یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

مهمانی
HOUSEPARTY


WALTER BERNSTEIN - مترجم: علی اصغر راشدان


• چهره پسر گل انداخت ، گفت « ببین ، بهت خوش میگذره ؟» دختر گفت « فوق العاده خوش میگذرونم. خیلی ساده، فوق العاده بهم خوش میگذره . » چشمهاش خیلی بزرگ و براق بودند. پسر گفت « خوشحا لم . » نشست و دست دختر را تو دستش گرفت . دختر به دستی که دستش را گرفته بود و چهره پسر نگاه کرد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۵ تير ۱٣۹۱ -  ۲۵ ژوئن ۲۰۱۲


 
اطاق کوچک شلوغ بود، پسر ترتیبی داد تا نوشیدنیئی که تو دستش داشت، نریزد. به دختر زیر پنجره نشسته گفت« سلام! »
دختر گفت « دیر کردی، دفه پیش سریع تر آوردی ، »
پسر گفت « کاری ازم ساخته نبود، جایگاه غلغله ست. »
دختر گیلاس را گرفت و پر نفس نوشید. بالا و پسر را نگریست و قلپ دیگری نوشید ، گیلاس را پائین گذاشت، پرسید « چی جوری اینقده اسکاچ رو تو این ریختن؟ یه قطره چشم! »
« بازم واسه ت میگیرم. »
به طرف پنجره برگشت که بیرون را نگاه کند « نه، فکرشو نکن. »
پسر گفت « اون یه کتابخو نه ست. »
دختر گفت « دوستت بهم گفت. فکر میکنم میخواد نظر منو بدونه. پنج مرتبه گفت. نگا کن، تو طرف دیگه اون برجه م یه ساعته، نیستش؟ »
پسر گفت « آره، اونا چار تان »
« وقت او نام با این یکی میزونه؟»
« حتم دارم. »
دختر پیروزمندانه نگاه کرد، پرسید « چی جوری اینو میدونی ؟ »
« خب »، پسر کمی ناراحت شد « خب ، حدس میزنم اینجوره »
دختر پا فشاری کرد « تو باید این قضبه رو کشف کنی. تو واقعا باید مطمئن شی. اون ساعت طرف دیگه ممکنه کند تر کار کنه. اگه الان تنها یه ساعت رو می بینی، چی جوری می فهمی اون یکی دیگه کندتر کار نمیکنه ؟»
پسر گفت « فکر کنم این کار عملی نیست،واسه این کار باید حروف شونو یادداشت کنی. »
دختر سرش را آهسته تکان داد و گفت « من اگه جای تو بودم، ته توشو در میاوردم . » یک قلپ دیگر نوشید« تو واقعا باید کشفش کنی .» بیرون پنجره را نگاه کرد، به طرف پسر برگشت « دوباره اینجا رو چی مینامن ؟»
پسر گفت « دارتماوث »
دختر گفت « این یه اسم مزخرفه. » نوشیدنیش را تمام کرد.« فکر میکنی بتو نی یکی دیگه از این که یه کم اسکاچم توش باشه، واسه م بگیری ؟»
پسر گفت « حتما » گیلاس را برداشت و تو شلوغی پیش رفت. دختر بینی خود را رو جام شیشه گذاشت و بیرون پنجره را نگریست.
پسر کمی بعد برگشت، نوشیدنی را بالای سرش گرفته بود که نریزد. آهسته رو شانه دختر زد وگفت « سلام، برگشتم . »
دختر نگاهش کرد وگفت « برو بیرون ، من هیچوقت چیزی درباره تو نشنیده م . »
پسر گفت « من دوست پسرتم . دارم واسه ت یه نوشیدنی دیگه میارم .»
دختر بهش زل زد، گفت « پس تو هستی .» نوشیدنی را بر داشت، بر گشت کنار پنجره .
پسر گفت « این دفه یه کم بیشتر اسکاچ گرفتم . »
دختر بر گشت ، گفت « تو خیلی با نمکی . »
چهره پسر گل انداخت ، گفت « ببین ، بهت خوش میگذره ؟»
دختر گفت « فوق العاده خوش میگذرونم. خیلی ساده، فوق العاده بهم خوش میگذره . » چشمهاش خیلی بزرگ و براق بودند.
پسر گفت « خوشحالم . » نشست و دست دختر را تو دستش گرفت . دختر به دستی که دستش را گرفته بود و چهره پسر نگاه کرد. دو باره دست پسر را نگاه کرد، یک قلپ دیگر نوشید. پسر دستش را نگاهداشت و به جلو تکیه کرد ، گفت « تو واقعا تو یه گروه کر دخترا میرقصی ؟ »
دختر گفت « کار که میکنم، گروه کر دخترا صدامون میکنن » سرش را نزدیک سر پسر گذاشت ، گفت « کی جیغ کشید ؟ »
پسر قوی بود، گفت « آه، هیچکی نبود، خواهرم بهم گفت ، یادت میاد؟ تو خواهرمو می شناسی . او تو نیویورک ما رو بهم معرفی کرد. »
دختر سرش را تکا ن داد، ملایم سکسکه کرد، گفت « خواهر تو می شنا سم، یه فاحشه کوچیکه . »
پسر دستش را رها کرد و سیخ نشست. دختر وجنات یکه خورده او را نگاه کرد ، انگشتهاش را تو دهنش کرد ، به طرف پسر تکیه کرد، گفت
« دوباره دارم میرم ، همیشه تو جماعت با لا میارم ، معذرت میخوا م .»
پسر شق و رق نشست، گفت « مسئله ای نیست، اشکا ل نداره .»
دختر شلوغی را نگریست، با ناخنها ش رو گیلاس ضربی آ هنگین گرفت . پرسید« باید چند و قت تو این محل بمونی ؟»
پسر گفت « وقت خاصی نداره، اگه میخو ای، میتونیم الان بریم بیرون .»
دختر گفت « نه اینجا ، منظورم کالجه .»
« آه ، چارسال، باید برم .»
« وقت زیادیه. « ته گیلاسش را بالا آورد ،پسر را نگاه کرد.« خیلی با نمکی.» گیلاس را پائین گذاشت ،بالا و دستهای پسر را نگاه کرد .« دستای قشنگی داری .»
پسر دستهای او را کمی فشرد، گفت « مال توم قشنگه .» دختر خود را پس کشید.
دختر به دختری که داشت می نشست گفت « اگه به اون گیلاس دست بزنی ،مثل یه موکت رو زمین پهنت میکنم .» گیلاس را برداشت و به طرف پسر بردش ، نظرت درباره یه نوشیدنی دیگه چیه؟ »
پسر گفت « حتما، » گیلاس را برداشت ، تو شلوغی فرو رفت . گیلاس را پر که میکرد ، پسر دیگر بهش نزدیک شد، دستش را رو شانه او گذاشت ، پرسید « چطوری ؟»
پسر کمی سودا تو گیلاس ریخت و به طرف پنجره راه افتاد، گفت « خوبم، خیلی خوبم .» از جلو یکی که با سینی بهش نزدیک میشد، جا خالی کرد، گفت « دختره یه کم ساده لوحه . »

 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست