یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

نگاهی به کارکرد سیاسی بدن ها در بطن اجتماع
مسعود علیرضا


• در هفته های اخیر رقص کودکان و نوجوانان در تعدادی از مدارس و اماکن عمومی در ایران سبب شد تا یک بار دیگر، و این بار بیش تر و وسیع تراز همیشه، موضوع اختیار فردی و رفتار خودکامگان قدرت با " تن "، در رسانه های اجتماعی و مجازی ،مورد توجه و نقد قرار گیرد. این نوشته تلاش دارد از همین منظر، اما فراتر از یک واکنش سیاسی روز، به نظریه قدرت و سرکوب و کنترل تن بپردازد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ٣ خرداد ۱٣۹٨ -  ۲۴ می ۲۰۱۹


 
در هفته های اخیر رقص کودکان و نوجوانان در تعدادی از مدارس و اماکن عمومی در ایران سبب شد تا یک بار دیگر، و این بار بیش تر و وسیع تراز همیشه، موضوع اختیار فردی و رفتار خودکامگان قدرت با " تن "، در رسانه های اجتماعی و مجازی ،مورد توجه و نقد قرار گیرد. نوشته زیر تلاش دارد از همین منظر، اما فراتر از یک واکنش سیاسی روز، به نظریه قدرت و سرکوب و کنترل تن بپردازد.


بدن های نشانه دار، نشانه های انحصار گر
متن پیش رو نگاهی دارد به نقاطی از اجتماع که مفهوم بدن در آن نقاط کارکردی سیاسی به خود می گیرد. این کارکرد از آن جا که در شکل فیزیکی و حضور واقعی اش در اجتماع رخ می دهد، دارای خاصیتی رویت پذیر است و از طریق چشم قابل درک است. این خاصیتِ رویت پذیری بدن در موقعیت های مختلف، کارکردی استتیکی به بدن می بخشد، از این رو بر آنم تا با نگاهی به کارکرد استتیکی(هنری) بدن، مواجه ی بدن در قالبی هنری را با مفهوم 'سیاست' پررنگ تر کنم.
مکانهای اجتماعی(عمومی) مالکیتی سیری ناپذیر بر بدن ها دارند. هر روزه هزاران کارمند در ساختمانهای دولتی(و خصوصی) بدن های خود را در اختیار نظم سیاسی موجود قرار می دهند. در واقع، بدنهای خود را در جایگاه های از پیش تعریف شده می گنجانند و فعالیت بدن خود را محدود به وسعت محدوده ی کاری خود می کنند. معماری شهری نیز این نظم را گسترش می دهد و براساس این نظمِ سلسله مراتبی، شهر را فرم می دهد. معماری شهری با قرار دادن بدن ها در مکان های از پیش تعریف شده و هدایت آنها، بدنها را در نظمی اجتماعی به حرکت در می آورد. حتی مکانهای به اصطلاح روشنفکریِ شهر نیز از این قاعده مستثنی نیستند. از گالری های هنری و موزه ها گرفته تا دانشگاه ها و سالن های سینما و تئاتر و غیره، شهروندان پیش از ورود به هرکدام از این نظم بندی ها تنها شهروند هستند، اما به محض عبور از گیت های امنیتی و ورود به محوطه های محصور که دائما مانیتور می شوند، هویتی دیگر برمی گزینند. تماشاگر و محقق و دانشجو و کارمند و ارباب رجوع و زندانی و غیره، همگی سوژه های مکانهای محصورند. در واقع مکان ها با انحصار بدن ها، شهروندان را هویت دار می کنند. مهمترین کارکرد این نظم، همین هویت دار کردن مردم است. هویت ها از مقابله ی بدن ها با مکان ها، و کارکرد بدن ها در مکان ها، در راستای اهدافی معین، ماهیتی کاملا سیاسی به خود می گیرند. در واقع مکان ها، بدن ها را می پوشانند و آلوده به هویت می کنند. خارج از این محدوده ی آلوده، بدن ها تنها توده جمعیت و انبوه مردم هستند. در خارج از این محدوده بدن ها کارکرد سیاسی خود را از دست می دهند وکارآمدیِ سیاسی ندارند. برنامه هایِ تفریحیِ عمومی نیز براساس این نظم سیاسی-اقتصادی دسته بندی و هدایت می شوند. در لحظات تفریح و استراحت اگرچه بدن ها کارکرد سیاسی خود را از دست می دهند اما هدف، تجدید قوا برای روز یا هفته ی جدید کاری است. آنهم تفریحاتی به اصطلاح سالم و در محدوده های مجاز. از این رو بدن های اجتماعی ابزارِ بازتولیدِ گفتمان های قدرت هستند. هر اجتماع به وسیله ی توزیعِ قدرت بین نهادها و سازمان های موجود در اجتماع، نظم مورد نظر خود را شکل می دهد، این نظم تابع سلسله مراتبِ توزیعِ قدرت و ثروت در اجتماع، قدرت را از بالا به پائین در اجتماع توزیع میکند.
نهادها به وسیله علائم و نشانه هایی هویت دار و، از هم تفکیک می شوند، نشانه هایی که در صدد یکسان سازی نیازهای مردمند. در واقع نهادها و مراکز دارای قدرت، در قالبی استتیکی خود را به جامعه می نمایانند. از این رو میتوان گفت که 'مردم' در اجتماعِ استتیکیِ محصور با علائم زیست می کنند. این نشانه ها بخش مهمی از نحوه ی 'توزیع استتیکی' اجتماع هستند، نشانه هایی که بدن ها را نیز نشانه دار می کنند. این نشانه دار کردن اگرچه به شیوه سنتیِ داغ گذاشتن بر بدن ها توسط گاوچران ها نیست، اما دارای همان کارکرد است؛ مالکیت و انحصار. تفاوت این مالکیت با مالکیت بدن ها در زندان، در یک نکته ی ظریف است و آن نکته احساس رضایتِ انحصار شدگان در گستره ی اجتماع است. اگر مردمِ درون زندان ها با عصبیت و نارضایتی، نشانه ها و هویت زندانی را با خود حمل می کنند، مردم محصور در اجتماع با احساس رضایت و شادمانی برچسب های خود را با خود حمل می کنند و حتی با عناوین با فرهنگ و امثالهم، برچسب های خود را به رخ هم دیگر هم می کشند.
نمود های استتیکیِ این انحصار ها در همه جای شهر و در میان همه ی طبقات و تولیدات اجتماعی قابل رویت است. نیاز نیست تا این انحصار با دستبند و پابند مشخص شود، سطح شهر سرشار است از این نشانه ها. از ماشین های لوکس خیابان گردِ طبقات مرفهِ مرکز نشین گرفته تا تا فاحشه خانه های چرک و شرعی مشهد مقدس، از بدن های متحرک بازیگران روی استیج تا بدن های کرخت و تنبل کارمندان دولتی، همگی در انحصار قدرت و نیز، در جهت توزیعِ قدرت مشغول به کار هستند.
در بستر این بحث، انحصار سیاسی از دو طریق قابل اجرا است. اول نشانه دار کردن بدن ها و دوم کارکردگرا بودن بدن ها. بدن ها تا زمانی که با قبول برچسب های اجتماعی در خدمتِ مکان ها و نظم موجود هستند، سهمی هرچند اندک از ثروت و قدرت می برند و از مشروعیت شهروندی برخوردار می شوند. این انحصار اگرچه ساختاری پیچیده و پرنفوذ و پر قدرت دارد، اما رسوخ پذیر، شکستنی و قابل تخریب نیز است. هنر، فراتر از تولیدات سانتیمانتالیستی و ایجاد لذت، کاکردی مخرب دارد و همین کارکرد هنر را از دیگر کنش های اجتماعی مجزا می کند. کارکردی که در نظم سیاسی_استتیکی، اختلال و وقفه ایجاد می کند.
اهمیت برخی هنرها در مواجه با سیاست، برهم زدن همین منطقِ نشانه دار کردن های سیاسی است. تئاتر، رقص و پرفورمنس نمومه هایی از این هنرها هستند. در این متن ابعاد وسیع تری از تئاتر و پرفورمنس را بررسی خواهیم کرد.
هنر تئاتر از اهمیت ویژه ای در اجتماع برخوردار است. این اهمیت از یک سو مانند دیگر هنرها، در جهت آفرینش و توزیعِ فرم های جدید در سطح اجتماع است و از طرفی دارای یک اهمیت مضاعف است. این نکته ی مضاعف با حضور واقعی و فیزیکی بدن بر روی استیج گره خورده است. موقعیتی ویژه که بدن واقعی را در مقابل چشمان بیننده قرار می دهد. شاید بگوئیم سینما هم نیز دارای این خاصیت است اما یک تفاوت بنیادین بین سینما و تئاتر وجود دارد. بدن در سینما یا تلویزیون از طریق دوربین و در نهایت از میان نورهای رنگی بر پرده یا اسکرین بازنمایی می شود. دوربین کارِ چشمان بیننده را می کند و به جای بیننده به موضوعات می نگرد. در واقع دوربین نقش یک واسطه میان مخاطب و ایده ی هنری را بازی می کند، واسطه ای که به چشمان مخاطب جهت می دهد و به جای او تصمیم می گیرد که به چه چیزی و از چه زاویه ای نگاه کند. اما در تئاتر این واسطه جایگاهی ندارد و واقعیت بدن در برابر چشمان مخاطب نقش آفرینی می کند. البته نکات مشترک بسیاری بین سینما و تئاتر وجود دارد، هر دو مکانی مشخص برای ارائه خود دارند و مخاطب را پیش از ایستادن در صفوف تهیه بلیط، دسته بندی و هویت دار می کنند. مکان ها همچنان که پیش تر هم ذکر شد وظیفه ای در جهت توزیعِ و تثبیتِ مشاغل و موقعیت ها در اجتماع دارند. وظیفه ای متکی به توزیعِ قدرت براساس سلسله مراتب سیاسی. تشابه دیگر بین این دو را می توان تسلط سیاست-متن بر مدیا دانست که نحوه ی چگونگی آن در تئاتر را توضیح خواهم داد.


تئاتر و بی نظمی
مفهوم بدن در اجتماع کارکردها و فرم های گوناگونی دارد. در پزشکی بدن شکاف میخورد تا نشانه شناسی و تشریح شود، در علوم عصب شناسی بدن در طول مسیر خطوط عصبی قابل بررسی است، در خلوت شبهای تاریک خیابان ها، بدنِ لختِ شهروندان آمیخته با لذتی جنسی در تلاش است تا از فشار وظایف و عناوین اجتماعی بگریزد و با عملی نا مشروع، مشروعیات اجتماع پلیسی_اخلاقی را برهم زند، در فیلم های پورن، بدن سوژه ای است که حد نهایت وقاحت(به عنوان امری اخلاقی) و عریانیِ تابو ها را به نمایش می گذارد. در این میان اما کارکرد بدن در سالن تئاتر و بر روی استج کارکردی چند وجهی و متفاوت به خود می گیرد، به نوعی می توان گفت که کارکردها و مفاهیم مختلفِ بدن، یک جا بر روی استیج جمع می شوند و از بدن، 'چیز' دیگری می سازند.
صحنه ی تئاتر(در برخی موارد به دلیل ناکارآمدی ترجمه ی 'صحنه' به عنوان معادل استیج، از کلمه ی استیج استفاده می کنم) به عنوان بستری برای ایجاد یک صفِ مشترک از ارزش ها، کارکردها و هویت ها، همواره حاوی نکات نوین و مهمی برای اجتماع است. در صحنه ی تئاتر، درست همانند بوم نقاشی، همه ی نشانه ها، هویت ها، جایگاه ها و نسبت ها، هم ارز می شوند. صحنه بسان محلی برای هم ردیف کردنِ ارزش ها و روابط در جهت بازمفصل بندی نسبت ها، کارکردی بنیادین در نسبت های اجتماعی دارد. در این بازمفصل بندی، آن چه بر روی استیج بازنمایی میشود تصویرِ یک متن است. از منظر ژاک رانسیر "تئاتر فضای رویت پذیری گفتار است، فضای مسئله دار ترجمه ی آنچه گفته می شود به آنچه دیده می شود". این سخن به معنای هم ارزی ارزش متن و تصویر به عنوان دو روی یک سکه است که هم دیگر را کامل می کنند. این شکلِ معمول از تئاتر برآمده از منطق بازنمایی در هنر است. تئاتر وجه تصویری یک متن یا روایت را به تصویر می کشد و یا به بیان دیگر به یک متن، فرم می دهد. این خاصیت در این رژیم هنری بخشی از ماهیت تئاتر است و این ماهیت درست همان مازاد کارکردِ بدن را در تئاترِ نمایان می کند. ایجاد نسبت میان کلام و تصویر در تئاتر این اجازه را به مولف می دهد تا با بازمفصل بندی نسبت ها، در فرم های اجتماعی موجود دخالت کند. وقتی تصویر(بدن یا ابژه) در تئاتر در نسبتی غیر متعارف با متن(گفتار یا روایت) قرار می گیرد، ارتباط بین سیاست و واقعیت به چالش کشیده می شود. اگرچه همچنان اصل ارتباط بین متن در برابر تصویر حفظ می شود اما از منظری استتیکی فرمِ سیاستِ نهفته در متن، در بازمفصل بندی نسبت ها متزلزل می شود. پس تئاتر قادر است تا همبستگیِ میان یک واقعیت در متن، با تصویرِ آن واقعیت بر روی صحنه را 'بازآفرینی' کند. تئاتر با جابجایی مرزها و خلق شخصیت ها و بازسازی نسبت کلام با فرم، توزیعِ سطحِ استیج یا همان بخش بندی فضای عمومی را بازمفصل بندی میکند. بدن ها در این پروسه نقشی اساسی را بازی می کنند. هر بدن در تئاتر در قالبِ استعاره ای فرمالیستی، کارکردی جدید از بدن را بازنمایی می کند. از این رو بدن ها در تئاتر پیش از هرچیز فرم های مشابه خود را بازی می کنند. فرم هایی که اگرچه برآمده از واقعیت هستند اما غیر واقعی اند. با این نگاه، تئاتر محل عرضه ی بازنماییِ غیر واقعیِ واقعیت ها است. در یک تئاتر(متن یا روایت) دیگر داستان یا شخصیت های صرف نیستند که دیده و خوانده می شوند، بلکه جهانی از رخداد ها و جهانِ سیاستِ متن است که رویت و بازخوانی می شود. یک بدن نیز در تئاتر(متن یا روایت) تنها یک شخصیت یا بازیگر صرف نیست، بلکه استعاره ای است از تجسمِ موقعیت ها در مفصل بندی جدید.
هم ارزی عناصرِ درون تئاتر بر روی استیج(همچنان که ذکر شد) زمینه ای می شود تا همنشینی جدیدی از عناصر و بدن ها و در نهایت معانی، گرد هم جمع گردند. این هم نشینی تجربه ای فراتر از واقعیت را برای تماشاگران فراهم می کند، تجربه ای نه از مسیری سورئالیستی که تخیل کنشی منفعلانه دارد، بلکه از طریق اتحادی از عناصر و بدن هایی که در نسبتی جدید، با هم زیست می کنند. پیش از آنکه کارکردهای دو گانه این اتحاد را بررسی کنیم لازم می دانم تا توضیحی مختصر از بی هویتی عناصر و بدن ها بر روی استیج داشته باشم.
همچنان که ذکر شد یکی از مهمترین کارکردهای تئاتر، مواجهه با نظمِ سیاسی موجود است. نظمی که با نصب برچسب ها و علایم از طریق نهادها و سازمان ها و موسسات بر روی بدن ها(شهروندان) نمایان می شود. سیاست پیش از هرچیز نیازمند اجتماعی است از افرادِ هویت مند تا از طریق این هویت سازی(جرم و انواع دسته بندی های اجتماعی) مشروعیت کارکرد خود را علنی کند. قانون نیز در مفاهیم کلی و بی مصرف خود، از کلیتی یک پارچه به نام 'مردم' حرف می زند، اما در جزئیات با اتکا به دسته بندی های اجتماعی، و با تولید جرم و مجازات تقسیمات شهروندی را تولید و توزیع می کند. توزیعی بر مبنای سلسله مراتب و منافع سیاسی. در مقابل، تئاتر باهم ارزی عناصر و بدن ها بر روی استیج همه چیز را برابر و بی هویت می کند و با بازآفرینی هویت ها و نسبت ها، زاویه خود با سیاست را در عرصه عمومی به نمایش می گذارد.


ممیسیس، اصل شباهت یا توزیع شباهت
به اتحاد عناصر روی استیج بازگردیم. اتحاد ابژه ها و بدن های بی هویت بر روی استیج کارکردی دوگانه و متناقض را با خود حمل می کند. این اتحاد به همان میزان که می تواند خطرناک باشد و بدن های منفعل بازتولید کند، به همان میزان قادر است اتحادی آنارشیستی و مرکز گریز(آنارشیسم در تعریف مثبت آن که تاکید بر عدم تمرکز قدرت دارد) را ایجاد کند. در نوع اول اتحادی بر مبنای ساختن توده های منفعل از مردم، با ایده ها و ارزش هایی مشترک که در زیر پرچم نهادها، نشانه ها، برند ها و علائم سیاسی_تجاری مسخِ مفهومِ یگانگی و اتحاد شده اند. اتحادی با تلقی مشترکی از ارزش های اجتماعی که هویت فردی در آن به حداقل می رسد و مشروعیت شهروندان از عضویت آنها در دسته های بزرگتر و عمومی تر اجتماعی صادر می شود. اجتماعات پوپولیستی، ناکارآمد و سیاست زده درست در همین بستر شکل می گیرند. اما اتحاد دوم برآمده از جمعیتی است که اعضا آن برآنند تا با تاکید بر سیاستی نوین، بر علیه نظم اجتماعی موجود، از ارزشهای سیاسی_اخلاقی رایج گذر کنند و نظمی جدید را رقم بزنند. اتحادی که از افرادی سیاست ورز تشکیل شده است. اخلاقیات، حقوق شهروندی و فرهنگ و غیره، پیش از آن که اصولی انسانی باشند، مفاهیمی سیاسی هستند در صدد ایجاد دسته بندی مردم و ایجاد نظم اجتماعی، نظمی که در آن برخی دارای حق و ثروت هستند و برخی نه.
از این رو فرم ها و بدن ها و ابژه ها روی استیج بدل به نمادهایی از فرم های متنوع و نوین حیات و زیستن می شوند. فرم هایی که در دیالکتیکی همیشگی با 'واقعیت' به سر می برند. قدیمی ترین نسبت استیج با واقعیت را باید در اصطلاح ممیسیس جست. ممیسیس را تقلید یا محاکات ترجمه کرده اند. این اصطلاح نشانگر نسبتی بین واقعیت و بازنمایی واقعیت در تولیدات هنری است. رانسیر بازخوانی کارآمدی از این اصطلاح را ارائه می دهد. او در کتاب "آینده ی تصویر" توضیح میدهد که
   "ممیسیس اصل بود نه شباهت. ممیسیس اصل تدوین و توزیع معینی از شباهت ها بود"
توزیعِ موقعیت ها، بدن ها و کاراکترها بر سطحِ عمومی و رویت پذیرِ استیج. او همچنین توضیح می دهد که
"ممیسیس تاخوردگی در قاعده شیوه های ساختن و جای گیری اجتماعی است که آنها را دیدنی و اندیشیدنی می کند، انفصالی که آنها را به معنای واقعی کلمه بوجود می آورد".
تئاتر با قرار دادن بدن ها در نظمی جدید و موقعیت های غیر قابل پیش بینی، بدن ها را بازتعریف می کند. از این رو با بازآفرینی نقش ها و موقعیت ها و بدن ها، شهر را وارانه جلوه دهد و نسبتی تازه بین کلام و تصویر ایجاد می کند. تئاتر از آنجا که در صدد روایت واقعیت است، مشروعیت خود را از مسئله ی'واقعیت' می گیرد. به دیگر سخن، سنجش میزان اهمیت و قدرت تئاتر برآمده از نسبت اثر با واقعیت است. از نگاه عمومی زمانی یک تئاتر درست است که 'واقعی' باشد اما کارکرد نهفته ی تئاتر درست بر خلاف این دیدگاه است. کارکرد واقعی تئاتر زمانی است که در موقعیتی غیر واقعی قرار دارد و نظمِ واقعیِ موجود را بازتعریف و بازچینش می کند. نسبت میان بدن ها با کاراکترها و نسبت میان بدن ها با ابژه ها، همگی بازتعریف می شوند و فرمی جدید به خود می گیرند. هویت ها مخدوش و کارکرد ابژه ها بازتعریف میشوند و مرزهای میان قلمروها مخدوش می شوند. این پیکره بندی جدید صرفا به فرم های جدید ختم نمی شود بلکه پیکره بندی جدیدی است از آن چه که به قول رانسیر "می تواند دیده شود و اندیشیده شود". بدنها و ابژه ها و کلمات در تئاتر در قالب نمادهای استعاری چیزی فراتر از استعاره از خود باقی می گذارند. چیزهایی نو حاوی اندیشه هایی جدید از فرمِ اندیشیدن و زیستن. پیکره بندی های جدید مرزهای اجتماعی، سیاسی و تاریخی را به چالش می کشند و در نهایت به عنوان بستری برای گفتمان های جدید، فرم های سیاسی را در قالب نقد های اجتماعی نمایان می کنند.


تئاتر و سیاست-متن
هر بدن بر روی استیج دو موقعیت مهم را با خود دارد. اول موقعیت نمادین بدن در اجتماع(استیج) که در واقع فرمی است از موقعیت بدن در زندگی روزمره، و دوم موقعیت بدن در متن. موقعیت دوم اما چالش دیگری را برایمان به ارمغان می آورد. چالش جدید به ما میگوید که نه تنها بدن، که تمام ابژه های روی استیج، همگی در خدمت سیاست-متن یا همان سیاست-روایت هستند. هر ابژه و هر بدنی اگر در خدمت هدفِ سیاست-متن نباشد بی شک از صحنه حذف می شود. در واقع تمام عناصری که تئاتر را به وجود می آورند براساس هدف و کارکرد متن انتخاب می شوند. این انتخاب برآمده از منطق کارآمدی اجزا، در خدمت هدف کلیِ متن است. درست همانند کارکرد سیاسی اجزاء یک اجتماع. آنچه که سیاست با بدن ها و ابژه ها در سطحِ اجتماع می کند، تبدیل آنها به عناصری کارامد در راستای هدفی از پیش تعیین شده است. اجتماعِ بدن_شهروند در نظم سیاسی، از قراردادن اشخاص در مکان های از پیش تعیین شده شکل می گیرد. در این میان ابزارها و موقعیت ها براساس اهداف سیاسی توزیع میشوند. متن در تئاتر نیز همین کارکرد را دارد. متن میزان کنش بدن ها، نوع شخصیت آنها و کارایی اجزا را مشخص می کند. حتی نوع حرکت بدن ها درتئاتر برآمده از سیاستِ نهفته ی درون متن است. دکور و میزانسن همان کاری را با بدن می کند که در معماری شهری بدان اشاره کردیم. متن از بدن ها و ابژه ها در راستای سیاست وهدف خویش بهره می برد و آنها را به سطح 'چیزهای' قابل مصرف تقلیل می دهد. در پس این مصرف گرایی، انفعال جمعی بدن ها (بازیگران) نهفته است. این انفعال از طریق بدن بازیگران به بدن تماشاگران منتقل می شود ، در واقع این توزیع از طریق چیزی که ارسطو آن را کاتارسیس می نامد صورت می گیرد. در این خوانش، کاتارسیس ارسطویی نحوه ای از انتقال قدرت از سمت دیگریِ برترِ نهفته در متن است بر حجم بدن های صرفا نظاره گرِ درون سالن(تماشاگران). سیاسی بودن ماهیت تئاتر است، وابستگی تئاتر به متن و روایت سیاست را به تئاتر تزریق میکند. حضور مستمر زبان در متن و روایت دلیل اصلی این سیاست زدگی/سیاست ورزی است. می توان گفت که تئاتر از طریق متن/روایت، سیاست و قدرت را بازتولید و توزیع میکند. در اینجا ما با نقطه ی اصلی هم پوشانی سیاست با تئاتر مواجه هستیم. هر تئاترِ وابسته به متن حامل سیاست است. حتی از نوع برشتی آن. (صحبت در مورد برشت در این متن نمی گنجد اما در آثار برشت عدم تطابق گفتار با نوشتار و حضور مسئله واقعیت در اجرا(نه بازنمایی واقعیت)، منطق سیاسی را مختل می کند اما همچنان شاهد این وابستگی دوگانه از تصویر به متن هستیم).
سیاست از طریق گزاره های زبانی و گستره معانی لغات، حضوری مستمر در متون و روایات دارد. تئاتر برمبنای یک متن، روایتی را بازنمایی می کند. روایتی که حاوی سیاست است. متن(نمایشنامه) براساس منطق سیاسی، موقعیت ها را بر هم می زند، رفتارها را شکل می دهد و نیازها را با شیوه ی خود تولید و سپس پاسخ می گوید. همچنان که سیاست به اجتماع شکل می دهد، متن/روایت نیز به صحنه فرم می دهد. آن نوع فرمی از روایت که بر روی استیج بازتولید می شود، در یک نگاه کلی چیزی نیست جز بازتولید قدرت در بطن بستر عمومی، خواه استیج، خواه جامعه. پس در صحنه تئاتر نیز، درست مانند بدنه ی اجتماع، بدن ها همچنان در انحصار یک دیگری برتر هستند. تئاتر اگرچه هویت ها و جایگاه ها را بازمفصل بندی می کند، اما باید دانست که در پس هر هویت زدایی از بدن ها، هویتی دیگر انتظار می کشد. بدن ها در تئاتر متعلق اند به سیاستِ نهفته ی درونِ متن/روایت، منطبق با محتوا و در جهت هدفی از پیش مشخص. نه تنها بدن، که حرکت (میزانسن)، نوع حالت و 'حسی' که قرار است منتقل شود در زیر سیطره ی متن است. کلمات نمایشنامه براساس منطق سیاسی متن، در کنارهم، مفصل بندی می شوند. متن با تبعیت از اپیستمه ی سیاسی حاکم مفهومی از حقیقت را از خود استخراج می کند، حقیقتی هم ارز با مسئله ی 'سیاست'. در واقع همه ی عناصر روی استیج دست به دست هم می دهند تا به مفهوم سیاسی درون متن فرم دهند و در واقع سیاست را رویت پذیر سازند. پس می توان اذعان داشت که منطقِ فرم دهنده به جهان موجود در متن یا همان نمایشنامه برآمده از منطق سیاسیِ جهانِ واقعی است. در نهایت، در یک اجرای تئاتر بدن ها و ابژه ها در همان جایی قرار می گیرند که باید حضور داشته باشند و داستان آنگونه که باید باشد به پایان می رسد. در اجتماع نیز نهادهای دارای قدرت درست همین وظیفه را دارند. از موزه ها و نحوه دسته بندی اطلاعات و اسناد تاریخی گرفته تا بازسازی واقعیت توسط رسانه ها، از معنا سازی های درون فرهنگ لغات و دایره المعارف گرفته تا استدلال های نهفته در کتب درسی و دانشگاهی، همگی با انحصار مفاهیم، برآنند تا نظمِ گفتمانِ قدرت را مشروع جلوه داده و بازتولید کنند. ضرورت وجود همه ی چیزها در یک تئاتر به دلیل ایجاد سلسله مراتب نظمی است که اهمیت چیزها و بدن ها را براساس اهداف خود مشخص، دسته بندی و پرده بندی می کند. همه چیز بدل می شود به نمادی ازفرمِ سیاست. بدن ها به شکل یک ضرورت، در خدمت فضای به شدت سیاسیِ متن، فرم بدن های زندگی روزمره را به خود می گیرند تا فرمی شبه واقعی را بازتولید کنند. بدین شکل سلسله مراتب قدرت در صحنه، هم تراز با سلسله مراتب قدرت در اجتماع بازتولید می شود. تئاتر همبستگی میان یک کنشی اجتماعی با فرمی رویتپذیربر روی استیج را خلق می کند، هرچقدر هم که این فرم ها هنجار گریز باشند اما همچنان بر مشروعیت نسبت، میان فرم های هنری و واقعیتِ اجتماعی تاکید دارد.


پرفورمنس، فرم بیهودگی و بدن های بی مصرف
اما این پایان کار نیست. هنرها نیز مانند کنش های دیگر انسانی دائما پوست اندازی می کنند. پرفورمنس نمونه ای از این پوست انداری است. پرفورمنس را در فارسی هنر اجرا ترجمه کرده اند. این هنر از حدود دهه شصت و با تاکید بر چهار عنصر زمان، مکان، بدن و حضور مخاطب در اثر هنری به عنوان بخشی از اثر، مرزهای هنری را جابجا کرد. پرفورمنس علاوه بر دارا بودن قابلیت های تئاتری، دارای یک خصیصه ی مازاد است. این خصلت مازاد مواجه ای متفاوت از آنچه که تئاتر با سیاست دارد را، در خود جای می دهد . در واقع پرفورمنس بدن ها را از در خدمتِ متن بودن می گریزاند و آن ها را در قالبی غیر کارکردگرا ارائه می دهد. خصیصه ی مازاد پرفورمنس در همین عدم وابستگی اش به متن/روایت است. در پرفورمنس داستان روایت نمی شود. پرفورمنس بدن را از هر موقعیت و جایگاهی می رهاند و بر روی حضور بدن در لحظه و مکانی مشخص تمرکز دارد. در تئاتر همچنان که ذکر شد فرم ها و بدن ها بدون متن/روایت کارکردی ندارند، اما در پرفورمنس، بدن ها و ابژ ها به حالتی مازاد در اجتماع در می آیند و با تاکید بر ماهیت وجودی خود، بدن را از منطق سیاسیِ نهفته ی درون متن می رهانند. فرمی که پرفورمنس رویت پذیر می کند، رویت پذیری فرمِ یک متن یا هدفی از پیش مشخص نیست. بلکه برعکس، فرمی است آزاد از هر گونه ای روایی. پرفورمنس از بدن هویت زدایی میکند و آن را در قالب فرمی نوین و بی شکل ارائه می دهد. نسبتی که پرفورمنس ایجاد می کند، نسبتی میان فرم پرفورمر(یا مخاطب) با آن چیزی است که، نیست(وجود ندارد). آن چیزی که در خدمت سیاست_روایت نیست. آن چیز بی هویت و بی مصرف که در دسته بندی مشاغل و جایگاه های اجتماعی نمی گنجد. پرفورمنس بدن ها را در شکل بیهودگی شان ارائه می دهد و فرم بدن را از ایده ای می گیرد که نادیدنی است. پرفورمنس کارکردی فرا مدیایی دارد؛ بدن ها را در حالت تعلیق قرار می دهد و در نظم اجتماعی و سلسله مراتبِ قدرت وقفه ایجاد می کند. منطق کارکرد گرایانه بدن ها و ابژه ها را از آنها می گیرد و فرم تازه ای از بدن را در عرصه ی عموم به نمایش می گذارد. حمایت های مالی گالری داران و کریتورها از پرفورمنس به معنای خرید یک ابژه به نام اثر هنری نیست. پرفورمنس از تبدیل شدن به یک ابژه هنریِ قابل خرید و فروش می گریزد و حضور فیزیکی بدن را در حالت و موقعیتی ارائه می دهد که هیچ کارکردی ندارد و نمادی از بیهودگی است. حضور فیزیکی و واقعی بدن در زمان و مکانی مشخص و واقعی، و در حالتی عمومی، فرمی استتیکی به بدن می بخشد. فرمی رها از سیاست. در پرفورمنس ماهیت یک بدن از ماهیت یک دیگری برتر نشات نمی گیرد بلکه ماهیتش وابسته به حضور واقعی خودِ بدن است. بدن در پرفورمنس وابسته به متن نیست و هیچ کارکردی ندارد جز آن که به بی مصرفی و بیهودگی خود فرم دهد. در پرفورمنس، بدن دائما حضور فیزیکی خود را در گوشمان فریاد میزند و به رخ چشممان می کشد. به هیج وجه در پی بازنمایی نیست و به شدت بی منطق و انحصارگریز است. پرفورمنس با بازمفصل بندی کنش ها، ماهیت کارکردگرا بودن را از بدن ها(شهروندان) می زداید به آنها فرمی از آزادی بدن را می بخشد. درواقع، پرفورمنس فرم بیهودگی است.

مسعود علیرضا
برگن. آپریل ٢٠١٩

دو کتاب از ژاک رانسیر حواشی این بحث را بازتر می کند. اول کتاب آینده ی تصویر، ترجمه فرهاد اکبرزاده ۱٣۹۴، و دوم کتاب استتیک و ناخرسندی هایش، ترجمه فرهاد اکبرزاده ۱٣۹٣

* مسعود علیرضا . دانشجوی هنر در دانشگاه برگن ، نروژ


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست