یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

نامه ای به اهرابی و جلیل دوستخوه
با رونوشتی سرگشاده به اهالی ِ محترم ِ ولایت


دکتر پرویز رجبی


• من دردْآشنا هستم. چون که از اهالی همین ولایتم. آقای اهرابی مطمئن باشید که تک تک جمله های شما جانم را خَلید و اعتراف می کنم که شما اغلب با اوقات تلخی های ریز و درشتتان از اعتبار نوشته ی خود کاستید! بگذارید به شما درود بفرستم و بخواهید که جلیل دوستخواه ستوده شود و نخواهیم که یک واحه ی آرام بخش ِ فقیرتر شویم!... ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۲۷ تير ۱٣٨۵ -  ۱٨ ژوئيه ۲۰۰۶


می گویند روزی ناصرالدّین شاه از اعتمادالسّلطنه، وزیر انطباعات پرسید:
در مملکت چه چیز از همه بیشتر است.
اعتمادالسّلطنه بی درنگ گفت:
قربان، پزشک!
ناصرالدّین شاه تعجب کرد و گفت:
دلیل این سخن چیست؟  
اعتماد السّلطنه گفت:
جوابش را بعدا به عرض می رسانم.
یک هفته بعد اعتمادالسّلطنه دستمالی زیر چانه اش بست و دو سر آن را روی سرش گره زد و چنان نمود که دندانش درد می کند. با همان حالت پیش شاه آمد.
شاه پرسید:
چه شده است؟
گفت:
دندانم پیله کرده است.
فورا یکی از درباریان گفت:
شلغم جوشیده روی جایگاه پیله کرده بگذارید!
دیگری گفت:
هلیله بادام علاج این درد است!
حاصل آن که هر کس فراخور دانش خود چیزی تجویز می کرد.
اعتمادالسّلطنه به آرامی گره ِ دستمال را باز کرد و خطاب به شاه گفت:  
قربان! دندان من درد نمی کند. تنها خواستم، عرضی که یک هفته پیش کردم تایید شود،   که در مملکت پزشک از همه چیز بیشتر است.
*
چندی پیش، دل به دریا زده بودم و برای انجام کاری می رفتم به شهر. هوا گرم بود و خیابان شلوغ تر. از ناچاری چشم دوخته بودم به گاوی که در جلو اتوموبیلی که من سوارش بودم، سوار یک وانت بار بود. از قرائن پیدا بود که او را می برند در   جایی مناسب بکشند و او بی خبر از همه جا خیال می کرد که به گردش می برندش و همین طور که در آن بالا تلوتلو می خورد، از سر ِ عادت بی آن که سری بچرخاند، ماشین ها و پیاده روها و مردم   را تماشا می کرد. من هم درست مثل او غرق ِ تماشا بودم، که ناگهان وانت با یک تکان غیرمترقبه ایستاد و راننده ای با زنجیر قفل فرمان پرید بیرون، خیزبرداشت به طرف پیکانی که جلوتر حرکت می کرد و راننده ی آن را مانند چنگالی هیدرولیک کشید به بیرون و بعد با ضربات عمودی زنجیر، که با فرکانس بالایی حرکت می کرد، سر و کله ی راننده ی پیکان را غرق خون کرد... و از قرائن پیدا بود که اختلاف بر سر شیوه ی رانندگی است...   و هیچ تغییری در نگاه گاو احساس نمی شد... او فقط فکر می کرد که به گردش می رود...
این نخستین بار نبود که شاهد جنگ های چریکی خیابانی با جک، پیچ گوشتی، آچارفرانسه و بطری نوشابه و ... بودم. بنا براین عکس العمل من هم چندان چنگی به دل نمی زد...
*
و چندی پیش، از خبرگزاری ِ میراث فرهنگی آمده بودند برای مصاحبه درباره ی رفتار ایرانیان. ساعت ها حرف زدیم. دست آخر بانوی خبرنگار پرسید، پس چه کنیم تا نگاهمان به پیرامون مان جدّی تر باشد و رفتارمان با یکدیگر بهبود یابد؟  
گفتم، از خانه ی ما تا انجمن مفاخر ِ فرهنگی شاید حدود پانزده کیلومتر راه باشد. در طول این راه، ما در حال رانندگی دو حال بیشتر نداریم: یا در حال تجاوز هستیم و یا در حال چشیدن ِ تجاوز. گاهی و اغلب هم وظیفه ی تجاوز به دیگران را به   کسی که کاملا با او بیگانه هستیم می سپاریم. به راننده ی تاکسی و یا به وسیله ی عمومی دیگر. حالا من چه می دانم، رفتار کسی را که برای مدّتی بدون توقف، حقّ می کشد و حقش کشته می شود و هریک از مسیرهایش کشتارگاه حقوق آدمیان است، چه گونه می توان بهبود بخشید! آن هم وقتی که علّت و معلول چنان در هم تنیده اند و خانه یکی شده اند که به پیکری واحد می مانند... ما مُدام در حال تمرین ِ تجاوز هستیم و کشف راه های تجاوز و کشف پادْتن های موقت!... حالا با این همه تمرین مُدام، ترکِ تجاوز بسیار دشوارتر   از ترک ِ تِریاک و هِروئین است.  
*
امروز دو نوشته خواندم از آقای ح. اهرابی و استاد ارجمندم جلیل دوستخواه . سوگند یاد می کنم که سختْ تحت ِ تاثیر ِ هردو نوشته قرارگرفتم. به ویژه تحت تاثیر نوشته ی اهرابی که با صداقت ِ خاصّی از دردش گفته بود. من هنگامی که فریاد دردمندی را می شنوم، پیش از پرداختن به علّت فریاد، نخست به خود ِ فریاد بها می دهم و بی اعتنا هستم به این که مثلا کسی خود چکش را بر انگشت خود کوبیده است... و یا بی اعتنا هستم به دشنام هایی که می دهد. گاهی او حتی به خودش هم دشنام می دهد...
بگذریم از این که صنعت و فنْ آوری ِ دشنام، در میان ما ابعاد ِشگفت انگیزی دارد. مثلا ما به ابزاری که در دست داریم و یا به قطعات ماشینی که سوارش هستیم، به فراوانی فحش ناموس می دهیم!.. و پیوسته در حال زیر و رو کردن خواهر و مادر جمادی و نباتی و انسانی هستیم...
*
دوست ناشناس آقای اهرابی ، استاد جلیلم آقای دوستخواه و اهالی ِ محترم ِ ولایت ِِ من! همه اشتباه می کنید که گمان دارید که می خواهم به جزئیّات و کلیّات ِ دو نوشته ی یادشده اشاره کنم!
خیر! این دو نوشته برایم بهانه فراهم آوردند تا به دردی ایرانی بپردازم (نمی گویم ملی!). همان دردی که در نامه ی سرگشاده ی چند روز پیشم به گوشه ای از آن پرداختم. این بار به لونی دیگر.
در چهارده سال اقامتم در آلمان یک چیز را خوب آموختم. ببنید کجای این آموخته عیب دارد!  
از معدود استادان اهل نظر، استادی مثلا می نویسد: «الف» + «ب» می شود «پ». استادی دیگر که مخالف این نظر است، بی آن که به خواهر و مادر و اجداد مرحوم استاد اولی جفا کند و همه ی کوشش های پیشین او را به زیر ِ سوال ببرد، با آرامش و متانت و منطق، نظر خود را می گوید و هم خواننده ی ایرانی و هم، هم وطن خود را --که یک بار به ایران سفر کرده است --   به یاد ِ شیوه ی رانندگی ما نمی اندازد...
می بینم، همان گونه که به قول علی حاتمی، عُمر مرحوم مظفرالدین شاه به ولیّ عَهدی گذشت، عُمر دانشمندان ما هم، که تعدادشان به برکت خداوندی کم هم نیست، به عصبانیّت و راه انداختن اوقات تلخی گذشته است و می گذرد...
*
متاسّفانه ما در دیگر عرصه ها هم رفتاری مُشابه داریم. همین چند روز پیش که تیم ملی ایران در آلمان به پیروزی نرسید نیز، هنگامی که به علی دایی ها «بد و بیراه» گفتند، نوشتم: بیاییم کار را به جایی نبریم و نکشانیم که حتی عشق های اساطیری هم از یادمان برود. یادی که خود به خود خسته است و دستخوش هزار باد!
بیاییم این قدر خاطره هایمان را خرج نکنیم!
اهالی ِ محترم ِ ولایت ِ من! بیاییم و دِین ِ خودمان را به علی دایی ها فراموش نکنیم و تسویه نکرده، مُدّعی   ِ طلب نشویم.
چقدر خوب است، هنگامی که دایی را بازنشسته می کنیم، اگر میدانی را نمی توانیم « دایی » بنامیم، چند شاخه گل را به خانه ای بفرستیم که در‌ آن، دل ِ قهرمانی برای اهالی ِ ولایتش تپیده است و در آن، قهرمانی خواب ِ لبخند ِهم میهنانش را دیده است!...
کودکان ولایت ما از که بیاموزند انصاف را و نجابت را؟
بسنده نکنیم به رستم و کیخسرو ی که فردوسی به سی سال برایمان یافته است. خود که شاهد روزگاریم و این ولایت هزاره ها!
بیایم به یَلان ِ روزگار ِ خود هم روا بداریم هفت خان را!
به خدا اگر نه این باشد، از عهده‍ی دلتنگی هایمان برنخواهیم آمد، اهالی ِ محترم!
*
من که بیش از چهل است که در وادی ِ ایران شناسی پَرسه می زنم، باور کنید که در بیشتر از انگشتان دستم واحه ای را نیافته ام که بی دغدغه دمی در آن بیاسایم. اینک صادقانه عرض می کنم که یکی از این واحه ها را جلیل دوستخواه ، با نسیم آرام بخش نوشته هایش، در اختیارم گذاشته است.
آقای اهرابی به خدا ندانستن ِ نام و یا عادات ِ مردم روستایی از آذربایجان زیبا و پرشکوه، برای دوستخواه گناهی کبیر نیست و بی تردید نمی تواند چیزکی از اعتبار این سرزمین آتش بازان و آذرگشنسب بکاهد. گناه این است که ما هنوز نخواسته ایم که به خودمان فرصت کاویدن، اشتباه کردن و سرانجام به حقیقت نزدیک شدن را بدهیم.
مورّخ آدمی نیست که می تواند حقیقت را بیابد. مورّخ تنها می تواند به حقیقت نزدیک شود. هر چه نزدیک تر بهتر... پس به هنگام جست و جو و گفت و گو، پاسخ مسأله را نگذاریم جلو ِ مُخاطب و از او بخواهیم که به هر دوز و کلکی که صواب است به آن برسد!
من دردْآشنا هستم. چون که از اهالی همین ولایتم. آقای اهرابی مطمئن باشید که تک تک جمله های شما جانم را خَلید و اعتراف می کنم که شما اغلب با اوقات تلخی های ریز و درشتتان از اعتبار نوشته ی خود کاستید!
بگذارید به شما درود بفرستم و بخواهید که جلیل دوستخواه ستوده شود و نخواهیم که یک واحه ی آرام بخش ِ فقیرتر شویم!...  
*
اهرابی ِ عزیز! بگذارید با یک خاطره ی تلخ و خودی لبخدی کوچک بر لب های افسرده ی شما بنشانم: حدود ۵۷ سال پیش در کلاس سوم ابتدایی بودم و هنوز زبان فارسی را خوب نیاموخته بودم. معلمی داشتیم مُعمّم برای قرآن و شرعیّات. این معلم همان روز اول کار ِ خود در کلاس ِ ما فهمیده بود که من به جای «سُبحان» می گویم «سُبحَن» یا «سوبحَن». هرروز تا وارد کلاس می شد، می گفت: «رجبی، بگو سُبحانَ الله» و من هم معصومانه ودر حالی که رنگم را باخته بودم و چهارستونم می لرزید،می گفتم: «سُبحَنَ الله» و هربار چهار ترکه ی محکم می خوردم و حسابی کباب می شدم... و معلم هم غُر می زد که نمی فهمد که این «کُرّه...» کِی آدم می شود... بیست و دو سه سال بعد، در روز امتحان دکترا در آلمان، پروفسور دیتریش که نامدارترین استاد زبان عربی در جهان بود، برای گرفتن ِ امتحان، متن عربی ِ بدون اِعرابی را داد به دستم و خواست که آن را بخوانم. از بد ِ حاثه در این متن واژه ی معروف «سُبحان» نیز وجود داشت و پیداست که من خواندم: «سُبحان»! ناگهان پروفسور غُرّید و گفت: برو شش ماه دیگر بیا! پرسیدم، چرا؟ گفت: هنوز می پرسی چرا؟ کسی که نداند که ما در عربی صدای «آ» نداریم و به «سُبحَن» بگوید «سُبحان» هنوز لیاقت ِ گرفتن دکترا را ندارد! من که فکر می کردم که تا گرفتن درجه ی شگفت انگیز دکتری چند دقیقه بیشتر فاصله ندارم، خنده ای تلخ کردم. با خشونت علت خنده ام را پرسید. گفتم: خنده ی تلخم برای این بود که در کودکی چوب این واژه را خورده ام و الان هم که در آخر ِ خط هستم باز چوب می خورم. بعد داستان را تعریف کردم... خندید و راضی شد فقط نمره ی قبولی بدهد!...
آقای اهرابی ِ عزیز! من از هیچ کدام از این دو معلم آزرده نیستم. رفتار هر دو معلم هماهنگ بود با کیفیّت توانایی و نگاهشان به آموزش و همچنین به پیرامون.
*
می خواهم بگویم که به جای گریز از یکدیگر و مُشت و مال دادن ِهمدیگر، در پی ریشه ها و آبشخورها باشیم. همان گونه که شما خواسته اید...
و باور داشته باشیم که بدون جلیل دوستخواه ها دست های ما برای یافتن پیرامونمان بسیار خالی تر خواهد بود. و بدون شما هم همین طور.
پایدار باشید.
با فروتنی
پرویز رجبی
۲۵/۴/٨۵
 
 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست