی و یکدست بودن نمودهای آن واداشت. پرسش این بود که اگر خداوند جانوری مانند لاک پشت را آفریده است،‌چرا این جانور در هر سرزمین شکلِ ویژه ی خود را دارد و کالبدی سازگار با آن سرزمین یافته است. این نکته،‌ ذهنِ داروین را متوجه اختلافِ ادیان بر سر خدا و دین و آفرینش و همه ی چیزهایی که ادیان را به کشمکش و جنگ با یکدیگر وا می دارد،‌ نیز کرد و این اختلاف را گواهی بر همگون بودن و ساختگی بودن همه ی ادیان دانست.   

درنگِ داروین در ناهمخوانیِ‌ گزاره های ویلیام پی لی با مشاهدات او در سفر پنچ ساله اش،‌ او را به بازنگری باورها،‌ پنداره ها،‌ انگاره ها و پیش داوری هایش درباره ی گیاهان و جانوران کرد. برای نمونه، داروین از خود پرسید که اگر همه چیز در جهان بجا و نیکوست، پس چرا زنبورِ ایکنمون می تواند ملخ زنده را فلج کند و بکشد و برروی تن او تخم گذاری کند تا زنبورک های او پس از آنکه سر از تخم در می آورند،‌ آن را بخورند؟ پرسش هایی از این دست،‌سبب شد که داروین اندک، اندک دست از دینداری بکشد و در سال ۱۸۹۴ بگوید که؛‌ "در روزهای یکشنبه،‌ هنگامی که خانواده ام به کلیسا می روند،‌ من به گردش در طبیعت می پردازم." اگرچه داروین هرگز خود را بی دین نخواند، اما زمانی گفت که؛ "علم هیچ پیوندی با عیسی مسیح ندارد و عادتِ مردانِ دانشی این است که هر گواهی را با دقت بنگرند و وارسی کنند،‌ سپس وی افزود که،‌ " البته من باور نمی کنم که هرگز وحی ای در کار بوده است. در پیوند با آینده نیز باید بگویم که هر کسی باید خودش درباره ی آینده به گونه ای که می پندارد،‌ داوری کند."

از آن پس، داروین سه بار درباره ی خدا و دین سخن گفته است که در سه یادداشت در بیوگرافی او ـ که بخواسته ی وی پس از مرگ اش منتشر شد، آمده است. *

گفـــتاورد ۱.

"پرداختن به این موضوع که باور داشتنِ معجزاتی که پشتوانه ی دین عیسوی ست،‌ برای انسان عاقل مدرک روشنی می خواهد، و این که ما هرچه بیشتر درباره ی قوانین ثابتِ طبیعت می دانیم، امکانِ رویدادن معجزه در ذهنمان شگفت انگیزتر می نماید، و نیز این که اندازه ی نادانی و زودباوری مردم در روزگاران کهن، در پنداره ی ما نمی گنجد، و هم این که انجیل نمی توانسته است همزمان با رویدادهایی که گزارش می کند،‌ نوشته شده باشد، و این که روایت های آن، پُر از خطاهای بزرگ در پیوند با جزئیات مهم است، همه سبب شد که من اندک،‌اندک باور خود را به مسیحیت به عنوان وحی الهی از دست بدهم. اگرچه اخلاقی که در انجیلِ عهدِ جدید آمده است، زیباست، نمی توان کتمان کرد که بخشی از این زیبایی، ناشی از تفسیرهایی ست که ما امروز بر استعاره ها و نمادهای آن می گذاریم."(ص ۸۶).

گفـــتاورد ۲.

"... نمی توانم درک کنم که چگونه کسی باید آروز کند که مسیحیت دین حقیقت باشد، ‌زیرا که زبان این دین، ‌آشکارا نشان می دهد که مردانی که آن را باور ندارند – و در زمره ی این مردان، پدر، برادر و نزدیک به همه ی دوستانِ نزدیک من نیز هستند، برای همیشه (‌در آن جهان)، مجازات خواهند شد. پس این دکترینی دوزخی ست." (ص ۸۷).   

گفـــتاورد ۳.

اکنون (سال ۱۸۷۲ میلادی) باورهای دینداران مسیحی را گواهی بر وجود خدای دانا می دانند. اما شک نیست که هندوها و محمدیان (مسلمانان) و پیروان ادیان دیگر نیز، هریک باورهای خود را با تمامِ وجود، دلیل وجودِ خدا و یا خدایان خود می دانند و بودائیان، گواهی بر وجود نبود خدا. باورِ دینداران بعنوان گواهی بر وجودِ خدا زمانی پذیرفتنی می بود که همه مردمان جهان خدایی یگانه را بپرستند. اما ما می دانیم که چنین نیست. از اینرو، ایمان و باورهای پیروان دین، گواهی بر وجود چیزی نیست.(ص ۹۱)

در پیوند با نکته ی دوم باید گفت که همه اعضای خانواده ی داروین، با دیده ی تردید در راست بودنِ دین مسیحیت می نگریستند و پدر بزرگ وی، ارسموس داروین که طبیعت شناسی نامدار بود، از شکّاکانِ نامدارِ روزگارِ خود بود. وی در زمانی که بی خدایان را به دار می ‏آویختند، طبیعت را پرستشگاه خویش می‏ خواند و خِرَد را ناب‏ ترین گوهرِ انسانی می ‏دانست. وی خود را زاده عصرِ روشنگری می‏ پنداشت و دانشجویان خود را به خِرَد گرایی و خرافه ستیزی راه می‏ نمود و برآن بود که، "اگر می توان چیستانِ هستی را با روش ‏های علمی واگشود، دیگر چه نیازی به افسانه ‏های آسمانی ‏ست؟" پژواکِ اندیشه ‏های ارسموس را در نگرشِ نوه او چارلز داروین، به آسانی می ‏توان دید.

...............
books.google.co.uk

***

۴۹۸. رازِ پـیوندهای پنهان

افسردگی، آزردگی،‌ دلتنگی،‌ غربت، دوری و خودکشی،‌ همه ریشه در آگاهیِ انسان از بودن در جهان دارند. جانورانِ دیگر، هرگز چنان گرفتاری هایی ندارند، زیرا که آن ها از بودنِ خود در جهان آگاه نیستند. گیاهان و جانوارن – بجز انسان و میمون های هم نیای او مانند عنتر وشمپانزه و گوریل- خود بخشی از هستی هستند و نمی توانند خود را از آن جدا بدانند. اما انسان، پوستِ تنِ خود را مرزِ میان خویش و جهان می داند و خود را درون تن خویش می پندارد و هرچه بیرون از آن است را،‌ جهان می انگارد. این گونه است که می توان گفت که جانوران "باجهان" هستند و انسان و خویشاوندانِ برآیشیِ او،"درجهان".

اگرچه توانایی آگاه بودن از هستنِ خویش، انسان را در جداکردنِ راه خود از جانورانِ دیگر توانمند نموده است، اما آگاهی، بازتاب های ناگوار بسیاری نیز برای او دارد که یکی از آن ها، حس کردن یکنواختی هستی و خستگی توانفرسای ناشی از آن است. ساختار ذهنی انسان به گونه ای ست که حس های پنجگانه خود را هماره درگیر با انگیزه ها و انگیزاننده های بیرونی می خواهد. خیره شدن به هر پدیده ای که در گستره ی دید انسان است،‌ سبب می شود که پس از چند دقیقه،‌ مرکزِ بینایی از ثبتِ آن پدیده باز بماند و جهان در پیشِ روی بیننده تاریک شود. گوش سپردن به هر آوای یکنواخت و تکرار شونده نیز،‌ پس از چندی شنوایی انسان را از کار می اندازد، انگونه که دست ساییدنِ پیاپی برهر سطح،‌ توان لمس کیفیت آن را از انسان می ستاند. این ویژگی همه ی جانوران را در برمی گیرد و نقشی زیستیارانه دارد تا جانوران در یک جا نمانند و از گرسنگی نمیرند و یا شکار نشوند. این چگونگی،‌ بنیادِ زیستیِ گرایش ذهنی انسان به جابجایی و تغییراست. البته تنها انسان است که از این چگونگی آگاه است و می داند که دگرگون کردن جان و جهانِ خود را دوست می دارد. این دوست داشتن تا بدان اندازه برای انسان ارجمند است که وی برای تغییر و روان گردانی خود دست به خوردنی ها و نوشیدنی ها و کشیدنی های زهرناکی مانند الکل و افیون می زند. رازِ خوشداشتِ رقص، سماعِ،‌ ورزش، سفر، باده نوشی، دودکشی،‌ موادزنی، چله نشینی، اعتکاف، پرش،‌ آب بازی و هرآنچه زمینه ی فرار از مدار را برای انسان فراهم می آورد، تجربه تازه ای ست که براثرِ پیدایشِ توهَمِ رهایی از دستِ هستی برای اندی و چندی فراهم می شود. برای نمونه، لذتِ شناور بودن در آب، وزن مخصوص بدن انسان را کم می کند و انسان برای لحظه ای می پندارد که در جهان دیگری ست. نمونه ی دیگر چرخیدن به دور خود است که از تکنیک های روانگردان بسیار کهن می باشد. این کار سبب می شود که انسان فضای اطراف خود را، چرخان بدورِ سرِ خود بپندارد. این چگونگی، این پنداره را در ذهن درویشِ چرخنده پدید می آورد که وی از زمین کنده شده است و در حال پرواز عروج به آسمان است. نیز چنین است تجربه پریدن از زمین به آسمان و یا فرود آمدنِ با شتاب به زمین (پرشِ بانجی) و یا افسونِ دیدنی ها و خوردنی ها و نوشیدنی ها، پس از ماه ها چله نشینی وخودداری.

رازِ‌ رفتارها و کردارها و داروهای روان گردان در برهم زدن شیوه ی اطلاع رسانی حس های پنچگانه به مغز انسان است. برخی کارکردِ عصب های اطلاع رسان را تند می کنند، مانند کوکائین، و گروهی نیز کُند، مانند تریاک. این هر دو می تواند برای انسان خوشایند باشد و او را با تجربه تازه ای روبر کند که وانهادِ آن توهم بودن در جهانی دیگر است.

تا اینجا هر چه نوشتم ، درباره روانگردانی با دستبرد فیزیکی در دگرگون کردنِ تورینه ی اعصاب انسان بود. گونه ی دیگری از روانگردانی نیز داریم که در آن با دگرگون کردنِ انگاره ها و پنداره های فرد، چشم انداز او را جابجا می کنند. این شیوه را پیامبران،‌ فیلسوفان، تئوریسین ها، مهندسان اجتماعی و فرهنگی و نیز گفتاردرمانگران بکار می برند. ذهنِ انسان که هسته ی هستی اوست،‌ از راه پنج راه و روزن با جهان در گرفت و دادِ هماره است و با کمک آن ها،‌ جهان آشنای معناداری می سازد. البته سازه های سازنده ی جهان در ذهن انسان را فرهنگِ رایج که دستکار قدرتمندان حاکم است،‌ هماره آماده برای درونهفتنِ ذهنِ نوزادان دارد. اما آنان که شانس آموختن و اندوختن دارند و در گذار از آموزش و پرورشِ خود، توانایی اندیشیدنِ انتقادی می آموزند، می توانند با به پرسش گرفتنِ آنچه می بینند و می شنوند و می خوانند،‌ جهانی بدلخواه خودِ بسازند و با فراگیری بیشتر و آشنایی با چشم اندازهای تازه، جهان خود را همیشه تازه بدارند. در حقیقت بهترین راهِ زدودنِ زنگ هستی و گریختن از یکنواختیِ زندگی،‌ پی بردن به پیوندهای پنهان میان پدیده های جهان است. آگاهی از این پیوندها،‌ نگرشِ انسان از هستی را هماره دگرگون می کند و جهان را برای او تازه و بازدیدنی می سازد.

گریز از آزارِ یکنواختی با جورِ دیگر دیدن،‌ تنها از راه آموختنِ پیوندهای تازه در میان پدیدارهای گیتی شدنی ست. برای نمونه،‌ زیستبوم گرایی را بپندارید که همیشه از شنیدن خبرِ آتش گرفتن جنگلی در جایی از جهان، آزرده و اندوهگین می شود و زمینیان را نفرین می کند که چرا کوشش بیشتری در برای جنگلبانی و نگهبانی از این سرمایه بزرگ طبیعی نمی کنند. اکنون کسی به این دوستدارِ طبیعت بگوید که آتش سوزی،‌ بخشی از چرخه ی زیست هر جنگل است و رویدادی طبیعی و بسیار کهن است و کاری هم به افزایش جمعیت و شهرنشینی و توریسم ندارد. آتش، از سویی فشارِ ناشی از فشردگی گیاهانی را که چنان نزدیک به هم روئیده اند که دیگر نور و نوشاک به هیچیک از آن ها رسد، کاهش می د هد و از سوی دیگر، با خاکستر باردارش، زمین را غنی می کند.
این سخنان می تواند، پیوند آتش با بهبودِ جنگل و بهزیستی آن را، جایگزینِ پیوندهای پیشین که یکی از آن ها، آتش یعنی نابودیِ بکند. در این سناریوی خیالی،‌ آموختنِ نکته ای تازه،‌ سبب شکل گیری پیوندِ ذهنیِ تازه ای می شود که به یکباره چشم نگرش آن دوستدارِ‌طبیعت را تغییر می دهد و از آن پس خبر آتش سوزی در هیچ جنگلی را ناگوار نمی یابد. این گونه است که می گویم،‌ آموختن،‌ شیوه ی پی بردن به پیوندهای پنهان میان پدیدارهای جهان در ذهن انسان است که چشم انداز او را تعییر می دهد و جهان را برایش نو می کند.
.....................
البته می توان گفت که انسان در جهانِ ذهنی خویش است. یعنی که مغز ما تنها به نمادِهای ذهنیِ جهان، که ساخته ی خود مغز است، دسترسی دارد و می پندارد که این جهانِ نمادین،‌ عکسی از همان جهانِ بیرونی ست. اما چنین نیست، زیرا که جهانِ ذهنی هر فرد،‌ در پرتو تجربه و دانش و بینش و زمان و مکان و نیازهای او شکل می گیرد و انگ و رنگی عاطفی و انسانی دارد. این چگونگی، بنیاد هرگونه تقسیم بندی میان علم و فلسفه و فیزیک و متافیریک را بی اساس می کند.

***

۴۹۹. نوبتِ اما و اگــــر

تا نوبت ما شد، همه چی زیروزبر شد
در دورهِ ما، نوبتِ اما و اگر شد

یک خنزریِ پنزری از ره نرسیده
شاهنشه اسلامی عمامه بسر شد

هر راه سوی چاه، سراسیمه روان گشت
هر بد که در اندیشه ی ما بود، بتر شد

هر پویش و هر جوشش و هرکوششِ ناچیز
همسایه ی دیوار به دیوارِ خطر شد

فواره خون از دل این خاک بپاخاست
جام دل ما، کاسه ای از خون جگر شد

در همهمه ی خیزوستیزی که شد آغاز
این سینه ی ما بود که بیهوده سپرشد

بیدِکهنِ شهر که تندیسِ طرب بود
انداخته شد، دار شد و دستِ تبر شد

طومار مُغان، جِقّه ی کی، قُـبّه ی نادر
با تاجِ خشایار، همه بارِ سفر شد

خوردند و ببردند و به بیگانه سپردند
فرهنگِ زمان،‌ سنّتِ بردار- و- ببر شد.

مام وطن آزرده و پژمرده و خاموش
سهم اش زجهان،‌ چشم تر و دامنِ تر شد

صدها سده گیتی هیجان داشت نه خیطی
تا نوبت ما شد، همه چی زیروزبر شد!



یـادداشـت‏ های شـــــبانه: (۷۴)
www.akhbar-rooz.com


نوشته های دیگر:
www.balatarin.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (٣)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست