یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

من و «سی. اچ.» و آقای خویی


هادی خرسندی


• بدو بدو، راهروهای کج و کوله ی بیمارستان هیلینگدون را گز میکنم تا زودتر خودم را به اسماعیل خوئی برسانم، به عیادتی همراه با خبرهای خوب تظاهرات و اعتراضات.
با عجله راه افتاده ام. تلفنم را از کیسه ای که بم آویزان است درمیآورم و دوباره نفس زنان و قدم روان از سبا میپرسم، میگوید بابا دربخش چرچیل بستری است، در زیرزمین. (Churchill Ward)
شتابزده ام تا خبرهای داغی که دارم، سرد نشود. آه، آقای خوئی، اسماعیل جان، یعنی میشود برگردیم؟ دو هفته، نه، دو ماه ..... نه، بیشتر؟ .... من و شما که با این بیماری ها، و این بدعادت شدن به درمان های سخاوتمندانه ی پزشکی بریتانیا، نمی توانیم بیشتر دوام بیاوریم ..... ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱۷ دی ۱٣۹۶ -  ۷ ژانويه ۲۰۱٨


 بدو بدو، راهروهای کج و کوله ی بیمارستان هیلینگدون را گز میکنم تا زودتر خودم را به اسماعیل خوئی برسانم، به عیادتی همراه با خبرهای خوب تظاهرات و اعتراضات.
با عجله راه افتاده ام. تلفنم را از کیسه ای که بم آویزان است درمیآورم و دوباره نفس زنان و قدم روان از سبا میپرسم، میگوید بابا دربخش چرچیل بستری است، در زیرزمین. (Churchill Ward)
شتابزده ام تا خبرهای داغی که دارم، سرد نشود. آه، آقای خوئی، اسماعیل جان، یعنی میشود برگردیم؟ دو هفته، نه، دو ماه ..... نه، بیشتر؟ .... من و شما که با این بیماری ها، و این بدعادت شدن به درمان های سخاوتمندانه ی پزشکی بریتانیا، نمی توانیم بیشتر دوام بیاوریم .....
نه، فقط یکی دو تا رباعی ... نمیدانم چه بگویم. من و مقام معظم رهبری لالمونی گرفته ایم، من از ذوقزدگی و او از بدبختی .... مَردم از این بی شرف ها به ستوه آمده اند و چه بی پروا .... اکسکیوزمی، چرچیل وارد .... لفت؟ دِن رایت؟ ... او. کی تنکس .... شما شعری؟ .... واقعاَ آدم میماند چه بگوید؟ شعر از این زیباتر که مردم با پاشنه هایشان بر آسفالت خیابان ها مینویسند؟ .... شعر از این زیباتر که مشت های گره کرده ی مردم بر فضای شهر یادداشت میکند؟ .... ذهنم به مقصد رسیده است، خودم هنوز در راه ..... دارم با خویی حرف میزنم.... ای بابا، اکسکیوز می .... دو یو نو ور ایز ..... پس چرا نمیرسم به این چرچیل وارد؟
هی برو، هی بپیچ، هی بپرس، ناگهان سر راهم یک مجسمه ی غول پیکر، شاید هم خرس پیکر پیدا میشود. یک پاندای گوگوری موگوری، خرس معروف کمیاب - و متآسفانه شاید رو به انقراض ِ- چین.
وا! این دیگه از کجا آمد؟ .... من چرا اینجایم؟ ... چرا روی پنجره ها، تصویر کارتون های بچه هاست؟ ..... هان! .... منِ خنگ! .... آمده ام به بخش بچه ها. (Children Ward) ! .....
یعنی همین «سی. اچ.» (Ch) را که روی تابلوهای راهنما دیده ام، با نبوغ ذاتی و اعتماد به نفس باستانی، پاپی بقیه اش نشده ام. «ف» را دیده ام و تا ته اش خوانده ام، مثل قرقی آمده ام به فرحزاد! .... خیلی رد شده ام انگار!
از خودم خجالت میکشم، یعنی کشیدم. نوعی خنده ام میگیرد. خنده ی قباسوختگی؟ حالا برو لنگ لنگان برگرد. آدم با عجله، کار را دو بار میکند. برای اینکه رهگذران در جریان قرار نگیرند، فوری سر و ته نکردم. خوبیت نداشت. یک مقدار پلکیدم پیش پاندا. چند تا بچه ای که دور و برش بودند، کشیدند عقب. غریبه! (استرنجر). حالا یک حالتی از خودم نشان داده ام که یعنی آمده ام ته راهرو با این پانداهه عکس بگیرم و برگردم! .... اکسکیوز می، کن یو پیلیز دو می اِ، فی ور! ..... هول هولکی از مادر جوان هندی که با سه تا بچه اش، به راه خروج میرفت خواستم عکسی از من بگیرد. بنده خدا هیچ موافقتی نشان نداده بود که تلفن من توی دستش بود و من مثل مدل ها آماده ایستاده بودم. خیلی سعی کردم حفظ ظاهر را، لبخندی بزنم، موفق نشده بودم انگار. عکس میگوید. توی اینجور عکس ها همیشه آدم با لبخند است نه با هاج و واج! (بای دوم زائد است، اما لازم)
بچه های خانمه با تعجب نگاهم میکردند! گمان میکنم صحنه ی این خاطره را هرگز فراموش نکنند. اون پیرمرده و پاندا.

حال عمومی شاعر بزرگ خوب بود. گل گفتیم و شنفتیم. از هوشنگ جان ابتهاج و دکتر جان حمیدی و نیما جان یوشیج و نظام جان وفا و رعدی جان آذرخشی ...... و دور زدیم دوباره سر ایران و راهپیمایی ها. از عظمت ملت گفتیم و حقارت حکومت. اشک شوق در چشمانمان بود. خویی از خبرها، جان گرفته بود. تکیه ی او بر این بود که در جریان اعتراضات ستایش برانگیز مردم میهن، مهم این است که همه، حواسمان را جمع کنیم، قضایا را سرسری نگیریم، با دقت عمل کنیم، درست هدفگیری کنیم، به بیراهه نرویم و غرور و خودسری را از خودمان دور کنیم .....
با او همدلی کردم و با حرف هایش موافقت نشان دادم. هیچ از ماجرای پاندا برایش نگفتم!
در پارکینگ، پشت فرمان که نشستم، کمربند ایمنی را بستم، اما تا چند دقیقه دستم به روشن کردن ماشین نمیرفت. آیفون را برداشتم و مدتی به چهره ی خودم در حال آویزان بودن به پاندا، خیره شدم.

لندن - ۱۷ دی ۹۶. ۷ ژانویه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست