یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

ستارگان فریب خورده
ترجمه تازه ای از اثر معروف میرزا فتحعلی آخوندزاده، به مناسبت یکصد و سی امین سالمرگ او


میرزا فتحعلی آخوندزاده - مترجم: رسول پدرام


• یحیی آرین پور در بارهء این اثر می نویسد: "یکی از آثار شایان تَوَجُّه آخوندزاده داستانی است به نام "ستارگان فریب خورده یا حکایت یوسف شاه سرّاج که در تاریخ ۱۸۷۵ میلادی نوشته است". سال ۲۰۰۸مصادف است با یکصد و سی امین سالمرگ میرزا فتحعلی آخوندزاده، به همین مناسبت ترجمهء تازه ای از این اثر تقدیم خوانندگان می شود. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ٣ مهر ۱٣٨۷ -  ۲۴ سپتامبر ۲۰۰٨


 
 
  رسول پدرام - مادرید
rpnuri@yahoo.es           
 
در بارهء این اثر و ترجمهء آن
 
            یحیی آرین پور در بارهء این اثر می نویسد: "یکی از آثار شایان تَوَجُّه آخوندزاده داستانی است به نام "ستارگان فریب خورده   یا حکایت یوسف شاه سرّاج که در تاریخ   ۱٨۷۵ میلادی نوشته است" [۱] .
            امسال (۲۰۰٨) که مصادف است با یکصد و سی امین سالمرگ میرزا فتحعلی آخوندزاده، ترجمهء تازه ای از این اثر تقدیم خوانندگان   می شود.
            آخوند زاده در نامه ای خطاب به جلال الدّین میرزا (پسر فتحعلی شاه) در بارهء ترجمه آثارش توصیه و خواهش می کند: " اگر شخصی از فضلای تهران که بالاصاله [اصلاً] فارسی زبان باشد، اما زبان ترکی را کما ینبغی [به گونه ای شایسته] بفهمد، این تمثیلات [نمایشنامه ها] را به همان قواعد و شروط و رسوم که در کتاب اشاره شده است از زبان ترکی به فارسی ساده، بی کم و زیاد و بدون سخن پردازی و قافیه چینی، مطابق اصطلاح خود فارسی زبانان در دایرهء سیاق تَکَلُّم، نه در دایرهء سیاق انشاء ترجمه کند و به چاپ رسانیده، منتشر سازد".
            ترجمهء تمثیلات و "ستارگان فریب خورده" را شخصی به نام میرزا جعفر قراجه داغی، در زمان حیات خود آخوندزاده به عهده گرفت و پس از ترجمهء آن ها به زبان فارسی، و تأیید نویسنده، چاپ و منتشر کرد. من، ترجمهء قراجه داغی را ندیده ام، ولی حدود سی و چند سال پیش، ترجمه ای نارسا و مثله شده از "ستارگان فریب خورده" در دورهء بیست و ششم مجلهء سخن، به نام شادروان دگتر زهرا خانلری (همسر دکتر پرویز خانلری) چاپ و منتشر شد. حدس می زنم، متن داستان را کسی که به زبان ترکی محاوره ای (و نه ادبی) آشنایی داشته است، برای شادروان زهرا خانلری خوانده است و ایشان نیز طبق استنباط و برداشت شخصی، مطالبی را پاراگراف به پاراگراف به عنوان ترجمهء اثر برروی کاغذ آورده است که   مطابقتی با متن اصلی به زبان ترکی آذربایجانی ندارد.
            ولی در ترجمهء حاضر، مترجم نهایت سعی خود را کرده است که طبق وصیّت نویسنده، ترجمه ای دقیق و بدون هر گونه جُمله پردازی های زائد تقدیم خواننده بکند و همه جا لفظ را فدای معنی سازد   و هر جا هم که ضرورت ایجاب کرده است، معنای کلماتی را که ممکن است برای خوانندگان امروزی دشوار نماید، در پاورقی توضیح دهد.
            این داستان، ریشه در یک واقعهء تاریخی دارد که زمان وقوع آن مقارن است با شروع هفتمین سال سلطنت شاه عباس بزرگ صفوی. " توضیح آنکه در سال هفتم پادشاهی شاه عباس، ستارهء دنباله داری در آسمان پدید آمد و منجّمان پیشگویی کردند که ظهور این ستارهء نشانهء تغییر   یا مرگ پادشاهی از سلاطین زمان است و جلال الدّین محمّد یزدی، منجّم باشی شاه، چنین چاره اندیشید که شاه چند روز از سلطنت کناره گیرد و کسی را که محکوم به مرگ باشد، به جای خود بنشاند. پس یوسفی نامی ... را لباس شاهی بر تن کرده، تاج بر سر نهادند و به تخت نشاندند و شاه در برابر او به خدمت ایستاد و او سه روز (از پنجشنبه هفتم تا بامداد یکشنبه دهم ذیقعده سال ۱۰۰۱) [۲] بدین صورت پادشاهی کرد و روز دهم ذیقعده او را به دار آویختند و تیرباران کردند و شاه به سریر سلطنت بازگشت" [٣] .
            نصرالله فلسفی در تاریخ زندگانی شاه عباس اوّل می نویسد: "در این مدت با آنکه هر چه [یوسف زین دوز] فرمان می داد بی تأمل اجرا می شد هیچگونه حکمی به صلاح کار خویش نداد".
            خواست آخوندزاده از این داستان – همانطوریکه یحیی آرین پور نیز اشاره میکند – "بیان ظلم و استبداد شاه و نادانی و چاپلوسی وزرا و رجال و حاشیه نشینان دیگر و توضیح این مطلب است که باعث ویرانی ایران محتشم و زبونی "دولت عِلیّه" همانا امنای دولت و علمای عظام و وزرای ذوی العزّ و الاحترام بوده اند. وزرا و ارکان دولت با بیانی چاپلوسانه در حضور شاه می کوشند اعمال پست و ابلهانهء خود را هنر بزرگ و خدمت شایسته ای جلوه بدهند. وزرای شاه با وقار و تمکینی که در خور مقام و منصب آنهاست، از لزوم دفع بلای عظیم ستارگان سخن می گویند. سردار زمان خان، وزیر جنگ، خود را "پیر سگ آستانهء عِلیّه" می خواند و برای اینکه عقل و تدبیر فوق العادهء خود را به رخ شاه و درباریان بکشد، از حملهء سپاهیان عثمانی به خاک ایران، که اصلاً مربوط به مطلب نیست، سخن به میان آورده و می گوید: "اگر چه شمارهء لشکریان ما از عثمانیان کمتر نبود، لیکن حیفم آمد که سربازان فرقهء ناجیه را در مقابل گروه ضالّه به کشتن بدهم. این بود که دستور دادم از مرز عثمانی تا انتهای خطّهء آذربایجان کشتزار ها را معدوم و چارپایان را نابود سازند، پل ها را ویران و جاده ها را خراب کنند. هنگامی که بَکِر پاشا، سردار عثمانی، از مرز های ما گذشت، اگر چه در برابر خود از ما ها کسی را ندید، اما راه ها چنان خراب شده بود که نتوانست توپخانه را با خود حمل کند و تنها با مشتی سوار و پیاده با هزاران سختی و مرارت وارد تبریز شد ولی برای تحصیل خواربار به هر کجا روی آورد نه یک حبّه گندم یافت و نه یک سر گاو و گوسفند، ناچار بعد از سه روز، افتان و خیزان و گرسنه و پریشان کوس رحیل نواخت و از تبریز بیرون شد. ... بدین منوال حتّی یک قطره خون از دماغ لشکریان ما نریخت و قاطبهء عساکر منصوره به کوری چشم و کاهش جان دشمن همسایه از گزند مصون ماند. ..."
            "عساکر منصوره" در برابر هجوم "گروه ضالّه" تاب مقاومت نیاورده رو به فرار می نهد و دشمن از مرز عبور می کند؛ در راه حفظ وطن یک قطره خون از دماغ کسی نمی ریزد؛ ویران ساختن پل ها و جاده ها؛ پامال کردن زراعت کشاورزان و از میان بردن چارپایان به نام یک سیاست جنگی و تدبیر مملکتداری با تبختر و مباهات به عرض می رسد و اعلیحضرت از سخنان "سگ پیر آستان" خم به ابرو نمی آورد و این خرابی و ویرانی، که از روی مصلحت ایجاد شده است، به همان وضع و حال باقی می ماند تا کشور از دستبرد بیگانه در امان باشد!
            میرزا محسن، وزیر مالیه، که خود را "پای انداز خزانهء عامره" می نامد، معاش مأمورین دولت را قطع می کند تا خزانه را پر کند و این را هنر بزرگی برای خود می شمارد. آخوند صمد ملاباشی، که در چاپلوسی و دورویی پای کمی از وزیران و رجال مملکت ندارد، شاه را دعا و ثنا می کند و از خدمات خود در ردّ مذهب تسنّن و ترویج کیش تشیّع لاف می زند.
            اما در مقابل این گروه طفیلی یوسف سرّاج سیمای مثبت ... و مرد مصلح بزرگی است که با برنامهء وسیعی دست به کار زده و مولّف در چهرهء او ایده آل اصلاحات اجتماعی و فرهنگی خود را نمودار ساخته است."
            و اینک متن داستان:
    
ستارگان فریب خورده (آلدانمیش کواکب) [۴]
           
            قزوین، در نخستین سال های سلطنت صفویّه، پایتخت ایران بود. به دنبال وقوع حوادثی گوناگون، محمّد شاه صفوی، از تخت پادشاهی کناره گرفت و آن را به پسرش شاه عبّاس اوّل وا گذاشت.
              شش سال از سلطنت شاه عبّاس می گذشت و در شروع سال هفتم بود که واقعهء زیر اتّفاق   افتاد.
            اوائل بهار بود و سه روز از عید نوروز می گذشت. سه ساعت از ظهر گذشته بود.   شاه عبّاس   در قصر شاهی با سوگلی اش، سلما خاتون مشغول راز و نیاز بود که خواجه باشی مبارک، وارد اتاق   شد و پس از تعظیم بالا بلندی عرض کرد:
-           میرزا صدرالدیّن منجّم باشی، تقاضای شرفیابی به حضور قبلهء عالم را دارد.  
  شاه به سلما خاتون اشاره کرد که به حرمسرا برگردد و به خواجه   فرمود:
-           به میرزا صدرالدیّن   بگو بیاید.
منجّم باشی به حضور شاه آمد، و پس از تعظیم، دست بر سینه در برابر شاه،   به دعا و ثنا گویی مشغول شد. شاه پرسید:
-           میرزا، اتفاقی افتاده است؟
منجّم باشی عرض می کند:
-           قبلهء عالم به سلامت باد.   گردش کواکب در این روز ها، دلالت دارد بر این که پانزده روز از نوروز گذشته، ستارهء مریخ وارد برج عقرب می شود، و این قِران نَحسین [۵] تأثیری شوم بر مشرق زمین خواهد داشت، و علی الخصوص در مملکت ایران گزندی عظیم را متوجّه صاحب تخت و تاج خواهد کرد. علیهذا این بندهء جان نثار آستان آسمان جاه، وظیفهء خود دانستم که مراتب را پیش از وقوع، به شرف عرض قبلهء عالم برسانم.
شاه در بحبوحهء جوانی بود و بیش از بیست سال از عمرش نمی گذشت. چه شیرین و دوست داشتنی است زندگی در چنین سنّ و سالی!؛ شاه هم باشی و تکیه زده بر تخت سلطنت. به همین جهت خبری را که   منجّم باشی آورده بود،   شاه جوان   را به شدّت مضطرب کرد. رنگ از روی شاه پرید و کم مانده بود که بیهوش بشود. ولی پس از لَحظه ای به خود آمد،   سر بلند کرد و خطاب به میرزا صدرالدیّن گفت:
-           بسیار خوب، مرخّصی   که بروی .
منجّم باشی کرنشی کرد و از در خارج شد. شاه، یکه و تنها در   قصر شاهی ماند و پس از نیم ساعت غوطه خوردن در دریایی از افکار پریشان، با صدای بلند خواجه مبارک را احضار کرد. همین که خواجه داخل شد فرمود:
-           همین الآن فرّاشی را می فرستی دنبال میرزا محسن وزیر اعظم، سپهسالار زمان خان، میرزا یحیی خزانه دار و آخوند صمد ملاباشی [۶] که بیایند خدمت.
خواجه باشی رفت و طولی نکشید که اشخاصی را که شاه احضار کرده بود، وارد شدند و پس از ادای احترام،   برای شنیدن   فرمایشات شاه منتظر ایستادند. آنگاه شاه فرمود:
-           شما را برای چاره اندیشی در بارهء امر خطیری به این جا احضار کرده ام. باید در این باره تدبیری بیندیشید و چون این مجلس، مجلسی معمولی نیست از جانب من اجازه دارید که بنشینید.
حاضران، امر شاه را اطاعت کردند و نشستند. آنگاه، شاه خبری را که منجّم باشی به او داده بود برای آن ها بازگو کرد و ادامه داد:
-           به نظر شما، من چگونه می توانم وجود خود را از این گزند مصون بدارم؟
جملهء حاضران مات و مبهوت ماندند که چه جوابی به شاه بدهند. پس از یک دقیقه سکوت، میرزا محسن وزیر اعظم   شروع به صحبت کرد و گفت:
-           مراتب عبودیّت این بندهء کمترین نسبت به دولت عِلیّه [۷] بر کسی پوشیده نیست. همان طوریکه خاطر خطیر ملوکانه مستحضر است، در ایّام سلطنت پدر بزرگوار آن قبلهء عالم، بر اثر مداخلهء عدّه ای نادان در امور مملکت، خزانهء عامره [٨] تا چه اندازه از نقدینگی تهی بود. این بنده، به محض وقوف، تدبیری اندیشیدم و مقرّر شد هر یک از چاکران درگاه که شغلی به او مُحَوّل می شود و یا به حکومت ایالتی از ایالات مملکت منصوب می گردد، به فراخور حال مبلغی به عنوان پیشکش تقدیم خزانه نماید و زمانی هم که قبلهء عالم کاشانهء امیری را با تشریف فرمایی خود منوّر سازد، صاحب آن خانه موظّف باشد که مقداری پول تقدیم کند و نفیس ترین قماش های موجود در خانه را پای انداز قدوم همایونی سازد. به خاطر همین تدبیر بود که اکنون پس از گذشت هفت سال از جلوس قبلهء عالم، بحمدالله خزانهء عامره از مال و جواهر لبریز است. تَصَوّر کم تجربگی در پیشرفت امر وزارت از ناحیهء این بندهء کمترین، امری است محال. ولی باید با خلوص نیت عرض کنم که عقل حقیر از اتخاذ تدبیر در بارهء گردش ستارگان راه به جایی نمی برد...
            آنگاه سپهسالار زمان خان شروع به صحبت کرد و گفت:
-           این غلام خانه زاد، ریش خود را در راه انجام   خدمات صادقانه   به دولت علیّه سفید کرده است. به عنوان مثال، هنگامیکه ده سال پیش، قشون عثمانی به سرکردگی بَکِرپاشا دمیرچی اوغلی با نزدیک به هفتاد هزار سرباز قصد حمله به خاک ایران را   داشت،   پدر برزگوار آن قبلهء عالم چاکر را به فرماندهی سپاه ایران را منصوب فرمود. اگر چه شمارهء سپاهیان ما از تعداد   عساکر عثمانی کمتر نبود، ولی حیفم آمد که حتی یک نفر از قشون فرقهء ناجیه [۹] را به خاطر مقابله با آن گروه ضالّه [۱۰] ، به کشتن بدهم. این بود که دهقانان را مجبور کردم تا از سرحدات عثمانی تا دور ترین نقاط آذربایجان، کشتزار ها را نابود کنند، چهارپایان را در بیابان رها کرده   و پل ها و جاده ها را ویران سازند. به همین خاطر، وقتی که بَکِر پاشا از مرز عبور کرد و قدم به   داخل خاک ما نهاد، نه فقط حتّی با یک نفر از سپاهیان ما روبرو نشد، بلکه جاده ها آن چنان ویران شده بود،   که نتوانست توپخانهء خود را همراه بیاورد. پس مجبور شد سپاهیان خود را از سواره و پیاده با هزاران زحمت و مَشَقّت به تبریز برساند و چون گروه هایی را   برای تحصیل آذوقه به اطراف گسیل داشت،   یک دانه گندم و یا یک سر گاو و یا گوسفند هم گیر نیاورد. لاجرم پس از سه روز، بَکِر پاشا چاره ای ندید جز اینکه، آشفته و پریشان و در مانده و گرسنه، کوس عقب نشینی از تبریز را بزند و راه فرار در پیش گیرد.
در سایهء این فکر و   تدبیر، مملکت ایران از هجوم اجانب در امان ماند. فکر تخریب پل ها و جاده ها آن چنان مفید فایده واقع شد، که حتّی پس از فرار بَکِر پاشا نیز، مصلحت ایجاب کرد که همچنان ویران باقی بمانند تا در برابر حملهء دوبارهء اقوام بیگانه رشتهء احتیاط را از دست نداده باشیم. به این طریق قطره ای خون از دماغ سربازان قشون ظفر نمون دولت علیّه به زمین نریخت و آنان صحیح و سالم ماندند تا دشمنان همسایه از وحشتشان خواب راحت نداشته باشند.
باری هر چند سگ پیر این درگاه آسمان جاه، در انجام این گونه امور عجزی در خود نمی بیند   ولی عقل چاکر در دفع گزند ستارگان   قاصر است...     
                        وحشت شاه دو چندان شد. لحظه ای بعد میرزا یحیی خزانه دار، آغاز سخن کرد و گفت:
-           این بندهء حقیر که از خویشان و نمک پروردگان جناب وزیر هستم، و به لطف و عنایت معظم له به این منصب منصوب شده ام، خود را از صمیم قلب مطیع و منقاد نیات حسنه و منویّات عالیه مشارالیه می دانم. بدیهی است که پرداخت حقوق و مواجب افراد قشون و مأموران دولت، به موجب فرمان قبلهء عالم و با امضای حقیر به حکّام ولایات ابلاغ می شود. ولی به هنگام کمبود نقدینگی مورد اشارهء جناب وزیر در خزانهء عامره، چاکر به غایت مشوّش بودم و آرام و قرار نداشتم. در نتیجه چاره ای اندیشیدم و اگر چه فرمان های پرداخت مواجب را به منظور حفظ حیثیّت و اعتبار دولت در نظر مردم،   امضا کرده و به ولایات می فرستادم، ولی مخفیانه و قبل از رسیدن آن فرمان ها، طی نامه ای جداگانه به حکّام ولایات ابلاغ می کردم که غیر از این نامه، فرمان و یا نوشتهء دیگری در کار نیست و لذا بدین ترتیب از پرداخت مواجب   امتناع ورزند. بدین منوال، موجودی خزانهء عامره رو به فزونی نهاد و هر چند افراد قشون و مأموران دولت بی حقوق و مواجب ماندند، ولی در سایهء صلح و امنیّت و ارزانی حاکم بر کشور ایران نیازی به دریافت حقوق و مواجب در خود ندیدند.
                        در انجام اموری از این قبیل، ذهن باریک بین حقیر، الحق که معجزه می کند ولی صادقانه عرض کنم که در دفع تأثیر کواکب، چاره ای به عقلم نمی رسد.
                        نوبت که به ملاباشی رسید، اظهار داشت:
-           خداوند تبارک و تعالی، به حُرمَت ائمهء اطهار، وجود مبارک   قبلهء عالم را از بلیّات ارضی و سماوی مصون و محفوظ بدارد. اخلاص و صداقت این دعاگوی دولت قاهره [۱۱] ، نسبت به خاندان جلیل صفویه از حدّ توصیف خارج است.
                          زمانی که به دوران   پدر بزرگوار قبلهء عالم، به مقام ملاباشی مفتخر شدم، نیمی از مردم ایران و حتی نصف جمعیّت پایتخت، سنی مذهب بود. اوّل از طریق مواعظ حسنه و سپس با تهدید و ارعاب زیاد، همهء سنی مذهب ها را به صراط مستقیم مذهب اثنی عشری هدایت کردم.
                        در حال حاضر، به لطف الهی، در سرتاسر خطهء ایران بیش از پنج و یا شش نفر سنی نمی توان یافت. از این بابت از مردم ایران، کمال رضایت را دارم که به محض پیشنهاد به آنان از مذهب آباء و اجدادی خود دست کشیدند و به آمدن به راه راست رغبت نشان دادند.
                        حتی قصد داشتم که یقهء جهود ها و ارمنی ها را هم بگیرم و آن ها را هم شیعه بکنم. اما عده ای خیر اندیش انجام این کار را به مصلحت ندیدند. چونکه در هر کشوری تعدادی انگشت شمار، جهود و ارمنی وجود دارد، پس در مملکت ما هم اگر وجود داشته باشد، اشکالی نخواهد داشت.
                        این نکته را هم خاطر نشان سازم که طبق احادیث صریح منقول از ائمهء اطهار،   ذات اقدس صاحب تاج و تخت کشور اسلامی واجب الاطاعت نیست. بلکه این امتیاز والا به امام و یا نایب امام یعنی مجتهد اعلم تَعَلُّق دارد. ولی من به جمیع ائمهء جماعت در کلیهء ولایات   کتباً ابلاغ کردم که به خلایق از روی منبر اعلام کنند که   آن احادیث سلسلهء صفویه را شامل نمی شود. زیرا که شاهان این سلسله از خاندان نبوت و دودمان امامت بوده و امامان، آن احادیث را در بارهء اشخاص دیگری بیان فرموده اند و نه در بارهء اولاد خود.
                        در این زمان که خطری از تأثیر کواکب ذات قبلهء عالم را تهدید می کند، قلب جانثار از غم و اندوه در درون سینه چون قلب پرنده ای اسیر می تپد [۱۲] و به عقل قاصر تدبیری خطور نمی کند جز احضار آن منجّم باشی ملعون که بهتر از کسی دیگری چارهء دفع این گزند را می تواند بداند. این شخص که خطر تأثیر ستارگان را به شرف عرض خاکپای مبارک رسانده ولی   چارهء آن را مکتوم داشته است، خائنی بیش نمی تواند باشد. مگر می شود، کسی زهر را تشخیص بدهد ولی خود را کنار کشیده و پادزهر آن را نشان ندهد؟
                        حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله می فرماید: "کلّ منجمین کذّاب" [۱٣] (همهء منجّمان درغگویند)، البته حقیر عقیده دارد   که این حدیث را در بارهء شخص منجّمان مصداق پیدا می کند و نه در بارهء علم آنان. زیرا ای بسا که پیشگویی های این ملعونان درست از آب در می آید، ولی خود آن ها ذاتاً اشخاصی دروغگو و نادرستند.
                        قبلهء عالم او را احضار فرموده و علاج واقعه را از خود او بخواهند و اگر عذر و بهانه ای آورد و امتناع کرد، گردنش زده شود.
                        ملاباشی با منجّم باشی سابقهء خصومتی دیرینه داشت و حالا فرصت خوبی پیش آمده بود تا او با توسل به این بهانه، پدر منجّم   باشی و منجّم های دیگر را در آورد.
                        از این ها گذشته، از قرار معلوم، این منجّم باشی، می بایست عقل و شعور درست و حسابی نداشته باشد. چه لزومی داشت که او با دادن چنین خبر هولناکی به شاه، باعث این همه هیاهو بشود و دو دستی اسباب   هلاکت خود را فراهم سازد؟!.
                        او بعد ها به کسانی که او را از این بابت ملامت کرده و علّت را جویا شده بودند، جواب داده بود:
-           اگر این خبر را هر چه زودتر من به شاه نمی دادم، ممکن بود که منجّم های دیگر به گوش او برسانند و من از چشم شاه بیفتم و مقام و منصب خودم را از دست بدهم.
                        شاه که از خبر ناگوار منجّم باشی زهره ترک   بود،   با سخنان تحریک آمیز ملاباشی بر سر خشم آمد و با صدای بلند خواجه مبارک را احضار کرد. خواجه که آمد، فرمود:
-           همین الآن فرّاشی را بفرستد تا منجّم باشی را به حضور من بیاورد.
                        خواجه رفت و   ساعتی بعد، منجّم   باشی حاضر شد. شاه چون شیری غضبناک دو زانو نشسته بود. رو کرد به منجّم باشی و گفت:
-           پدر سوخته، مرا از گزند ستارگان به وحشت می اندازی، ولی چارهء آن را نمی گویی؟. جَلاّد!
                        در یک چشم به هم زدن، جَلاّدی تنومند، با خنجری به کمر و طنابی در دست وارد شد. بیچاره منجّم باشی از ترس کم مانده بود قالب تهی کند و شروع کرد مثل برگ درختان لرزیدن. شاه به جَلاّد فرمود:
-           این سگ را ببر و همین الساعه سرش را از بدن جدا کن.
                        سپهسالار زمان خان، با اینکه اهل شمشیر بود ولی قلبی رئوف داشت. دلش به حال منجّم باشی به رقّت آمد، از جایش بلند شد و عرض کرد:
-           تَصَدُّقت گردم، پس از گردن زدن این سگ، علاج واقعه را از چه کسی می توانیم بخواهیم؟ استدعای عاجزانه دارم، که به احترام ریش سفید این بندهء نا چیز از سر تقصیرش بگذرید و او را عفو بفرمایید. علاج واقعه را از او می خواهیم، چنانچه از دادن جواب عاجز ماند، آن موقع مقصّر و مستوجب قتل خواهد بود.
شاه به جَلاّد فرمود:
-           فعلاً او را بگذار و برو.
                        آنگاه خطاب به منجّم باشی فرمود:
-           ملعون، تا دیر نشده چارهء دفع این حادثه را ارائه کن.
                        منجّم باشی بیچاره، حال بسیار بدی داشت و نمی دانست چه جوابی بدهد و برای دفع بلیّه چه راه چاره ای ارائه کند.   ولی برای نجات جانش زبان به سخن باز کرد و گفت:
-           قربان خاکپای مبارکت گردم، دفع این حادثه، البته که امکان پذیر است. یک ساعت به حقیر مهلت عطا فرمایید تا بروم و به "زیج اولغ بیگ" [۱۴] مراجعه کنم، آنگاه برگشته و عرض خواهم کرد.
                        در زیج الغ بیگ، اصلاً به مقولاتی از این قبیل، اشاره نشده است. ولی منجّم باشی با این بهانه می خواست خود را به استاد مولانا جلال الدیّن، که او را در علم نجوم با تجربه تر از خود می دانست، برساند و از او چاره جویی کند.
                        شاه اجازه فرمود. هنوز منجّم باشی از در بیرون نرفته بود که خواجه مبارک داخل شد و عرض کرد:
-           مولانا جلال الدیّن استدعای شرفیابی دارد.
                        شاه فرمود:
-           بگو بیاید. به منجّم باشی هم بگو کمی در رفتن درنگ کند و در حضور ما بماند.
                        مولانا، داخل اتاق شد و پس از عرض دعا و ثنای لازم به جان پادشاه، به امر او، اجازهء نشستن یافت و عرض کرد:
-           قبلهء عالم به سلامت باد!، هر چند این بنده، به علّت کهولت از دربار سلطنتی به دورم و گوشهء عزلت گزیده ام، ولی در این ایام، چون پانزده روز از نوروز بگذرد، به علّت اقتران مریخ و برج عقرب،   صدمه ای مُهلک به ذات مبارک قبلهء عالم محتمل خواهد بود، لذا وظیفهء خود دانستم که به حضور انور شرفیاب شوم و مراتب را قبل از وقوع معروض داشته و چارهء دفع آن را اعلام نمایم. مبادا، این امر خطیر از نظر منجّمان جوان مخفی مانده باشد.
                        شاه   بغایت خوشحال شد و فرمود:
-           مولانا، همین الآن ما هم مشغول گفتگو در این همین باره بودیم. حادثه، معلوم است   ولی چارهء دفع آن را بگویید.
                        مولانا به عرض رسانید:
-           قبلهء عالم می بایست در آن ایام نحس، یعنی پانزده روز از نوروز گذشته، خود را از سلطنت خلع، و تاج و تخت   را به مجرم واجب القتلی مُحَوّل   و خود را از انظار خلق مخفی سازد. به این طریق،   بلای ناشی از تأثیر کواکب بر سر آن مجرم، که   در آن زمان پادشاه ایران خواهد بود، نازل خواهد شد و نه بر سر قبلهء عالم.
                        پس از رفع حادثه و اعدام آن مجرم که در آن موقع   صاحب تخت و تاج است، قبلهء عالم از خفا بیرون می آید و دوباره بر سریر سلطنت جلوس فرموده و در کمال سعادت و سلامت به پادشاهی خود ادامه خواهد داد.
                        اما احدی نباید از این ترفند مطلع شود، و کسی گمان نکند که قبلهء عالم، موقتاً از تاج و دست کشیده است؛   بالعکس همهء خلایق باید مجرمی را که به تخت سلطنت می نشیند، پادشاه صاحب اختیار مملکت تَلَقّی کنند. می بایست بانوان حرم را نیز طلاق داده و عقدنامهء آن ها را پاره کرد. به این زنان حرم می بایست گوشزد کرد که عبّاس پسر محمّد دیگر پادشاه نیست و کس دیگری است و از آنان پرسید که آیا حاضرند به عقد فرد دیگری در آیند و یا با فقر و فاقه روزگار را به قناعت بگذرانند؟ هر کدام از آن زن ها که راضی شد، صیغهء عقد او دوباره به اسم عبّاس پسر محمّد خوانده شده و عقدنامهء تازه ای نوشته می شود و هر کدام هم که راضی نشد، فی المجلس صیغهء طلاقش   جاری شده و مرخص می گردد.
                        بدین ترتیب منجّم باشی از مهلکه رهایی پیدا کرد. اثر خوف و وحشت از وجود شاه زایل شد و رنگ صورت او که از ترس سفید شده بود به سرخی گرایید.
                        افراد حاضر در مجلس با صدایی که به آسمان بلند بود به عقل و درایت مولانا آفرین ها گفتند و او را تحسین کردند. شاه با چهره ای خندان رو به ملاباشی کرد و پرسید:
-           کسی را که طبق احکام شرع، مجرمی واجب القتل بوده باشد سراغ دارید که سلطنت و تاج و تخت را به او واگذاریم؟
                        ملاباشی در جواب عرض کرد:
-           خداوند به قبلهء عالم طول عمر عطا فرماید. به تازگی در این شهر قزوین، فرد نابکاری پیدا شده است که از او مجرم تر و واجب القتل تر، کسی را در روزی زمین نمی توان یافت. اسمش یوسف زین دوز [۱۵] است. اصل و نسبش معلوم نیست و همین قدر می دانیم که از زمان سکونتش   در شهر قزوین،   اراذل و اوباش را دور خود جمع کرده است و آن ها مرید خود ساخته است و آنی از بدگویی و زبان درازی نسبت به علمای کرام و خادمان شریعت عظام غافل نیست.
                        این ملعون آشکارا به مریدان خود می گوید که گویا علمای عالیقدر عوامفریبند. و معتقد است که وجود مجتهد، زائد است و دادن خمس و مال امام کاری است باطل. همچنین عقیده دارد که تبعیّت عوام از فتاوی مجتهدان مرحوم، بازار گرمی برای علماست و از همهء این حرف ها گذشته، علیه دولت هم زبان درازی می کند. او می گوید که از کدخدای ده گرفته تا پادشاه مملکت و مأموران دولت همگی عملهء ظلم هستند و راهزنانی بیش نیستند و وجودشان نفعی به حال ملک و ملّت ندارد و اگر کسی را جریمه و مواخذه و تنبیه می کنند، فقط به خاطر هوای نفس خودشان است. هیچ قاعده و قانونی در رفتار و کردارشان وجود ندارد و به شیوهء تبهکاران و راهزنان عمل می کنند. علاوه بر این شایع است که یوسف زین دوز و مریدانش به تناسخ روح اعتقاد دارند.
                        این دعاگوی دولت قاهره چنین صلاح می بیند که قبلهء عالم، سلطنت و تاج و تخت را به این ملعون تسلیم کند تا نحوست کواکب دامنگیرش شده و پس از رسیدن به سزای اعمالش   به درک اسفل السافلین واصل شود.
                        افراد حاضر در مجلس این نظر را تصدیق کردند و یک صدا گفتند:
-           این یوسف زین دوز پدر سوخته از هر جَهَت سزاوار مجازات مرگ و مستحق عقوبت آسمانی است.
                        شاه خوشحال شد و گفت:
-           به هلاکت این شخص رضایت می دهم و این تصمیم، باید همین فردا صبح تمام و کمال به مرحلهء اجرا گذاشته شود.
                        افراد حاضر در مجلس را مرخص کرد و جلسه ختم شد.
 
دنباله دارد
 
            در صورت برخورد به اشکالی در خواندن این داستان، می توانید متن آن را به صورت صفحه بندی کتابی و در قالب پی.دی. اف. از نشانی زیر دریافت کنید:
es.geocities.com
 
[۱]   - از صبا تا نیما، چاپ پنجم، جلد اول؛ ص ٣۴۵ – ٣۴٨ از انتشارات شرکت سهامی کتاب های جیبی. تهران ۱٣۵۷
[۲]   - از ۵ تا ٨ اوت ۱۵۹٣ میلادی. م
[٣]   - همان مأخذ بالا. م
[۴]   - میرزه فتحعلی آخوندوف، سئچلیمش   اثرلری (گلچین آثار میرزا فتحعلی آخوندوف)، تألیف لیلی قدیرزاده. چاپ باکو ۱۹٨٨
[۵]   - فرهنگ سخن: مقارنهء (نزدیکی) زحل و مریخ در برج سرطان که آن را باعث بدبختی می دانستند. ولی چون در متن اصلی به صورت اقتران مریخ و برج عقرب ذکر شده است، من هم به منظور رعایت امانت در ترجمه، به همان صورت ترجمه کردم. م  
[۶]   - باشی در زبان ترکی به معنی سرکرده و رئیس است. ملا باشی یعنی ملای ملایان،   در دوران صفویه، این عنوان به عالی ترین مرجع مذهبی اطلاق می شد که در امور دینی، طرف مشورت پادشاهان قرار می گرفتند. م
[۷]   - بلند مرتبه. م
[٨]   - خزانهء شاهی. م
[۹]   - سپاه رستگاری. م
[۱۰]   - گمراه. م
[۱۱]   - پیروزمند، غالب. م
[۱۲]   - متن اصلی : "چون ماهی بریان در ماهی تابه".م
[۱٣]   - در متن اصلی به همین صورت درج شده است. م
[۱۴]   - زیج … ک تابی باشد که منجمان احوال و حرکات افلاک و کواکب را از آن معلوم کنند . دهخدا
[۱۵]   - متن اصلی: "یوسف سراج". سرّاج بر وزن فرّاش: زین ساز و زین دوز. م


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست