یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

رو به غروب


حسین رحمت


• انگار گفتم زندگی من و تو این هفت سال همه اش انباشته از قهرو مهربانی بوده . به نوبت به خودمان تنفس دادیم ولی آتشی در میان نبود. بعد قول دادیم از این پس هرچه پیش بیاید هم دیگر را سرزنش نکنیم . تو کاری با ایل و تبارمن نداشته باشی و من هم بی بند و باری طایفه ات را به رخت نکشم . بارها گفتم جان من جز محبت با تو چه کرده . ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۱۱ مرداد ۱٣٨۹ -  ۲ اوت ۲۰۱۰


 
با خودم فکر می کنم چه فرقی می کند که او پیشقدم شود یا من . هرچه بکنیم یا هرچه به سرمان بیاید به خاطر بچه ها نمی توانیم جدا از هم زندگی کنیم .
انگار گفتم زندگی من و تو این هفت سال همه اش انباشته از قهرو مهربانی بوده . به نوبت به خودمان تنفس دادیم ولی آتشی در میان نبود. بعد قول دادیم از این پس هرچه پیش بیاید هم دیگر را سرزنش نکنیم . تو کاری با ایل و تبارمن نداشته باشی و من هم بی بند و باری طایفه ات را به رخت نکشم . بارها گفتم جان من جز محبت با تو چه کرده .
گفتم در تمام عمر کسی این چنین مرا به تمسخر نگرفته. گفتم یادت هست می گفتی در خانه ا تان به تنگنا در افتاده ای و دنبال جایی می گردی که آرامش بیابی . یادت که هست ؟
گفتم آن اوایل بارها نگفتم من مهاجر کلاه باستانی ام را سال هاست از آویز برداشته ام و سر سازگاری دارم و با هرطبعی دمخور می شوم. خندیدی و نفهمیدی چه گفتم . یادت هست ؟

آن عصری که چمدان هایم را توی هال گذاشته بودی و عذرم را خواستی بفهمی نفهمی با چشمان تر رفتم و همان موقع به ذهنم رسید کاش با همین چشم ها ظاهرو باطن تو را همان اوائل تشخیص داده بودم . موقع رفتن سینه ام در حال ترکیدن بود. تاب رفتن نداشتم. مثل آدمی خنگ و ابله ماتم برده بود. اصلن ملتفت نبودم . بس که چنان آشقته تند وبی حوصله جوابم کردی .
توی این سه هفته زیر بار تنهائی خیالاتی شده ام . توی این چار دیواری مرتب با سایه ام حرف می زنم . حال مرا در هر حالتی می شناسد. برتری بر یکدیگر نداریم . با هم و بی هم هر دو تنهاییم و به هم خو گرفته ایم . قد هم که می کشیم با هم می کشیم . تنها سایه ام می داند شبانه های من چه مسیری طی می کنند . من هنوز گیر معمای توام ولی مدیون نگاه بچه هایم هستم .

از بس سیگار پشت سیگار می کشم لبهایم کبود شده . بارها شده به دیوار تکیه داده ام وهم چنان که پلک هام هم آمده پرسیده ام چرا حکایت ما به دشواری بر خورده . نیمه های شب گاهی دچار کابوس می شوم و تا کله سحر خوابم نمی برد.
نمی دانم چه باید بکنم . هر لحظه منتظرم زنگ بزنی تا به یک چشم به هم زدن با دو تا چمدان کذایی برگردم سرکاشانه ام .

غروب اطاقم را پرکرده.چیزی به شب نمانده . در حاشیه ی دیوار سایه ام بی حرکت است . نگاهش می کنم. انگار غم مرا بر دوش دارد.
روی تخت دراز می کشم و گرفتار در این معضل ناخواسته یاد موسا می افتم که در جایی نوشته شده بود که در سکوتی دلگیردر دل کوهی روبه اسمان کرد و ندا در داد :
" انگار که سرنوشت - به کار است . "
با سبک سنگین کردن گذشته ها، ذهنم شیار بر می دارد . یاد تعطیلات سال پیش می افتم . پیش از رفتن زنم برای هر کسی که به خانه مان می امد با آب و تاب از هتلی که انتخاب کرده بود تعریف می کرد و سفارش می کرد با ما همسفر شوند .
پنهان و روشن به یاد می آورم نزدیک ساحل زیر اندازی پهن می کردیم و تا آخرین نفس خورشید همان جا می ماندیم. گاهی بچه ها قصر های ماسه ای درست می کردند .   گاهی موجی کف الود می امد و قصر را خراب می کرد , بچه ها اخمشان تو هم می رفت , ولی من سر به سرشان می گذاشتم و قصر دیگری روی قصر آب گرفته می ساختیم .. زنم تمایلی به شنا نشان نمی داد. در بازی ما هم شرکت نمی کرد .او بیشتر وقت ها سینه لخت، حمام افتاب می گرفت و به بد نش کرم ضد آفتاب می مالید و در حین حال از من چشم بر نمی داشت.
همه به همه چیز نگاه می کردند. تابش توی آب ، نوری ازعسل داشت. نسیم هم گاهی ملایم می وزید . سمت و سویش یادم نیست . اما نسیم بود . گرما بود . خنده و موسیقی هم بود و ما گاهی تا آخرای هرم هوا کنار آب می ماندیم . این مال چند روز اول بود . تا ظهری که گفتم برویم و ناهار را توی رستوران ساحلی بخوریم .
رفتیم . توی راه در جهت نور افتاب می رفتیم. بچه ها شوق حرف زدنشان گل کرده بود. من هم به گمانم خوشحال بودم و پا به پایشان ودرجهت شوق بچه گانه اشان، از ته دل با انها شنا می کردم . اما زنم ترش کرده بود و روی خوش نشان نمی داد . فکر کردم شاید به خاطر نیمه کار گذاشتن حمام آفتابش است که حرف نمی زند و به همین خاطر با مهربانی دستم را روی شانه اش گذاشتم و خواستم تشکر کنم که ما را به این سفر اورده ، به شکلی که از خودشان یاد گرفته بودم . ولی یک هو دستم را از روی شانه اش پس زد و فاصله گرفت . سر در نیاوردم . دوباره سعی کردم . بی فایده بود. توی رستوران سفارش غذا هم نداد . به یک نوشیدنی اکتفا کرد.غذایمان را که خوردیم سر درد را بهانه کرد و همگی ناچار شدیم به هتل برگردیم .سر شام هم نمی امد , خیسی چشم بچه ها را که دید ، آمد . حین خوردن شراب ، مهربان پرسیدم که چرا مسئله را بزرگ می کند . اتفاقی نیفتاده ، به تراست سعی کنیم تا بقیه تعطیلات ، به همه مان خوش بگذرد . به کلام نمی آمد . باز پرسیدم و سئوال کردم که چه ات شده ؟ بعد از کمی سکوت گفت :
« حالا که خودت می خواهی می گویم . تو خیال می کنی من بچه ام . مثل ندید بدید ها ، چشم های کورت را تنگ می کنی و پرو پاچه زن ها را دید می زنی . دوست داری من هم به غریبه ها لبخند ان چنانی بزنم . »
خنده تلخی کردم وگفتم : « شما فرنگی ها که قبل از ازدواج لبخند آن چنانی کم نزده اید . »
با بی میلی و کمی درنگ صورتش را اهسته نزدیک آورد و گفت : « ای مهاجر ! »
و بوی عطر خوب صورتش را پس گرفت و بلند شد .

برگشتن تا دو هفته با هم حرف نمی زدیم . بار اندوه سفر، روی دوشم سنگینی می کرد . ولی سعی می کردم بی خیال باشم وفکر می کردم زمان و رعایت بعضی مسایل کدورت ها را ازبین خواهد برد . ولی می دیدم حرکات زنم هر روز از حد معمول می گذرد وبیش تر اوقات اخمش جاری است . دسته گل ها ی اهدایی هم افاقه نکرد و این روال ادامه داشت تا سه هفته پیش که روز تولدش بود.
ازتوی اداره به گل فروش محل زنگ زدم و سر راه دسته گل رزی را که سفارش داده بودم تحویل گرفتم و توی راه تمرین می کردم چگونه نازش را بکشم تا سر عقل بیاید .
کسی خانه نبود. یادداشتی روی عسلی توی راهرو بود . نوشته بود خرت وپرت هایم را توی دو تا چمدان ریخته و توی پذیرایی گذاشته و اضافه کرده تا برنگشته جل وپلاسم را جمع کنم و گورم را گم کنم . دسته گل را روی عسلی توی راهرو گذاشتم وگرفتار و مشتعل بیرون امدم .

توی این محله سعی دارم پریشانی ام را از در و همسایه ها پنهان کنم . صاحب ملک در طبقه پائین زندگی می کند. خیال می کند مجردم . سعی کرده ام ساعات بیشتری در اداره بمانم تا سرم را با کارهای اداری گرم کنم تا شاید کم تر درگیر پیله های تنم بشوم .
گاهی خیال می کنم بلیط لاتاری ام برنده می شود ، پول کلانی به دست می آورم ، می روم پیش زن و بچه هام و پول ها رازیر دست و پاشان می ریزم شاید دلشان را به دست بیاورم .آنی بعد ، به خودم می گویم خدا را شکر کن قبض تلفن و گاز و برق خانه ای که برای زن و بچه هات جا گذاشته ای سر به فلک نکشد , یا بچه هات سرو کارشان به دوا و دکتر نیفتد ، یا نمیدانم ، در اداره عذرت را نخواهند.
توی اداره کسی نمی داند من و زنم جدا از هم زندگی می کنیم . گفتنش برایم افت دارد. همکار ایرانی ام بعضی روزها موقع خداحافظی می گوید سلام مرا به خانم برسانید . می گویم ایشان هم سلام دارند. و نمی دانم از چه چیزی تبعیت می کنم که چنین حرفی می زنم . ولی حرفش همان لحظه روی ام سنگینی می کند و دلم را به اشوب می کشد.
یا آن ظهری که مرا به نهاردعوت کرده بود و داشت عکس های رنگی ناحیه ای را نشانم می داد که برای تعطیلات رزرو کرده بودند . من گیج به عکس ها نگاه می کردم و برای اینکه حرفی زده باشم گفتم جای قشنگی است . کاش آبی ابش به همین قشنگی باشد . پک محکمی به سیگارش زد و گفت : " کار به رنگ آبی آبش نداشته باش رفیق .عشق دنیا آن جاست. " و ادامه داد : " تو و خانم هم باید به یک چنین جایی بروید ."
سرم را به تصدیق تکان دادم و گفتم : " بد فکری نیست ."وسفر کوفتی توی ذهنم زنده شد .

گاهی فکر می کنم تنگ خلقی را کنار بگذارم و مثل فرنگی ها ، زن را بگذارم زندگی اش را بکند , من هم بلند شوم بروم یک ماهی توی چند شهر اروپایی چیزهای ندیده را ببینم و حال و روز مردم را تماشا کنم.
بعد می بینم به تر است به جای این کارها ، پول این سفر را ریال کنم بفرستم برای مادرم ایران . تا به درد ، درد پایش بزند . یا برود اجاق گازی ، یخچالی ، فرشی برای خواهر دم بختم بخرد. یک وقتی که زنگ زده بود گفته بود مادر , این خرید ها به کنار ، باید مقدار زیادی گوشت گوسفند و مرغ و نمی دانم چی ، هم تهیه کنیم با خودش به خانه شوهر ببرد.
در جوابش گفتم مادر، به کمر چنین مردی باید بیل زد.

یا نمی دانم ، می ترسم پول پس اندازم خرج وکیل شود تا به نامه های وکیل زنم جواب بدهد. دو هفته پیش به خاطر صرفه جویی به وکیل زنم نامه نوشتم و فرصتی خواستم تا من و زنم برای جدایی به توافق برسیم . ولی او بی توجه به نامه ی من در جواب اسم و آدرس وکیل مرا خواسته بود و اضافه کرده بود در این مورد با موکلش کاری نداشته باشم .

این فکرها چه کم دوام و چه زود گذر، گاهی که مست و تنها باشم به گریه ام می اندازد . جرات هم ندارم درد دلم را برای کسی بازگو کنم .

یادم می اید , تابستان پیش ، بعد ازمسافرت اسپانیا و قهر و آشتی های دوره ای ، روزهای آخر هفته، اگر افتابی به آسمان بود ، می گفتم عزیزم ، خانه نشینی ملال آورمان کرده ، فرشی ، گلیمی بردار با بچه ها برویم پارک و از آفتاب ، از هوا، از زلالی نور حرف بزنیم .از شادی بچه ها لذت ببریم . ولی هر دفعه بهانه ای می اورد و یک بار که آفتاب خوبی به آسمان بود حجت را تمام کرد : " ما که از جوانی مان با تو , لذت نبردیم . لذت هوا و آفتاب و نور پیش کش خودت ."

از ناچاری می رفتم توی حیاط کوچک خانه مان ، گوشه ای می نشستم و فهمیده و نفهمیده به همه چیز شک و تردید می کردم . عین کسی می ماندم که چند روزی حرف نزده باشد . مثل آدمی تیره روز و منزوی . آدمی هم که حرف نزند , حال و روزش آشکار نمی شود که . هر کاری هم انجام بدهد به چشم نمی آید .

حالا از خاطرم می گذرد که پرنده ای می آید پشت پنجره اتاقک زیر شیروانی می نشیند و نک می کوبد . پرنده لحظه ای می ماند و بعد بال می کشد . لحظاتی بعد من هم بال می کشم وبه دیدار زن و بچه هام می روم . زنم توی آشپزخانه دارد قهوه می خورد. می روم بالا می بینم بچه ها خوابند . بالای سرشان می ایستم وسیر نگاهشان می کنم . بعد بر می گردم پایین توی پذیرایی ، جایی که شب ها تنها می نشستم و با ملال خود سرگرم می شدم . انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است . کمی که می گذرد ، صدای زمزمه اوازی از اشپزخانه بلند می شود. زنم است که می خواند. من که بودم هیچ وقت نمی خواند . حالا دلش می خواهد ستاره ای از آسمان بردارد و با یارش تقسیم کند .

با تردید دور و برم را نگاه می کنم . جز آینه و سایه کس دیگری توی اطاق نیست . حس می کنم دارم توی شب حل می شوم .
از دل شب ، ستاره ای بال می کشد و پشت پنجره آشپرخانه ی زنی که در حال خواندن آواز است می نشیند .                   

لندن.

 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست