سیاسی دیدگاه ادبیات جهان - مقالات و خبرها بخش خبر آرشیو  
   

غلامرضا محمودی و مرتضا محمودی دو برادرند ...


دکتر تورج پارسی


• غلامرضا محمودی و مرتضا محمودی دو برادرند اهل قلم یکی باشنده ی گرما و شرجی بوشهر و دیگری گرفتار سرمای قطبی سوئد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۱٣ آبان ۱٣٨٨ -  ۴ نوامبر ۲۰۰۹


 
غلامرضا محمودی و مرتضا محمودی دو برادرند اهل قلم یکی باشنده ی گرما و شرجی بوشهر و دیگری گرفتار سرمای قطبی سوئد . گهگاه با مرتضا که بیشتر در نوشت هایش " لاوری " امضا می کند در شهر اپسالا دیداری دست می دهد . سخن مان بیشتر درباره ی ایران ودنیا وشعر و ادبیات است .
غلومرضا " کنار konaar " و نارنج naarenj از بوشهر فرستاده بود که بهر ما هم  داده شد ، کنارش گلبه   golbeh * بود و درشت  . در مدت این سی و یک سال  حکومت الله ، از میهن دور ماندیم ، ازهمه چیز محروم شدیم تا چه رسد به کنار و نارنج ! به راستی چسبید . به دار- درخت کنار - تکان دادن های دوران کودکی مرورم داد ، بهر کردن عادلانه کنارها با دوستان ، البته بهر او که روی درخت یا دار می رفت از ما که کنارها را گردمی آوردیم بیشتر بود .
به راستی چسبید حیفم آمد که هسته شان را دور بیندازم ، آنها را کاشتم درگلدانی ، نارنج باوفایی نشان داد و رویید و ماند سبز و خرم گویی که برای کاستن درد دوری ما ماند اما کنار Konar غربت را تاب نمی آورد ، یاد گرمای بوشهر می کند ، در سرمای  قطبی شرجی طلب می کند ، دریغا که میسر نیست ، تا حالا که کشیده بلکی هم عمرش بدرازا بکشد . گلدان کنار ونارنج را کنار کامپیوترجاشان دادم که  نور صفحه ی ان تن و بدنشان را گرم کند ، با آنها حرف می زنم : کاکا چطورید ؟ پرسشی است که هر روز تکرار می شود یک جورایی هم منتظر پاسخ شان می مانم . تشویقشان می کنم به زیستن و بالندگی با ترانه ی عشق بر امده از سینه ی هنوز گرم منوچهر:
در پشت پلک های توباغی است
می بینم
باغی پر از پرنده و پرواز و جست و خیز
در پشت سینه ی تو دلی می تپد به شور
می شنوم ..... ( مثل گلی سفید از کتاب آواز خاک )
به راستی آدمی با غربت بیشتر خو می گیرد ، گیریم که خو نکند اما یک جورایی می کشد ودر دل فغو" فغان" می کند اما بیچاره  کنار و نارنج گرمسیری بزرگ شده در دامن شرجی چه جور تحمل کند غربت راچه جور فغان بکند ، تو دل می ریزد و خشک می شود ، آدمی هم فغان می کند هم تو دل می ریزد و یک جورایی هم ایستاده خشک می شود ، ایستاده برگریزانش شروع می شود ، جالب است که دربرگریزان با جان سختی بهار و نوروزش را جشن می گیرد ، به خود یاد می دهد که زنده بماند . به راستی غربت هم  درس و مشقی می دهد آدمی را   ! بزرگترین درس چه در خانه و چه در غربت طی کردن فاصله ی "بودن " تا " شدن " است  ، درسی است در نهایت سختی ، آسان و معنا بخش .
*
امروز مرتضا شعری از غلومرضا به نام نهنگ پیر فرستاد ، شعری  یا اگر بگویم شروه ای بهترست ، شروه ای بر رفتن عمویش محمد غریب " بوالخیر" عمویی که به گفته ی غلومرضا " دروغ و نیرنگ نمی شناخت و همانگونه که زیست آرام بی صدا جان باخت "
نیک می دانیم که چهار دستگاه کمکی  که به " شور "وابسته و" نغمه " نامیده می شوند و منظومه شور را تشکیل می دهند ابو عطا ، افشاری ، بیات زند و دشتی است . دشتی بیش از هر دستگاه دیگری با موسیقی فولکلور ایران پیوستگی دارد . شروه نیز در مایه دشتی است و Sacred music یا profan بشمار می آید . شروه آواز سوزناکی  است با همراهی نی جفتی  که زادگاهش دل سوخته ی  دشتستانی ها  و تنگستانی هاست . شروه با نام دو شاعر یکی زایر محمد علی نامور به فایز و دیگری بهمنیار مشهور به مفتون پیوست دارد -البته از محمد خان دشتی هم یادی می شود -.. پیوستی که با ژرفایی بیش و بیشتر از دل و زبان مردم جاری است . بیان درد ، بیان سوز عشق ، بیان فقر در بیابان سوت و کوری که اشک چاره اش نمی کند ! تشنگان لب دریا وفریاد سکوت .
نمی دانم چرا این چنین  " کلمات سوگوار شروه "* در کوچه در خانه در مدرسه ، در ،، در ،، در ،، به راستی همه جا در صدای جاشوی خسته اما جوان و شایدم در دریا  جاری است و جاری،  .. از کجا و چرا می وزد این همه درد ؟
چنان زارم که از فرط نزاری
نه از من ناله می آید نه زاری
به گوش فایز ار آید دهد جان
نوای مرغ زار از مرغزاری
آن مرد جوان اما سپید موی برازجانی تعریف می کرد : برای خان که میهمان می آمد نوکر هایش می ریختند و چوب کپر های ما را می بردند تا آتش زیر دیگ های بزرگ را روشن کنند و ما در زیر تنور آفتاب می پختیم ! خان مالک همه چیز بود "  به راستی  کلمات سوگوار شروه سوگوارند ! سوگوار دردهای تلنبار شده در پستوهای تاریخ! بی گمان ملتی که پستوهای تاریخ راخردمندانه بگشاید راه فردا را پیدا می کند !
*
در شعر شاعران بوشهرجای پای شروه آشکارست برای نمونه در " عبدوی جت  در ترانه هایی در مایه دشتی "منوچهرآتشی :
به پرنده های جنگل گیلان
پیغام دادم
که در نماز صبحگاهی
و در ملال تنبلی آبسالی جاوید
گنجشک های تشنه ی دشتستان را
در یاد داشته باشند
یا در پرسش :
مرغان رهگذر
مرگ کدام قاصد گمگشته را
از جاده های پرت به قریه می آورند ؟
یا در "چه باید گفت " علی بابا چاهی :
چه باید کرد ؟
اگر در کسوت من شور و حالی نیست
اگر مارا پشیزی هم نمی گیرند
اگر از غرش رعد تفنگم ماده آهویی نمی ترسد
هلا ای عابر ولگرد
چه باید گفت ؟
چه باید کرد ؟
یا مرتضا در ملاحان شاعر:
با ملاحان شاعر،
دریاهای گمشده ی خیال را می گردم،
اینسوی خیابان
و خسته نمی شوم.
تنها می گویم ای کاش
جهان همیشه به گرد محور دوری
و ... صبوری
نمی گشت...
و اما نهنگ پیر غلومرضا هم  به یاد مردی که " دریا به پیشوازش دامن بر می کشیده " دردشتی سروده شده است :
ای نهنگ پیر
به گل نشستی آخر
ای نهنگ پیر! ـ
ـ که دریا
به پیشواز تو دامن برمی کشید
و چون باز می آمدی
به مشایعتت
تا بلندای صخره ها  میخزید.
اینک
ستاره ای کم سو و کم رمق
فانوس انتظارش را
در رهگذار باد آویخته است.
* کنارمیوه ی درخت سدراست که در جنوب می روید
* گلبه golbeh ، گلی رنگ و زیبا یا از گل بهتر که به عنوان صفت برای دختران هم بکار برده می شود
* وام از آتشی گرفتم .
 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست