یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

داستان غم انگیز و باورنکردنی ارندیرای ساده و مامان بزرگ سنگدلش ۲


Gabriel Garcia Mrquez - مترجم: علی اصغر راشدان


• تو محوطه خالیئی که کامیون پیاده شان کرده بود، ارندیرا و مامان بزرگ از تکه حلب ها و باقیمانده قالی های آسیائی چادری موقتی برپاداشتند. دو تا دوشک رو زمین پهن کردند و شبیه آدمهای خانه های اعیانی، راحت خوابیدند. خورشید تو سقف سوراخهائی به وجود آورد و صورتهاشان را به آتش که کشید، بیدارشدند. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ٣۰ ارديبهشت ۱٣۹۱ -  ۱۹ می ۲۰۱۲


    تو محوطه خالیئی که کامیون پیاده شان کرده بود،ارندیراومامان بزرگ ازتکه حلب هاوباقیمانده قالی های آسیائی چادری موقتی برپاداشتند.دوتادوشک روزمین پهن کردندوشبیه آدمهای خانه های اعیانی،راحت خوابیدند.خورشید توسقف سوراخهائی به وجودآوردوصورتهاشان رابه آتش که کشید،بیدارشدند.ارندیراازآن روزصبح خودرابرای هدفی که مامان بزرگ درنظرداشت آماده کرد.چهره خودرادرسکوت گورستانی رنگ آمیزی وآرایش کرد.شادی کامل جوانیش رابا خودداشت.کارش رابامژگان مصنوعی وپاپیونی از«ارگاندی» شبیه پروانه ای سرکش پایان داد.
مامان بزرگ گفت « وحشتناک به نظرمیرسی،»وبلافاصله اضافه کرد« همینجوربهتره،مردادرباره مسائل زنا خیلی ابتدائیین.»
    پیشترازاینکه بتوانندببینندش،هردوتاشان صدای پای قاطرراتوصحرای سوزنده شناختند.ارندیرابه دستور مامان بزرگ پرده رابالاکشیدومثل کارآموزی تازه کار،خودرابه بسته باروبندیل تکیه داد.مامان بزرگ باکمک چوبدستی اسقفیش،کلبه حلبی خودراترک کردودرانتظارقاطر،روتخت خودنشست.پستچی نزدیک شد.تازه واردشغلش شده بودوبیست سالی بیشترنداشت.اورکتی خاکی به تن داشت.ساق بندوکلاه چوب پنبه ای داشت.هفت تیری نطامی به کمروقطارفشنگی آویخته داشت.روقاطرسواری جاآفتاده بودوقاطردومی راباافسارمحکم وساک کتانی محتوای نامه های پستی روش،دنبال خودمیکشید.به مامان بزرگ نزدیک که شد،دستش رابه نشانه عرض ادب بلند وراهش رادنبال کرد.مامان بزرگ بااشاره ای جواب سلامش راداد.پستچی نگاهی به آلونک حلبی انداخت.قاطرش رانگاه داشت،ارندیرای رنگ آمیزی شده ودرلباسی باحاشیه توت فرنگی رنگ درازکشیده رودوشک رانگاه کرد.
مامان بزرگ گفت« ازش خوشت میاد؟»
پستچی متوجه منظورش شد،خندیدوگفت« اون پیش ازصبحانه بد ک نیست.»
مامان بزرگ گفت« پنجاه پزو.»
مردگفت«جوون جوونه،این یه ثروته،این پول خرج خوراک یه ماه منه.»
مامان بزرگ گفت« اینقده کنس نباش،پستچی هوائی بهترازیه کشیش سرکیسه شل میکنه.»
مردگفت« من پستچی زمینیم،پستچی هوائی باوانت حرکت میکنه.»
مامان بزرگ گفت« به هرحال،عشق بازیم مثل خوردن مهمه،اماتواصلاکوتانمیائی.»
مامان بزرگ متوجه شد مردی که بااین امیدواریهای عجیب زندگی میکند،خیلی برای چانه زدن وقت دارد.ازش رسید
«توچقدداری؟»
پستچی پیاده شد.کیفش راازجیبش بیرون کشید،پول اندکی بیرون آوردونشان مامان بزرگ داد.مامان بزرگ با حرکتی حریصانه همه رابه صورت گلوله توپی مچاله کردوگفت«به این شرط بهت تخفیف میدم که تبلیغ کنی.»
پستچی گفت« تاآخرطرف دیگه دنیا.همه چیزوفهمیدم.»
ارندیراکه نمیتوانست چشمک بزند؛مژه های مصنوعیش رابرداشت ودوشک رابرای اجرای زناشوئی موقت کنارکشید.به محظ ورودپستچی به چادرحلبی؛مامان بزرگ بانیروئی شدید ورودی راباپرده ای بست.
   قراردادی موءثربود.تبلیغات پستچی مشتریهاراسرازیرکرد.مردهاازدورهاآمدند که ازقضیه ارندیرای تازه سردرآورند.بعدازمردها میزبخت بلیط بخت آزمائی ودکه ساندویچ فروشی وبعدازهمه شان دوچرخه سوارعکاس آمدوسه پایه ودوربین وآستین سوگواریش راباپسزمینه دریاوقوهای لاغرمردنی،جلومیدانگاه اردوگاه گذاشت.مامان بزرگ روتختش نشسته،خودرابادمیزد.انگاربازارمکاره سالانه ای متعلق به خودش بود.صف یگانه مشتریهائی که درانتظارورودبه صف اصلی وپرداخت بهای موردتوافق وآماده داخل چادرارندیراشدن بودند،براش جالب بود.
    درابتدانپذیرفتن مشتریهای خوب به خاطرکمبودپنج پزو،براشان عجیب بود.درطول ماه اول خیلی چیزهاازمعلم واقعیت فراگرفتندوسرآخرمتوجه شدند میشودبامیدالهای مقدس،یادگاریهای خانوادگی،حلقه های ازدواج وخیلی اشیاء دیگرکه فشاردندان درخشش طلای عیاربالاشان راثابت کند،میتوان کمبود پرداختیهاراجبران کرد.
    مامان بزرگ بعدازماندن زمان درازی تواولین آبادی،آنقدرپول کاسبی کرد که توانست یک الاغ بخردودوباره خودراآواره صحراکند،تاآبادی مناسبتری پیداوطلبش رانقدکند.توکجاوه ای که روالاغ بسته بود،سفرش راشروع کرد.باچتری ریش ریش که ارندیراروسرش میگرفت،دربرابرخورشیدبیحرکت،خودرامحافظت میکرد.چهارباربربومی،همراه باوسایل زندگی؛تشکهای خواب،تخت- مبل مرمت شده،تندیس سنگی فرشته وصندوق باقیمانده آمادیس ها،یورتمه میرفتند.عکاس بادوچرخه ش کاروان رادنبال می کرد،همیشه هم ازکاروان عقب بود،انگاربه جشنی دیگرمیرفت.
    شش ماه ازآتش سوزی گذ شت،مامان بزرگ نگاهی به کاسبیش انداخت وبه ارند یراگفت
« اگه همه چی خوب پیش بره،هشت سا ل وهفت ماه ویازده روز دیگه میتونی بدهیتوتموم کنی.»
دانه هائی ازکیسه ای چروکیده که پولهاش راتوش نگهداری میکرد،بیرون کشیدوتودهنش ریخت وجویدوبا چشم های بسته محاسبه رادنبال کردوگفت« البته بدون درنظرگرفتن مزدوخوراک بومیهاوخرده خرجیهای دیگر.»
ارندیرای ازگرماوگرد وخاک ازپادرآمده،همراه الاغ راه میرفت ولازم ندیدبه حسابگریهای مامان بزرگ اعتراض کند.باید به فشا رمی آوردکه زیرگریه نزند.مامان بزرگ گفت« من شیشه خرده تواستخونم دارم وسعی میکنم کمی بخوابم.»
« باشه،مامان بزرگ »
چشم ها ش رابست،نفسی عمیق کشیدویک دهن پرهوای داغ سوزان فرودادوخوابیده راهش راادامه داد.وانت کامیونی بابارقفس    پیداوبزهای نرراتوافقهای ستون گرد وخاکش به وحشت انداخت.جیغ ودادپرنده هاآب تازه نم نم بارانی درخواب آلودگی روزیکشنبه سان میشل صحرابود.یک کشاورزدرشت اندام هلندی باپوست آفتاب سو خته وسبیلی سنجابی رنگ که ازیکی ازجدادش به ارث برده بود،پشت فرمان نشسته بود.پسرش اولیس که روی رکاب ماشین سفرمیکرد؛جوانی طلائی وپرجذ به بودوچشمهای ملوانهای دریائی وقیافه فرشته ای نهانی داشت.ازمشخصات هلندی این بودکه تاکنارچادرصحرائی رانندگی کردوکامیون راجلوصف سربازهای   پادگان محلی نگاه داشت.پیاده شدند وروزمین چنک زدندومشترکاازشیشه ای نوشیدند.شیشه دهن به دهن شد،شاخه های درخت بادام روسرشان داشتند،انگاربرای نبردی هیجان انگیزتوکمینگاهی درازشده بودند.هلندی به زبان خودش پرسید:
«چه چیزلعنتی اینجامیفروشن؟»
پسرش خونسرد و طبیعی گفت« یه زن،اون ارندیراست.»
«اینوازکجامیدونی ؟»
اولیس گفت« تموم عالم وآد م صحرامیدونن.»
هلندی ازپله های هتل کوچک آبادی بالارفت.اولیس توکامیون نشسته ماند،باانگشتهای لرزانش پوشه پرونده ای راکه پدرش تواطاقک راننده گذاشته بود،بازکرد.یک دسته اسکناس بیرون کشید،تعدادزیادی راتوجیبش پنهان کردوبقیه راسرجا ش گذاشت.آن شب پدرش که خوابید،ازپنجره اطاق هتل بیرون پریدوته صف منتطران چادرارندایراوایستاد.جشن دراوجش بود.تازه سربازهای مست باسولومیرقصیدندکه موزیک مجانی راازدست ندهند.عکاس باکاغذ مگنزیم ازمشتریهای شبانه عکس میگرفت.کسب وکارمامان بزرگ دراوجش بود.مشتریهااسکناسهاراتودامنش میریختند،اسکناسهارادسته میکردوتوسبدی می اندخت.دوازده سربازتومحل مانده بودند، صف شهروندادرازتر بود.اولیس آخرین نفربود.یک سربازازچشم اندازی تیره به صف پیوست.مامان بزرگ نه تنهاراه رابراوبست،که ازلمس کردن پولش هم خودداری کردوگفت« نه پسرم؛بااین پولای ملکه اینجاهویجم نمیدن،دیگه پیش من نیا؛پول اصیل بیار.»
سربازکه اهل محل نبود،شگفتزده گفت«این مزخرفاچیه دیگه؟»
مامان بزرگ گفت« که توخودتوباسایه های زشتی پوشوندی،کافیه کسی فقط صورتتونگا کنه!»
مامان بزرگ پولهارابدون لمس کردن می شناخت وگذاشت که سربازبعدی بیایدجلو،باخوشروئی گفت
« بیاجلوسرجوخه،خودتوعقب نکش،سرزمین پد ری به تواحتیاج داره.»
سربازجلورفت،امافوری عقب کشید،ارندیرامیخواست بامامان بزرگ حرف بزند.مامان بزرگ سبد پول رابه بازوش آویخت وداخل چادرصحرائی شد.آلونک تنگ،اماجاروشده وتمیزبود.ارندیرانمیخواست تن لرزانش راازپشت تخت کتانی بیرون بیاورد.باها ش بدرفتاری شده وازعرق سربازهاکثیف بود.هق هق کرد«مامان بزرگ دارم میمیرم»
مامان بزرگ پیشانی اورالمس کردومتوجه شدکه ارندیراتب ندارد،سعی کرددلداریش دهد« فقط ده نظامی دیگه مونده.»
اشک روصورت ارندیراراه برداشت وشبیه حیوانی وحشترده زوزه کشید.مامان بزرگ متوجه شد نوه ش ازمرزوحشت گذشته،کمکش کردکه خودراآرام کند،سرش رانوازش دادوگفت
«توالان خسته ای،دیگه گریه نکن.یه حموم گل مریم بگیر،فشارخونتومیاره پائین.»
ارندیراآرام که گرفت،مامان بزرگ چادرراترک کرد.پول سربازهای منتظرراپس دادوفریادکشید
« امروزدیگه تعطیله!تعطیله دیگه جوونا!تاصبح زوددیگه!»
سربازهاوشخصی هابافریادهای اعتراض ازصف بیرون آمدند.مامان بزرگ باخوش روئی جلوشان ایستاد،اما چوبدستی تهدیدکننده ش راتکان دادوفریادکشید
«آدمهای بهره کش!پخمه ها!فکرمیکنن این موجودازآهنه!دوست دارم الان شماهاروتوپادگانتون ببینم!سربازای بی آبرو!احمقای گه بی وطن!»
سربازهاومردهابارکیک ترین فحشهاجوابش رادادند.مامان بزرگ سرآخرباشوروهیجان پیروزشد،باعصا ش نگهبانی دادتاسرآخرمثل ماهی توماهیتابه عقب نشینی کردندواوضاع آرام گرفت.خواست به چادربرگردد،اولیس راکه قبلاتوصف مردهاپذیرفته بود،تنهاوتمام قدتواطاق خالی تاریک دید.جوی غیرواقعی اورادرخودگرفت،برق درخشش زیبائیش راتوهوای گرگ ومیش نمایان کرد،گفت
«تو،بالاتوکجاگم کردی؟»
اولیس خونسردجواب داد« اونیکه اوناروداشت،پدربزرگم بود،هیچکسم نمیخواداینوباورکنه.»
مامان بزرگ بادقتی جادوگرانه براندازش کردوگفت«من اونوباورمیکنم،صبح می بینمت.»
چادرراترک کردوگذاشت که اولیس درخشان درجائی که ایستاده بود،سرپابماند.ارندیرابعدازحمام خودراسرزنده حس کرد.آرایشی کوتاه که کرد،زیرپوش پوشیدوگیس هاش را خشک کردکه درازکشد،بازهم به سختی ازریزش اشکهاش جلوگیری میکرد.مامان بزرگ که خوابید،سراولیس آهسته ازپشت تخت ارندیراپیداشد.چشم های ترس زده شفافش راکه دید،پیش ازگفتن چیزی،صورتش رابادستمالی مالش دادتابه خودبقبولاندکه دچارتوهم حسی نیست.اولیس اولین چشمک راکه زد،ارندیراباصدائی آهسته پرسید
«توکی هستی؟»
اولیس خودراتاشانه هاش نشان دادوگفت« من اولیسم.»
اسکناسهای دزدیده رانشان دادوجلوبرد.« این پولاروآورده م.»
ارندیرادستش راروتخت درازوصورتش رابه اولیس نزدیک کرد.مثل بازی بابچه ای،حرفش رابااودنبال کردوگفت
«توبایدتوصف وایستی وپولتواونجابدی.»
اولیس گفت« من تموم شب منتظرشده م.»
ارندیراگفت« حالام بایدتاصبح اول وقت منتظربمونی،حالم الان طوریه که انگارروکلیه هام راه میرن.»
مامان بزرگ توخواب شروع به حرف زدن کرد« ازاولین بارونی که اینجابارید،بیست سال گذشته،توفان سختی بود.بارون مخلوط باآب دریافرومیریخت.صبح خونه پرماهی وحلزون بود.پدربزرگت آمادیس،باخیال راحت استراحت میکردکه یکی ازچمدونای «یوهانیس»رودیدکه توآسمون قایق رونی میکرد.»
اولیس دوباره خودراپشت تخت پنهان کرد.ارندیراخنده ای تمسخرآمیزکردوگفت
« خونسردباش،اون همیشه توخواب حرفای مسخره میزنه،زلزلم بیدارش نمیکنه.»
اولیس دوباره پیداش شد.ارندیرااووپولهای دزدیده ش رابادقت نگریست.تقریباعاشقانه خندیدوملافه لازم رارودوشک کشیدوگفت
« بیا،کمکم کن تاملافه روعوض کنم.»
اولیس ازپشت تخت بیرون آمدوسردیگرملافه راگرفت.ملافه خیلی ازتخت بزرگتربود،بایدچندبارتامیخورد.اولیس که بعدازهرتای ملافه به ارندیرا نزدیگترمیشد،ناگهان گفت« من دیوونه دید ن توبودم.تموم عالم وآدم میگن توخیلی خوشگلی
واین یه واقعیته!»
ارندیراگفت« امامن دارم میمیرم.»
اولیس گفت« مادرم میگه کسی که توصحرامیمیره،نه به آسمون که به دریامیره.»
ارندیراملافه کثیف راکناری انداخت وتخت راباملافه تمیزاطوشده پوشاندوگفت«من دریارونمی شناسم.»
اولیس گفت«اونم عینهوصحراست،اماباآب.»
«پس اونجام آدم نمیتونه جائی بره؟»
اولیس گفت« بابام میگه یکی رومیشناسه که میتونه،اماراه خیلی درازیه.»
ارندیراخوشحال شد،امامیخواست بخوابد،گفت« فرداصبح زودکه بیائی،تواول صف میگذارمت.»
اولیس گفت« من صبح زودباماشین بابام میرم.»
« دیگه دوباره اینجانمیای؟»
اولیس گفت« کی میدونه،مااتفاقی اینجااومدیم،واسه اینکه راهمونوبه طرف مرزگم کردیم.»
ارندیرانگاهی متفکرانه به مامان بزرگ انداخت وتصمیمش راگرفت« خب،پولتوبده من.»
اولیس پول رابهش داد.ارندیراروتخت درازشد.اولیس ایستاده ولرزان سرجاش ماند.تولحظه نهائی تصمیم گیری تلوتلوخورد.
ارندیرادستش راچسبید.خیلی شتاب داشت ومتوجه آشفتگی اولیس شد.ارندیرااین ترس رامی شناخت.پرسید« باراولته؟»
اولیس جواب نداد،باخنده ای تائیدکرد.ارندیرارفتارش راعوض کرد،گفت
« آهسته نفس بکش.همیشه اولش همینجوره،بعدادیگه اصلامتوجه قضیه نمیشی.»
ارندیرااورابه طرف خودکشید،لختش که میکرد،مادرانه نازونوازشش کرد«اسمت چیه؟»
« اولیس »
ارندیراگفت« اسم یه تازه کار.»
« نه،اسم یه دریانورده.»
ارندیراپستانهاش راعریان کردوبوسه های یتمانه ای بهش دادونوازشش کرد،گفت« توانگارسرتاپاطلائی!امابوی گلاروداری.»
اولیس گفت« شاید مال پرتقاله .»
حسابی سرخوش شد ند.اولیس خنده ای دسیسه گرانه تحویل دادوگفت
«مام مثل خیلی ازپرنده هاسفرمیکنیم که رانندگی کنیم،پرتقال واسه قاچاق کردن به مرزمی بریم.»
ارندیراگفت« پرتقال که قاچاق نیست.»
اولیس گفت«قاچاقه.هرکدوم پنجاه پزوارزش داره.»
ارندیرابعدازمدتهابرای اولین بارخندیدوگفت« خیلی ازت خوشم میاد.این چاخانای مزخرفوخیلی جدی میگی.»
ارندیراپرجوش وپرحرف شده بود.معصومیت اولیس نه تنهاخلقش را،که وضع کلیش رادگرگون کرد.
   مامان بزرگ درنزدیکشان ودرآرامش روحی،حرف زدن مصیبت بارش راتوخواب دنبال کرد:
« تواون روزگار،اول مارس توروبه خونه آوردن،شبیه یه مارمولک توپنبه پیچیده بودی.آمادیس،پدرت،جوون تروتمیز،اون بعدازظهراونقده سرخوش بود که بیست گاری گاوکش گل بارزده راه انداخت .نعره کشیدوگلاروپرت کرد؛اوناروبه رهگذرا
کشوند،آخرسرتموم آبادی مثل دریا،ازبارون گلاطلائی شد.»
مامان بزرگ باصدای بلندوپرشور،ساعت هادیوانه وارحرف زد.اولیس صداش رامی شنیدوارندیرااورامحکم وبااشیتاقی اصیل درخودمی فشرد.درمدت حرف زدن دیوانه وارمامان بزرگ،تاگرگ ومیش صبح یکبار نصفه قیمت وچندبارمجانی اولیس راروخود کشید...
    گروهی ازمبلغهاصلیب ها ی بلندی بالای شانه گرفته،وسط صحراکاشته شده بودند.بادی وحشی،شبیه بد بختی،لباسهای مذهبی ازالیاف گیاهی وریشهای ژولیده شان راتکان میداد.به سختی میتوانستندخودراروزمین سرپانگهدارند.جایگاه تبلیغ،مستعمره ای بابرج وزنگی فسقلی،دربنائی خشن گچی،دردامنه کوه پشت سرشان بود.جوانترین مبلغ که گروه راهدایت میکرد،باانگشت اشاره ش به شکافی طبیعی دریک لوح براق روزمین اشاره کردوفریادکشید« ازاین مرزنگذرید!»
چهارباربربومی که مامان بزرگ رارویک گاری چوبی حمل میکردند،باشنیدن فریاد،درجاشان ایستاده ماندند.مامان بزرگ که سرووضعش ازگردوخاک صحراوعرق آشفته بود،باناراحتی روکف چوبی نشست وخودراباتکبروشق- رق نگهداشت.ارندیراپشت سرگاری پیاده راه میرفت وپشت سرش صفی ازهشت باربر بومی راه پیمائی میکردند،عکاس هم بادوچرخه ش درانتهای صف بود.مامان بزرگ گفت« صحرابه هیچکس تعلق نداره.»
مبلغ گفت« به خداتعلق داره،توباکاسبی شرم آورت قوانین مقدس شو جریحه دار کردی.»
مامان بزرگ تازه متوجه رسم ورسوم حاکم برشبه جزیره شدونرمتربامبلغ حرف زد.عنان سازش ناپذیریش راکشیدکه ازتصادم بپرهیزد.باصدائی طبیعی گفت« ازرمزورازهات سردرنمیارم پسرم.»
مبلغ به ارندیرااشاره کرد«این مخلوق هنوزکودکه!»
« اون نوه منه.»
مبلغ تکرارکرد« خیلی بدتر،داوطلبانه اونوبگذارتحت مراقبت ما،وگرنه بایدبه شکلی دیگرباشمارفتارکنیم.»
مامان بزرگ نگذاشت قضیه خیلی بیخ پیداکند،وحشتزده تسلیم شد
« خیلی خب کله خشک،امادیریازود من ازمرزمیگذرم،خواهی دید.»
    بعدازبرخوردبامبلغها،مامان بزرگ سه روزخوابید.ارند یرامثل موجودی لال ورازآلود،ازیک آبادی نزدیک صومعه،به عنوان غنیمت جنگی ازچادرربوده شد.هفت راهب جوان نیرومندبومی که دوره تعلیمات میدیدند،تولباسهای کتان خام فرقه مذهبی شان که تورنگین کمان تندماه میدرخشیدند،بدون ایجادکوچکترین سروصدائی،ارندیراراتو یک پشه بندپیچیدندومثل یک ماهی بزرگ شکننده توتورافتاده،بلندش کردندوبردند.
   مامان بزرگ دست به هرکاری زد که نوه ش راازحیطه مبلغهادورکند،دستش به جائی بند نشد.تمام راههای معقول وقانوی رازیرپاگذاشت وتلاشها ش بیهوده ماند.به نیروی اداری شهرداری که دراشغال یک نظامی بود، پناه برد.شهرداررابابالاتنه ای لخت که توحیاط خانه ش باتفنگی نظامی به ابری تیره توآسمان درخشنده شلیک میکرد،ملاقات کرد.تلاش میکردابرراسوراخ سوراخ کند.شلیکش دچاراشکال میشدوبیهوده میماند،چراکه باران می بارید.به استراحت پرداخت و به حرفهای مامان بزرگ راگوش سپرد.حرفهاش راکه شنید،توضیح داد
«حالادیگه ازد ست من بیرونه ونمیتونم هیچ کاری واسه ش بکنم.اون باهماهنگی وتوافق باحقوق شهروندی،تو دست«کوچیکه » است،میتونن تارسید ن به سن قانونی ویاازدواج نگاهش دارن .»
مامان بزرگ پرسید« پس مردم واسه چی توروشهردارکردن؟»
شهردارگفت« واسه اینکه بارون درست کنم.»ابرهای فاصله گرفته ازتیررسش رانگاه کرد.وظیفه حرفه ایش را راهاکردوتمام توجهش رامتوجه مامان بزرگ کردوگفت«چیزیکه تولازم داری،آدم پرزوریه که دنبال کارتوبگیره،آدمی که اخلاق ورسم ورسومات خوبتوضمانت کنه.سناتوراونسیموسانچز رونمی شناسی؟»
مامان بزرگ توآفتاب شدیداگرم،پائین تنه سنگین آسمانیش راروچارپایه کوچکی نشاندوباخشمی رهاگفت
« زنی تهیدست توصحرای بی سروته مانده م.»
شهردارباچشم راست ازشکل افتاده ش وبااندوه اوراپائیدوگفت« پس دیگه وقتتوتلف نکن سینیورا،بروسراغ شیطون!»
مامان بزرگ طبیعتاسراغ شیطان نرفت.چادرش راجلوصومعه مبلغهابرپاکرد،مثل جنگ آوری تنهاتوشهری مستحکم وباحکومت نظامی،نشست وبه فکرکردن پرداخت.عکا س دوره گردکه اوراخوب میشناخت،اسباب هفتگانه ش راتوجایگاه بارهاگذاشت که سفرش رابه تنهائی دنبال کند.مامان بزرگ رازیرخورشیدسوزان نشتسه دیدکه نگاه خیره ش رابه طرف صومعه دوخته است.
مامان بزرگ گفت« خواهیم د ید کی زودترخسته میشه،اونایامن.»
عکاس گفت« اوناسیصدساله اونجان وهمیشه م تحمل کردن.من دیگه میرم.»
مامان بزرگ تازه متوجه دوچرخه بارزده شد«کجامیری؟»
عکاس راه افتادو گفت « هرجاکه بادببرتم،دنیابزرگه.»
مامان بزرگ آه کشید« نه به اون بزرگی که توفکرمیکنی،بی عرضه.»
علیرغم کینه ش،سرش راتکان ندادکه نگاهش ازصومعه به طرف دیگربرنگردد.حرارت سوزنده روزهای متمادی و بادهای دیوانه شبهای درازرادراوقات مکاشفه ش،مدتهاتحمل کردوسرش رابه طرف دیگربرنگرداند.درتمام این مدت هیچکس صومعه راترک نکرد.بومیهابابرگهای نخل کنارچادرسقفی برپاکردندوننوهاشان رازیرش بستند. مامان بزرگ روتختش تکان تکان خوردودانه خام راازکیف پرچروکش بیرون آوردوبانوعی پوست آرامبخش رفع رخوت کردویکریزدانه جویدوتاآخرین ساعات شب بیدارماند.یک شب صفی انبوه ازکامیون ازکنارش گذشت که بارشان حلقه گلهائی بالامپهای روشن رنگارنگ بودو قیافه خوابگردهای محراب رابه آنها داده بود. مامان بزرگ راننده کامیونی راکه موهاش رنگ موهای آمادیسهابود،فورادرآخروسایل نقلیه شناخت.آخرین وسیله نقلیه عقب ماندونگهداشت،مرد ازاطاقک راننده بیرون پریدوخودراآماده درست کردن سکوی بارها کرد.بالبه پهن وتاب خورده کلاهش،چکمه های ساقه بلندش،دو قطارفشنگ چپ اندرراست روسینه ش،تفنگی نظامی ودوقبضه هفت تیرش،انگار تصویرخودآمادیسها بود.مامان بزرگ باجذ به ای شد ید مغلوب وسوسه شدوبامردحرف زد: «تونمیدونی من کی هستم؟»مردپرتوبیرحم یک چراغ قهوه الکتریکی راروصورتش تاباندواورا روشن کرد،به چهره ازخنده دگرگون شده،چشم های ازخستگی ازپادرآمده وبه گیس های پژمرده ش لحظه ای دقیق شد.علیرغم پیریش،اوضاع درهم ریخته ش وپرتوخشن چراغ قوه روچهره ش،میشد گفت که روزی قشنگترین زن جهان بوده.مردمد ت درازی براندازش کردتامطمئن شودکه اوراقبلادیده.چراغ قوه راخاموش کردوگفت
«تنهاچیزی که صد درصد میدونم،اینه که تومادرخدای شفابخش نیستی.»
مامان بزرگ بالحنی شیرین گفت« برعکس،من یه بانوهستم.»
مردناخودآگاه دستش راروهفت تیرش گذاشت«کد وم بانو؟»
« بانوی آماد یس کبیرم.»
مردباحواس جمع گفت«پس تومال این دنیانیستی،چی میخوای؟»
« که کمکم کنی تاآزادی نوه مو بخرم،نوه آمادیس کبیر رو،دخترآمادیس مونوکه تواین صومعه زندونیه.»
مرد برترسش مسلط شدوگفت« آدرسوعوضی گرفتی،اگه فکرمیکنی ازماکاری ورمیادوخودمونوتوامورپراهمیت خدا قاضی میکنیم،دستت به هیچ جای بندنیست.توکه ادعای آشنائی باآمادیساروداری،واسه چی ازراه ورسم قاچاق هیچی نمیدونی؟»
مامان بزرگ توهوای گرگ ومیش آن صبح،مثل روزهای گذشته کمی خوابید.پیچیده تومانتل پشمی،ساعتهائی راصرف جویدن دانه غلات کردکه درطول شب افکارش راتوکله ش متمرکزکندوتوهمات بیهوده راازذهنش براند. گرچه بیداربود،امابه خاطریادآوری خانه ای تودریاباحلقه های بزرگ گل که توش غرق خوشبختی بود،نفسش گرفت.دستش راروقلبش فشردکه ازخفه شدگیش جلوگیری کند.با به صدادرآمدن زنگهای صومعه وروشن شدن اولین چراغهاتوچشم پنجره هاوبلندشدن بوی سیورسات گرم جشن زودرس شبانه صحرا،ذهن خسته خودرابااین افکارابلهانه اغفال کردکه ارندیرابیداراست وبرای پیداکردن راه فراروپیوستن به اوتلاش میکند.
    ارندیرابه صومعه برده که شد،فرصت خوابیدن یک شب راهم ازدست نداد.موهاش رابایک قیچی هرس کردن درخت،آنقدرکوتاه کردندکه کله ش شبیه یک برس شد.لباده ی کتانی زمختی تنش کردندو سطلی پرازآب آهک ویک زمین شوردستش دادند.هربارکه کسی بالامیرفت،بایدراه پله راباآب آهک می شست.کارش کاریک قاطربود.ازپله هابالاوپائین رفتن مبلغهاوباربرهاونوآموزهای دوره مبلغی باکفشهای گلی وکثیف،دائم برپله ها مسلط بود.ارندیراتختخواب گالی پوش رامثل یکشنبه ای ابدی،کشنده حس میکرد.شب پهن که می شد،اودیگرموجودی خاص وصومعه درحال مبارزه باشیطان نبود،صومعه وقف مبارزه با صحرا بود.ارندیرانوآموزی رادیده بودکه چگونه گاوی راباپس گردنی رام کرده وداخل اسطبلش کرده.دیده بودچگونه تمام روز روتخته ها جست وخیزکرده که پنیرپرس کند.دیده بودچگونه درکمک به یک تولددارای اشکال پیروزشده.اورادیده بودکه چگونه دربرابرتوفان باران غرق میشد و باپمپ ازچاه آب بیرون میکشید وبانیروی عضلاتش باغچه ای را با اکراه آبیاری میکرد.نوآموزدیگری رادیده بودباکلنگ زمین راشخم میزده که درمیان سنگهای عطش زده صحراگیاه بکارد.سوراخ تنورزمینی واطاق اطوکشی رادیده بود.راهبه ای رادیده بودکه تومحوطه دنبال خوکی میدویده. دیده بودگوشهای خوک راچسبیده وباخوک سرکش برخوردمیکرده ودرمیان گلهامی غلتیده ودست ازسرخوک برنداشته،دونوآموزباپیشبندهای چرمی کمکش کرده بودندتاکارحیوان راتمام کنندویکی ازآنهاباکاردقصابی ضربه ای زده وهمه شان غرق خون شده بودند.توغرفه کناربیمارهای مسلول راهبه هائی راتوپیرهن های جناره ای خوددیده بودکه درانتظارآخرین فرمان خدابوده وهمزمان که مردهای ایستگاه تبلیغ توصحرای سوزان موعظه میکرده ند،توتراس ملافه گلدوزی میکرده اند.ارندیرا
که توسایه- روشن خودزندگی میکرد،شکل دیگری اززیبائی زندگی راکشف کردووهراسهای خودرادرتنگنای تختخواب هرگزبه خاطرنیاورد.اورابه صومعه که کشیدند،دربرابربی پروائی وسوسه انگیزنوآموزهای چیره براو،«نه،نه»تنهاکلمه ای بودکه ازش بیرون کشیدند.یک روزصبح که آب- آهک راتوسطل قاطی میکرد،صدای یک موزیک زهی راکه مثل چراغهای صحرادرون راجلامیداد،شنید.انگارمعجزه ای شدواوراشیفته خودکرد.موزیک راتاسالن عظیم خالیئ بادیوارهای لخت وپنجره های بزرگ دنبال کرد.روشنای ماه جولای به درون هجوم میاورد.آرام گرفت وراهبه ای زیباراوسط سا لن دید،قبلاندیده بودش.قطعه ای راباچنگ می نواخت.ارندیراتابه صدادرآمدن زنگ نهار،ایستادوگوش داد.بعدازانهاراه پله های« اسپارتوگرس»راکه بابرس برق انداخت،منتظرماندتاتمام نوآموزهاازپله هاگذشتندوپائین رفتندوتنهاشد.هیچ کس نمیتوانست صداش رابشنود.واردصومعه که شده بود،حالاوبرای اولین مرتبه حرف زد:«من خوشبختم!»


 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست