یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

تدارک برای «باندونگ»


سمیر امین - مترجم: کوثر آل علی محمره


• سوالهای دهه ۵۰ به شکل دیگر و در شرایطی دیگر مطرح می شوند. ایا جنوب خواهد توانست استراتژی مستقلی را پیش روی جوامع خود قرار دهد؟ ایا نیروهای مردمی در این کشورها خواهند توانست هیئت های حاکمه را وادار به پیشروی و سمت گیری صحیح نمایند؟ ایا امکان برپایی پل های ارتباطی و پیوند مابین مبارزه ضدامپریالیستی –مردمی در جنوب با پیشبرد اگاهی در جهت "ناگزیری سوسیالیسم" در شمال وجود دارد؟ ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۷ آبان ۱٣۹۰ -  ۲۹ اکتبر ۲۰۱۱


برای بار دوم در تاریخ معاصر،بعد امپریالیستی سرمایه در برابر چالش قرار گرفته است. چالش اول در فردای جنگ جهانی دوم روی داد.
در سال ۱۹۴۵ ایالات متحده امریکا، به عنوان سرکرده امپریالیسم، جهان را به دو اردوگاه تقسیم کرد. "جهان ازاد" و "دیکتاتوری کمونیستی"، این نظریه، "جهان سوم" را ندیده گرفت و ان را به "دلیل غیرکمونیست بودن"، تابعی از "جهان ازاد" قلمداد نمود. اما ازادی در جهان سوم صرفا در ازادی تحرک و توسعه سرمایه خلاصه می شد واستبداد استعماری و شبه استعماری حاکم بر مقدرات جهان سوم در این دیدگاه محلی از اعراب نداشت.
یکسال بعد گزارش مشهور"گدانوف" (که در واقع به استالین تعلق داشت) منتشر شد. بر اساس این نظریه، کامنفورم (واژه مخفف برای بین الملل سوم) تاسیس گردید. این نظریه نیز جهان را به دو اردوگاه تقسیم نمود. اردوگاه سوسیالیستی (اتحاد شوروی و اروپای شرقی) و اردوگاه سرمایه داری (بقیه جهان). این نظریه نیز تضادهای درون نظام سرمایه، بین کانونهای امپریالیستی وملتهایی که برای رهایی مبارزه می کردند، ندیده گرفت.
هدف اساسی دیدگاه گدانوف، همزیستی مسالمت امیز و تخفیف مواضع خصمانه ایالات متحده امریکا و هم پیمانان اروپایی و ژاپن بود. در مقابل، اتحاد شوروی ضمن خودداری از دخالت در امور مستعمرات (امپریالیستها امور مربوط به مستعمرات را جز مسائل داخلی بحساب می اوردند) از شور و هیجان انقلابی خود می کاست. جنبشهای ازادیبخش در ان روزگار و خصوصا انقلاب چین به طور محدود از پشتیبانی اتحاد شوروی بهره برد. این جنبشها با تکیه بر ظرفیت و پتانسیل خویش به پیروزی رسیدند.
پیروزی این جنبش و مهمتر از همه موفقیت انقلاب چین، تاثیری شگرف بر توازن قوا در روابط بین المللی داشت.
مسکو ارزش این تغییر در توازن قوا را تا پیش از "باندونگ" در نیافت، چرا که یاری به ملتهایی که علیه امپریالیسم مبارزه می کردند باعث گردید اتحاد شوروی از انزوا خارج شده و به بازیگری اساسی در امور بین المللی تبدیل گردد. بی گمان می توان این تغییر اساسی در نظام جهانی رامدیون "مرحله اول بیداری جنوب" دانست و بدون این فرضیه امکان تبیین روند پیدایش نیروهای جدید "کشورهای توسعه یافته"میسر نمی باشد.
در ان هنگام احزاب کمونیست اروپایی و امریکایی نظریه گدانف را بدون تردید پذیرفتند. در مقابل، احزاب کمونیست اسیا و خاورمیانه علیرغم تاکید بر گفتمان "وحدت اردوگاه سوسیالیستی" به مخالفت با دیدگاه گدانف بر خاستند. این مخالفت با رشد جنبش های ازادیبخش و خصوصا پیروزی انقلاب چین در سال ۱۹۴۹خود را بیشتر نشان داد. تا انجایی که به یاد دارم تاریخ نگارش دیدگاه جانشین در کنفرانس "باندونگ" در سال ۱۹۵۵ و پس از ان جنبش غیرمتعهد ها در سال ۱۹۶۰(جنبشی که بنام اسیا، افریقا و کوبا معروف گردید) اشکار نگردید و همچنان در ارشیو بعضی از احزاب کمونیست مانند چین، هند، اندونزی، مصر، عراق و ایران و... نگاهداری می شود.
برای من به دلیل مشارکتم در مجموعه ای از کمونیستهای مصری،عراقی، ایرانی و... که به منظور بازنگری و تدقیق در سال ۱۹۵۰ تشکیل شد، این شانس فراهم شده که گواهی خودم را برای ثبت در تاریخ باز گویم. یاد اوری می نمایم که در ان مقطع هیچگونه اطلاعی از جدل بحث انگیز چوئن لای نداشتیم تا انکه پس از زمانی طولانی در سال ۱۹۶٣ توسط رفیق "وانگ" {که در ان هنگام به عنوان حلقه ارتباطی با مجله ریولسیون (انقلاب) که منهم عضو ان بودم، محسوب می شد} از ان اگاهی یافتیم.
پس از ان صدای اعتراض را از درون حزب کمونیست هند شنیدیم که به انشعاب و پیدایش حزب کمونیست – مارکسیست انجامید. در همین هنگام از اختلاف در درون احزاب کمونیست اندونزی و فیلیپین در ارتباط با همین موضوع مطلع شدیم.
ضرورت نوشتن این تاریخ برای انست که دیدگاه خطایی که تصور می کند "باندونگ" نتیجه تبلور افکار رهبران ملی گرایی چون نهرو، سوکارنو و یا ناصر بوده است، تصحیح گردد.
در واقع "باندونگ" نتیجه چالش و نقد چپ رادیکال از جانب برخی از احزاب کمونیست بود. این نقد سازنده اینگونه نتیجه گیری نمود که: "مبارزه ضد امپریالیستی در سطح جهانی در برگیرنده اندسته از نیروهای اجتماعی و سیاسی است که پیروزی انها راه را برای پیشروی به سمت سوسیالیسم در عصر حاضر هموار می سازد".
این نتیجه گیری اما جواب یک سوال اساسی را به اینده موکول نمود: "چه نیرویی این مبارزه ضدامپریالیستی را رهبری خواهد نمود؟" یا به عبارتی دیگر: "ایا بورژوازی که در ان زمان، بورژوازی ملی نام داشت، این امر را بعهده خواهد داشت تا به تبع این وضعیت کمونیست ها ان را تایید و پشتیبانی نمایند یا جبهه ای از طبقا ت مردم انهم به رهبری کمونیستها و نه بورژوازی (که در عمل دشمن ملی بود)؟ پاسخ به این سوال ناروشن بلکه در لفافه بود. در سال ۱۹۴۵ احزاب کمونیست درگیر با مبارزه، به پشتیبانی از نظریه استالین سازمان یافتند. این نظریه بورژوازی را در تمام جهان چه در اروپا که با امریکا مرتبط بود و چه درکشورهای مستعمره وشبه مستعمره (اصطلاح رایج در ان هنگام) فاقد خصوصیات ملی می دانست. به قول استالین: " پرچم ملی گرایی به گل نشسته است".
بر همین سیا ق نتیجه گیری گردید که: "کمونیستها به تنهایی قادرند جبهه ای متحد از نیروهای مردمی را بر پا نمایند که در برابر نظام امریکایی امپریالیستی سرمایه داری تسلیم نگردد".
این نتیحه گیری با انچه که "مائو" در سا ل ۱۹۴۲ به ان رسید مطابقت داشت اگرچه ما تا سال ۱۹۵۲ یعنی تا زمان ترجمه کتاب "دموکراسی نو" به زبانهای اروپایی در سا ل ۱۹۵۲ از ان بی خبر بودیم. به تعبیری دیگر این نظریه، راه طولانی رسیدن به سوسیالیسم را از طریق "انقلابی دموکراتیک و ملی بر ضد فئودالیسم و امپریالیسم (عین عبارتی که ان هنگام استفاده می شد) به رهبری کمونیستها "امکان پذیر می دانست. این یعنی، پیشروی به سمت سوسیالیسم در مناطق دیگر از جمله در کانونهای امپریالیستی محتمل نیست مگر انکه مبارزه مردم درکشورهای پیرامونی، امپریالیسم را با شکست روبرو سازند.
پیروزی انقلاب چین در بر کارایی این نظریه صحه گذاشت. احزاب کمونیست کشورهای جنوب شرق اسیا خاصه در تایلند، مالزی و فیلی پین تاسی از مدل ویتنامی جنگهای ازادیبخش را اغاز نمودند.
در سال ۱۹۶۴ "چه گوارا" طرح "ویتنام دوم و سوم و..." را پیشنهاد نمود. پیشنهادهای اولیه توسط گروههای کمونیستی متولی این نظریه به موقع و دقیق بود. این پیشنهادات بر مبنای استقلال ومبارزه با استعمار "برای مردم اسیا و افریقا" تنظیم شده بود و در برنامه "باندونگ" و"غیرمتعهد ها" گنجانده شد. من در کتاب "بیداری جنوب" درباره این برنامه و پیشنهادات نوشته ام. این پیشنهادات بر اساس ضرورت بدست گرفتن قدرت کنترل روند انباشت (از طریق توسعه غیروابسته و متکی بر امکانات داخلی) استوار بود.
این پیشنهاد ها در سالهای ۶۰/۱۹۵۵، با تعدیلات فراوان توسط اغلب طبقات حاکمه در دو قاره به اجرا گذاشته شد، همزمان تمامی جنگهای ازادیبخش (بجز جنگ ویتنام) به شکست انجامید، و پس از آن چه اتفاقی افتاد؟ برامد منطقی این حوادث ان بود که "بورژوازی ملی" از همه امکانات خود در مبارزه علیه امپریالیسم استفاده نکرد. اتحاد شوروی نیز به این نتیجه منطقی رسید وتصمیم به حمایت از جنبش عدم تعهد گرفت، همزمان سه گانه امپریالیستی (امریکا، اروپا و ژاپن) اغاز جنگ با این جنبش را اعلام نمودند.
در این هنگام کمونیست های کشورهای درگیر به دو دسته متعارض تقسیم شدند و مابین انان درگیری های غم انگیزی صورت گرفت. عد ه ای به ضرورت "تایید" هیئت های حاکمه درگیر مبارزه با امپریالیسم با حفظ مواضع "انتقادی" معتقد شدند. مسکو این موضع گیری را تایید و حمایت کرد.
نظریه "راه رشد غیر سرمایه داری" به تبع این تایید به صحنه امد. اما دیگران به نظریه "مائو" که "خلق" را جدا از "بورژوازی" قادر به پیش بردن مبارزه ضد امپر یالیستی می دانست، متمسک شدند. این گروه، از مبارزه بین حزب کمونیست چین و حزب کمونیست اتحاد شوروی که از سال ۱۹۵۷ اغاز و رسما در سال ۱۹۶۰ علنی گردید، پشتیبانی نمودند. این دومین دیدگاه در بین کمونیستهای اسیایی و افریقایی بود.
اما پس از نزدیک به پانزده سال ستاره "باندونگ" به دلیل محدودیت برنامه های "بورژوازی ملی" برای مبارزه با امپریالیسم، رو به افول نهاد. اینگونه بود که شرایط پیروزی هجوم ضدانقلابی امپریالیسم فراهم گردید. سیستم های اقتصادی جنوب مجددا وابسته (کمپرادور) گردید و در پاره ای از حالات به وضعیت "استعماری" باز گردانده شد.
در رد نظریه ای که مصرانه تاکید می کرد: "بورژوازی ملی از ارمانهای ملی خود شانه خالی کرده است" و مقطع "باندونگ" فقط مرحله ای گذار در چارچوب جنگ سرد بوده است، تحولی به وجود آمده است و بعضی از کشورهای جنوب خود را به عنوان "در حال ظهور" مطرح می کنند انهم در شرایطی که امپریالیسم، "جهانی سازی" را به پیش می برد. اما این سوال همچنان باقی می ماند که معنای "در حال ظهور" چیست ؟ ایا این به معنای بازارهای باز در مقابل انحصارات "سه گانه امپریالیستی" نیست. یا انکه جوامع "در حال ظهور" قادرند به طور جدی در برابر شرایط "جهانی سازی امپریالیستی" قد علم کنند؟ ایا این جوامع قادرند در درون نظام "جهانی سازی" در برابر سلطه امپریالیستی قرار گیرند؟ ایا اینان می توانند "انباشت سرمایه" را به سوی "توسعه ملی" در درون کشورهایشان هدایت نمایند. اینگونه است که سوال همیشگی در مورد چگونگی خصوصیات "کشورهای در حال ظهور" (و بعضی دیگر از کشورهای پیرامونی ) مطرح می شود و چگونگی اینده این" جوامع "را به چالش می کشد.
بحران اخیر کشورهای امپریالیستی، انحصارات جهانی را (در همه انواع خود) به صورت علنی به چالش کشیده است. اما پیش از انکه این بحران به مرحله بعدی خود وارد شود (مرحله ای که در سال ۲۰۰٨ وارد ان گردید)، خلقها با انگیزه بهره برداری از موج اول بیداری ارام ارام از حالت رخوت بیرون امدند و بنظر می رسد "امریکای لاتین" که در "باند و نگ" غایب بود {علیرغم تلاش کوبا و سه قاره دیگر ( Tricontinental)} پیشتاز اشکار این سمت گیری است.
اینگونه است که سوالهای دهه ۵۰ به شکل دیگر و در شرایطی دیگر مطرح می شوند. ایا جنوب (کشورهای درحال ظهور و دیگران) خواهد توانست استراتژی مستقلی را پیش روی جوامع خود قرار دهد؟ ایا نیروهای مردمی در این کشورها خواهند توانست هیئت های حاکمه را وادار به پیشروی و سمت گیری صحیح نمایند؟ ایا امکان برپایی پل های ارتبا طی و پیوند مابین مبارزه ضد امپریالیستی –مردمی در جنوب با پیشبرد اگاهی در جهت "ناگزیری سوسیالیسم" در شمال وجود دارد؟

من قادر به پاسخگویی عجولانه به این پرسشهای مشکل که فقط و فقط مبارزه پاسخ انها را می دهد، نیستم. در همینجا اهمیت گفتگوهایی که باید توسط روشنفکران رادیکال معاصر به پیش برده شود، مدنظر قرار می گیرد. بدیهی است اهمیت پیشنهادهای حاصل از این گفتگوها بسیار است. نتایجی که مجموعه گروه های گفتگو کننده در دهه پنجاه به انها رسیدند، بیان کننده چالش منتهی به نظریه هایی شد که با واقعیات فعلی چندان تفاوتی ندارند. این نظریه این است که: "مردم در کشورهای پیرامونی باید اقتصاد ملی خود را بر پایه امکانات خودی و قطع وابستگی بنا سازند (بر پایه امکانات اقلیمی و امکانات جنوب در کل). این مهم بدون سمت گیری به سوی سوسیالیسم تحقق نخواهد یافت و در این راه باید از توهم وجود الترناتیو دیگر رها گردند".
ایا این پیشنهاد در شرایط برپایی "بیداری دوم جنوب" پاسخ شایسته ای دریافت خواهد کرد؟ ایا این بار پیوند میان مبارزه در شمال و جنوب برقرار خواهد گردید؟ این پیوند در مرحله "باندونگ" حلقه ای مفقوده بود. در ان هنگام مردم کشورهای شمال تابع طبقات امپریالیستی حاکم در کشورشان بودند. برنامه دمکراتیک اجتماعی در ان هنگام، بدون استفاده از بهره های امپریالیستی، که مورد استفاده جوامع مرفه شمال قرار گرفت، ممکن نبود.
در شمال، در ان مقطع به "باندونگ" فقط به عنوان حلقه ای از زنجیر "جنگ سرد" برخورد می شد و حتی بیشتر، به عنوان یکی از برگ هایی به نظر می رسید که در ان بازی توسط مسکو به زمین زده شده است.
به همین دلیل فهم انگیزه های موج اول جنبشهای ازادیبخش در اسیا و افریقا وعوامل درونی که خود دلیل جلب حمایت مسکو از آن ها بود، برای شمال دشوار بود.
نهایتا انکه چالش برپایی "دولت ضد امپریالیستی" همچنان پیش روی کارگران و خلق ها خواهد ماند.

منبع: سایت شخصی نویسنده در "الحوار المتمدن"


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست