یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

هنوز نمی دانستم که مرده ام


علی صدیقی


• حالا باید چه کار می کردم؟ دیگر بیرون خانه کاری نداشتم. باید بر می گشتم. نامزد پروانه رفته بود؟ بی خدا حافظی؟ از کدام طرف رفته بود؟ حتما در خودم بودم و متوجه ی رفتنش نشده بودم و چیزی از او نشنیده بودم. دیگر نبود. همین که نبود معلوم بود رفته است. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۱۲ شهريور ۱٣٨٨ -  ٣ سپتامبر ۲۰۰۹


هنوز نمی دانستم که مرده ام
 
● از مجموعه داستان تازه منتشر شده « حالا که می دانم، نمی توانم »
     
 ( این داستان ملهم از مرگباران شهریور سیاه ۱۳۶۷ است )
 
من هم، هنوز نمی دانستم که مرده ام!
 
 
وارد کوچه که شدم، بوی خاک آب پاشی شده معلومم کرد که ساعت نباید از ده صبح گذشته باشد.
خانم همسایه، کار آب پاشی و جاروی سنگ فرش های دور و بر در ورودی شان را حتما تازه تمام کرده بود. به طرز عادت، سر که بالا کردم خانم بهاری با آب پاش حلبی، روی تراس خانه اش داشت گل های شمعدانی اش را آب می داد.
  کلاه از سر بلند کردم:
- صبح شما هم به خیر آقای نژند!
- چه هوای خوبیست خانم بهاری!
 
 
  خنکی چکه ی آبی که از کلاه تابستانی لبه دارم، روی سرم نشسته بود را حس کردم.
  کسی که خبر را رسانده بود، به من گفته بود:< مطمئنم! خودم دیده ام... اتفاقی افتاده که حدسش مشکل نبود، اما این که به مرگش منتهی بشه، ناممکن بود، غیر منتظره بود!> بعد هر چه فکر کرده بودم که نام این خبر رسان چه بوده و یا من او را از کجا می شناسم، چیزی به خاطرم نرسیده بود.
 
 
  حالا قرار بود سر این قضیه، من طوری صحبت را با نامزدش که دختر زنم است، پیش بکشم که ضربه اش کار دست پروانه ندهد. این را زنم خواسته بود. از همان موقع که خبرش رسیده بود، کنج اتاق در خود فرو رفته بود وسرش را ( و نیمی از تنه اش را ) طوری این ور و آن ور می داد که انگار درون قایقی که در آبی پر موج می راند، نشسته است. و همش این را به نجوا تکرار می کرد:
- خبر به گوش پروانه برسه، خودشو می کشه، بد بخت! پروانه ی بدبخت!
 
گفتم خانم بهاری ماشاالله نشانه های جوانی اش را خوب حفظ کرده!( زنم همیشه می گفت چشمهات شوره!)
  یادم آمد آقای بهاری خیلی سال پیش از دنیا رفت. چقدره؟ چند ساله؟ لحظه ای شرم کردم. چرا فکر می کردم خانم بهاری هم چند سال بعد آقای بهاری از دنیا رفته؟
 
 
  حالا چه احساس خوبی داشتم. حتما از هوای خوب روزهای آخر تابستان هم بود. جوششی از خوشبختی سال های سی سالگی در تنم بیدار شده بود. کفش و کلاه؛ و حالا کوچه همان بود، خلوت و آشتی کنان. اما هیچ کس به جز من در کوچه نبود.
 
 
  ار پیچ اول که گذشتم، هیکلی که هیچ شباهتی به یک آشنا را نداشت، دیدم که به سویم می آید. هیچ تصور نمی کردم. مگر می شد؛ فقط دو قدم بعد خودش را به من رسانده بود.
  خودم را نباختم. هق هقش نمی گذاشت حرفی بزند. در آغوشم فرو رفته بود. می خواست حرف بزند، اما صدایی که از او در می آمد برایم نامفهوم بود. سرش را روی شانه ی چپم گذاشته بود. از من جدا نمی شد؛ همان گونه که در چنین لحظه هایی خود یک نوع احساس همدردی بیشتریست!
 
بلاخره به چهره ام نگاه کرد و چیزی گفت:
- مادرش می داند؟ چه کار باید بکنم آقای نژند؟ از این بدتر چه می تواند باشد؟ من حالا چه باید بکنم؟
نگفتم خدا را شکر که خبر مرگ تو دروغ بود. گفتم داود از چه حرف می زنی؟ حس بدی داشت توی ذهنم جا باز می کرد، اما که چنان شوم باشد، فکرش را نمی کردم.
- حدسش را می شد زد که اتفاقی بیفتد، اما این که پروانه ام به این زودی پر پر... .
  و باز گریه اش نگذاشت.
 
 
  پشتم به درخت انجیر کوچه بود. درخت محبوب محله ی ما که از لای حصار قدیمی در آمده بود و من همیشه، یعنی از کودکی، به این درخت احساس دیگری داشتم. یک نوع احساس خویشی! همیشه فکر می کردم این درخت از یکی دو صد سال پیش، کم کم شروع به در آمدن از لای دیوار کرده و حالا انجیر شیرینش که مزه اش هیچ شباهتی به انجیر خانه های دور و بر را نداشت، هدیه ی پیشینیان مان به ماست.
پشتم عرق کرده بود و پیراهنم به تنه ی صاف درخت چسبیده بود و من منگ و مبهوت و شاید درهم شکسته به سنگ فرش کوچه نگاه می کردم که سنگ ها، ساییده تر از همیشه به چشمم می آمدند.
 
 
  داود از جوانی دور افتاده بود و چهره اش در هم کوفته به نظرم می آمد. باز نگفتم که می رفتم سر کار پروانه تا او را از خبر مرگ تو آگاه کنم. گفت:
- باید جاهای دیگری هم بروم آقای نژند! این خبر ها تمامی ندارد!
 
 
  حالا باید چه کار می کردم؟ دیگر بیرون خانه کاری نداشتم. باید بر می گشتم. نامزد پروانه رفته بود؟ بی خدا حافظی؟ از کدام طرف رفته بود؟ حتما در خودم بودم و متوجه ی رفتنش نشده بودم و چیزی از او نشنیده بودم. دیگر نبود. همین که نبود معلوم بود رفته است.
 
 
  در برگشت، به در خانه ی بهاری که رسیدم، بویی از خاک آب پاشی شده نبود. در ایوان خانه ی بهاری، روی نرده های چوبی هم هیچ چیز نبود. نه گل های شمعدانی و گلدان های سفالی بودند و نه خانم بهاری در آن بالا بود. از این بدتر، در و دیوار و پنجره های خانه بهاری بود که به ناگهان غبار گرفته و غریبه به نظر می آمد.
اما، شگفت تر این بود که کلیدم به در خانه ام نمی خورد و هیچ کس در کوچه نبود.
  ــــــــــــــــــــــــــــــــ
  ۳۰ شهریور ۱۳۸۷   - برگن
 
 
ـ مجموعه داستان « حالا که می دانم، نمی توانم » به تازگی از سوی انتشارات ارزان در کشور سوئد منتشر شده است.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست