یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون  
   

نگاهی کوتاه به فیلم فروشنده از اصغر فرهادی که به جایزه اسکار دست یافت - اشکبوس طالبی


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۱٨ اسفند ۱٣۹۵ -  ٨ مارس ۲۰۱۷


فیلم فروشنده را دیدم . فیلمی که در ساختن آن بسیاری مشاهده، تجربه ، اندیشه ونگاه جامعه شناختی - روان شناختی و هنر شناختی به کار رفته است. در همین مدت کوتاه یکی دو هفته، گروهی سخت بر این فیلم و خود اصغر فرهادی تاخته اند و تا توانسته اند بر او خرده گرفته اند و گروه زیادی از هنرمندان و اندیشمندان داخل و خارج ، به احترامش کلاه از سر بر داشته اند.
من هم به عنوان یک معلم روان شناسی رفتار ها و بازی هایی در این فیلم دیدم که هر کدام با اشاره و سمبل بر واقعیات امروز کشورم و رفتار فردی و اجتماعی هموطنانم دلالت داشتند.
شروع فیلم خانواده های نگران و دست پاچه ای را نشان می داد که با هجومی مضطربانه از ساختمان چند طبقه کهنه ای که ترک های زیادی برداشته و در حال فرو ریختن بود ، نقل مکان می کردند ودر حقیقت فرار می کردند تا به پناهگاهی امن برسند . همگی نگران ، ترسیده ، هیجانی و بدون برنامه داد می زدند .....
آیا فیلم داشت به بینندگان خاموش خود اخطار می داد که چیزی در حال فرو ریختن است و جامعه ای تر ک برداشته ودر حال اضمحلال است ؟
با این شروع یا مطلع ، بیننده خود راجمع می کند که براستی (حادثه ای اخطار می شود) و بحرانی در راه است!
زن و شوهری جوان از این ساختمان به ساختمان مدرن تری نقل مکان می کنند که هردو بازیگر تاتر هستند آن هم در ایران و نمایشنامه ای از آرتور میلر به نام فروشنده را به صحنه می آورند. مرد جوان، عماد ( شهاب حسینی) نام دارد. عماد ، ستون اصلی این فیلم است و بار اصلی فیلم اصغر فرهادی و نمایشنامه آرتور میلر را بر دوش می کشد.
همسر جوان او رعنا ( ترانه علیدوستی) در نقش زن امروزین ایران است. نام رعنا هم سمبلیک است و مرا بی اختیار و ناخودآگاه ، بیاد ترانه رعنا می اندازد که ۶۰ -۷۰ سال پیش زنده یاد قمرالملوک وزیری به یاد گار گذاشته و در جایی هم در این فیلم در پشت زمینه پخش می شود.
عماد شغل دیگری هم دارد. معلم هنرو ادبیات است در یک دبیرستان پسرانه.
او روابط دوستانه و نزدیکی هم با دانش آموزان خود دارد و سر به سر آنها می گذارد و دانش آموزانش هم او را دوست دارند ولی سر به سرش هم می گذارند . عماد فیلم (گاو) از زنده یاد غلامحسین ساعدی را در کلاس به نمایش گذاشته و یکی ازدانش آموزانش با شیطنت از او سوال می کند که آقا چطور می شود که آدم گاو می شود؟ و باقی بچه ها می خندند که بابا این دیگر چه سوالی است که می کنی؟ معلم (عماد) به طنز می گوید: بگذارید سوالش را بکند. شاید بنده خدا نمی داند! حق دارد که بداند. یکی از دانش آموزان از خود معلم می پرسد که آیا خودتان می دانید که چطور یک آدم گاو می شود؟ و معلم باز با طنز می گوید: من هم نمی دانم! همه می خندند. اما معلم با لحنی مطمئن اضافه می کند آرام آرام. سکوتی آهنگین کلاس را فرا می گیرد. گویی دانش آموزان به فکر فرو رفته اند که چگونه آدم، آرام آرام ، گاو می شود.
در همین اثنا مستخدم مدرسه در می زند و می آید توی کلاس و به معلم می گوید که: مدیر مدرسه می فرمایند که این کتاب های اهدایی شما برای بچه ها مناسب نیستند!؟
تا اینجا پلات یا زمینه چینی داستان بود. مسئله از آنجا شروع می شود که این آپارتمان کوچک قبلا یک خانم اجاره نشین داشته که گویا مردان مختلفی به دیدنش می آمده اند و عماد و رعنا هم از این تاریخچه بی خبر بوده اند. یک روز صبح که عماد برای خرید نیازهای صبحانه از منزل خارج می شود، رعنا به اومی گوید که: تا تو برگردی من یک دوش فوری می گیرم تا گریم های بجا مانده از بازی را پاک کنم. در همان هنگام که رعنا در حمام است زنگ خانه به صدا در می آید و رعنا که فکر می کند شوهرش است با همان سر و روی شامپوزده دکمه را می زند تا در ب خانه باز شود وبلافاصله به حمام می پرد.
مرد سالخورده ای که از قضا متاهل هم هست و مشتری گاهگاهی خانم اجاره نشین قبلی هم بوده وارد می شود. پولی را همراه با تلفن همراه و سویچ ماشین اش طبق عادت معهود در آشپز خانه می گذارد و وارد حمام می شود.
مسئله اصلی داستان از اینجا شروع می شود. گرچه فیلم به روشنی نشان نمی دهد که چه اتفاقی در حمام پیش آمده است. همسایگان با داد و فریاد های رعنا به کمک می شتابند و پیرمرد ناشی که به کاهدان زده بود با پای شیشه بریده و خونین با جا گذاشتن کلید ماشین و تلفن همراه و ماشین پارک شده در پارکینگ از صحنه می گریزد. تا عماد به خانه برسد همسایگان رعنا را به اورژانس می رسانند. رعنا خونین و مالین است ودر بهت و خاموشی از این اتفاق غیرمنتظره. وقتی عماد به خانه می رسد با یک مقدار خون در حمام و راهروها مواجه می شود و به کمک همسایه ها به بیمارستان می رسد. تمام تلاش عماد این است که همسرش را دلداری بدهد و با او همدردی کند و رعنا حسابی شوکه شده است و چیزی از واقعه به یادش نمی آید و سخت ترسیده است.
همین است که بیینده را به ساختن و پرداختن فرضیه ها می کشاند و راه های متفاوت با برخورد با این مسئله فرهنگی – اجتماعی و حیثیتی که حالا عماد چه خواهد کرد. آیا او هم مثل قیصر یکه و تنها به انتقام مردانه کشیده خواهد شد؟
آن چه که این فیلم را قابل توجه می کند فرهنگ این زوج جوان ایرانی است که تا حد زیادی از فرهنگ سنتی و خوانش مسلط بر جامعه فاصله گرفته و شیوه های جدیدتری در رفع بحران و مسئله پیش آمده را بکار می گیرند، که تازه و بکر است و رو به مدرنیته و جامعه فردا دارد.
از این نظر، فیلم فروشنده یک کیلومتر از فیلم (جدایی سیمین از نادر) جلوتر بود و ١٠٠ سال هم از فیلم قیصر. ولی هنوز رگه‌هایی از فیگورهای بهروز وثوقی (قیصر) در حرکات شهاب حسینی (عماد) دیده می‌شود. شاید اصغر فرهادی می‌خواهد بگوید که سنت سخت جان است مثل حافظه فرهنگی ما که به سادگی تن به تغییر نمی‌دهد.
أنچه بیشتر از همه در مدرن بودن این فیلم در بستر فرهنگ دینی و زن‌ستیز ایران امروز، تازه و نو بود رابطه زن و شوهر جوان است که با دیالوگ و همفکری و تصمیم مشترک و امروزی نشان داده شد که تن به سنت و مذهب و خوانش مردسالارانه نداده اند. عماد و رعنا، بالاخره تصمیم می‌گیرند که به کلانتری شکایت نکنند چرا که تجربه روزانه شان می گوید وقت تلف کردن و بی‌نتیجه است و (خودشان) تصمیم می‌گیرند تا مسئله را حل کنند. وعماد، آن طور که قیصر به انتقام جویی مردانه پاشنه کفش بالا می کشد، تن نمی دهد. او تلاش می کند تا در قامت یک کارآگاه پخته، عامل اصلی این دست درازی را در شهری بزرگی چون تهران پیدا کرده و با او روبرو شود تا به انگیزه این خشونت دست یابد. او بسیار حوصله می کند و به رفتارهای آنی و انتقام جویانه متوسل نمی شود. فیلم نشان می دهد که در جامعه ایران و مردمش حس همکاری و حس همدلی نمرده است و همسایگان تلاش می‌کنند تا به این زن و شوهر جوان و تازه آمده، مساعدت کنند. بی‌خیال و بی‌تفاوت نیستند و حتی جای پارکینگ ماشین خودشان را به آنها پیشنهاد می‌کنند و این چیز کمی نیست و بخش‌های مثبت سنت هست که خوب است که در مدرنیته فردا هم پاسداری بشود.
کمی هم به روان شناسی فردی پیرمرد بر گردیم که در ابتدا همه چیز را انکار می‌کند تا از شر احساس گناه راحت شود ولی وقتی که با واقعیت عریان مواجه می‌شود تمام مکانیزم های دفاعی بی‌فایده می شوند و احساس گناه و قبول مسئولیت رفتار خودش را نشان می دهد و از عماد طلب بخشش می کند. البته اول از رعنا بخشش می‌خواهد و اعتراف می‌کند که وسوسه شده بود. سیلی زدن عماد به پیرمرد در آخر کار و دور از چشم رعنا، هنوز ترجمان رفتار سنتی مرد ایرانی است که با پرخاشگری و خشونت برای حل مسئله و تخلیه آنی خشم عادت کرده و از این طریق هنوز تا حدی با فرهنگ مسلط همنوایی میکند. چرا که انتظار این است که مرد ایرانی چنین باشد.
خود این نکته که پیرمرد با این سن و سال از قربانی خود طلب بخشش می‌کند، نشانه‌ای مثبت به انسان است که در درون انسان گرگی خفته است که می‌تواند به انسان و حتی به فرشته تبدیل شود. و امیدی به فردا هاست که شاید روزی هم شکنجه‌گران و عاملین کشتار ایرانی‌ها بیایند و با واقعیت مواجه شوند و در برابر خانواده‌های بی‌شمار قربانیان ایرانی، اقرار به جنایات و اشتباهات خود بکنند و بر زخم‌های این مردم التیام ببخشند و شاید این تنها راهی باشد تا ما از کنش‌های حیوانی خود فرارویم و به یک جامعه انسانی و مهربان تبدیل شویم. اصغر فرهادی مستحق این جایزه جهانی بود و خیلی از ماها هنوز می‌توانیم اصغر فرهادی یا فیروز نادری یا انوشه انصاری دیگری باشیم. من هم به احترام ایشان کلاه از سر بر می دارم.

اشکبوس طالبی-۱۷ اسفند -۱٣۹۵ مریلند


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست