یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

شما اگر بد نبودید، فرشته امروز با ما بود
نقدی بر روایت خاطرات اردشیر زاهدی، فرزند توفان - ۵


رضا رحیم پور


• همانطوریکه پیشتر بدان اشاره رفت وهمگان نیزبرآن واقفند، محمد رضا شاه با اقتداگرایی منحصر بفرد خویش هرگز قدرت سیاسی کشوررا با احدی تقسیم نکرد. این انحصارطلبی اوشامل تعیین سیاست خارجی نیزمیشد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۶ دی ۱٣٨۶ -  ۲۷ دسامبر ۲۰۰۷


اشک تمساح اردشیر برای بحرین

همانطوریکه پیشتر بدان اشاره رفت وهمگان نیزبرآن واقفند، محمد رضا شاه با اقتداگرایی منحصر بفرد خویش هرگز قدرت سیاسی کشوررا با احدی تقسیم نکرد. این انحصارطلبی اوشامل تعیین سیاست خارجی نیزمیشد. با برنامه خروج نیروهای ارتش بریتانیا ازخلیج فارس در اوایل دهه هفتاد میلادی، بریتانیا و آمریکا برآن شدند تا پاسبانی و نگهداری ازمنافعشان را درمنطقه بدست شاه ایران بسپارند. به همین دلیل نیزخواستند تا تمامی اختلافات احتمالی ایران با همسایگانش رابگونه ای حل کنند تا احتمال هر گونه برخورد ایران با همسایگانش را درمنطقه منتفی سازنند تا بقول معروف درآینده دردسری برای آنان ایجاد نشود.

ازآنجائیکه دولت استعماری بریتانیا همیشه خواستاراستقلال مناطق کوچک نفت خیزبوده است تا کنترل آنان را آسانتربدست گیرد، لذا اعطای استقلال جزیره ایرانی بحرین نیزروی میز کاردولت بریتانیا قرارگرفت تا این جزیره ایرانی هم به همان سرنوشت کویت، قطر، امارات متحده عربی (که این کشورساختگی نیز پس ازخروج بریتانیا ازخلیج فارس دردسامبر١٩٧١ اعلام موجودیت کرد) و بورونای (کشوری کوچک درهمسایگی اندونزی) دچارشود. بدین فرنود (علت) بریتانیا استقلال بحرین را به ایران تحمیل نمود. درواقع این استقلال، پیش شرط آنان برای خروج ازخلیج فارس بود. شاه ایران که درواقع کاری جز فرمانبرداری ازاین خواسته استعماری بریتانیا نداشت و افزون برآن خود آرزوی ژاندارمی منطقه را درسرمیپراند، دربرابرامیال دولت بریتانیا سرتعظیم فرود آورد. گزاره ای که متاسفانه بسیارزود ازحافظه شاهپرستان ایرانی ومتحدین تاریخ نویس شان زدوده شده و یا این هدیه "شاهانه" ازخاک میهن را ازروی شرم به بوته فراموشی سپرده وآن را بکل ازلیست خدمات ارزنده "شاهنشاه آریامهر" زدوده اند.

البته بریتانیا درمقابل این گوش بفرمانی شاه، حق تام حاکمیت ایران برسه جزیره همیشه ایرانی (ابوموسی؛ تنب بزرگ وکوچک) درخلیج فارس را رسما تائید نمود، گرچه ایران آنچنان محتاج چنین تائیدی نبود. البته شاه وطرفدارانش به نادرستی خواسته اند که ازدست دادن جزیره ایرانی بحرین را نوعی معاوضه با آن سه جزیره همیشه ایرانی با دولت بریتانیا جلوه دهند تا شاید این خیانت محمدرضا شاه پهلوی را بپوشانند، اماهمانطوریکه هرایرانی میهندوست بخوبی میداند، برسمیت شناختن حق حاکمیت ایران براین سه جزیره ازسوی بریتانیا، نه واگذاری ونه بخشش، که درواقع "تاکید" آنان بر حاکمیت تاریخی ایرانیان براین سه جزیره همیشه ایرانی درخلیج فارس بود.

شاه پس ازواگذاری بحرین مجبورشد تا این معامله خود با بریتانیا را بشکل لایحه ای بتصویب مجلس فرمایشی "شورای ملی" آنزمان برساند تا مردم ایران این بخشش" شاهانه" را دستپخت مجلس بدانند و بحساب شاه نگذارند. این نیز ازویژگیهای استبداد آریامهری بود که تنها در مواقع لزوم به یاد میآوردد که درکشورمجلسی هم موجود است که میتوان ازآن بعنوان "دستمال کاغذی" استفاده نمود. پس دراین نکته نیزشاه انجام این خیانت را به نوکران خود حواله داد. درآنزمان میان نخست وزیر و وزیر امورخارجه وقت ایران برسراینکه کدامیک این لایحه را به مجلس ارائه دهند نبردی سخت در گرفته بود. امیرعباس هویدا آنرا جزء وظایف وزیرامورخارجه، آقای اردشیرزاهدی، میدانست وبالعکس. سرانجام جدال آنان به سازش ختم شد و آن لایحه "شاهانه" بدست هردوی آنان به مجلس شورای ملی ارائه گردید.

دراینجاست که اردشیرخان ما، نوه ناخلف موتمن الملک ، مجبورمیشود درخاطراتش ضمن توضیحی کوتاه ازاین ماجرا، آخوند وار به تکیه "سالوس" پناه ببرد که چگونه هنگام سخنرانی درباره لایحه "جدایی بحرین ازایران" در مجلس شورای ملی اشک ازچشمان اومیباریده است!

" محسن پزشکپورنماینده حزب پان ایرانیست درمجلس شورای ملی با اشاره به چشمان سرخ و پوشیده ازاشک چشم اردشیر فریاد میزد: اردشیر تو که پدرت سوار تانک شد و ایران را نجات داد، چگونه میتوانی این دقایق را که بحرین، تکه ای ازجگرت را پاره و جدا میکنند ، تحمل کنی و دم نیاوری. " (برگ ٢٧٨ ، خاطرات اردشیرزاهدی)

خوب به " چشمان سرخ و پوشیده ازاشک اردشیر" خان توجه فرمایید وسپس بخش زیرازکتاب "معمای هویدا" نوشته آقای عباس میلانی را نیزبه دقت بخوانید:

" میزان بی اعتمادی میان هویدا و زاهدی را میتوان دریک جنبه ازروایت زاهدی ازاین ماجرا [جدایی بحرین از ایران] سراغ کرد. [ زاهدی ] میگفت : « من خیلی راحت عرق میکنم و آنها به رغم تقاضای من، میزان حرارت سالن مجلس [ شورای ملی ] را بالا برده بودند. ناچار وقتی صحبت [ ازلایحه جدایی بحرین از ایران] میکردم ، صورتم پُرازعرق بود. چند دقیقه بعد سخنرانی ام ، اعلیحضرت زنگ زدند، فرمودند « به ما گفتند که وقت سخنرانی گریه کردی ». جو اب دادم که گزارش دروغی بیش نبوده. اشکی هم درکار نبود . فقط عرق کرده بودم. » (معمای هویدا بقلم عباس ملک زاده میلانی، چاپ اختران ، تهران برگ ٣٢٣)

ملاحظه میفرمایید وقاحت و ریاکاری را ؟ اردشیرخان دروغگوی ما درمصاحبه شان با آقای عباس میلانی رسما اعتراف میفرمایند که " اشکی هم در کار نبود. فقط عرق کرده بودم " وآنگاه درکتاب خاطراتشان از" چشمان سرخ و پوشیده از اشک چشم "خود سخن میرانند تا خود را ازواگذاری ننگ آوربحرین، چون میهندوستان غیورمتاسف و گریان جلوه دهند. اما این نوه ناخلف موتمن الملک، در داد وستد پدرزن تاجدارش با بریتانیا، چیزی جزدلال فروش خاک میهن ما نبوده اند.

شاید آقای عباس میلانی مجبورشوند تا درچاپ آتی کتابشان "معمای هوید ا " تغییراتی بدهند وازاین "فرزند توفان" حفظ آبروکنند!

البته آقای اردشیرزاهدی درکتاب خاطراتشان بلافاصله میکوشند تا ازخود رفع مسئولیت نمایند و میفرمایند:

" بهرحال کاری و تصمیمی بود که باید اجرا میشد و جزاندوه و افسردگی ازاردشیرکاری ساخته نبود". (برگ ٢٧٩ ، خاطرات اردشیرزاهدی)

البته آقای اردشیرزاهدی دراینجا کم لطفی میفرمایند. اگرایشان براستی غم جدایی جزیره ایرانی بحرین دلشان را میفشرد ونمیخواستند تا این " لکه جدایی بحرین بدامان نوه موتمن الملک بچسبد " (برگ ٢٧٧) راه استعفا بازبود! چراایشان درآن مقام ماندند تا فاضلاب کش وسپربلای اعلیحضرت محبوبشان باشند؟ اگرایشان براستی دلشان برای ایران میسوخت وتاب دیدن این ننگ و" ترکمانچای تاریخ معاصر ایران" را نداشتند، میتوانستند استعفا بدهند! ولی دیدیم که ایشان درکمال خفت برسر مقام نان و آبدارخود ماندند ودم نزدند.

آقای"فرزند توفان"، اگرشما و آقای هویدا و سایر"غلامان خانه زاد" شاه استقلال رای داشتید که هیچگاه بدان قرب و مقام نمیرسیدید! شما دربازی"شاهانه" مهره ای بیش نبودید و اگر تمامی ایران (همانند منابع نفت و گازمان) نیزبه یغما میرفت، بازهم کنه وار به کرسی وزارت تان میچسبیدید و دم برنمیآوردید. این " اندوه و افسردگی" شما نیز مانند آن اشک تمساح تان درمجلس، درعزای ازدست رفتن بحرین، سالوس "روضه خوان گونه ای" بیش نیست!

براستی که چگونه میتوان این جناب را حتی برای لحظه ای، با وزیردلیر و با درایت تاریخمان، زنده یاد حسین فاطمی، مقایسه کرد؟ استقلال آن یکی را بنگر که درفردای روز فرار شاه به بغداد و رُم ، پس ازشکست کودتای اول در٢٥ مرداد، با استقلال رای وشهامتی بی همتا خواستار تغییرنظام سلطنتی به جمهوری شد، هرچند که این خواسته او در تضاد تام با راه و اندیشه رئیس بزرگوارش، دکترمصدق، بزرگ راد مرد تاریخ معاصرایران بود و سپس زبونی این یکی، اردشیرزاهدی، را بنگرکه بخاطرحفظ خلعت یک وزارت توخالی، چون عروسک خیمه شب بازی درهرنقشی که رئیسش ازاو میخواست، سربفرمان میرقصید، هرچند میان این رئیس مستبد و آن رئیس دموکرات منش تفاوت از زمین تا آسمان بود.

این نیز از" نتایج سحر" کودتای شوم ٢٨ مرداد و استقرار استبداد بود که جای ومقام آنچنان انسانهای آزاده ومستقلی چون زنده یاد فاطمی را اینچنین نوکران فریبکار و سربفرمانی چون اردشیر زاهدی گرفته بودند. اسدالله علم درکتاب خاطرات خود (جلد نخست) ضمن گپی با یک دوست دیپلمات، اشاره ای دارد به این که اردشیرخان ما هرگاه شاه را میدید، نه تنها دست ایشان راغرق دربوسه میکرد، بلکه دربرابراو نیزبشکل زننده ای زانو میزد. اینکاراردشیرخان با آن قد بلند وهیکل درشتش دربرابرقامت نسبتا کوچک شاه، تصویری بس مضحک ایجاد میکرد که همواره موجب خنده و تمسخرنهانی اطرافیان شاه، بویژه سران و دیپلماتهای خارجی میشد. خود اسدالله علم، این زانو زدن (که درواقع وارفتن) اردشیر درمقابل شاه را یک آبروریزی تام میخواند، اگرچه که گویا خودِ شاه ازاینکار اردشیرلذت میبرده است. اسدالله علم درهمان کتاب مینویسد که چنین افراد د ونمایه وچاپلوسی چون اردشیرزاهدی، برای رژیم پهلوی به همان اندازه مخالفین سرسخت شاه خطرناک و زیان بارهستند. نکته ای که نه تنها برای رژیم شاه، بلکه برای تمامی رژیمهای مستبد و تمامیت خواه صادق و واقعیتی قانونمند است.

سخاوتمندی اردشیرخان، البته ازجیب مردم فقیرایران

برکمتر کسی پوشیده است که درزمان پهلویها چه دزدیهایی که توسط درباریان و اطرافیان شاه صورت نگرفته است. برخلاف رادمردانی چون دکترمصدق، که ازدریافت حقوق درتمام دوران وکالت و صدارتش سربازمیزد و آنرا همیشه به خزانه دولت پس میفرستاد، بودند و هستند (بویژه دررژیم اسلامی امروز) کسانی که رسیدن به مقامی دولتی را فرصتی برای چاپیدن ثروت ملت میدانستند و میدانند. آقای اردشیرزاهدی بیشک یکی ازهمین "دولتمردان" چپاولگر بود که برای نمونه حتی هنگام ترک سفارتخانه ایران درواشینگتن، آنرا به معنای تام کلمه "خالی" ازاشیاء قیمتی تحویل داده بود.

علت چسبیدن کنه وار آقای اردشیر زاهدی به مقامهای سفارت، وزارت و حکومت را نیزباید دراین راستا دید. دربرگ ٣٢٣ ، کتاب "معمای هوید" بقلم عباس میلانی آمده است که اردشیرزاهدی به رغم کسری بودجه دولت درسال ١٩٧٠ نهصد عدد ساعت بسیار قیمتی واشرون کنستانتین (ساخت سوئیس، تاسیس ازسال ١٧٥٥میلادی) سفارش داده بود تا وی آنان را به عنوان "هدیه" دروزارت امورخارجه به مصرف برساند! لازم به تذکراست که این سفارش درسال١٩٧٠ وپیش ازافزایش آنچنانی قیمت نفت بین دو دوره سالها ی ٧٢ـ ١٩٧١ و٧٤ ـ ١٩٧٣ (به ترتیب؛ نخستین شکست شرکتهای چند ملیتی نفت از کشورهای عضواوپُک وجنگ "یوم کیپور" بین اعراب واسرائیل) صورت گرفته بود که حکومت وقت ایران با کسری بودجه بزرگی مواجهه بود.

این سفارش، نهصد ساعت بسیارگرانقیمت ولوکس ازبودجه دولت، که به گفته اسدالله علم بوی گندش حتی دردربارشاهنشاهی هم عجیب پیچیده بود، مشکلات و سرزنشهای بسیاری برای عباس هویدا تولید کرده بود. حال خواننده خود میتواند تصورکند که این فساد و دزدی درزمانیکه درآمد نفت ایران بناگهان ازدومیلیارد دلار(درسال ١٩٧٢) به بالغ بربیست میلیادردلار( درسال ١٩٧٥) رسیده بود، چه ابعادی بخود گرفته بود.

درنامه اردشیرزاهدی بتاریخ، ١٢ ژانویه سال ٢٠٠٠، به آقای عباس میلانی میخوانیم که :

" اولا [ زاهدی] فقط صد ساعت سفارش داده و ثانیا بهای آنان را از جیب خودش بوده ، نه از بودجه وزارت امور خارجه". « اردشیر زاهدی، نامه به نویسنده » (معمای هویدا بقلم عباس ملک زاده میلانی، چاپ اختران ، تهران برگ ٣٢٣)

کسی نیست به این فرزند توفان حالی کند که جناب، دستکم درحین "قسم دروغ" بفکر"دم خروس" هم باشید! آخراگرواقعا این سفارش، یک گزاره(موضوع) شخصی بوده باشد وشما تمامی آنرا ازجیب خودتان پرداخت کرده بودید، پس دلیل طرح آن به شکل یک معضل و آبروریزی دربالاترین رده کشوری بین شاه، علم وهویدا چه بود؟! اگرتمامی آن هدایا را از جیب خودتان پرداخت کرده بودید، پس چراعباس هویدای بدبخت (که رییس شما بود) بابت این حیف و میل آنچنان مورد سرزنش شاه قرارگرفته بود؟ اگراین رسوائی یک گزاره شخصی بوده، پس چگونه شاه، علم، هویدا، تمام حکومت و کابینه وقت ازآن با خبرو به آن معترض بودند؟ افزون برآن مگر دستمزد شما درسالهای شصت میلادی چقدربود که قادرباشید نهصد عدد (حتی بنا برادعای خودتان صد عدد) ازگرانترین ساعتهای گیتی (ساعتی لوکس همسنگ با رولکس) را جهت هدیه خریداری نمایید!

خوانندگانی که مایلند تا ازبهای این ساعتها کمی بسرگیجه دچارگردند ویا میخواهند نمونه ای ازاین "هدایای ناقابل" را که آقای اردشیرزاهدی ـ ازجیب مردم ایران ـ به "دوستان" خود بذل وبخشش میکرده اند ببینند، میتوانند به تارنمای این ساعت سازی سویسی در زیرمراجعه فرمایند:
      www.vacheron-constantin.com

البته اینها بمثابه " مشت نمونه خروار" اند. خاطرات آقای امیراسدالله علم پراست ازنقل ریخت و پاش های آنچنانی. من تنها به یک نمونه ازکارهای آقای زاهدی در مقام سفیرایران در واشینگتن اشاره میکنم که به گفته علم وی آنجا را به شکل یک باشگاه" پلی بوی" درآورده بود و اداره میکرد.

دریادداشت روز ١٦ مهر١٩٧٤ امیراسدالله علم میخوانیم:

" اردشیرزاهدی بعداً تلفن کرد، تا بگوید که پرزیدنت فورد هم اکنون سفارت ما درواشینگتن را ترک کرده است ـ ساعت سه صبح ـ واینکه دختر و سایراقوامش هنوزهم آنجا بودند و داشتند خودشان را باخوردن ماهی آزاد و خاویارخفه میکردند. کار کشور ما به کجا کشیده! " (گفتگوهای من با شاه. امیراسدالله علم. جلد دوم . برگ ٦٤٠)

نیازی به فانتزی نیست تا حدس زد چه بسیارایرانیانی که درهمان شب با شکم گرسنه ویا درآلونکهای حلبی خود، بخواب رفته بودند!   

بیان حقیقت محتاج شهامت است

ایکاش آقای اردشیرزاهدی دربازگوکردن خاطرات خویش شهامتی صادقانه بخرج میداد. ایکاش این آقا از"خاطرات" نویسانی چون مخبرالسلطنه هدایت یا یحیی دولت آبادی بیان حقایق آموخته وکتاب خاطراتی ازخود بجا میگذاشت تا نسلهای کنونی و آتی ایران بتوانند ازحوادث دوران ایشان آگاهی بیشتری بدست آرند.
اما این آقا با نگفتن حقایق تاریخی به مردم همان کرد که ماژور مسعود کیهان (مهره سوم کودتای ١٢٩٩ سوای ضیاءالدین طباطبائی و رضا خان سوادکوهی) کرد. ماژورمسعود کیهان ازترس جانش و بعد ازباخت سیاسی اش به رضا خان هرگز شهامت بازگوئی حقایق پشت پرده کودتا را نکرد و تمام آن اسرارآن را با خود به گوربرد. اگراو شهامت بخرج داده و حقایق ناگفته کودتا را مینوشت، بسیاری ازمسائل حول و حوش آن ونقش بانیان وبازیگرانش بیشتروبهترآشکارمیشد و من امروز دیگر محتاج به معرفی ایشان نیز نبودم. میبینید که درتاریخ ازاو نشانی و نامی نیست جز سرسپردگی وی به بریتانیا.
آقای اردشیرزاهدی دستکم با خودتان صادق باشید و شما اگربه درستی عملکرد خود اعتقاد دارید پس آنرا حاشا نکنید. ماژور مسعود کیهان، ضیاءالدین طباطبائی و رضا خان سواد کوهی (وگروهی از وارثان امروزی شان) هم مانند شما نقش انگلیسیها درانجام کودتای ١٢٩٩ را منکرمیشدند. ولی میبینیم که امروزه دیگرکسی آن کودتا را بدون پسوند "انگلیسی" نمیشناسد! نام شما و پدرتان سالهای مدیدی است که با کودتای آمریکائی ـ انگلیسی ٢٨ مرداد گره خورده است، پس چرا بعنوان یکی ازآخرین بازماندگان آن کودتا، حقایقی از آن را که میدانید را صادقانه بازگو نمیکنید؟
آقای امیراسدالله علم نزد ما آزاد یخواهان مصدقی فرد منفوری شمرده میشود، همانند حسین علاء، محمد ساعد مراغه ای و عبدالحسین هژیر و دگرخود فروختگان. ولی ببینید که تاریخ معاصرما چقدربه همین آقای اسدالله علم وامداراست. هرگروه ودسته ای، صفبندی ویژه خود را داراست. من بین آقای اسدالله علم و آقایان علاء، ساعد، هژیرو.... فرق قائلم. من آقای اسدالله علم را برای یادداشت نمودن وقایع آنرزوها تحسین میکنم. همینطور به همسرایشان که علیرغم خصوصی بودن قسمتی ازخاطرات آقای علم، بازایشان اجازه نشرآنرا دادند، احترام میگذارم. زیرا آقای علم با نگارش خاطرات خویش، تاریخ کشورما راغنی ترساخت وسبب آگاهی بیشترمردم ایران برماجراهای آنزمان شد. ولی شما چه آقای اردشیرزاهدی؟ خاطرات شما نه تنها هیچ چیز تازه ای ندارد، بلکه کودکانه سعی درمخفی نگاه داشتن حقایقی دارد که دست اندرکاران و ماموران سیا و ام. آی.٦، سالهای سال است آنها را برملا کرده اند!

برای نمونه چگونه است که کرمیت روزولتی که شما نقشش را درکودتا به کل حاشا میکنید درسال ١٩٧٩( یکسال پیش ازمرگش) درمصاحبه ای با واشینگتن تایمزمیگوید که سیا چمدانی به ارزش یک میلیون دلار(با پنج میلیون دلاری که ژنرال شوارتسکوف دردوساک درهمان ایام وارد ایران کرد اشتباه نشود!) را درامرداد ماه ٣٢ وارد ایران کرد که تنها ٣٩٠٫٠٠٠ دلار آن را بین شما، پدرتان و دیگراوباشان پخش کرده ومابقی آنرا هم پس ازکودتا به شاه تحویل داد؟! آنگاه شما در کتابتان درآن پنج روزبحرانی (از٢٣ تا ٢٨ مرداد ماه) کوچکترین اشاره ای هم حتی بهمکاری با کرمیت روزولت نمیکنید؟ به بیانی دیگرشما اصلا ایشان را نمی شناسید و ازاعمال ایشان بی خبر بودید؟ همین شخصی که شاه تاج و تختش را به گفته خودش بدو مدیون بوده است! پس چگونه ایشان نه تنها شما و پدرتان راخوب میشناختند، بلکه به شما وپدرتان دستورهایی نیزمیداده اند؟ آیا شما تصورمیکنید با سکوت درمورد پخش دلارهای « سیا » مابین مشتی اراذل واوباش، میتوانید سرملت ایران را شیره بمالید؟
تنها بخاطریادآوری و تقویت حافظه آقای اردشیرزاهدی، لازم به تذکراست که خودِ محمد رضا پهلوی نه تنها ازآقای کرمیت روزولت بعنوان فرستاده ویژه " سیا " به تهران نام میبرد که حتی وی را در کتابش " دوست خوب من " ذکر میکند. ("پاسخ به تاریخ" ـ ترجمه دانمارکی ، فصل سوم: مردم ایران بیدارمیشوند.، برگ ٥٣).
آقای زاهدی، شما که درسراسرکتابتان بخود میبالید که نزدیکترین شخص به شاهنشاه بوده اید و حتی ازخصوصی ترین رازهای ایشان هم خبرداشتید. شما که نه تنها داماد او که حتی انتخاب کننده و معرف ملکه پیشین، خانم فرح دیبا، جهت همسری با شاه نیزهم بوده اید. پس چگونه است که شما این فرستاده ویژه" سیا " و " دوست خوب" شاه را نمیشناسید؟ چرا زمانی که نوبت به اومیرسد، یکباره حافظه تان را ازدست میدهید؟ هموکه شما را "اردی" خطاب میکرد! همو که درسفارت آمریکا در تهران بسلامتی شما و پدرتان (ولابد ایالات متحده آمریکا) گیلاس ودکایش را بالا میبرد! همو که پس ازپیروزی کودتا چند دقیقه ای درباغ سفارت آمریکا با شما رقصید!
البته آقای اردشیر زاهدی ازچنین فردی چون کرمیت روزولت، که شاه خود را آنچنان مدیون اومیدانسته، نامی نبرده است، زیرا که او نیک میدانسته که با ذکرنام روزولت، فرنهاد (مسئله) کتاب ومصاحبه و اعترافات کرمیت روزولت و رابطه اش با فضل الله زاهدی و نورچشمی "اردی" نیز بمیان میآمده و بناچارادعای " قیام مردمی ٢٨ مرداد" اردشیرخان ما با مشکل اساسی روبرو میشد.
آقای اردشیرزاهدی، شما فکرمیکنید که کتاب خاطراتتان، تنها کتاب چاپ شده دراین زمینه است و دیگران لال و کورنشسته اند؟ برای نمونه، همان آقای رابرت هایزری که شما بسیارمختصرازاو نام میبرید، بدون اینکه به ماموریت نهایی او(که اعلام شاه بعنوان مهره ای سوخته دربازی جهانی به سران ارتش شاهنشاهی بود) اشاره ای بفرمایید، خود در کتاب٣٦٠ برگی خویش بنام "ماموریت به تهران" درسال ١٩٨٦ شرح کاملی ازماموریتش را منتشر کرده است. آنگاه شما انتظار دارید مردم مزخرفات شما را درشرح هدف نهایی سرهنگ هویزرخام خام ببلعند؟
آقای اردشیرزاهدی دربرگ ٣١١ کتاب خاطراتشان مینویسند:
" ظاهراً هایزرمیخواست ارتش را تقویت کند، اما معلوم نبود که تقویت ارتش برای درهم شکستن مخالفین است و یا جلوگیری از واژگونی حکومت." (برگ٣١١، خاطرات اردشیرزاهدی)

درست خواندید و اشتباه چاپی نیست! تقویت ارتش برای" درهم شکستن مخالفین" ویا "جلوگیری از واژگونی حکومت" !! آیا ایندو لازم وملزوم یکدیگر نیستند؟! آیا اگرارتش ایران در" درهم شکستن مخالفین"موفق میشد، این به معنای " جلوگیری ازواژگونی حکومت" نبود؟ و برعکس. مگرجلوگیری ازواژگونی حکومت بدون درهم شکستن مخالفین هم میسر بود؟ ازقرارمعلوم قافیه برای آقای "توفان زاده" خیلی تنگ آمده که اجبارا میخواهند هدف ازسفر ژنرال هایزر را اینچنین ماستمالی کنند.

حال اگراین خاطرات درهمان سالهای نخست انقلاب نوشته شده بود، بازمیشد برآن به دیده اغماض نگریست. ولی امروز، نزدیک به سی سال پس ازسرنگونی رژیم شاه و بیست و یک سال پس ازچاپ کتاب آقای رابرت هایزر، بیان اینگونه مزخرفات، کاری خنک نیست؟ شما مینویسید که ازشاه میخواهید تا ژنرال هایزررا با یک لگد ازایران بیرون اندازد، ولی تصورنمی فرمایید که نقش این دوبرعکس خواسته شما بود واین هایزربود که شاه شاهان را با یک لگد چکمه ازکشوربیرون انداخت؟ ویا بقول ارتشبد امیرحسین ربیعی، فرمانده اسبق نیروی هوایی شاهنشاهی، ژنرال هایزرشاه را مانند موشی ازدُمش گرفت و بیرون انداخت!

آقای اردشیرزاهدی، آیا هیچ به ذهن "سیاستمدارانه تان" خطورکرده است، که اگرهدف ازسفراین سرهنگ آمریکائی به ایران تقویت ارتش ایران بود، پس شاهنشاه ایران، این بزرگ ارتشتاران و فرمانده کل قوا دراین میان چکاره بودند؟ آیا ارتش ایران هنوزدستورمقابله با انقلاب را ازشاه دریافت نکرده ومنتظربود تا یک سرهنگ تازه ژنرال شده آمریکایی چنین دستوری را به شاهنشاه ایران ابلاغ کند؟ جهت اطلاع به عرض میرساند که ژنرال رابرت هایزردراوایل ژانویه ١٩٧٩ وارد ایران شد. یعنی ورود ایشان پس ازآن کشتارهای خیابانی و فاجعه "جمعه سیاه" درهفده شهریور ١٣٥٧ بود. با بیانی دیگر، شاه دستورات لازم جهت سرکوبی مردم را به ارتش صادر کرده بود و دیگرنیازی به دستور دوباره ازسوی هایزرنبود. سفرهایزربه ایران (آنهم بدون اجازه ازشاهنشاه آریامهربزرگ ارتشتاران) اتفاقا به علت همین بی ثمربودن مقابله ارتش شاه با مردم بود. ازگفته ها ونوشته های بسیاری ازسیاستمداران آن دوران چنین برمیآید که هدف اصلی هایزر، قول گرفتن وی ازسران ارتش (ازجمله ارتشبد عباس قره باغی و سپهبد حسین فردوست) دال بربیطرف ماندن آنان درنبرد شاه با مردم بود.

آقای زاهدی، ناسلامتی این کتاب خاطرات شما است و ازشما انتظارمیرفت ناگفته هائی را به خوانندگان کتابتان عرضه کنید، وگرنه چه لزومی دارد کسی کتاب هفتاد دلاری شما را بخرد؟ ازشما انتظارمیرفت، بعنوان مهره ای نزدیک به شاه، گزاره (موضوع) نویی ازآن روزگاران بحرانی را بر ملا کنید. دراینصورت بود که میشد سخنان شما را درکنارسخنان و خاطرات دیگرمهره ها و شخصیتها گذاشت و ازاین طریق به شناخت بهتری ازآن مقطع تاریخی رسید. اگرکسی بخواهد درباره اهداف سفررابرت هایزرچیزی بداند، میتواند به کتاب خودِ او( "ماموریت به تهران") رجوع کند و دیگرنیازی به تفسیرهای آشفته و نادرست شما درباره ماموریت او نیست.

برای نمونه من بسیارمشتاق بودم تا اتفاقات روزهای آخررژیم پهلوی را ازدید شما بخوانم. من دربسیاری ازجاها خوانده ام که همین آقای رابرت هایزر به شکلی موازی، هما نگونه که ازیک سوی آقایان عباس قره باغی، امیرحسین ربیعی و حسین فردوست را می پخت تا آنان را آماده اعلام بیطرفی ارتش شاهنشاهی سازد، ازسوی دیگروی درتلاش بود تا گروهی دیگرازارتشیان را برای یک کودتا بنفع رژیم سلطنتی گردهم آورد. چون گویا درآن ایام "ترفند رزمی" ("استراتژی" ویا بقول آقای اسماعیل خویی، "نبرد آئین") حکومت جیمی کارتردرباره عدم پشتیبانی ازرژیم شاهنشاهی قطعی و منسجم نبود و احتمال آن میرفت که درلحظات آخرآمریکاییان ازرای خود (مبنا بربیطرفی ارتش) برگردند وبخواهند کودتایی به نفع رژیم سلطنتی براه اندازند. لذا آقای هایزرگروهی ازارتشبدان و سپهبدان ایرانی ازجمله بدره ای، حبیب اللهی، توفا نیان، ناجی و بیگلری را گرد هم آورده و آنان را برای انجام آن کودتا آماده ساخته بود. رابط این گروه با حکومت کارترگویا شما، آقای زاهدی، بودید و قراربود تا درصورت موافقت آمریکا با چنین کودتایی، دستوراجرای آنرا ازواشینگتن به این گروه ازارتشیان ابلاغ کنید. اظهارنظرشما دراینمورد میتوانست بسیارروشن کننده ومناسب باشد وازاینگونه ابهامات پرده بردارد، نه آن اظهارات شخصی و پُرازنفرت تان، مانند " شاه باید هایزر را با لگد از کشور بیرون میانداخت" (برگ٣١١) که امروزه دردی ازدرد مردم ما دوا نمیکند.
افزون براین، ابرازچنین نظری ازسوی سیاستمدار" کارکشته ای" چون شما سخنی خام و ناسنجیده است. چرا که شما عالیجناب با ٢٥سال سابقه سفارت و وزارت دردستگاه شاهنشاهی، میبایستی شاه را بهترازهرکس دیگرمیشناختید. شما چنین انتظاری ازپدرزن سابقتان را درحالتی میتوانستید داشته باشید که ایشان ٢٥سال پیش ازآن، چنین " لگدهائی" را به بیگانگان زده بود! همانگونه که شاهنشاه محبوب شما در روزهای ملی شدن صنعت نفت درکنارنخست وزیرمردمی ایران برسرمنافع ملت و استقلال کشور نایستاد و جاسوسان پست فطرتی مانند کرمیت روزولت را با لگد ازکشوربیرون نیانداخت، پس بنابراین انتظاربیرون انداختن ژنرال هایزر" با لگد " نیزبراستی خواستی احمقانه وخنده دارجلوه میکند. البته چنین انتظاری ازشما و پدرتان هم میرفت تا در٢٨ مرداد درمقابله با بیگانگان در کنارمردم ایران بایستید و جاسوسان خارجی را ازکشور بیرون انداخته و ازدخالت و خرابکاری آنان جلوگیری کنید. ولی بیشک داشتن چنین انتظاراتی از شما و یا پدرتان بهمان اندازه محال وعبث میبود که ازبت بزرگتان.
توهین به شعورو هوش خواننده!
درآخرکتاب نیز باردیگرچشمان خسته خواننده باید نظاره گراوج فخرفروشی وخود پسندی ایشان شود و لیست تمام مدالها وحمایل های دریافتی شان را مرورکند. توگوئی که با دریافت این مدالها، آدمی به فرد بهتری مبدل میگردد! اصولاً اینگونه مدالها، نشانها وحمایل ها درعرف دیپلماسی، شامل هرسیاستمدارو دیپلمات لایق و نالایقی میشود. گویا آقای اردشیرزاهدی فراموش کرده اند که همان دولتهایی که چندین کیلومدال، نشان، حمایل و دکترای افتخاری بپای پدرزن تاجدارشان ریخته بودند، چگونه پس ازانقلاب بهمن و دربدری شدنش ازاوپذیرایی کردند!
گذشته ازاین آقای اردشیرزاهدی، اگرشما تمامی این حمایل ها، زینت آلات و فلزات براق را هم به سینه تان بیآوزید، بازآنها " برون" قلبتان جای خواهند گرفت. گویا شما، پدرتان، پدرزن تاجدارتان و بسیاری ازهمپالگی هایتان هرگزقادربه درک این نکته نشده اید که برای جاودانگی باید " درون" قلب مردم جای گرفت نه " برون" آن. آری" درون" قلب مردم! همانجایکه انسانهایی آزاده ،میهن دوست وشریفی همچون محمد مصدق، حسین فاطمی، غلامحسین صدیقی، عبدالعلی لطفی، محمود نریمان، محمود افشارطوس، مهدی آذر، کاظم حسیبی، علی اکبردهخدا، رضا زنجانی، احمد زیرک زاده، جهانگیرحق شناس، اللهیارصالح، احمد رضوی، محمد حسن شمشیری، عزت الله ممتاز، باقرکاظمی، علی شایگان، خلیل ملکی و....جای گرفتند. وخوب میدانم که چرا شما و نمونگان (امثال) شما قادر به دیدن اینگونه مدالهای قلبی نیستید، چرا که شما قلب ندارید!   
باری، خواندن خاطرات آقای اردشیرزاهدی اعصابی پولادین ازخواننده میطلبد، چرا که هرسطرآن توهینی است به شعوروهوش خواننده!
تنها جایی ازکتاب خاطرات آقای اردشیرزاهدی که نشانی از" درستی " دارد، همان فروزه (صفت) دهن پرکن " فرزند توفان" میباشد! البته بدان معنی که آقای اردشیرزاهدی، این فرزند توفان ما، تنها زمانی جامه این منش والا را بتن دارد که ازکنارمسائل مهم و اساسی، ولی مشکل آفرین برای او و پدرش "توفان وار" بگذرد!

سخن آخر
سخنی گزاف نخواهد بود اگرادعا کنم که هیچ استاد تاریخ دانشگاهی (حتی همان دانشگاه یوتا درآمریکا که به آقای زاهدی دکترای افتخاری اعطاء نموده است)، حتی هیچ آموزگارتاریخ دبیرستانی نیزبه این سیاه برگهای خاطرات آقای اردشیرزاهدی نمره قبولی نمیدهد. خواندن این کتاب مرا آزرده ساخت، هرچند که درعوض بمن درحل این معما که چرا رژیم پهلوی چنان آسان واژگون گشت، کمکی شایان کرد!
تا آنجا ییکه من اطلاع دارم ، پیش ازمن تنها آقای محمود صفریان نقدی کوتاه برکتاب خاطرات آقای اردشیرزاهدی نوشته بود که تنها حامل چند پاسخ کوتاهی بود به خرواری ازدروغ . برای خواندن نقد آقای صفریان به تارنمای زیررجوع فرمائید:    www.gozargah.com   
هدف من ازنوشتن این نقد، نه بیدارکردن وجدان خوابیده آقای زاهدی و افرادی مانند اوست و نه دادن درس اخلاق به او. هدف من، دادن پاسخی به سخنان و ادعاهای دروغ آقای اردشیرزاهدی بود و چنان که دیدید جلوی خامه را نیز نگرفتم، بگونه ای که نتیجه کارنوشتاری شد بس درازکه بیانگرفراوانی ادعاهای نادرست وسخنان دروغ ایشان درکتاب خاطراتشان بود. اگرآشفته فکری، نیرنگ و ریا درکلام ایشان کمتربود، بیشک نقد من نیزکوتاهترازاین میشد.
هرچند که با اعتقاد راسخ به نیایش داریوش بزرگ (" خدایا کشورم را از دشمن ، خشکسالی و دروغ بدور دار!") حساسیت شدیدی نسبت به سخنان دروغین و دروغ گویان دارم، ولی هیچگونه قصد توهین یا غرض ورزی به آقای اردشیرزاهدی یا پدرش را نداشته و ندارم. اگر درجائی او و پدرش را دروغگو یا جاه طلب نامیده ام، برپایه گفتارخود او بوده است و مستند. درزبان پارسی نیزکسی را که دروغ بگوید، دروغگو، کسی را که مرتکب سرقت گردد، دزد، کسی را که بدنبال جاه ومقام حقکشی کند، جاه طلب و کسی را که اززورگویان ریاکارانه ستایش کند، چاپلوس مینامند. اگرآقای اردشیرزاهدی گواهی برخلاف آنچه که ایشان را نامیده ام نشان دهند، البته من نیزسخنانم را با پوزش ازایشان، پس خواهم گرفت.
ازسوی دیگرطی خواندن کتاب خاطرات آقای زاهدی، مهروعشق من به سه تن ازاقوام و اجداد آقای اردشیرزاهدی، یعنی آقایان حسن پیرنیا (مشیرالدوله)،حسین پیرنیا (موتمن الملک) و محمد مصدق،هرسه ازآزایخواهان و افتخارات میهنم ایران، افزوده ترگشت. زیرا که با خواندن اینچنین نوشته هائی است که ارزش این آزاده گان و نکومردان آشکارترمیگردد. اینکه اینان نیزازهمان خاندان و درهمان کشوروهمان فرهنگ برآمده اند، اما چه فداکاریها که برای مردمشان نکردند؟ شوربختانه اخترما ایرانیان در" دورقمر" نبود و گرنه این سه نیک مرد، همچوسایرآزاد گان انقلاب مشروطه وجنبش ملی شدن نفت، بخاطرما و ایران تا " فوق ثریا " هم رفتند!
باری، توصیه آخرمن اینکه، اگردیگرسردمداران وعالیمقام ها (چه دردوران پهلوی وچه درجمهوری اسلامی) قصد دارند درآینده کتاب خاطراتی انتشاردهند، بدانند که نسل امروزایران زمین، همگام با زمانه پیش رفته است ومیرود. بدانند که هنگام روایت خاطراتشان، دیگرآن اطرافیان تملق گو وچاپلوس (چه درباری وچه خلافتی) درکنارشان نیستند واگرهم باشند، دستکم همه خوانندگان خویش را همسنگ آنها ندانند! زیرا که بیشینه (اکثر) نسل نوین ایران، دیگرآن نسل تک حزبی و تک کتابی و بیسواد نیست. دیگرابرهای سبک و بی آبی چون این کتاب خاطرات آقای اردشیرزاهدی نمیتوانند تشنگی پژوهش این نسل را سیراب سازد. پس نه عرض خود برند و نه زحمت ما دارند!

پایان
کپنهاگ ـ ٣ دی ۱٣٨۶ - ٢٤ دسامبر ۲۰۰۷

r.rahimpour@ois-iran.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست