یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود - تاریخ گفتگو کارگری گزارش حقوق بشر ورزش  
   

"من پاره‌های یک منظره‌ام" از رباب محب منتشر شد



اخبار روز: www.iran-chabar.de
چهارشنبه  ۷ بهمن ۱٣٨٨ -  ۲۷ ژانويه ۲۰۱۰


  ISBN 9789186131388
ناشر: گروه انتشارات آزاد ایران :       http://entesharate-iran.com

جهان گاهی یک منظره است و گاهی فقط یک صحنه.
«من پاره‌هایِ یک منظره‌ام» حکایت تنهائیِ انسان هزار تکه شده‌یِ معاصر است. حکایتِ خودِ شاعر است که مثلِ کودکی کنجکاو برایِ رسیدن به پاسخِ پرسش‌هایش عقربه‌هایِ ساعت‌اش را بر رویِ محورِ ذوق تنظیم می‌کند. اما او در صحنه‌ای حضور دارد که از پوست‌اش به او نزدیک‌تر است و چهار جهت اصلیِ این صحنه به یک سمت ختم می‌شوند: به منزلِ شاعر، به آن سوی که شاعر نشسته است و خواب‌ها و رویاهایش را رقم می‌زند؛ رویِ برگ‌هایش، رویِ دفترهایش، در قاب‌ها وُ در آینه‌هایش. او پشتِ دیوارهایِ خانه‌اش نشسته است وُ باور دارد که در این وادی هرز نرفته است و تنها در تنهائی‌اش به دیدارِ خود رسیده است. در سیرِ دورن‌نگری‌هایش به تضاد‌های درونی‌اش سلام می‌دهد: گاهی درخت است و سبزِ زیتونی. گاهی خاک کویری است؛ نشسته تهِ یک ساعتِ شنی. اما او خوب می‌داند نه منظره پایاست نه صحنه، نه خودِ او؛ که همیشه /.../ دستی هست. برای بریدن گوش،... دندانی برای بالایِ نرمِ کرم سیب‌ها.../
انسانِ تنها برای افتادن و شکستن به رویِ صحنه آمده است و او در این افتادن‌ها و شکستن‌ها تنها نیست؛ مختاری هست. پناهی هست. هما و شهلا و خاله‌اش و برگیتا همگی در همان قایقی نشسته‌اند که او: /... می‌افتم. نه با قامتم. با چشم‌هایم
برای شکستن چند شیشه سال دارم.
رنگ شیشه‌هایِ مختاری و پناهی برای ریختن رنگ‌هایم کم نیست: و شیشه‌هایِ هما شهلا خاله برگیتا .../
شاعر سفرِ درونی‌اش را ادامه می‌دهد تا به نقطه‌ی آخر که به واقع نقطه‌ی آغازین است برسد؛ ازیک سیاهی به سیاهی دیگر سفر کند و این همان پرسش آغازین است؛ شاعر نمی‌داند کیست و چه می‌کند و چرا پرسش‌های تکراری را تکرار می‌کند: /... برای فهمیدنِ آب/ ماهی از آب بیرون رفت./ من چه کنم / در بطنِ/ زندگی؟/ اما او خوب می‌داند که مرگ به‌جز یک نقطه در یک مقطع زمانی نیست. ناگهان شب است وُ شن، دریا. رقص قو را بر رویِ شن می بیند. چراغِ دریائی ولی دور است و خاموش. پس خود را موردِ خطاب قرار داده و به نقطه‌ی آخر لبیک می گوید: پرنده! / حالا که بالاست آتش/ گواراست آتش./
شاعر می داند زندگی عاری از هر گونه پاسخی است و مرگ پاسخِ همه‌ی پرسش‌های اوست. دیر یا زود از راه خواهد رسید، پس دفترشعرش را با وصیت‌نامه‌ای به خاتمه می‌رساند: «پولِ مجلسِ عزا و گل‌های روی گورم را صرف شعر و شراب و شام کنید، روحم شاد می‌شود!»


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست